
۲-جلد ده کلیدر را خواندم.همچین نرم نرمک و دلی دلی.خیلی کتاب است به خدا...چقدر چنگ میزد به دل آدم بعضی جاها...دمش گرم محمود خان دولت آبادی با این کلیدرش هرچند که ما بالاخره نفهمیدیم آن کاف اول فتحه دارد یا کسره
۳-یکی از این روزها هم هوس آشپزی به سرمان زد مرغ و پلویی درست کردیم محشر.به جان خودم قابل رقابت با هر گونه پروژه مشابه در هر گوشه جهان بود این مرغ و پلوی بنده...جایتان سبز
کارنامه قابل دفاعی بود برای دو روز تعطیلی نه؟
پی نوشت:در شرکت دنبال یک فقره مرد جوان با شخصیت مند میگردیم برای تصدی امور انبار و انجام پاره ای خدمات فنی.دست به آچار بودن و سررشته داشتن از کامپیوتر در حد اندک امتیاز محسوب میشود.اگر آشنایی داشتید در این باب اطلاع رسانی فرمایید
شخصن بعد نابخشوده کلینت ایست وود هیچ وسترن خوبی ندیده بودم تا امروز که مفصل نشستم پای سه و دقیقه به یوما!فیلم معرکه بود به نظرم.شخصیت پردازی ها و بازی ها حرف نداشت.بخصوص اولی که بسیار کار سختی بود باور پذیر در آوردن شخصیت اول فیلم که نقشش را راسل کرو بازی میکند و چه خوب هم بازی میکند.داستان فیلم میشود ماجرای مزرعه دار تهی دستی که برای پرداخت بدهیش یک یاغی نامدار را میبرد تا تحویل قانون دهد.به رغم همه مخاطرات مزرعه دار با بازی کریستین بیل-آغاز بت من-ابتدا بخاطر پول و در انتها بخاطر غرورش و اثبات خودش به خودش، پای همه چیز میایستد.از کارگردان فیلم،جیمز منگولد، قبلن walked the line را دیده بودم و با تماشای فیلم امروز قانع شدم که یک کارگردان بزرگ به سینمای جهان اضافه شده...
جدا از همه ارزش های سینمایی،برخی لحظات فیلم برایم خیلی آشنا بود:آنجایی که آدمها برای اثبات خودشان به خودشان تا پای جان میروند،یا جایی که اخلاق مرزهایش شخصی میشود یا اینکه خودت را نابود میکنی با دست خودت چون فقط خسته ای از جنگیدن،تنها جنگیدن...فیلم را خیلی دوست داشتم.دیدنش قوین توصیه میشود
۲-آدم عاقل-اگر که من عاقل باشم-کافی است کمی حافظه تاریخی داشته باشد تا یادش بیاید شوخی های کمتر از این با مجموعه حضرات، چه بر سر بچه هایی مثل مدیار و دیگران آورد فلذا اقرار میکنم که بعد ازپریدن سرمستی توجه یک رسانه جهانی نگران شدم.باز هم اقرار میکنم که واژه نگران شدن در واقع لغتی است که من کمترین، به جای ترسیدن به کار میبرم.آمدم اینجا و آن پست کذایی را پاک کردم و هر جا که اسمی بود از من توی این وبلاگ و وبلاگ سایر دوستان هم
۳-بعد صبح با خودم فکر کردم که اگر آن نوشته،حرف دلم بود چرا پاکش کردم و پشیمان شدم.این وسط میماند اینکه به نظرم مشکل من و امثال من با مسوولین این کشور به خودمان ربط دارد،نه به هیچ نیروی خارجی.سی سال است که داریم گیس همدیگر را میکشیم،یک وقتهایی ما حرفمان را پیش برده ایم و یک وقتهایی حضرات.باز هم انقدر این کار را تکرار میکنیم تا برسیم به یک نقطه میانی که هر دو طرف راضی باشیم.هیچ راه میانبری برای این مملکت نیست که نیست.
۴-اما دوستان صدای آمریکا کاش توجه میکردند که قطعن ادبیات بکار رفته برای یک وبلاگ با فقط صد مخاطب با واژگانی که شما برای یک رسانه بین المللی با میلیون ها مخاطب به کار میگیرید متفاوت است.کاش کسی قبل از اظهار لطف نظر من را هم میپرسید که اصلن موافقم این پست خاص از وبلاگ پررنگ شود و ابزار دست؟آدم با این کار ها یاد اظهار نظر مشعشع جرج بوش خان میفتد که با یک فقره فرمایش حمایتش از اصلاح طلبان از بیروت تا تهران،کار را چقدر سخت کرد برای آنها که دارند برای تغییر تلاش میکنند در این ۴ دیواری.
همه سعیم را کردم که حرف دلم را بنویسم و نه دون کیشوت بازی در بیاورم و نه غلط کردم نامه صادر کنم تازه شانس آوردید که عاشوراست و دل طنازی نیست و الا یک پست خفن میشد نوشت که چطور آنجلینا جولی مرا با یک چمدان دلار اغفال کرد و وادار به نوشتن آن یک فقره پست
پیشنهاد کتابخوانی برای تعطیلی:کلیدر را خوانده اید؟آنهایی که خوانده اند پیشنهادم برایشان کلیدر خوانیست:جلد دهم.تطبیق تصویر هایی که محمود دولت آبادی میدهد بهتان از آخرین روزهای گل محمد و برادرانش به شدت یاداور عاشوراست و آنچه بر اردوی امام حسین گذشت.همان مرخص کردن مردان و خاموش چراغها برای راحت رفتنشان،همان تلفیق غریب مظلومیت و شجاعت،همان سرنوشت امام حسین برای گل محمد و همان تطبیق تصویر علی اکبر با بیگ محمد...خودم قصد دارم تاسوعا و عاشورا را با جلد ده کلیدر بگذرانم
شعر هفته:..ارغوان/این چه رازیست که هر بار بهار/با عزای دل ما می آید/که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است/وین چنین بر جگر سوختگان/داغ بر داغ میفزاید/ارغوان،پنجه خونین زمین/دامن صبح بگیر/ و ز سواران خرامنده خورشید بپرس/کی بر این دره غم میگذرند؟...(امیرهوشنگ ابتهاج/بخشی از شعر ارغوان از مجموعه تاسیان)
آهنگ هفته:سجاده عشق علیرضا عصار...با هیچ آهنگی فکر نکنم من این همه گریسته باشم.هیچ رقم نمیشود من را شیعه و مسلمان با تعاریف حضرات به حساب آورد اما کربلا با هر مقیاسی یک حماسه بی بدیل است و یک اسطوره ماندنی...ظهر خون مولا به تسبیح و نماز...امتحانم کن که چون عاشق شدم/بی کفن بی سر تو را لایق شدم
فیلم هفته:paradise now :فیلم ماجرای دو فلسطینی را روایت میکند که برای انجام یک حمله انتحاری در سرزمین های اشغالی آماده میشوند.روایتی انسانی از خشونت و مرگ.روایتی که قضاوت نمیکند و طرف کسی را نمیگیرد.فیلم در سال ۲۰۰۵ و در هنگامه موج جدید انتفاضه در فلسطین به نمایش در آمد و موفق شد جایزه گلدن گلوب را دریافت و نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی شود...مدتها داشتم به این فیلم فکر میکردم و به سیستم رذیلانه ای که انسانی را چنان در تنگنا قرار میدهد که برای اعاده شرافتش و اثبات بودنش هیچ چاره ای جز استقبال از مرگ ندارد.چنان تنگنایی که حتی عشق به زنی که دوستش داری هم راه نجاتی نشود برایت...فیلم قطعن دیدنیست
درنگ هفته:عاشورا نویسنده:آزاده
عاشورا: جشن مجنون شدن لیلی
عاشورا باید همان مرد بیسری باشد که شبگرد همین کوچههای همیشه است و زیر لب میخواند، نیست یاریگری که مرا یاری کند، نیست؟ نیست هنوز؟ یا زنی که جنازه عشق بر دوش میرود هنوزا هنوز و روشنایی شمعهای سقاخانه از داغ دل اوست. یا شاید این دست باشد جا مانده در دست من؟
عاشورا سیاووشان دلی است که آزاده است حتا اگر دین ندارد. عاشورا مادری است که زمانی سه پسر داشت.
عاشورا کودکی ماست که به پایان رسید پیش از آغاز. عاشورا منم که به نور مومنم حتا در این تاریکی و ظلمات. عاشورا تویی که زندهای بیآب هنوز
وصف الحال:حال دلم خوش نیست،گردون این هفته مان بگذارید مختصر شود تا همین جا.اولش خواستم ننویسم گردون را و همین درنگ معرکه آزاده را بگذارم توی وبلاگ و بگذرم اما...اما نوشتن همین چند بند را در حکم پنجه کشیدن بر چهره روزگار بگیرید و یاداوری به صاحب کائنات که هر چه تلخی کنی با من،تا من من است زندگی میکند.حالا برو برای خودت بگرد تا بگردیم!
۱-مشتاقان سینما هر وقت فکر کردند برتولوچی کارگردان بینظیری است و یا رابرت دنیرو نمیتواند لوس و کلیشه ای بازی کند بروند این فیلم ۱۹۰۰ را ببینند.خدایا چه افتضاح کسالت باری!
۲-بازگشت به بند ۲ اگر احیانن میان شیفتگان دنیروی فوق الذکر کسی بود که در زندگیش حسرت داشت همه جای رابرت مذکور را دیده الا برخی نقاط حساس باز هم توصیه میکنم دیدن فیلم ۱۹۰۰ را از دست ندهد.تمام اسافل اعضای ایشان به ترتیب به سمع و نظر بیننده بخت برگشته رسانده میشود خفن!
