تبليغاتX
تلخ،مثل عسل - گردون55
 
کتاب هفته:عقاید یک دلقک،نوشته هاینریش بل،ترجمه محمد اسماعیل زاده،نشر چشمه:این کتاب را کسی میفهمد که شلاق روزگار را خورده باشد حتمن و جای شلاق هم مانده باشد روی تنش.زخم هایش دلتنگی هایش،بی قراری هایش یادش نرفته باشد هیچ وقت.هانس شنیر را کسی میفهمد که دلش شکسته باشد یک جاهایی،که اقلیت بودن را درک کند و طرد و دلدادگی را...نگویید همه ما اینها را تجربه کرده ایم یک جایی توی زندگیمان.ماجرای هانس فرق میکند.انقدر من این هانس را دوست دارم و میفهممش که یکجور هایی عصبانی میشوم اگر کسی کتاب را بخواند و درکش نکند چه برسد به اینکه حتی زبانم لال بخندد به او... فلذا فضا ناموسی است با وضو و اینها وارد شوید

شعر هفته:دلتنگی های آدمی را/باد ترانه ای میخواند/رویاهایش را/آسمان پر ستاره نادیده میگیرد/و هر دانه برفی/به اشکی نریخته می ماند/سکوت سرشار از سخنان ناگفته است/از حرکات ناکرده/اعتراف به عشق های نهان/و شگفتی های به زبان نیامده/در این سکوت/حقیقت ما نهفته است/حقیقت تو/ و من(سکوت سرشار از ناگفته هاست،مارگوت بیکل،احمد شاملو)

فیلم هفته:یک نامزدی خیلی طولانی:فیلم روایت یک اودیسه است که محرکش دلتنگیست.ادری توتو نقش دختری را بازی میکند که نامزد کم سن و سالش را بردند به جنگ جهانی اول در فرانسه.پسر انگار قربانی ددمنشی میشود که یاداور جمله هابز است:انسان گرگ انسان و اما دخترک امید را نمیکشد در خودش هرگز.کارگردان فیلم همان سازنده آملی است و ظرافت های کاریش در همان حد قوی هر چند شاید بکر بودن فیلم آملی را دیگر نداشته باشد با خودش.باز کوتاهی دارد جودی فاستر در فیلم که به نظرم از قوترین نکته های فیلم استدلتنگی بعضی وقتها نه تنها روح آدمی را نمیکشد که به عرشش میکشد،آدمش این وسط مهم است و لاغیر

پست هفته:این پست نوستالژیک سر هرمس مارانا در باب جشنواره فجر...من هیچوقت جشنواره برو نبودم اما دلتنگی آن ایام را چنان حس کردم در نوشته هرمس که انگار خودم پای ثابت صف های جشنواره بوده ام روزی

وبلاگ هفته نداریم ولی پیشنهاد میکنم این داستان کوتاه هاروکی موراکامی را بخوانید.خواندیم خوشمان آمد

آهنگ هفته:از دیروز تقریبن فقط دارم این آهنگی که آزموسیس گذاشته را گوش میکنم.اگر جنبه دیدن قسمتهای غمگین روحتان را دارید معرکه است

درنگ هفته:دلتنگی  نویسنده:گلناز

می گویی بنویس٬از دلتنگی بنویس. در دلم چیزی فرو می ریزد.خراب می شود٬خراب می شوم.
شروع می کنم به نوشتن. تمام کلمه هایم می شوند بغض. بغض خسته ای که نمی بارد که بگوید چه دلتنگ است و دلتنگ ِ چه.
شاید می گوید بر دلم بار آرزویی ست نه چندان دور٬نه نشدنی؛ ثانیه ای نگاه مهربان مادر.
شاید می گوید بی قرار است.بی قرار تمام امنیت دنیا؛ دست هایت.
شاید می گوید جان می دهد برای دیدن آن لحظه ناب که راز من و تو و خداست.
شاید هم می گوید: «خودت را خسته نکن.این نوشته هیچگاه تمام نخواهد شد»

یک سلسله اتفاقات رمق از من برده،قبلن هم گفتم آدم به حکم آدم بودنش یکوقتهایی خسته میشود از امیدواری و طاقت و تلاش و جنگیدن.دارند خسته مان میکنند.محمد رضا پهلوی ژست گرفت جلوی دوربین که هر کسی نمیخواهد عضور حزب رستاخیز شود پاسپورتش را بگیرد و از مملکت برود.این حضرات دارند همین را میگویند به شکلی دیگر که هرکس نمیخواهد همان جوری که ما میگوییم فکر کند،زندگی کند،بخواند،بنویسد،ببیند،نفس بکشد، بگذارد برود...عصر پنج شنبه را هم تعطیل کردند،مثل مجله زنان...توقیف کردند،رد صلاحیت کردند،دارند یکجورهایی همه مان را رد صلاحیت میکنند...خسته ام،فقط همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:33  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie