
کتاب هفته:غزل غزل های سليمان،ترجمه م.روان شيد،انتشارات ویستار:غزل غزل سليمان مجموعه شعريه منسوب به سليمان نبي...جادوی غريبی داره اين مجموعه شعر ها با خودش.تا اونجا که ميدونم بخشی ازين مجموعه رو احمد شاملو ترجمه کرده،شنيدم که سيد علی صالحی هم بازسرايی از اين مجموعه داره.يغما گلرويی هم ترجمه ای داره که مجوز چاپ پيدا نکرد.پيگير داشتن اين کتاب بودم تا ترجمه معرفی شده بالا رو تو شهر کتاب يافتم،خريدم و خوشم آمد.تنانگی غريبی داره اين مجموعه شعر...پايش در زمين است و سرش در آسمان.وصف معشوقی اثيری،آنيمای بی نقص.جادوييه از اعماق اعصار غزل غزل های سليمان:زيبايی تو/زيبايی..و جهان درون پيراهن توست/که سبز ميماند!
شعر هفته:تنها بدين خاطر که دوست بدارم زاده شدم/خدای من اين را ميدانست/و پدران و مادرانی که/بدين سبب به زحمت هزار ساله افتادند/تنها برای آنکه دوست بدارم ،آمده ام(آسيه امينی-مجموعه شعر هی تو که رفته ای)
فيلم هفته:غرور و تعصب:ساخته جو رايت در سال ۲۰۰۵ يکی از بهترين اقتباس های سينمايی از يک اثر مشهور ادبيه.احتمالن ميدونيد که غرور و تعصب نوشته جين اوستين يکی از کلاسيک های ادبيات انگليسه و جو رايت شجاعت زيادی به خرج داده برای ساخت فيلمی از روی اين کتاب به عنوان اولين تجربه سينماييش،اما اين تجربه نخست خيلی خوب از آب در اومده.دشواری گفتن دوستت دارم و شکوه اين جمله سحر آميز رو در فيلم و بخصوص بازی خوب کايرا نايتلی ميشه خوب خوب ديد
آهنگ هفته:اين آهنگ سارا برايتمن...به حرم قلب من خوش آمدي
وبلاگ هفته:فقط مينويسم...دوست داشتنی و سر راست مينويسد که غنيمتيست اين روزها
پست هفته مرتبط:اين پست اميراحمد
پست هفته غير مرتبط:واقعن مامانته؟آخي
درنگ هفته:دوستت دارم نويسنده اميراحمد
سرمو که بلند می کنم، آینه میگه ... تیغ نو میندازم تو خودتراش و با آب داغ می کشم روی صورتم. روی گونه م، بناگوش، بالای لب، چونه، زیر گلو، درست روی سیب آدم، آینه دوباره میگه... دستمو گم می کنم.همیشه همین جا رو می برم. درست سیب آدمو که وقت گفتن می لرزه. سرمو که بلند می کنم ساعت میگه... لباس، شونه، ادکلن، آینه! فکر می کنم به الفبا. حرف های ساده، واژه های تر، جمله ی آزادی! در می زنی. باز می کنم؛ توئی که شال سرخ سر کردی و سیب گلوی سفید بالای گره شل سرخ می لرزه. سلام... سبابه م رو می کشم روی گونه، بناگوش، بالای لب، چونه، زیر گلو، درست روی سیب آدم میگم دوستت دارم... لحظه ها و کائنات صامت میشن و بعد، شکل گوله های نور می ریزن دورمون. آزاد میشن، آزاد میشم... زنده باد آزادی منم از من! سبابه تو می کشی روی خراش گلومو میگی دوستت دارم... آزاد میشیم. جمله که نه، این شاه کلید، ورد اوراد، اسم شب، گذر واژه، صلای سما، مانای مانایی، رهای رهایی... دوستت دارم یعنی رهایی از قید من و تو، ایستادن روی پله ی بالای بالا، فرافکن شدن به کائنات. زنده باد دهانی که گویای دوستت دارم هاست، زنده باد آزادي
دوستشان دارم های هفته:
نویسنده:عباس معروفی:باز هم تعریف کنم برایتان که من و گردون مدیونیم به معروفی و گردونش...بنویسم از سمفونی مردگان یا آن یکی که من بیشتر دوست دارم:فریدون سه پسر داشت...نویسنده محبوب من است معروفی با اینکه برخی از نظرات سیاسی اش را اصلن قبول ندارم ولی جسارتش،توان بالای سازماندهی فرهنگیش و در عین حال نویسنده ماندنش را تحسین میکنم.یکسری شعر دارد توی وبلاگش به اسم مجموعه عین القضات نخوانید از کیسه تان رفته.یکسری از معرکه ترین دوستت دارم های شعر فارسی را من بین اشعار او یافتم.اشعاری که خیلی دلی اند،خیلی
بازیگر:محمدرضا فروتن:شب یلدا را ندیده اید؟شرمنده ام که به عرضتان میرسانم فروتن را ندیده اید.دو تا دوستت دارم بینظیر دارد فروتن در این فیلم:اولیش را میگوید:«دوست دارم خره»و دومیش را نمیگوید و آن که نمیگوید وقتی فیلم تمام میشود فکر کنم برای سالهای طولانی میماند در جانتان.
کارگردان:رایدلی اسکات:محبوب ترین کارگردان در بارگاه ملوکانه ما همین شخص شخیص ایشان است.انقدر فیلم خوب در ژانر های مختلف دارد که نمیدانم روی کدام تاکید کنم اما در هر حال این فیلم آخرش،یک سال خوب،یک عاشقانه آرام خیلی دوست داشتنیست.از دست خودم در رفته چند بار این فیلم را دیده ام.مثل آرام بخش اعصاب در موردم عمل میکند.هر فیلمی از این کارگردان گیرتان آمد ببینید کیفیتش با تضمین من
و دیگران:محمد نوری:به طرز غریبی دوست داشتنیست این خواننده کهنسال مان.چقدر خاطره و تسکین دریافته باشیم از بین آهنگهایش خوب است؟به عنوان پیشنهاد ویژه امروز برای شنیدن دلاویز ترینش را پیشنهاد میکنم:دوستت دارم را با من بسیار بگو/دوستم داری را از من بسیار بپرس
شعر هفته:دلتنگی های آدمی را/باد ترانه ای میخواند/رویاهایش را/آسمان پر ستاره نادیده میگیرد/و هر دانه برفی/به اشکی نریخته می ماند/سکوت سرشار از سخنان ناگفته است/از حرکات ناکرده/اعتراف به عشق های نهان/و شگفتی های به زبان نیامده/در این سکوت/حقیقت ما نهفته است/حقیقت تو/ و من(سکوت سرشار از ناگفته هاست،مارگوت بیکل،احمد شاملو)
فیلم هفته:یک نامزدی خیلی طولانی:فیلم روایت یک اودیسه است که محرکش دلتنگیست.ادری توتو نقش دختری را بازی میکند که نامزد کم سن و سالش را بردند به جنگ جهانی اول در فرانسه.پسر انگار قربانی ددمنشی میشود که یاداور جمله هابز است:انسان گرگ انسان و اما دخترک امید را نمیکشد در خودش هرگز.کارگردان فیلم همان سازنده آملی است و ظرافت های کاریش در همان حد قوی هر چند شاید بکر بودن فیلم آملی را دیگر نداشته باشد با خودش.باز کوتاهی دارد جودی فاستر در فیلم که به نظرم از قوترین نکته های فیلم استدلتنگی بعضی وقتها نه تنها روح آدمی را نمیکشد که به عرشش میکشد،آدمش این وسط مهم است و لاغیر
پست هفته:این پست نوستالژیک سر هرمس مارانا در باب جشنواره فجر...من هیچوقت جشنواره برو نبودم اما دلتنگی آن ایام را چنان حس کردم در نوشته هرمس که انگار خودم پای ثابت صف های جشنواره بوده ام روزی
وبلاگ هفته نداریم ولی پیشنهاد میکنم این داستان کوتاه هاروکی موراکامی را بخوانید.خواندیم خوشمان آمد
آهنگ هفته:از دیروز تقریبن فقط دارم این آهنگی که آزموسیس گذاشته را گوش میکنم.اگر جنبه دیدن قسمتهای غمگین روحتان را دارید معرکه است
درنگ هفته:دلتنگی نویسنده:گلناز
می گویی بنویس٬از دلتنگی بنویس. در دلم چیزی فرو می ریزد.خراب می شود٬خراب می شوم.
شروع می کنم به نوشتن. تمام کلمه هایم می شوند بغض. بغض خسته ای که نمی بارد که بگوید چه دلتنگ است و دلتنگ ِ چه.
شاید می گوید بر دلم بار آرزویی ست نه چندان دور٬نه نشدنی؛ ثانیه ای نگاه مهربان مادر.
شاید می گوید بی قرار است.بی قرار تمام امنیت دنیا؛ دست هایت.
شاید می گوید جان می دهد برای دیدن آن لحظه ناب که راز من و تو و خداست.
شاید هم می گوید: «خودت را خسته نکن.این نوشته هیچگاه تمام نخواهد شد»
یک سلسله اتفاقات رمق از من برده،قبلن هم گفتم آدم به حکم آدم بودنش یکوقتهایی خسته میشود از امیدواری و طاقت و تلاش و جنگیدن.دارند خسته مان میکنند.محمد رضا پهلوی ژست گرفت جلوی دوربین که هر کسی نمیخواهد عضور حزب رستاخیز شود پاسپورتش را بگیرد و از مملکت برود.این حضرات دارند همین را میگویند به شکلی دیگر که هرکس نمیخواهد همان جوری که ما میگوییم فکر کند،زندگی کند،بخواند،بنویسد،ببیند،نفس بکشد، بگذارد برود...عصر پنج شنبه را هم تعطیل کردند،مثل مجله زنان...توقیف کردند،رد صلاحیت کردند،دارند یکجورهایی همه مان را رد صلاحیت میکنند...خسته ام،فقط همین!
فمنیست های محترم هم خشتک نخبه فوق الذکر رو بادبون کردن و یکهو این اقا تبدیل به نماد مردان زن ستیز پدر سالار خاک بر سر ایرانی شده و بگیر و ببند.خدا وکیلی بنده کمترین برای دفاع از کیان مردانگی به شدت دچار بن بست شدم.اگه قبول کنی که طرف چون ایرانی بوده و با اون سابقه تربیتی اشتباه خودمون یه شکری خورده و اینها، سریع جواب میگیری نگفتیم «مردای ایرانی همشون هیز و چشم چرون متجاوز به عنف بالفطرن؟»اگه استدلال کنی خوب بابا همه جای دنیا مردا بعضی وقتا شکر زیادی میخورن حالا چرا قضیه رو ملی میهنی میکنین؟میفرمایند که« نگفتیم مرد خوب،مرد مردست.اصلن خاک بر سر هر چی مرده.»فلذا نمیدونم چکار کنم که توجیهی بشه.عجالتن به نظرم رسید سردار رادان رو صادر کنیم به کانادا،به سه سوت چنان بساط تبرج و برجستگی نامعقول رو جمع میکنه در آن بلاد کفر،که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.دیگه صورت مساله پاک ماجرا فعلن مختومست.موافقید؟
پی نوشت یک:هیچ کس چرا فکر نمیکنه که دانشجوی ایرانی هم خودش یه جوری قربانی تربیت ابلهانه مرد سالار و محدودیت های غیر انسانی سالیان اخیر خودمونه.به جای این همه شمشیر از رو کشیدن و حیثیتش رو بردن یه ذره فکر کنید که اصلن امکان نداشت این مساله برای حودتون پیش بیاد؟(با آقایون محترم وبلاگ نویسم که حتی به عکس طرف هم رحم نکردن)
پی نوشت ۲:مرد متجاوز همه جای دنیا هست،نیست؟سریع ایرانی جماعت رو یه جورایی تو وبلاگ های ایرانی ذاتن متجاوز معرفی کردن و خاطرات تجاوزات کودکی رو نوشتن و زدن تو سر مرد ایرانی که فلان است و بهمان،به نظرم در این مقطع بیشتر شبیه عقده گشاییه تا همدردی با قربانی یا محکوم کردن یک رفتار صد در صد غلط
پی نوشت ۳:قبول کنیم همه ما-از جمله خود خود کله گنده ام-ایرادات فراوانی در ارتباط سالم با جنس مخالف و تربیت جنسی مون داریم.به جای ریشه یابی و تلاش برای حلش،اینو چماق نکنیم برای تحقیر خودمون.هوم؟
در سی امین سال انقلاب انگار کاملن برگشته ایم سر جای اول مان،همان مناسبات و همان شکل روابط میان راس قدرت با توده مردم...برای همین شاید من با هرگونه تغییر حاکمیت و انقلاب ناگهانی به شدت مخالفم،باز هم عمر میگذاریم و به جان هم میافتیم و بعد از سی سال میرسیم همین جای لعنتی که الان ایستاده ایم.راه حلمان هر چه که باشد این نیست!
شعر هفته:برای چیدن آخرین جمله جهان/کلمه کم آورده ام/لطفن حروف روشن رازداران را آزاد کنید/.../آزادشان کنید/پروانه ای که از آخرین آواز آتش گذشته است/دیگر از گر گرفتن بر باد رفته خود/نخواهد ترسید/تنها در تلاوت شخصی ما تکثیر خواهد شد/مثل ستاره در آسمان/ترانه در کوه و/کلمه در کتاب/هی رفته بر آب، دریاب/آخرین جمله جهان ما/علاقه به آزادی آدمیست/که در چیدن چلچراغ آن/کلمه کم نمیاوریم(سید علی صالحی-سمفونی سپیده دم)
فیلم هفته:اسپارتاکوس :برده ای که علیه اربابانش قیام کرد،تپه های پر از مردان آزادی خواه به صلیب کشیده شده،جنگ تا پای جان برای آزادی...اینها همه مفاهیم خون در رگ به جوش بیاوری هستند حالا فرض کن که کارگردانی مثل استنلی کوبریک بخواهد چنان داستانی را به تصویر بکشد.اسپارتاکوس یکی از محبوب ترین فیلم های نوجوانی من است که بر مبنای رمانی از هوارد فاوست تبدیل به یک فیلم به یاد ماندنی شد در ستایش عصیان برای ازادی
آهنگ هفته:لی لی را از وبلاگ نازلی برداشتم و یک هفته است که مدام دارم گوش میکنم عجب آهنگیست عجب آهنگی
پست هفته:این پست انقلاب،رقص و باقی قضایا...خواندیم خوشمان آمد
درنگ هفته:آزادی نوشته محمد فائق
آنچه زیباست،همیشه در دل ست وهماره در دوردست! خدا ،عشق ،هنر وآزادی !چهارگانه ای چنان درهم تنیده که گوئی تصویرهای یک چهره اند. چگونه تمییز دهم؟
...
آزادی ،اندیشیدن ست ُ آگاهی یافتن ُ برگزیدن ! و یگانه حریمش حرمت انسانی !اگر خدا ، اعتبارستایش ست ، اگرعشق ، اعتبار دل ست ، واگرهنر ، اعتبار سخن ، بی شک آزادی ، اعتبار زندگی ست !حرمت زندگی ست !آزادی را آزادگی معنا می بخشد ،راهی که درآن مقصد ومقصود پابه راه بودن ست ! و رفتن ، همان رسیدن ! آرزوی رسیدن ، قوت قلب ست ُ گمان رسیدن ، مایه ی واماندن ! ... آزادگی گاه درحریم سکوت ست ُ گاه در غریو فریاد ، گاه در زلال اشک ستُ گاه درهلهله شادمانی ، گاه بر شاخ نیزه ست ُ گاه درشاخه گل !
یاوه می گویم ؟ چگونه تعبیرکنم آنچه راندیده ام؟ چه اندازه میتوانم به خیال اعتبار دهم ؟ .... خودرا آسوده می کنم ازین اندیشه : آنچه این روزها نمی بینیم نامش "آزادی" ست ، آنکه این روزها ازپندارُ گفتارُ دستهای روشنش زنجیر می بارد دربند ، مصداق "آزادگی" ست !
ایکاش ...ایکاش
ایکاش پایمان به راه نلرزد و یاس دامن امیدمان را نگیرد ، ماکه به وسعت " گلوی یک قناری " قناعت کرده ایم ،ای کاش طنین آن سرود باشکوه درخاطرمان رنگ نبازد ...
ایکاش هرگز ایکاش هایمان تمامی نیابد ، که بی رویا ، زندگی مرگ تدریجی ست !
دوستشان دارم های هفته:
کارگردان:استنلی کوبریک:نابغه،نابغه.جستجوگر بی بدیل سینما که در هر ژانری تقریبن فیلم ساخته است و بهترین ها را هم ساخته.ترسناک ترین ها مثل درخشش،ضد جنگ مثل غلاف تمام فلزی،طنز سیاه مثل دکتر استرنج لاو و عمیقن روانشناسانه مثل چشمان کاملن بسته...کوبریک کبیر را که تن به سانسور نسپرد و هجرت کرد به انگلیس برای فرار از سلطه استودیو های هالیوودی و بگیر و ببند مک کارتیسم، بسیار دوست دارم.یکی از محبوب ترین کارگردان های فقید سینماست در نزد من:نابغه ای که میان هر نسلی ظهور کند سال ها و سال ها اسباب تفاخرشان به او مهیا است
بازیگر:ویگو مورتنسن:شوالیه دلاور ارباب حلقه ها را که یادتان هست؟همان که شاه برگزیده بعد از نبرد بزرگ شد...تلاش سترگش برای آزادی بود یا آن بی تفاوتی نسبت به دستاورد ها که باعث شد من طرفدار آراگون شوم در ارباب حلقه ها،بیش از بقیه.بازی در تاریخچه خشونت دیوید کرانبرگ هم ارادت ما را به او مضاعف کرد.خلاصه اینکه طرفدار شاه آراگونیم به شدت
نویسنده:رومن گاری:آن آزادی لاقیدی که تصویر کرد در«خداحافظ گری کوپر»را اگر خوانده اید و خوشتان آمده از آن میفهمید که من چه میگویم.روح بی قرار آدمی را خوب میشناسد.بین کتابهایش همین خداحافظ...و میعاد در سپیده دم را خیلی دوست دارم.خود گاری هم آدم عجیب غریبی بود،به اسم امیل آژار کتاب مینوشت در دوران شهرتش و حتی با این اسم جایزه گنکور را برد و تبدیل شد به تنها نویسنده ای که ۲ بار این جایزه را بنده شده...خفن دوستش دارم
و دیگران:میکیس تئودوراکیس:نوجوانی و سال های ابتدای جوانی که محو ایده های چپ بودم برای عدالت و برابری،تئودوراکیس آهنگساز مقدس من بود.زمانی که انقلابی بودن ارزش بود و چپگرایی تنها منش انسانی،حکومت نظامی و زد آهنگهای مطلوب من بودند برای بارها و بارها شنیدن.از زیر بهمن چپ زدگی که خارج شدم کشف کردم که موسیقی های معرکه دیگری هم ساخته تئودوراکیس در ستایش عشق و انسان بودن و در ستایش آزادی...دوست داشتنیست برایم او و الگو همه آنچه که به اتفاق ملینا مرکوری علیه کودتای سرهنگان در یونان به انجام رساند
لذت های کوچک زندگی:جیم زدن از سر کار،یک روز وسط هفته:دردناک ترین قسمت کار کردن برای من،نه درآمد کم و زیادش که صاحب اختیار خود نبودن است.اینکه مجبور باشی برای زود رفتن،دیر رفتن،نرفتن و...توضیح بدهی مدام و اجازه بگیری کم از بردگی ندارد برایم که کلن کار کارمندی یک جورهایی بردگی مدرن است.حالا با این توصیفات،تصور کنید روزی را که به بهانه ای شرکت را پیچانده ای و زدی به چاک و رفتی به کتابخانه ای یا رستورانی یا...و زیر زیر میخندی از لذت و احساس آزادی میکنی.حسش برایم یاداور آن صحنه تایتانیک است که جک در دماغه کشتی ایستاده بود و دستانش را به اطراف باز کرده و از بی تعلقیش لذت میبرد،از آزادیش
آزادشان کنید.این همه خواسته ماست.جای نخبگان این ملت در زندان ها نیست.رهایشان کنید.خدایا خدایا کسی نیست از میان شما که تاریخ کهن نه، همین خاطرات چند سال آخر پهلوی را بلند بلند قرائت کند برایتان؟کم گرفتند و بردند و کشتند؟کم نفت گران فروختند؟کم حمایت جهانی داشتند؟چه شد سلطنت پهلوی؟دست به گریبان جوانان و زنان و کارگران و معلمان شده اید که چه آخر؟نمیشود کمی اسلامتان را شبیه اسلام رجب طیب اردوغان کنید یا نه شبیه اسلام سید حسن نصر الله با همان تساهل و تسامح؟نمیشود انقدر دیوار های این کوچه را تنگ نکنید که مجبور شویم به خراب کردنش بکوشیم؟خدایا خدایا من یک انقلاب دیگر نمیخواهم،من جنگ نمیخواهم،تحریم، فقر،مرده باد و زنده باد نمیخواهم،همه چیزی که توقع من است برداشتن چکمه هایتان از روی گرده ام و کم کردن فشار دستانتان از روی گلویم است برای کمی زندگی،فقط همین!
آقایان!حضرات!علما!بزرگان! ما بر انداز نیستیم،ما شورشی نیستیم،ما در پی تغییر نظام نیستیم ما فقط کمی زندگی میخواهیم نه آن جور لعنتی که شما تعریف میکنید.حق حیاتمان را به رسمیت بشناسید و حق دیگرگونه بودنمان را.خواهرانمان را،برادرانمان را،فرزندانمان را آزاد کنید.این شاید آخرین فرصت های ما و شما باشد.من از عاقبت این همه سیاهی میترسم،نه برای سکانداری شما که بخاطر غرق شدن خودم میترسم.آزادشان کنید!
۸-وارد یک رابطه جدید نشوید مگر اینکه از شفای زخم های عاطفی قبلیتان مطمئن باشید.هیچ رابطه عاطفی ای درمان زخم عاطفی قبلی نیست.من یک بار این کار را تجربه کردم و میدانم میتواند چه اشتباه دردناکی باشد.عاشق شدن برای فراموشی عشق قبلی همانقدر ناکارامد است که بچه دار شدن برای دوام یک رابطه زناشویی پر تنش
به عنوان حسن ختام این شعر مارگوت بیکل را دوست دارم:
هنگام گسسته شدن پیوند دوستی ها/عشق دیر سال/ به نفرت میگراید/آیا این عشق بود؟/کسی که به حقیقت دوست دارد/میتواند بپذیرد/خوشبخت نشدن در کنار هم را/شکستی مشترک را/کسی که به حقیقت دوست میدارد/بدیاری دیگران را نمیخواهد/کسی که به حقیقت دوست میدارد/بی نفرت به سوگواری مینشیند
۱-رنجتان را انکار نکنید،ژست آدمهای مقتدر را نگیرید،به خودتان و دیگران نگویید اصلن برایم مهم نبوده،اجازه بدهید رنجتان بیان شود.اگر لازم است اشک بریزید این کار را بکنید،اگر نیاز به دلسوزی برای خودتان دارید فرصتش را در خلوت از خودتان دریغ نکنید و...
۲-فرآیندی را شروع کنید که اسمش را من گذاشته ام لیسیدن زخم های عاطفی برخی از روانشناس ها بهش میگویند بازیافت رنج.شروع کنید به یاداوری خاطرات مشترک و بگذارید رنج فقدان در وجودتان بیرونی شود.مثلن اگر آهنگی است که خاطره مشترک دارید از آن مکرر گوش کنیدش و بگذارید درد درونیتان اشک شود و به بیرون راه یابد،انقدر این کار را تکرار کنید تا دیگر بدون اشک بشود به آن آهنگ گوش کرد.همین تجربه را با سایر خاطرات تکرار کنید
۳-اجازه ندهید احساس بی ارزشی بر شما حاکم شود.اگر کسی رابطه عاطفی با شما را تمام کرده به معنای عدم مقبولیت شما نیست.این یک واقعیت است که همه ما کلی زخم های عاطفی و تجربیات ناخوداگاه با خودمان حمل میکنیم که میتواند تبدیل به واکنشهای غیر معمول شود.واقع بینانه برسید به اینجا که این فقط یک رابطه بوده و نه همه جهان.به اینجا رسیدن برای بعضی ها سخت تر است برای بعضی ها مثلن خودم راحت تر ولی این نقطه در هر حال رسیدنی است اگر خودمان خرابش نکنیم
۴-میتوانم درک کنم که بعضی واکنش های انتقام جویانه شاید دلتان را در کوتاه مدت خنک کند اما به یاد داشته باشید وقتی دارید چنین کارهایی را انجام میدهید دقیق دارید لحظه حال و آینده تان را به گذشته میفروشید.بیشتر از این اجازه ندهید یک اتفاق غیر از گذشته تان حال و آینده تان را هم تحت تاثیر قرار دهد.باز به این نکته توجه کنید که شما شفا نیافته اید مگر اینکه بتوانید لااقل با بی تفاوتی به زندگی شریک سابق عاطفی تان بنگرید.تا وقتی نفرت دارید یعنی هنوز گرفتار آن رابطه اید
ادامه دارد...
تئاتر در محله ای قدیمی میگذشت که در معرض ویرانی بود. طرح توسعه شهرداری میخواست بخش عمده اش را تبدیل به فضای سبز کند و وزارت راه میخواست یک بزرگراه از میانش بگذراند...در هر حال انگار هویت محله و محله بودنش داشت از دست میرفت.در این محله زنانگی تحت تسلط ارزش های سنتی پدر سالار چون شیء نگریسته میشد.اگر تن نمیداد به تسلیم، تحقیر میشد یا متهم.زنانگی که بالنده ترین عنصر این محله بود به رسمیت شناحته نمیشد اما کودکی هم وضع بهتری نداشت.کودکی محصور بود در حصار عقده های هزاران سال منم منم مرد سالار.نه مجالی برای بازی داشت نه جایگاهی برای خواستن...کودکی را نشانده بودند علیل و سرکوب شده روی صندلی چرخ دار...سیاهی داشت، یا شاید دارد از سر و کول این محله قدیمی بالا میرود.اما معجزتی در راه است.کسانی هستند که مجال دهند به زنانگی و کودکی تا پیوند یابند،کسانی که حتی در همین محله قدیمی رویا ببافند و رویاها یشان را باور کنند.که همه چیز از یک رویا شروع شد و از باور آن رویا...همه حرف بهرام بیضایی این بود که باور کنید رویاهایتان برای آزادی، برای برابری، برای انسانیت و تن ندهید به ظلمت این شب سرد پلشت.همه حرف بیضایی این بود که این خانه ویران نیست هنوز، چون ما هستیم و رویای فردای بهتری داریم.بله بله این خانه ویران نیست!
فیلم هفته:dangerous beauty :در یونان باستان حضور زنان محترم! در مجالس مردانه قدغن بود پس برای تلطیف فضای این دست مهمانی ها طیف خاصی از زنان آموزش میدیدند و به عنوان معشوق در مجالس حاضر میشدند.اینان که به هتیرا معروف بودند علاوه بر زیبایی به سخن وری و دانش روز مسلط بوده و معمولن خوب ساز میزدند و میخواندند.هتیرا ها اولین جلوه آشکار نقش معشوق در جهان پدر سالار هستند-در شرق دور گیشا ها همین نقش را بازی میکردند-زیبایی خطرناک داستان یکی از همین زنان هتیرا را در ونیز به هنگام قرون وسطا باز میگوید یک عاشقانه خوب که جدا از ارزش های سینمایی نشان دهنده شرایط اجتماعی زنان در پایان قرون وسطاست
آهنگ هفته:ای کاروان،ای ساربان لیلای من کجا میبری/با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری...با صدای محسن نامجو
وبلاگ هفته:شب و شعر که حق کشفش میرسد به آزاده...طنز گزنده خوبی دارد
پست هفته:تانگوی تنهایی،نوشته مریم مومنی در این شماره هزار تو...خوشمان آمد
شعر هفته:می آیی و میروی/رنگ ها/مد ها/و مدل ها را/کوتاه و بلند/تند و ملایم و سنگین/پا به پای فصول/می آوری و می بری
دیگر چه باشی و چه نباشی/تنها کتاب بالینی من شده ای/در این اتاق پر از کتای های ناخوانده
با این حواس پنج گانه ای که هیچ کدام/حساب نمیبرند از من/هزار بار هم که آمده باشی/صدای پت پت ماشینت از کنار خیابان/هنوز گلویم را خشک/و مرطوب میکند کف دستانم را
می آیی/میروی/و همیشه پیش از/پشت سر بستن در/طوری نگاهم میکنی/که انگار سقف دنیا از سنگ و/آسمان لرزه ای در راه(عباس صفاری-کبریت خیس)
درنگ هفته: معشوق نوشته امیر احمد
هزار کاکلی شاد در چشمان توست،
هزار قناری خاموش در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...
کاش می تونستم این کلمه ها و جمله های ساده رو نجات بدم از حواس پاشیده، آسمون ابری، پرنده های بق کرده ی زمستون، تلخ تلخ فراموشی، نفس تنگ ننگ؛ تا پیرهنی بدوزم به اندازه ی تن تابستونت که بپوشی و لبخندت گل کنه و دنیای سگی گم ام بشه...
سنگریزه ها و نارنج های یخ زده، ماسه های کرخت، دریای کدر، شاخه های خوابیده، خیابون های پکر، از دهنم کاش می ریختن بیرون؛ تا آوازی بسازم گندم گیسوت رو، که از آفتاب طلا میشه و از باد دریا...
بشنوم کاش که صدام می زنی به اسم و لحظه ذوب بشه تو مسیر شنیدن و سرم بسوزه از تکرار اسمم...
ای میوه ی لبهات خرمالوی گس، کاش تن بشوره این بارون نرم از من تا آغوشت، تا زخم این سال های بی تویی رو مرهم کنی...
پیامبر بی کتاب و حواری و معجزتم، حوای بی حواس، بودای بارونی، ایلیای بی دل، مام روشنای ... معشوق و زهیر ...!
لذتهای کوچک زندگی:تماشای شادی تو:عادت زهر زندگیست.میگویم زندگی و نه زنده بودن.این میان هر چه که خرق عادت کند خودش ممد حیات است و شاید این میان بیش از همه جوشش خالص شادمانی تو رنگ بریزد روی خاکستری لحظه هایم.آن لحظه ها که میخندی از ته دل و رخصت میدهی به روزگار تا بخندد و یا وقتهایی که من مسبب شادی تو ام و حس میکنم امروز،روز دیگریست و من مرد دیگری هر دو تازه متولد شده...در هر حال تماشای شادی تو شوقی دارد که به سهولت زیستن را تبدیل میکند به زندگی
دوستشان دارم های هفته:
نویسنده:احمد محمود:اولین کشف معشوق در ادبیات جدی برای من با خواندن همسایه های احمد محمود حاصل شد.مدید زمانی من و خالدش رقیب بودیم و هر دو عاشق سیه چشمی که او تصویر کرده بود با کلمات.در خلق شخصیت ها چیره دست بود و چنان حک میکرد، آدمها را در ذهنت که ماندگار میشدند طولانی:شریفه،نوذر،خالد،بلور خانم تبدیل به تیپ های شخصیتی شدند در ذهن خوانندگان آثارش...روحش شاد احمد محمود
کارگردان:تام تیکور:به سه گانه بدو لولا بدو،سلحشور و پرنسس و بهشت بنگرید.در کنار عناصری چون چند گانگی روایت،تعلیق و هیجان پررنگتر از همه حضور کسی است که دوست میدارد و کسی که دوستش میدارند.یکی از بهترین راویان عشق مدرن است در زمانه ما...بین فیلم هایش توصیه میکنم بهشت را با بازی کیت بلانشت دریابید
بازیگر:اینگرید برگمن:میشود گردون با محوریت معشوق نوشت و یاد کازابلانکا و اینگرید برگمن نیفتاد؟یکی از بهترین مثلث های عشقی تاریخ سینما و بازی های معرکه همفری بوگارت و او.زندگی پر ماجرای خود اینگرید برگمن و داستان عشق پر آوازه اش به روسلینی میتواند خودش ماجرای چند فیلم سینمایی باشد:داستان زندگی زنی که انگار خلق شده بود تا معشوق باشد
و دیگران:محسن نامجو:در یکی از بهترین نقد هایی که در مورد نامجو خواندم او را تروبادور خطاب کرده بودند.تروبادور ها برگزیدگان پرووانسی در قرون وسطی بودند که دور دنیا میگشتند و با سازشان نغمه های دلکشی در باب دلدادگی سر میدادند.به تعبیر جوزف کمپبل تروبادور ها نخستین پدید آورندگان مفهوم دلدادگی(آمور)در غرب بودند که تا آن زمان فقط عشق الهی(آگاپه)و عشق جسمانی(اروس)را میشناختند.نامجو با سه تارش و صدای محزونش شاید واقعن ادامه دهنده همان سنت های تروبادوری در عصر ما باشد.میگویید نه بروید یکبار دیگر ای ساربانش را گوش کنید
۱-کنترل گری آمرانه:در این روش فرد تلاش میکند با استفاده از حکم و فشار، دیگران را به تبعیت از خویش وادارد.این نوع کنترل گری بیشتر به خشونت نزدیک بوده و دیکتاتور میپندارد که همه حقیقت نزد اوست و جهان اطرافش باید با او و نظراتش همسان شود تا صلاح همگان محقق گردد.
۲-کنترل گری عاطفی:فرد در این روش با توسل به مهر و محبت زاید و حتی بعضی وقتها ایثار و فداکاری شما را در چنبره کنترل خویش نگاه میدارد،ممکن است ناخودآگاه اعتماد به نفس اطرافیان را ازشان بگیرد تا آنها را وابسته به خود و تحت کنترل خویش حفظ نماید
۳-کنترل گری از موضع ضعف:در این روش دیکتاتور با تظاهر به ضعف اطرافیانش را مجبور به اطاعت از خواسته هایش میکند.بازی رایج« من ضعیف» با تحریک عواطف و احساسات دیگران شکل میگیرد و مدام به قربانیانش یاداوری میکند که بدون شما من میمیرم،یا خودم را میکشم یا...این امر دقیقن افراد را در تله دلخواه دیکتاتور من ضعیف میاندازد
۴-کنترل گری مرموز:دیکتاتور مرموز عمومن فردی درون گرا و پر رمز و راز است که دیگران را به دنبال خودش برای کشف دنیای درونیش میکشاند.در این حالت معمولن کنترل گر از نفوذ معنوی عمیقی بر افراد برخوردار شده و بدون اعمال فشار و زور دیگران را به تبعیت از خواسته هایش وامیدارد
حالا بگردید دنبال خودتان و ببینید اولن چطور کنترل میکنید و ثانین چطور کنترل میشوید؟
پی نوشت۱:طبقه بندی کار خودم است
پی نوشت۲:برایتان اگر جالب شد پیشنهاد میکنم کتابهای وضعیت آخر هریس،نظریه بازی های اریک برن و پیشگویی اسمانی جیمز ردفیلد را بخوانید
یک راه حل ساده برای فهمیدن اینکه تا چه حد دیکتاتور های قدرتمندی هستید شاید این باشد که صادقانه با خودتان خلوت کنید و ببینید نظر خودتان در مورد خودتان چیست.هر چقدر با شدت بیشتری معتقد باشید که بسیار آزاد منش و لیبرال مسلک در برابر دیگرانید و اجازه میدهید آنها به میل خودشان زندگی کنند متاسفم که به استحضارتان برسانم شما پتانسیل بیشتری برای اعمال دیکتاتوری دارید.به ویژه نزدیکان تان از لحاظ عاطفی هدف بیشترین کنترل گری های شما قرار خواهند داشت
در مورد خودم تجربه کشف این دیکتاتور کنترل گر درونی بسیار جالب بود.سیکل ماجرا ابتدا انکار بعد ناباوری بعد اندوه و این روزها لبخند است.اول ها هر وقت مچ خودم را میگرفتم که دارم دیگران را کنترل میکنم عصبانی میشدم بعد کم کم یاد گرفتم خودم را قضاوت نکنم و فقط نگاه کنم که تا چه حد دیکتاتور مآبم.حالا این روزها هم به یمن این مشاهده بی قضاوت هم از شدت کنترل گر بودنم کاسته شده و هم مهربان ترم با خودم وقتی باز میبینم ناخوداگاه دیکتاتور شده ام...به خودتان نگاه کنید مطمئنم دیکتاتور خشنی میابید که باعث صدمه دیدن خودتان و اطرافیانتان میشود.فقط پیدایش کنید و تماشایش...نگذارید تصویرتان در ذهن نزدیکانتان یاداور عشق مشروط و خشونت عاطفی باشد!