۳-اگر کسی از عشاق دنیرو نتوانست فیلم را گیر بیاورد و ماند در حسرت دیدن آن بخش ناگفتنی، بنده شخصن به ایشان اطمینان میدهم چیز خاصی از دست نداده است
پی نوشت:از آنجایی که این روزها هی از همه جایمان کلی آرک تایپ در میاوریم و کشف و شهود میکنیم پس واجب شد بر ما که دریابیم چرا خلقمان تنگ میشود رکاکت نگارش و کلام مان گشاده میگردد متقابلن و آرک تایپش چیست و اینها
در برابر فرافکنی های ناخودآگاه به جهان بیرونی هم شاید بهترین کار همین باشد که یاد بگیریم قصد پنهان این جلوه گری ها را دریابیم و به جای به سر دویدن در جهان بیرونی کند و کاوی عمیق در جهان درونی را آغاز کنیم
پی نوشت ۱:اگر اشتباه نکنم هگل عبارتی دارد که تاکید میکند تحسین زیبایی ستوده است این تلاش برای تمالک زیبایی است که دردسر ساز میگردد
پی نوشت۲:مازندران همچنان گاز ندارد
۱-فرافکنی مثبت یا منفی احتیاج به محرک دارند یا خود به خود اتفاق میافتند؟ناخودآگاه ما حتمن برای فرافکنی احتیاج به یک ویژگی مشترک بین آنیما یا آنیموس درونی و شریک عاطفی بیرونی داره تا در واقع مثل قلاب این گیر فرافکنانه اتفاق بیفته.در واقع اون آدم بیرونی حتمن یک ویژگی مشترک با ایزد یا ایزد بانوی درون ما داره.مشکل اینجا پیدا میشه که ناخودآگاه وقتی اون یه نقطه اشتراک رو میبینه ناگهان همه خصوصیات درونیش رو فرافکن میکنه روی طرف مقابل حالا مثبت یا منفی.به این هم دقت کنید که اون ویژگی در طرف مقابل که باعث ایجاد فرافکنی میشه دقیقن چیزیه که روان ما در اون لحظه خاص بهش محتاجه.مثلن مردی که جذب خصوصیات مادرانه یک زن میشه احتمالن کودک درون رنجوری داره که براش به دنبال یک مادر میگرده به جای اینکه یاد بگیره خودش برای اون کودک درون مادری کنه
۲-امکانش هست که قبل از فرافکنی آنیما یا آنیموسمون رو بشناسیم طوری که فرافکنی اتفاق نیفته؟نخیر امکانش نیست.حتی رشد یافته ترین آدمها هم فرافکنی دارند البته برخورد یک فرد رشد یافته در مورد فرافکنی با یه فرد تسخیر شده قطعن متفاوته.فرد رشد یافته سعی میکنه فرافکنی رو برگردونه به خودش و ببینه روانش با این کار چه نیازی رو داره بهش گوشزد میکنه...آنیما یا آنیموس رو جز از راه همین فرافکنی ها و بازگرداندن فرافکنی به خود نمیشه شناخت و عدم شناختشون همیشه ما رو در معرض خطر تسخیر شدگی قرار میده.یادمون باشه آنیما و آنیموس تصاویر ایزد و ایزد بانوی درون ما هستند هیچوقت فانی هایی مثل ما نمیتونن کاملن خدایان درون را بشناسند.الان کسی میتونه ادعا کنه خداوند رو کاملن میشناسه؟
۳-بحث ازدواج با عشق متفاوته آیا نمیشه ازدواج رو با فرافکنی تفکیک کرد؟تمام حرف همینه که تحت تاثیر فرافکنی مثبت به فوریت و بدون شناخت ازدواج نفرمایید.کیوان خان وبلاگ ۳۵ درجه یکبار به سیکل دلخواهش تو روابط عاطفی اشاره کرد که به نظرم کاملن منطقی بود:دوستی-علاقه-عاشقی- ازدواج(دارم از روی حافظه نقل میکنم شاید ترتیب عین نوشته کیوان نباشه)اما ما عمومن معکوس عمل میکنیم:عاشق میشیم،بعد ازدواج میکنیم بعد تازه میخواهیم آشنا بشیم ببینیم میتونیم دوست باشیم یا نه...جدن بر این باورم که ازدواج یه امر عقلانی-احساسیه برخلاف عاشقی که یک پدیده کاملن عاطفیه پس بهتره حوزه عشق رو از حوزه ازدواج جدا کنیدوخیلی حرفها که تو یه رابطه عاشقانه زشته گفتنشون به نظرم تو یه بررسی ازدواج قطعن قطعن باید مطرح شن
پی نوشت۱:مادرم همیشه زمستانها کلیه درد دارد و دست درد و الان فکرش را که میکنم که دارد چه میکشد خون جلوی چشمم را میگیرد و حالم بهم میخورد از این بی کفایت ترین آدمی که به عمرم دیده ام
پی نوشت ۲:دوستان وبلاگ نویس!مردم واقعن در فشارند،رسانه های یا ممنوع شده اند از گفتن و یا برایشان مهم نیست،لطفن بنویسید از این افتضاح.شاید کمی فشار بیاوریم ماجرا حل شود.به قول دوستی که بی گاز و یخ زده بود: اهالی وبلاگستان فکر کنید این هم قضیه گم شدن بچه های نوشی است کمی واکنش نشان دهید لطفن
۱-دقیقن درست است که ما در برابر فرافکنی مثبت یا منفی اختیاری از خودمان نداریم.یعنی هوشیاری و خودآگاهی ما نقشی در این بخش ماجرا ندارد.ما نمیتوانیم تصمیم بگیریم عاشق کسی شویم اما از اینجا به بعد ماجرا کاملن میتواند هوشیارانه بررسی شود.خودآگاه منطقی ما یا همان بالغ میتواند در برابر هر فرافکنی تصمیم بگیرد که چطور رفتار کند.آیا آن را اصلن ابراز کند یا نه؟آیا در صورت ابراز آن را تبدیل به ازدواج کند یا نه؟در صورت بروز فرافکنی منفی چطور رفتار کند و...اگر ما یک بالغ هوشیار و آگاه داشته باشیم شانس فراوانی داریم که رابطه عاشقانه مان را به درستی مدیریت کنیم
۲-همان طور که گفتم ما معمولن فرافکنی منفی را بعد از فرافکنی مثبت داریم.اصولیش شاید این باشد که ما صبر کنیم فرافکنی مثبت و منفی تمام شوند و آن موقع تازه شروع کنیم به شناختن خود واقعی طرف مقابلمان با حداقل دخالت آنیما و آنیموس.اگر واقعن از آدمی که شریک عاطفی ماست خوشمان آمد و بالغمان و کودکمان پسندیدندش این رابطه را تبدیل به ازدواج کنیم و الا خروج از آن رابطه شاید معقول ترین کار برای هر دو طرف باشد اما ما در ایران یک مانع بزرگ داریم:فرهنگ ایرانی در برابر بسیاری از شکلهای رابطه و نه فقط بخش جنسیش به شدت مانع تراشی میکند.به درست و غلطش اینجا کاری ندارم،این واقعیتیست که وجود دارد.بنابر این امکان اینکه یک رابطه انقدر آزموده شود تا بدون ازدواج به فرافکنی منفی برسد کمی بعید است.با این حال پیشنهادم این است که لااقل در اوج تب و تاب عشق ازدواج نکنید.در هر شرایطی که هستید کمی به خودتان زمان بدهید
۳-سوال مهم این است که زمان بدهیم که چه شود؟زمان بدهید تا لااقل بتوانید هوشیارانه بررسی کنید میزان اشتراکاتتان با شریک عاطفی تان در واقعیت چقدر است.وقتی فرافکنی منفی اتفاق میافتد دو چیز یک رابطه را از فروپاشی نجات میدهند:اول داشتن یک خودآگاه دانا به زیر و بم روان انسان که منعطف است و میداند هیچ چیز مطلق نیست و دوم داشتن مجموعه خصوصیات مشترکی بین دو نفرکه من اسمشان را میگذارم چسب رابطه.مثلن هر دو طرف به صورت یکسان درونگرا یا برونگرا باشند،علایق و سر گرمی های مشابهی داشته باشند،از لحاظ اقتصادی هر دو طرف خودکفا باشند یا دورنمای واضحی از خودکفایی داشته باشند،ارزش های خانوادگی-والد-مشابهی داشته باشند و...اینها همه کمک میکند در صورت بروز فرافکنی منفی اولن معقولانه بررسی شود و ثانین فروپاشی رخ ندهد.پس حتمن حتی وقتی مست عشقید اگر قضیه برایتان جدی شد به این وارد دقت کنید
پی نوشت ۱:استاد کلاس یونگمان میگفت:عشق یک تجربه بی نظیر است آن را از خودتان دریغ نکنید،لذتش را برید ولی فوری ازدواج نکنید
پی نوشت ۲:کتابی دارد باربارا دی آنجلیس به اسم« آیا تو آن گم شده ام هستی»توصیه میکنم جدن اگر به ازدواج فکر میکنید کتاب را بخوانید،معیار هایی کمی در مورد یک امر کیفی مثل عشق میدهد که شاید برای تصمیم گیری کمکتان کند
پی نوشت۳:فراموش نکنید در هرحال عشق یک جادوست.سرّی که عقل از شناختش ناتوان است.همه آنچه که گفتم فقط یک تلاش ناقص نه برای شناختن عشق که برای بهتر رفتار کردن زمانی است که ما هدف تیر های کوپید قرار گرفته ایم
پی نوشت ۴:سوال فکر کنم در ذهنتان زیاد باشد.بنویسید سعی میکنم پست بعدی به سوالات جواب بدهم در حد این دو زار سوادم
۲-همانطور که فرافکنی مثبت و عاشق شدن دست ما نیست،اراده و اختیاری در برابر فرافکنی منفی هم نداریم.ضرب المثل فارسی تب تند زود عرق میکند اینجا به شدت مصداق دارد.هر چه شدت فرافکنی مثبت بیشتر باشد و عاشق تر باشید احتمالن بایک فرافکنی منفی شدید تر روبرو خواهید بود.
۳-اکثر رابطه های عاطفی در همین مرحله به پایان میرسند.طرفین اسیر یک فرافکنی منفی شده و در یک شرایط متلاطم تیر خلاص را به رابطه خودشان شلیک میکنند.شاید خسارت های پایان دادن به چنین رابطه ای انقدر نباشد که ما تحت تاثیر آن فرافکنی مثبت ازدواج کرده باشیم و حالا با بروز روی دیگر سکه بخواهیم به رابطه و ازدواج پایان دهیم.وقتی شما در یک رابطه عاطفی و نه ازدواج تحت تاثیر فرافکنی منفی گسست ایجاد میکنید به خودتان و طرف مقابلتان صدمه میزنید اما ازدواج به دلیل اینکه تبدیل به یک نهاد اجتماعی میشود ویرانی بسیار دشوارتری داشته و خساراتش دیگر منحصر به دو نفر نیست.این شاید تلخ ترین قسمت ماجرا باشد
تصویر ترسناکی شد از عاشقی نه؟ماجرا راه حل دارد که عمری بود پست بعدی در موردش مینویسم.پست بعدش هم یک نگاهی میاندازیم به اینکه با اتمام یک رابطه عاشقانه چطور باید کنار آمد
۱-دکتر یونگ معتقد است همه ما انسان ها در واقع موجوداتی دوجنسیتی هستیم.بر این مبنا همه مردها در درون خود کهن الگویی زنانه دارند به نام آنیما و همه زنها با خود کهن الگویی مردانه حمل میکنند که آنیموس نامیده میشود.در واقع آنیما و آنیموس تصویراتی مثلی از زن کامل و مرد کامل،ایزد یا ایزد بانو در درون نهاد ماست.حالا با پذیرش این فرض ما چطورعاشق میشویم؟
۲-آنیما و آنیموس کهن الگو هایی مستقر در ناخودآگاه جمعیند.چیزی که ما اسمش را میگذاریم عاشق شدن وقتی رخ میدهد که سایکی انسان در تلاش برای تمامیت و برای به رخ کشیدن آنچه که درواقع در درون دارد.بخشی از این تصاویر کهن الگویی آنیما یا آنیموس را روی زن یا مرد دیگری فرا فکن میکند.تمام آن تالاپ تلوپهای دل و تمایل شدید جسمانی و غیره و غیره حاصل همین فرافکنی اند.به محض اینکه فرافکنی رخ داد ما عاشق میشویم اما سوال بزرگ این وسط شاید این باشد که ما در واقع عاشق چه شده ایم؟آیا واقعن ما عاشق فرد مقابلمانیم؟
۳-به نظر میرسد که ما عاشق خودمان میشویم.در واقع حوزه عشق متعلق به ناخوداگاه است و بهمین دلیل ما نمیتوانیم تصمیم بگیریم کسی را عاشقانه دوست بداریم یا نه.چه بسیار پیش می اید که فردی در زندگی ما پیدا میشود که واجد تمام خصوصیات مورد تایید ما هست ولی به هیچ وجه نمیتوانیم عاشق آن آدم خاص باشیم و چه بسا کسی سر راهمان سبز میشود که بی تناسب ترین فرد است برای هوشیاریمان ولی ما از عشقش خواب و خوراک نداریم.اتفاقی که این بین رخ میدهد عاشق شدن ماست بر تصویری که از آنیما یا آنیموس خودمان روی یک فرد بیرونی فرافکن کرده ایم.
۴-برای همین ابتدای یک رابطه عاشقانه تا بدین حد شیرین و خواستنیست.تمامیتی که روح ما همیشه در تقلای داشتن آن است به یمن این فرافکنی به طور موقت فراهم میشود اما متاسفانه این شیرینی شاید خیلی پایا نباشد.بدیهی است هیچ انسانی نمیتواند واجد همه خصوصیات ایزد یا ایزد بانوی درون ما باشد پس نخست برخی تناقضات رخ میدهد که عاشق سعی میکند با کنترل گری انطباق تصاویر را مجدد برقرار سازد-مثال ساده اش اکثر مردانی مثل خودم که برابر کوتاه شدن موهای معشوقشان گارد میگیرند-سپس با گذشت زمان تعدد این تناقضات بیشتر بیشتر میشود تا آنجا که ناگهان احساس میکنیم به ما خیانت شده و شریک عاطفی مان آن کسی که ما از ابتدا فکر میکردیم نبوده...
مابقی ماجرا را پست بعد ادامه میدهم...
شعر هفته:گاه آرزو میکنم/ای کاش پرتو آفتاب باشم/تا دستهایت را گرم کند/اشک هایت را بخشکاند/و خنده را به لبانت باز آورد/پرتو خورشیدی که/اعماق تاریک وجودت را روشن کند/روزت را غرقه نور کند/یخ پیرامونت را آب کند(مارگوت بیکل/احمد شاملو/چیدن سپیده دم)
فیلم هفته:volver :پدرو آلمودوار باید آنیمای قوی ای داشته باشد.فیلمهایش عمومن دنیای زنانه را هدف قرار میدهند و تصویر های پر ملاتی از این دنیای مرموز برای عقل خشک مردانه ارایه میکنند.بازگشت یا ولور اخرین فیلم تحسین شده آلمودوار در جشنواره کن است.فیلم به سهولت بازیتان میدهد بین رئالیسم جادویی و رئالیسم.در واقع شوخ طبعانه با رئالیسم جادویی روبرو میشود.سکانسی دارد که دوربین از بین شکاف سینه پنه لوپه کروز روی دستهایش زوم میکند که دارد ظرف میشود.محشر است به نظرم برای توصیف زنانگی...بازگشت فیلم دوست داشتنی است،دریابیدش
آهنگ هفته:برای خواب معصومانه عشق کمک کن بستری از گل بسازیم...این ترانه محشر گوگوش
وبلاگ هفته:نامه های ایرونی...اینکه من بیایم وبلاگ دایی علی را معرفی کنم اینجا شاید چندان محملی نداشته باشد که این عزیز بزرگوار ما را همه وبلاگستان میشناسند.این معرفی را بگذارید پای اینکه دلم برایش تنگ شده این روزها...خیلی چیزهای خوب یاد گرفتم از این دوست عزیز باشد که پرتوان و استوار بنویسد بنویسد و بنویسد
پست هفته:این پست نازلی...بروید بخوانید لطفن و بیایید در موردش حرف بزنیم.ابتدا با نظر نازلی مخالفت کردم ولی دو شب است دارم فکر میکنم لااقل از منظر روانشناسی چنین امکانی وجود دارد یا نه؟
درنگ هفته:زنانگی نویسنده:آزاده
زنانگی فرشی است که من می بافم هر روز رنگ به روی رنگ، تار به روی پود، و نقشی است که من می زنم، نقش هزاردستان، نقش زنی که با یک دست گهواره کودکش را تاب می دهد که بی حس حضور او خوابش نمی برد، با دست دیگر دانه های اشک را می ریزد در قابلمه که غذایش خوش نمک شود، با دست دیگر آخرین تغییرات را در پروژه کاری اش انجام می دهد، با دست دیگر گیسویش را شانه می کند، با دست دیگر لبهایش را سرخ می کند رنگ شراب شیراز و گونه ها را گلناری و چشمها را سرمه می کشد، و دست دیگرش را می گذارد در دست آن مرد که در باران آمد، پس سرخوش از تماشای آنچه خلق کرده دستهای دیگرش را بشکن زنان بالا می برد و بر ترنج فرش می چرخد، می چرخد، می چرخد آنچنان که ماه به دور خورشید.
لذتهای کوچک زندگی:قدم زدن در شبهای برفی:
هر چقدر روزهای تهران شلوغ است و پر ازدحام شبهایش یکجورهایی ساکت است و پر راز و رمز.حالا تصور کنید در این شبگردیتان تهران غرق برف هم باشد.برف سپید معصومیتی اضافه میکند به راز شبانه تهران که همان لحظه اگر دریابیدش با خودتان میگویید:زنده باد زندگی که برف دارد و شب!در چنین شبهای برفی ای آدم عاشق عاشق تر میشود،آزموده ایم ما!
دوستشان دارم های هفته:
کارگردان:پدرو آلمودوار:زنانه ترین غریزه را بین کارگردان های مرد دارد تا آنجا که من دریافته ام.احساس را و لطمه های احساسی را و تنهایی را خوب میفهمد و خوبتر نشان میدهد.بین فیلمهای همه چیز در باره مادرم و بازگشت را دوست دارم اما talk to her چیز دیگریست.چنان تاثیری گذاشت این فیلم بر من که هنوز جرات دوباره دیدنش را ندارم
بازیگر:پنه لوپه کروز:آدمها شبیه اسمشان میشوند.این همنام همسر مغموم اولیس ئر حماسه ایلیاد هومد یکجور غم غریب نامریی همیشه در چهره اش دارد حتی وقتی نقش کاراکتر آدمهای شاد را بازی میکند و من همین را خیلی دوست دارم.پنه لوپه واقعی را نه در فیلمهای هالیوودی که در سینمای آلمودوار کشف کنید
نویسنده:مارگوت بیکل:این شاعر آلمانی را شاملوی بزرگ ماندنی کرد بین ما.جادویی در حاصل تلاش مشترکشان است که باعث میشود مکرر بخوانی چیدن سپیده دم را و یا سکوت سرشار از ناگفته هاست را و هر بار هر بار نکته تازه ای بیابی درش.اگر متن مقدسی وجود داشته باشد این مجموعه اشعار حتمن مقدسند
و دیگران:گوگوش:برای نسل های متوالی زنان ایران زمین الگوی ایده آلشان را در او جستند و مردهای مان تجسم آرزوهایشان را با او یافتند شاید برای همین است که این همه و این همه محبوب است گوگوش.نسل های متوالی خاطره ساختند با او و ناخودآگاه یاد گرفتند با او بخندند و با او بگریند.شکوه ترانه خوانیست گوگوش و مظهر نوعی جسارت که فقط در عالم زنانه این طور پررنگ میشود
طنز هفته:قرار بود از زنانگی بنویسم.اما واقعیتش اینکه خواندن نوشتن آزاده مقهورم کرد.قلم به طنز نمیرود برای چنان متنی اما اصلی هست که میگوید میشود برای هر چیزی طنز نوشت پس تلاش میکنم و اگر خوب نشد خدا دکمه دیلیت را برای همین وقتها روی کیبرد گذاشته:
زنانگی:خلاف مردانگی،به دارنده برجستگی های مشکوک اطلاق میگردد،بعضی وقتها تبرج هم می ورزند،در احادیث آمده با یک دست گهواره و با یک دست دیگر جهان و با یک دست دیگر جهان عقبی و با دست بعدی برخی نقاط دیگر را تکان میدهند.پرسیدید این که شد ۴ تا دست؟پس معلوم میشود مرد هستید و منطق دو زاری دارید و شکوه اسرار آمیز جهان زنانه را در نمیابید.نیش زنبور دارند و شیرینی عسل.بخواهند نام آورت میکنند و اراده کنند خاک برسر.اسمشان میشود همنام اسم اعظم و یا همتای ملک عذاب.نان بر سفره مینهند و جان از بدنت میستانند به اشاره ای.گل دلنشین بوستان زندگیند و خار چشمی که نپسندند.یای آخر الفبای شهودند و الف اول آنچه زایش زندگیست،شاید همه آنچه اند که مرد آرزو دارد داشته باشد تا آدم شود
۲-رییس جمهور مهرورز پیش از انتخاب شدن رسمن در سیمای جمهوری اسلامی اعلام کرد مگر مساله کشور لباس پوشیدن و موی جوانان ماست؟ما به این کارها کاری نداریم...اندکی بعد دیدیم چه کردند با ما در میادین شهر.کاری که شاید هیچ ارتش اشغالگری هم با این وسعت و هراس آفرینی موفق به انجامش نمیشد.حالا باز روزهای انتخابات نزدیک است و آن شازده، وزیر دادگستریش-دکتر الهام- را پیش فرستاده تا بگوید دولت نقشی در طرح امنیت اجتماعی ندارد و آن مشاور مو بلایش-آقای کلهر-را مامور کرده بفرماید جگر رییس جمهور از طرح امنیت اجتماعی خون است و اصلن این برخورد ها کار اجانب است...امروز فرمانده طرح امنیت اجتماعی،سردار اشتری از ابلاغ مستقیم فرمان برخورد با جوانان توسط رییس جمهور در قالب طرح عفاف خبر داد و تهدید کرد که مستندات مساله را به اطلاع عموم خواهد رساند.
دروغ از صدر تا ذیل دولت را فراگرفته...ما از خیر رعایت حقوق بشر توسط شما گذشته ایم حضرات ولی جدن توقع کمی کار آمدی و رو راستی خواسته زیادی نیست.هر چند مثل روز برایم روشن است در این باب هم آبی از شما گرم نمیشود:گازتان بد قطع شد والا مقامان!
