تبليغاتX
تلخ،مثل عسل
 
اتفاق هایی هستند که به هنگام وقوع در زندگیتان مثل توفان عمل میکنند:همه چیز را بهم میریزند ، درد می آوردند و عاصیتان میکنند.کدام مان در این شرایط سر بلند نکرده ایم رو به آسمان و ننالیده ایم که خدایا چرا من؟اتفاق هایی هستند که مدام ذهنتان میپیچد در چراییشان.مکرر از خودتان میپرسید چرا؟چطور؟چگونه؟درد که پخش میشود توی رگ هاتان و خشم و بعضی وقتها تحقیر، آن وقت انگار بودن بی بها میشود و نبودن آرزو...در آن حال آدم فکر میکند هرگز هرگز شفا نمیابد،می اندیشد که لحظه های سختش همیشه ماندنیند که امیدی نیست برای رهایی از شلاق سخت این باد بد دهن...اما معجزه ای وجود دارد این بین به اسم زمان.زمان مرهمیست که همیشه شفا میدهد اگر ما خود اخلال در کارش نکنیم.زمان که میگذرد از توفان،کم کم و بدون آنکه دریابیم از آشفتگی کاسته میشود و روزی میرسد که ناگهان،دقیقن ناگهان، میفهمیم دوباره دنیا رنگیست،که گل نرگس خوشبوست و قرمه سبزی عجب طعمی دارد...رنج جایی تمام شده که ما حتی دقیقن نمیدانیم کجاست.و درست در همین آن،میشود دو جور به گذشته نگاه کرد:یا به اندوه گذشته توجهی نکرد و گذاشت و گذشت و یا میشود این رنج را گنج دانست و گشت در روحمان که این رنج چقدر عمق بخشیده به ما و چه توانایی هایی را برایمان به ارمغان آورده و مانع از تکرار چه اشتباهاتی در ما میشود.رنج اگر بپذیریش به وقت حادثه و خوب از آن استقبال کنی،موقع بدرقه، چنان هدیه ای به آدمی میدهد که با هیچ چیز هیچ چیز قابل مقایسه نیست.آن وقت است که میشود به احترام تو و رنج یکجا به پا خواست و احترام گذاشت.از رنج گریزی نیست در زندگی انسان باشد که به جای طردش هنر به درستی رنج بردن را خوب بیاموزیم

پی نوشت:شاید باز و باز زمان بیشتری لازم باشد تا آدمی دریابد  در بسیاری موقعیت ها که تصادفن حتی رنج بیشتری برده، چه مصلحتی نهفته بوده و از چه خطراتی در امان مانده به بهای آن رنج.به زندگی خودتان نگاه کنید و به برخی از شکستها و نرسیدن هایتان در گذشته که بخاطرشان رنج بردید و امروز یواش توی دلتان میگویید خدا را شکر که نشد...همین شاید رنجتان را زودتر تبدیل کند به گنجتان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:41  توسط امیر  | 

۱-سرما خورده ام.دیشب به طرز خفن آلودی گلو درد داشتم و امروز بی حالم اما روحیه همچنان ورزشکاریست.از در تنهایی مریض شدن بدم می آید.برای همین در موارد مشابه زرتی افسرده میشدیم اما این بار خلق ملوکانه مان دارد کاراییش را حفظ میکند به هر جان کندنی که هست.کلن ذهنم دارد یاد میگیرد وسط سختی نیمه پر لیوان را ببیند و به سبیل مرحوم شاه عباس قسم این مساله مهمیست.دیشب وقتی نشد روم به دیوار گلاب به رویتان آب دهانم را قورت بدهم و از درد گلو بیدار شدم .ذهن جان فرمودن اینو ولش ببین چه سردته پتو رو بپیچی به خودت چه فازی میده...فلذا ما قادر شدیم این توطئه اجانب را که از آستین سرماخوردگی بیرون آمده بود با تمام قوا سرکوب کرده و به میکروب های عامل ناتوی جسمی بگوییم به هسته ام که گلویم درد گرفته...

۲-اگر یک وقتی این روزها در خیابان که تردد میفرمودید یک اقای برومندی را با دومتر قد ملاحظه فرمودید که با صدایی شبیه جوجه خروس تازه بالغ میخواند :«من چه دانم/من چه دانم»نه فرار کنید،نه به بچه تان بگویید:«ببین دیوونه دیوونه»نه زنگ بزنید به صد ده چون فوق الذکر شخص شخیص خودمان میباشیم که داریم تن اموات شهرام ناظری را در گور میلرزانیم.با حفظ شوون شرعی امکان ارایه امضا و گرفتن عکس یادگاری وجود دارد.بشتابید،غفلت موجب پشیمانیست

پی نوشت عطف به پست قبل:بابا جان!باران بابا!من گفتم ما ایرانی ها آزارمان به مورچه هم نرسیده که تو هی آدم کشی برو بچ قجر را در چشم من به طور عمودی فرو میکنی؟گفتم نسل کشی نداشتیم،عرض کردم محو اقلیت ها مثل کاری که ترکیه با ارامنه کرد  در پرونده مان نیست.گفتم طبعمان به خشونت متمایل نیست و عرض کردم مثلن انقلابمان به نسبت سایر حوادث مشابه کمتر خشونت داشته-به لغت کمتر دقت کن-خلاصه یک دفعه که من خلق و خوی ملوکانه ام کمی بهتر بود و دبی آب دهانم از حد یک قطره در دقیقه بالاتر مفصل گفتمان میفرماییم.اگر در میانه این کامنت و کامنت بازی جسارتی هم شد عفو کن که خاطرت عزیز است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:5  توسط امیر  | 

رسمی باب شده بین ایرانی جماعت و روشنفکرانش به اخص که مدام صفات منفی این ملت را به یادش بیاورند و نه از سر دلسوزی که تحقیر آمیز حرف بزنند در موردش.ما ملت پر مشکلی هستیم.همین که مانده ایم عقب از قافله پیشرفت جهانی و داریم در جا میزنیم نشان میدهد که بسیار بسیار مشکلات فرهنگی زیر بنای این عقب ماندگیست اما این اصلن دلیل نمیشود که خودمان با دست خودمان این ملت را تحقیر کنیم.هر واقعه ای نیمه پری دارد و نصفه خالی ای،هر دو را با هم ببینیم.اگر میخواهیم از این ملت انتقاد کنیم لااقل انقدر منصف باشیم که نیم نگاهی بیاندازیم به سابقه تاریخی این مردم و اینکه چه بر سرشان رفته و اینکه قرنهاست دارند زجر میکشند.خودتان را بگذارید جای مردمان ایران ساسانی و ببینید چه دردی تحمل کردند وقتی از جایگاه قدر قدرتی دنیا جزیه بده و موالی اعراب بادیه نشین شدند.خودتان را بگذارید جای این مردم وقتی از اوج شکوفایی اقتصادی فرو افتادند به مغاک خاکستر نشینی بعد از حمله مغول و تاخت و تاز تیمور گورکانی...این همه تجربه تلخ تاریخی توام با نامنی و هراس فکر میکنید چه میکند با ناخودآگاه جمعی یک ملت؟

ما مردمان مهربانی داریم،تساهل،عدم خشونت جزء لاینفک فرهنگ ماست.من خارج از ایران نبوده ام ولی اتفاقات خارجی را خوانده ام.در آلمان فقط شصت سال قبل میلیون ها انسان به جرم مذهب یا عقیده کشتار شدند.در آمریکا فقط چهل سال قبل با سیاه پوستان تبعیض آمیز و مانند شهروندان درجه چندم رفتار میشد.در چین فقط سی پنج سال پیش انقلاب فرهنگی به راه افتاد که نتیجه اش صد ها هزار کشته و میلیون ها آواره بود.ده ها نمونه مشابه میتوانم برایتان بیاورم.در تمام طول تاریخ این ملت یک مورد نسل کشی نمیابید.انقلابی به آن بزرگی در ین کشور شد و کل تلفاتش یک صدم اتفاقات مشابه در هیچ کجای جهان نبود.یک مورد نمیبینید که در ایران ما اقلیت های مذهبی را قتل عام کرده باشیم .ما ملت به هنگام فاجعه کنار همیم.ما هنوز روح زندگی را بیشتر و بهتر از غرب پیشرفته در میابیم...ما هنوز بسیار بسیار چیزها داریم برای بالیدن کنار انبوهی از کاستی ها.با دست خودمان خاکستر تحقیر بر سر نپاشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:20  توسط امیر  | 

دم ظهر بود،حسابی درگیر کار بودم.یکی از آن روزهای شلوغ خدا.وسط هاگیر و واگیر دیدم موبایلم زنگ میزند.گوشی را برداشتم صدایی صمیمی گفت چطوری امیر جان؟اولش نشناختم تا بعد که خودش را معرفی کرد و فرمود مهندس ت هستم.دوزاریم افتاد که دوست قدیمی پدرم است.سلام و احوال پرسی که تمام شد فرمودند« من یه مساله ای رو میخوام مطرح کنم گفتم اول به خودت بگم».ما هم هیجان زده که چه قرار است بشنویم عرض کردیم بفرمایید.فرمودند یک مورد مناسبی پیدا شده در بین آشنایان ما برای ازدواج.بنده فی الفور فکر کردم که خواستگار برای آبجیمان پیدا شده و آماده شدم یک نطق غرا در باب اینکه خواهرم خودش صاحب اختیار است و من دخالتی نمیکنم و اینها تحویل مهندس دهم که یکهو-دقیقن یکهو-وسط پردازش تخیلی نطق بنده مهندس جان فرمودند:«خواستم ببینم شما قصد ازدواج مجدد نداری؟»من یک ذره هنگ فرمودم.هی مغز علیلم داشت بررسی میکرد که ازدواج خواهرم چه ربطی به من داره؟نکنه فامیل خواستگار شرط کردن ما تو فامیلمون مجرد نداشته باشیم؟عجب آدمایین و اینا که باز هم یکهو مهندس فرمودن یه دختر خوب بین بستگان ما پیدا شده خواستیم به تو پیشنهاد بدیم...دقیقن همینجا-اونجا نه یه ذره بالاتر آها اینجا-که من فهمیدم مفعول ماجرا خودمم.سرخ شدیم تا بنا گوش،جسوف بر من مستولی گشت،هول کردم و...نفهمیدم چطور آقای مهندس را قانع کردیم که بی خیال ما شود.هی ما گفتیم قصد ازدواج نداریم هی فرمودن حیفه مورد خوبیه.هی عرض کردیم الان آمادگی نداریم هی فرمودن آمادگی پیدا میکنی-یه جور بدی هم گفتن که ما میخواستیم توضیح بدیم بابا ازون آمادگیا رو نمیگم که-خلاصه به مصیبت بی خیال ما شدند.اینها همه را عرض کردم که بگویم برایم خواستگار آمده که انگار به شدت اکازیون بوده و اصلن انگار زیر پای یه خانم دکتر بوده که باهاش فقط میرفته تا مطب و لاغیر...خدا وکیلی خوشمان آمد ازین ماجرای خواستگار بازی فقط حیف شد که به قسمت چایی آوردن و اینهایش نرسیدیم(تجسم بفرمایید بنده را با فرق سر کچل و دو متر قد که دارم به مورد اکازیون توضیح میدهم:بفرمایید چای،پسر نشانه)

پی نوشت دکارتی:خواستگار داشتن یا نداشتن،مساله این است

پی نوشت من باب در آمد زایی:تمام مردان مجرد وبلاگستان!در صورت تمایل به بنده خبر دهید بعد از انجام برخی آزمایشان و دریافت مبلغ قلیلی وجه به مهندس معرفی میشوید که مورد انگار اکازیون است

پی نوشت غیرتی:دلبرک کجایی که میخواستن امیرتو ببرن

پی نوشت سانچویی:ارباب!بیرونت مردمو کشته درونت ما رو داره به فیض شهادت نایل میکنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:46  توسط امیر  | 

کتاب هفته:نماد های اسطوره ای و روانشناسی زنان،نوشته شینودا بولن،آذر یوسفی،نشرروشنگران:اسطوره های روح زنده پیشینیان ما به شمار می ایند در جان ما...هیچ وقت نمیشود دقیق گفت که تاریخ کجا تمام میشود و اسطوره از کجا آغاز.اسطوره ها ریشه در اعماق ناخود آگاه جمعی انسانها دارند و به همین دلیل در روانشناسی عمقی برای تحلیل الگوهای رفتاری انسان مدرن به کار گرفته میشوند.کتاب بر مبنای ایزد بانوان المپ نوعی تقسیم بندی رفتاری به دست میدهد که بعضن خواننده را از دقت پیش بینی ااگوی زندگیش شگفت زده میکند.خواندنش را جدن جدن به همه به ویژه خانمها توصیه میکنم.درک نوشته ها نیاز به هیچ دانش خاص روانشناختی ندارد

شعر هفته:از تو سخن از به آرامی/از تو سخن از به تو گفتن /از تو سخن از به آزادی//وقتی سخن از تو می گویم / از عاشق از عارفانه می گویم /از دوستت دارم /از خواهم داشت/از فکر عبور در به تنهایی/من با گذر از دل تو می کردم / من با سفر سیاه چشم تو زیباست / خواهم زیست/من با به تمنای تو خواهم ماند/ من با سخن از تو /خواهم خواند /ما خاطره از شبانه می گیریم /ما خاطره از گریختن در یاد / از لذت ارمغان در پنهان /ما خاطره ایم از به نجواها /من دوست دارم از تو بگویم را / ای جلوه ی از به آرامی/ من دوست دارم از تو شنیدن را / تو لذت نادر شنیدن باش/تو از به شباهت از به زیبایی/ بر دیده تشنه ام تو دیدن باش(یدالله رویایی)

فیلم هفته:being julia :یک فیلم واقعی...از دستش ندهید.بده بستان های جرمی آیرونز و آنت بننینگ عالی از کار در آمده اند و پایان  فیلم قطعن غافلگیرتان میکند.یک روز جمعه عصر مرا ساخت این فیلم

آهنگ هفته:گل گلدون من با صدای سیمین غانم:کلی خاطره دارم با این آهنگ.تلخ کامی هایی که به ذهنم خطور نمیکرد بشود حتی دوام آورد مقابلشان و عواطفی که من را من کرد.غریب دوستش دارم

وبلاگ هفته:روزنوشت های امیر قادری...به رغم پرسپولیسی بودن و اینکه بسیاری جاها در مورد سینما هم سلیقه نیستیم قبولش دارم.خوب و خواندنی مینویسد

پست هفته:این ابتکار عمل معرکه روهام.نوآوریش را دوست داشتم

درنگ هفته:طغیان

جهان چه جای حقیری میشد اگر بعضی انسان ها حصار باید و سنت و عادات را نمیشکافتند و انسان،جهان و یا حتی خدایی دیگرگونه خلق نمیکردند.ما فرزندان سرکشی آدم و حواییم که نباید و ممنوع را تاب نیاوردند و چه آسان و چه حقیر فراموش میکنیم این میراث اجدادی را بارها و بار ها در زندگیمان.خودمان را میفروشیم به ارزشهای جمعی بی آنکه یکبار اجازه به داو گذاشتن هر آنچه که داریم را به خودمان داده باشیم و در حسرت طغیان میمانیم تا مرگ ما را در بر بگیرد.بر مباد این عاقبت!

دوستشان دارم های هفته:

نویسنده:فردریک فورسایت:روز شغال را دیده اید؟آن ماجرای معروف ترور ژنرال دوگل و....فورسایت نویسنده مطرح کتابهای جاسوسی و حادثه ای دنیاست.خوب مینویسد و بهتر تعلیق خلق میکند و هیجان پدید می آورد.آنقدر کتابهایش را دوست داشتم که تا همین یک سال پیش هم وسوسه مثل او نوشتن در من بود.بین آثارش کتابی هست به اسم سگان جنگ.از خواندنش پشیمان نمیشوید

کارگردان:برادران کوئن:جوئل و اتان کوئن یک پدیده اند در سینما.آن شوخ طبعی بی بدیلشان در روایت جدی ترین حرفها،اودیسه های ممتد سینمایی و انسانی بودن پررنگ کارهایشان،دوست داشتنیشان کرده برایم.بین فیلمهایشان فارگو و ای برادر کجایی را دریابید،مسوولیتش با من!

بازیگر:مریل استریپ:ارادت خفن من به ایشان با پلهای مدیسن کانتی شروع شد. وقتی با آن همه ظرافت، بحران میانسالی ناشی از تکرار و پشت پا زدن به آرزوها را در یک زن به هنگام ابتدای میانسالی نشان داد.سکانسی هست در انتهای فیلم که مریل استریپ نشسته توی ماشین شوهرش و معشوقش پشت سرش توی ماشین دیگری منتظر است تا او بیاید و با هم بروند به ناکجا.دست مریل میرود سمت دستگیره ماشین تا بازش کند و بگریزد نفستان بند می اید برای این چند ثانیه...فیلم بد از او ندیده ام تا بحال.جزء معدود بازیگرانیست که بودنش در یک فیلم تشویقم میکند برای دیدنش

و دیگران:سیاوش قمیشی:دوست موسیقی شناسی دارم که او را به همراه گوگوش و ابی تنها خوانندگان پاپ آن ور آب ایرانی میداند که موسیقی را به درستی میفهمند.نوعی انسانیت لطیف در آهنگ هایش هست و در منشش که دوست داشتنیش کرده برای من.نسل من شاید کلی خاطره داشته باشد از او:تو یه تاک قد کشیده،پرنده های قفسی و....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:27  توسط امیر  | 

چه عشوه های شتری دیروز رییس جمهور مهرورز و آن مردک کابوی تگزاسی کاخ سفید نشین برای هم آمدند.این یکی میفرمود یه دو گام دیگه بیای جلو به ابوالفضل همه چی حله.اون یکی هم فرمود اهه ما چرا شما یه دو قدم بردارین مثلن غنی سازیتون رو تعلیق کنین تا من بگم بله.فقط این وسط ما نفهمیدیم کدوم عروس است و کدام داماد از بس هر دویشان ناز دارند...عجالتن با آن گزارش و این عشوه انگار خطر خوردن بمب وسط فرق سرمان کمی کمتر شده-همگی بگین ایشالا-قیمت نفت هم یک قری دارد به خودش میدهد که تشریف بیاورد پایین و کمی آن پایین بماند که این مهم خود موید آن مهم است.حالا کدام مهم بماند فلذا با توجه به جمیع جهات بنده اعلام آژیر سفید میکنم.دست از خرید عدس و شیر خشک و آرد و دارو بردارید در کوتاه مدت عمو سام آن بمب های ده هزار تنیش را روی سرمان آزمایش نمیکند.خلاص!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:11  توسط امیر  | 

شما فرض کنید من میخواهم برایتان از جهان هولوگرافیک بگویم.از نظم مستتر و نظم نا مستتر.از...ولی به جایش بیاید لطفی به من و خودتان کنید این کتاب جهان هولوگرافیک مایک تالبوت را با ترجمه داریوش مهرجویی بخوانید،من هم عوضش برایتان میگویم که یکجوری خسته ام.از همه چیز علنن.از این دست روی دست گذاشتن و تماشا کردن خودم یا از این تکرار حوصله سر بر زندگی یا از این صدر نشینی لنگی ها در جدول لیگ یا از این دی وی دی پلیر خراب که بعضی وقتها فقط فیلم نشان میدهد یا از اینکه فضای زندگی چنان تاریک شود که نور درونش نیاید و تو برای حفظ امیدواریت نور را نه که ببینی که فقط بو بکشی و...خستمه.کاش خرس قطبی بودم میگرفتم میخوابیدم ۶ ماه بعد بیدار میشدم.مهم نیست که شرایط تغییر کند یا نه مهم این است ۶ ماه این وسط فرصت تنفس داشتم برای خودم و من تنفس لازم دارم...

پی نوشت یک:بدیهیست که عنوان انحرافی بوده و در جهت ارضای غرایز منحرف روشنفکرانه  نگارنده، نوشته شده است

پی نوشت دو:حدودن سه دقیقه است که حالم بد و بدتر و سگ اخلاقانه تر دارد میشود.مدتی بود اینجوری نبودم.این دفعه ولی با خیال راحت دارم میروم پایین،توی تاریکی.میدانم که تو هستی و با بودن تو نور همیشه هست.من به ذره ذره نور دل تو محتاجم دردانه ام!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 16:1  توسط امیر  | 

نشسته ام اینجا،آلبوم جدید جیمز بلانت را گوش میکنم و دلم لحظه به لحظه بیشتر برایت تنگ میشود.چه رازیست بین من و چشمانت که هیچ لحظه خوشی بی تو برایم معنا نمیشود؟چه سریست میان من و شانه هایت که بی سر گذاشتن بر آن استوار ترین تکیه گاه های جهان هرگز هرگز لذتی از میان قلبم نمیگذرد؟کجای قصه،به من بگو کجای قصه،همه دنیای من شدی،آوازهایم را با لبان تو خواندم و به جهان با قلب تو دل سپردم؟به من گوش کن،همه ترانه های عاشقانه جهان،همان دمی آغاز میشوند که تو،شنیدن را شروع میکنی.مرا دریاب!من دارد گم میشود میان گردباد خاطراتت و من دارم به جشن مینشینم این عزیز ترین گمگشتگی کائنات را...من میمانم و خواستن،من میمانم نور بی بدیل چشمانت و کلامی که مدام با هر نفس دو بار تکرار میشود:دوستت دارم،این خود شاید همه حرفها باشد
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:53  توسط امیر  | 

پیش نوشت:یک سالگی گردون است این شماره.زود گذشت نه؟وقتی شروع میکردم واقعیتش خیلی در مخیله ام نمیگنجید این گردون و گردون نویسی جزیی از هویت این وبلاگ شود،اما انگار شده.برای گردونم برنامه دارم که باز هم کمی متنوع تر شود و در عین حال به شدت پذیرای پیشنهادات شما هستم.یک سالگی گردونم،گردونمان مبارک!

کتاب هفته:پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند،نوشته آلن دوباتن،ترجمه گلی امامی،انتشارات نیلوفر:خواندن این کتاب از چند جنبه مفید است برایتان:اول اینکه پروست یک المان روشنفکری خفن است این روزها و ذکر خیر کردن ازش به قول آن خانمه در تیزرهای تلویزیون«کلی کلاس دارد»اما همت عالی میخواهد مثلن همه( در جستجوی زمان از دست رفته) اش را خواندن-نگارنده به رغم جستجوی فراوان به همچین همتی در وجود خود دست نیافت-فلذا با خواندن این کتاب میتوانید انقدر از پروست بدانید که اظهار نظرهای منورالفکرانه از خود ساطع فرمایید.دوم اینکه این آقای دوباتن که ما را به شدت شیفته خودش فرموده با یک طنز نرمالوی دوست داشتنی،نگرشی پروستی از زندگی را برایتان شرح میدهد که در آن در میابید کیفیت زندگی بر کمیتش میچربد و عمقش اهمیتی بیش از گستردگی آن دارد.ضعف کتاب شاید ترجمه سخت خانم گلی امامی باشد.به مذاق من یکی که خوش نیامد

شعر هفته:دهانت را میبویند/مبادا که گفته باشی/دوستت دارم/دلت را میبویند/روزگار غریبیست نازنین/و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند/عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد .../درین بن بست کج و پیچ سرما/آتش را/به سوخت بار سرود و شعر/فروزان میدارند/به اندیشیدن خطر مکن/روزگار غریبیست نازنین/آن بر در میکوبد شباهنگام/به کشتن چراغ آمده است/نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.../آنک قصابانند/برگذر گاه ها مستقر/با کنده و ساتوری خون آلود/روزگار غریبیست نازنین/و تبسم را بر لبها جراحی میکنند/و ترانه را بر دهان/ش.ق را در پستوی خانه نهان باید کرد.../کباب قناری/بر آتش سوسن و یاس/روزگار غریبیست نازنین/ابلیس پیروز مست/سور عزای ما را بر سفره نشسته است/خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد(احمد شاملو-ترانه های کوچک غربت)به قدری وصف الحال بود که دلم نیامد همه اش را ننویسم

فیلم هفته:سوته دلان:این شاهکار مرحوم علی حاتمی را شاید نسل من کمتر دیده باشد.معرکه ای میکند دیالوگهای حاتمی و بازی بهروز وثوقی...معرکه هم همه لذت فیلم را توصیف نمیکند.هر بار که میبینمش یادم میافتد که انگار« همه عمر دیر رسیدیم» و اینکه «ما عاشقیت زیاد داشتیم»

آهنگ هفته:این آهنگ شهرام ناظری:مرا گویی کرایی من چه دانم من چه دانم؟چنین مجنون چرایی من چه دانم من چه دانم؟...محشره

وبلاگ هفته:سینما پارادایزو...از سلیقه سینماییش خوشم آمد

پست هفته:نداریم اما خواندن این شاید خالی از لطف نباشد

درنگ هفته:خلیج فارس(به بهانه حضور ننگین این به اصطلاح رییس جمهور در زیر علامت خلیج عربی)

چه رمزی است در این باریکه آبی جنوب نقشه که این همه پیوند خورده با غرور من،غرور ما،غرور یک ملت؟پارسی بودنش و تاکید هر روز هر روزه بر آن انگار مرزی شده برای تشخیص ایران از انیران.رمز این مرز را هر که نفهمد از ما نیست و هر که تحقیرش کند خوارش میکنیم.بسی خونها ریخته شده از بهترین فرزندان این ملت:از تن بی سر محمد ابراهیم همت تا پیکر مفقود باکری و بدن سوخته عباس دوران همه و همه فدا شدند تا تازیان بفهمند خرمشهر ما محمره جعلی آنها نیست و خلیج پارسمان،خلیج مضحک عربیشان.این خلیج نیلگون الی الابد خلیج فارس است و دریای ایرانی،بدا به حال انها که شیر ایران را مرده پندارند

دوستشان دارم های هفته:

کارگردان:علی حاتمی:شعر را تصویر میکرد این مرد و واژه را جادو، چنان که میماندی چشمت را بر سر سفره نشانی یا گوشت را مهمان دلنوازی گفتگوهای فیلمهایش کنی...ایرانی ترین کارگردانی که داشته ایم.زیبا ترین تصویر مهر مادری را با مادر به تصویر کشید و کامل ترین ذکر خیر از موسیقی ایرانی را با دلشدگان روایت کرد.بزرگا مردی بود حاتمی.خدایش بیامرزاد

بازیگر:لیلا حاتمی:میتوانید لیلای مهر جویی را با بازیگر دیگری حتی تصور کنید؟آن معصومیت غریب چهره اش و آن مظلومیت حرص در بیاورش در تمام فیلم به نظرم هرگز در سینمای ما بدیلی نیافته تا کنون...نام پدر خوب زنده ماند به یمن این دختر

نویسنده:محمود دولت آبادی:خدایگان کلیدر،تصویر ساز مردانگی و زنانگی با گل محمد و مارال در ذهن یک نسل کتاب خوان ایرانی.راوی قدرت خاطره با جای خالی سلوک...اسطوره ادبی زنده عصر ما.یک بار احمد محمود در وصف او گفته بود«کلیدر کاری مردانه است،باید نویسنده بود تا فهمید نوشتن کتابی با آن حجم و این کیفیت چقدر دشوار است»

و دیگران:محمود اعتماد زاده(به آذین):مترجم،نویسنده،روشن فکر،فعال سیاسی چپگرا و همه و همه در سطح بالای ممکن.برخی از بهترین خاطراتم از جهان ادبیات امضای او را پای خود دارند:دن آرام،جان شیفته،ژان کریستف...روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:26  توسط امیر  | 

خسته ام.روز کاری شلوغی بود،نشسته ام گوشه شرکت،(امیر آرام) دارد میخواند:«اگه بارون نباره،من میبارم...».چشمهایم را بسته ام و پاهایم را هم انداخته ام روی میز.چرا نمیروم خانه؟سوال خوبیست که جواب ساده ای دارد:دلم نمیخواهد بروم خانه.از آن شبهایی است که من هیچ رقم تحمل کلید انداختن و در را باز کردن و تنها بودن و این حرفها را ندارم...دلم آن ۴ دیواری لخت به قول یکی، مثل مسجدم را نمیخواهد.میدانم که چند دقیقه دیگر لخ و لخ کنان کیفم را بر میدارم و آهسته آهسته میروم توی صف تاکسی تا برسم خانه مثل همیشه اما الان،در همین لحظه اکنون، آمادگی روبرو شدن با این تصویر را ندارم.از آنجایی که مازوخیسمم نمی آید از خیر تصویر سازی تخیلی برای اینکه مثلن الان می آمدم خانه و تو خانه بودی و اینها هم میگذرم در کسری از ثانیه...باید بروم دیر یا زود خانه،ظرفها را نشسته ام از دیروز،فکر کنم خانه ام اگر جارو برقی بکشمش خوشحال شود،در منطقه استراتژیک حمام رخت نشسته داریم که انگار یکریز زمزمه میکنند «امیر بیا ما رو بشور».برای گردون فردا باید سوژه پیدا کنم و مطلب بنویسم...اوخ اوخ الان این چند خط را خواندم و دیدم ددم هی عجب وضع اسف باری.این جوری که من توصیف کردم شیر هم جرات نمیکرد برود خانه،اما شیر بدبخت چه کند؟برود خانه یکجور مصیبت است نرود خانه جور دیگری فلذا اقا شیره مثل موش دمش را میگذارد روی کولش و میرود منزل.جایی که انقدر بی رغبت بروی حداکثر منزل است نه خانه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:41  توسط امیر  | 

انقدر بنده خر کیف شدم از رای نیاوردن هوگو چاوز خان در همه پرسی ونزوئلا که حد نداره.جای اقای سقراط قرن و هاله نور بودم سردار ذوالقدر رو به جای تراکتور و سمند صادر میکردم ونزوئلا تا یاد اخوی هوگو بده چطور با یک برنامه پیچیده رای بگیره یا در واقع رای بسازه.خدا رحم به مردم ونزوئلا کرد که بسیج مستضعفین ندارن و الا باید هم عملیات پیچیده رو تحمل میکردن هم یک عمر دیکتاتوری به اسم چاوز رو...اون وقت باید مارکز سر پیری میرفت یه پاییز پدر سالار دیگه مینوشت تا ذکر خیر چاوز از تاریخ به ادبیات امتداد پیدا کنه،اون وقت حتمن وزارت ارشاد به کتاب مارکز مجوز نمیداد،بعد من احساس خلا عاطفی میکردم که چرا کتاب گابو ی عزیز نرسیده دستمون بعد اینها...حالا به سهولت با رای نیاوردن ریاست جمهوری مادام العمر چاوز خطر افسردگی ادبی هم از من کمترین بر طرف شده و تاکید میکنم تنها علت خوشحالی من همینه و لاغیر.بدیهی است هرگونه ارتباط این شنگولیت با نفی پوپولیسم و دیکتاتوری و سوختن دماغ ورژن ایرانی چاوز شدیدن تکذیب میگردد

پینوشت:یه وبلاگی کشف کردم در هفته گذشته که معرکه بود به سبیل شاه عباس!طرف مدعی بود فیدل کاسترو با آمریکایی ها نشستن کنار هم که بیاین به انقلاب اسلامی ایران ضربه بزنیم.فیدل به بوش گفته خیالت نباشه من حال ایرانیا رو میگیرم.بعد چون فیدل با مارکز دوسته گفته گابریل! یه کتاب بنویس که ایمان اسلامی مردم ایران رو هدف بگیره بعد مارکزم این خاطرات روسپیان غمگین رو نوشته و اینها...در خاتمه وبلاگ هم از وزارت ارشاد بخاطر کشف این توطئه مشترک کمونیسم بین الملل و امپریالیسم بین الملل تر تشکر کرده...خداییش دایی جان ناپلئون کیلویی چند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:45  توسط امیر  | 