پی نوشت:دو پست قبل پیش نوشتی داشتم در باب تبریک عید گفتن غدیر و قربان و نقش حاکمیت.شاید کمی تند رفته باشم و خودم را ملاک قضاوت قرار داده باشم.آن بخش سیاست حاکمیت را پس میگیرم و اگر حرفم کسی را رنجاند عذر خواهی میکنم.هرچند همچنان من فط نوروز را عید میدانم و بس!
پی نوشت:هم من و هم خیلی های دیگر قطعن قطعن منتظر دوباره نوشتن توییم فریبا جان...کاش آن روز زودتر و زودتر برسد
۱-تعطیلاتمان را همان جوری که دوست داشتیم گذراندیم.خوردیم و خوابیدیم و خوابیدیم و ایضن باز هم خوابیدیم...اجرمان با امیر المومنین نه؟
۲-پر واضح است که در آن معدود لحظاتی که بیدار بودیم و دهانمان هم نمی جنبیده، فیلم دیدیم و کتاب خواندیم که این خودش جای شکر دارد
۳-کشف کردیم که ما کلن آدم عمیقی هستیم و داریم به مراتب بالایی میرسیم و خیلی نی ناز و گوگولی مگولی هستیم.هر گونه ارتباط کشفیات فوق با خود شیفتگی به طور ضمنی تکذیب میگردد
۴-آها آخری را عرض کنم که داشتیم در معدود لحظات بیداری جوراب میپوشیدیم که یکهو شلوار جین مان دچار جر خوردگی شد...فلذا علاوه بر تمام فعالیت های فوق یک فقره شلوار هم از کفمان رفت و پاره شد
پی نوشت:این لغت« پاره» به شدت مورد علاقه ذات ملوکانه ماست.از یکسو اولش پ دارد و نماد مقاومت فرهنگ غنی پارسی برابر هجوم تازیان است و از سوی دیگر یکجور خشونت سکسی در بطن خودش میپروراند که مد روشنفکری این روزهاست
پی نوشت:انگار این هندی ها و پاکستانی ها رقابتشان دیگر فقط بر سر کشمیر نیست.هند یک موشک آزمایش میکند فردایش پاکستان موشک دور برد تری را به رخ میکشد.هند آزمایش اتمی انجام میدهد و پاکستانی ها هم.هندی ها ایندیرا گاندی نخست وزیر را کشتند و پسرش راجیو گاندی را هم.پاکستانی هم انگار در این زمینه احساس عقب ماندگی میکردند اول ذوالفقار علی بوتو را اعدام کردند و بعد بی نظیرش را سلاخی نمودند...خدا آخر و عاقبت این رقابت را بخیر گرداند
کتاب هفته:سه کتاب،زویا پیرزاد،نشر مرکز:سه کتاب مجموعه سه سری داستان کوتاه خانم پیرزاد است با نامهای طعم گس خرمالو،مثل همه عصر ها و یک روز مانده به عید پاک.قبل از اینکه نام آور شود خانم پیرزاد هر کدام ازین مجموعه ها جداگانه منتشر شده بودند و بعد از موفقیت چراغ ها را من خاموش میکنم نشر مرکز هر سه شان را در یک کتاب گرد آورد.قصه های خواندنیند و روان که برای یک آخر هفته تعطیل گزینه مناسبی محسوب میشوند
شعر هفته:پرنده/نیستم/اما از قفس بدم می آید/دلم میخواهد آفتاب که سر میزند/پرندگان همه از شادی بال دربیاورند/و مرا هم که خواب صبحگاهیم بی شک/در بسته و تکراری است بیدار کنند/پرنده ی قفس نشین نه با طلوع افتاب/شاد میشود نه از غروب آن دلگیر(عباس صفاری-مجموعه شعر کبریت خیس)
فیلم هفته:خانه خنجر های پرنده:من این موج نوی سینمای چین را که با اژدهای غران...آنگ لی شروع شد و با قهرمان ژانگ ییمو ادامه پیدا کرد دوست دارم.تلفیق رمانس و سلحشوری در این فیلمها من را یاد فیلمهای عصر شوالیه های قرون وسطی در اروپا میاندازد که به طرز خفنی به آنها نوستالژی دارم.خانه خنجر های پرنده هم توسط ژانگ ییمو کارگردانی شده و یک روایت عاشقانه حماسی را با چشم نواز ترین تصاویر ارایه میکند.به شدت خوشمان آمد
آهنگ هفته:قلب تو قلب پرنده...پوستت اما پوست شیر...داشتم فکر میکردم بین آهنگ های ابی کدام را بگذارم برای این هفته و دیدم این یکی بیشتر روحم را نوازش میکند انگار...برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید،که سر خستگیاتو به روی سینه بگیره،برای دلواپسی هات،واسه سادگیت بمیره...اوف حسش ملکوتی است یکجورهایی
وبلاگ هفته:بلاگ تایمز:ایده تکراری و اجاری کاملن نو...صادقانه هم آمده گفته که از دنیای کوچک آقای اوف الگو برداری کرده و ما بیشتر از این صداقت خوش خوشانمان شد
پست هفته:پست آخر شراگیم با عنوان بسته های خالی زندگی...تصادفن خوب میفهممش
دوستشان دارم های هفته:
نویسنده:زویا پیرزاد:به شدت از هواداران این خانم نویسنده ام.خوب مینویسد و سر راست و قابل فهم برای عامه و نوشته هایش پرطرفدار اند و کتابهایش تجدید چاپ میشوند و ادبیات امروز ما برای زنده ماندن به چنین نویسندگان پر مخاطبی که خاص و عام را یکجا راضی کنند محتاج است. به شدت خنده ام میگیرد از اسنوبیسم برخی نویسندگان معزز و شاگردان کلاسهایشان که میخواهند به جرم پرطرفدار بودن هنر نویسندگی پیرزاد را ببرند زیر سوال.تردید نکنید زویا پیرزاد نویسنده هنرمندیست و من به افتخارش تمام قد میایستم.
کارگردان:هادی مرزبان:خوب من یکجور هایی تئاتر را با هادی خان مرزبان شناختم هر چند اقرار میکنم برای دوست داشتنش و شاید خیلی دوست داشتنش دلیلم تئاتر نیست.برخی کارهایش مثل ملودی شهر بارانی و خاطرات هنر پیشه نقش دوم فراموش شدنی نیستند برایم.علاقه غریبی به کار های رادی داشت و فوت رادی بهانه ای شد برای این نوشتن...هادی مرزبان هم به اندازه اکبر رادی شاید به گردن تئاتر این مملکت حق دارد و کاش قدر ببیند بر خلاف رادی که هیچ وقت آنچنان که باید ستوده نشد
بازیگر:رضا کیانیان:آن موهای لخت،زاویه خاص گردن و لبخند نامریی اش به شدت سینمایی اند نه؟مرا یاد آل پاچینو می اندازد.نقش های کوتاهی بازی کرده در سینمای و تلویزیون ما که بدیل نداشتند تا آن وقت و شاید زین پس هم.آن روحانی سریال کیف انگلیسی یا قاضی دادگاه سریال دوران سرکشی را یادتان بیاورید و برسید به افغانی فیلم روبان قرمز...کیانیان شاید افتخار بازیگری امروز سینمای ما باشد
و دیگران:ابی:چه میشود گفت از ابی؟چه میتوانم بگویم که خودش با آهنگها و ترانه هایش نگفته باشد؟کمتر ایرانی میشناسم که عاشق شده باشد،فارغ شده باشد،غمگین باشد،شاد باشد و آهنگی از ابی برای زمزمه زیر لب نیابد.ابی قله خوانندگی پاپ فارسیست و بعید میدانم به این زودی ها کسی به حریم این قله هم بتواند نزدیک شود.غریب دوستش دارم این مرد را.باشد که صدایش حالا حالا ها چاشنی خاطراتمان که نه،مثل همیشه برایمان خاطره ساز باشد
پی نوشت:اگر خدا بخواهد گردون داریم امروز ،خوبش را هم داریم
پی نوشت۱:یادت می اید آزاده اصلن تئاتر برای ما دو تا با کارگردانی های هادی و نمایشنامه های رادی شد تئاتر؟دلم گرفت از شنیدن خبر رفتنش
۲-پست دیروز به شدت پست ناجوانمردانه و غرض ورزانه ای بود.گفتم عارض شوم این امر را که اگر کسی با فوتبال خیلی آشنا نیست این دست کرکری های ورزشی را چندان جدی نگیرد.حالا درست که رئال دیشب مثل شیر بارسا را شکار کرد جلوی چشم آن همه تماشاچی و درست تر که ما کری خواندیم ولی به جان خودم نمیدانستم بارسلونا مثل سید ها جد دارد و میزند تلافیش را سر بشقاب و لیوان من در می آورد.تازه کینه ای هم هست
۳-از سر و کول و برخی جاهای دیگرم که گفتنش شرط حیا نیست دارد کار بالا میرود.ببخشید اگر فرصت سر زدن به وبلاگهایتان دست نداده این دو روزه.قول میدهم در اسرع وقت جبران کنم به سید الشهدا
ال کلاسیکو فقط فوتبال نیست.مقابله مادرید است و بارسلون.نبرد نخبه گرایی رئال است در برابر پوپولیسم خالص کاتالان.نبرد برگزیدگان است در برابر حاشیه ها.رئال مادرید نماد غرور نخبگان است برابر ادعاهای عوام.راست مدرن است که به جنگ چپگرایی میرود.لیبرالیسم است برابر توده گرایی...در یک کلام رئال مادرید نماد غرور طبقه متوسط است برابر ادعاهای نوکیسه گان...امشب قو های سپید برنابئو،پرچم پوپولیسم را در بندر بارسلون به آتش میکشند،باشید و ببینید!
پی نوشت ۱:بارسا پر از ستاره های بزرگ است اما شکوه رئال به ستاره هایش نیست.عظمت سپید پوشان مادریدی بزرگترین بازیگران کاتالان ها را هم به بازیگرانی معمولی تبدیل میکند
پی نوشت ۲:نمونه ایرانی برایتان بدهم از این رقابت، استقلال که همیشه تیم نخبگان بوده را مقایسه کنید با پوپولیسم علی اصغری پرسپولیس تا ماجرا دستتان بیاید
پی نوشت سانچویی:ارباب!هر کی ندونه فکر میکنه بارسلون دشمن باباته،اهالی کاتالان هم فامیلای زن سابقت.چه خبرته بابا؟
پی نوشت۱:کتایون عزیز!تولدت مبارک
پی نوشت۲:یلدا جان!تولدت مبارک و سالگرد ازدواجت مبارک تر
پی نوشت۳:دیماه ماه عزیز و دوست داشتنیست.چقدر تولد های خوب خوب داریم در این ماه
پی نوشت ۴:عطف به اصل متن،فکر کنید بشود قهرمان جام حذفی شویم و دور برگشت لیگ هم لنگی ها را ببریم.آن وقت چه اهمیتی دارد قهرمان لیگ برتر کدام تیم است