نیمه خالی لیوان:حجم کار به نحو قابل ملاحظه ای کم شده...بخوام ذهنم رو طبقه بندی کنم مقدار متنابعی از حجمش درگیر نگرانی آیندست:سایه شوم جنگ وقتی توام بشه با حماقت مکرر تفکر حاکم و کشور تحلیل رفته از تحریم، من رو میترسونه.بخش دیگری از ذهنم متوجه شرایط شخصی خودمه:نزدیک دارم میشم به سی سالگی و دستاورد ملموس مادی ای نداشتم برای آویختن قبای ژنده خود.ناشکری نمیکنم اما حالا که پام روی زمین سفت واقعیته کمی ناراضیم از خودم و کمی گیجم.بخش دیگر ماجرا روبرو شدن با خودمه طی این فرآیند خودشناسی و کلاسهای ناهید و تورج.رسیدم به جایی که تاریکیه و من باید شیرجه بزنم به عمقش و میترسم از این شیرجه و انگار دستی با انواع بهانه ها جلوی من رو میگیره-شاید همون دستی که تورج مدام بهش میگه مادر کامپلکس-به همه اینها مشکلات روزمره رو اضافه کنید،نباید انگار خیلی خوش بگذره بهم نه؟

نیمه پر لیوان:با همه این مسائل،خوبم.صبور تر از قبل شدم و بهم ریختنم شاید به راحتی گذشته نیست.در من یقینی کهن الگویی است که این نیز بگذرد و پایان شب سیه سپید است.این همیشه مانع میشه که تاریکی یاس ببلعد نور درونم را.میدونم که بالاخره راه حلی پیدا میکنم برای این مشکلات و میدونم که دیر یا زود شیرجه میزنم.این روزها بیشتر خودم رو میبینم و هر بار دیدن رفتار هام یک ذره متعادل ترم میکنه و از همه همه اینها مهمتر اینکه،هر چقدر ذهنم متلاطمه با این افکار،دلم سرشار از توئه و این شادم میکنه.یقینی هست در بودن تو که به زبان دل حرف میزنه نه کلام عقل و ترجمانش شور زندگیه...پس میرقصم با ساز زندگی،به امید روزی که برقصانم روزگار رو

پی نوشت:خانم گلناز یوسفی!عطف به کامنتتون،این کلاسهایی که من میرم ثبت نام جدید نداره فعلن.هر وقت ثبت نام داشت همین جا اطلاع رسانی میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:48  توسط امیر  | 

۱-بالغ شدن شاید در همین خلاصه گردد که دنبال روزگار بی مشکل نگردیم.هر برهه ای از زندگی و هر زمانی از ایاممان دردسر های خاص خودش را دارد.اینجوری هیچ وقت فکر نمیکنید که اگر روزگار سخت گرفت بهتان دارد ظلم میشود در حقتان.در هر سطحی از زندگی که هستید،مشکلات خودتان را خواهید داشت و شاید لذت زندگی در همین توانایی حل مشکلات نهفته باشد یا در شنیدن جمله عزیز:«من همه جوره کنارتم»

۲-سالگرد قتل های زنجیره ای و روز نیروی دریایی را یادم نرفته.برای اولی دیگر خجالت میکشم بنویسم از بس جز نوشتن کاری نکردم و برای این دومی هم گلاب به رویتان تا اطلاع ثانوی از هر حرکتی که آب به اسیاب میهن پرستی افراطی و نظامی گری کور بریزد یا حتی شبهه اش را ایجاد کند معذورم،اینجوری یادم میماند که ما جنگ نمیخواهیم،جنگ هم نداریم،هر کس شوق نوشیدن شربت شهادت دارد بسم الله،برود بنوشد

۳-تمایل خفنی هست در من برای یکجا نشینی و حفظ وضع موجود و تنبلی و این حرفها...اصولن من بیشتر اهل حرفم تا اهل عمل.دارم سعی میکنم یک ذره یک ذره کمی تعادل ایجاد کنم که خیر الامور اوسطها-دقیقن همون وسط مد نظر نگارنده حقیر میباشد.

پی نوشت:یک دفعه قبلن نوشتم که از جنگ بیزارم و این جنگ مال من نیست. یک دلاور شجاع آمد کامنت گذاشت بی نام و نشان و گفت که من ترسوام...عارض شم خدمت خدمت خواهران و برادران اینجوری که بعله،بنده ترسویم،از بمب و موشک و داغ و درفش و اینها میترسم مثل سگ

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:39  توسط امیر  | 

مرگ پدیده غریبیست.باورش نمیکنیم و بخاطرش نمی آوریم مگر هنگامی که فرشته مرگ در خانه ما یا یکی از نزدیکانمان را بزند.ما به سهولت حتمی ترین اتفاق زندگیمان را به فراموشی میسپاریم و غرق میکنیم خودمان را با غیر محتمل ترین دغدغه ها...ما به مرگ فکر نمیکنیم،ما از مرگ حرف نمیزنیم و اینطور میشود که ما راز عمیق مرگ را درنمیابیم:اینکه زندگی بدون درک مرگ هیچ ارزشی ندارد.برای یک لحظه تصور کنید فقط یکروز وقت برای زندگی دارید،آیا آن یک روز را هم مثل مابقی زندگیتان میگذرانید یا همه چیز تغییر میکند و دگرگون میشود؟این یک واقعیت غیر قابل انکار است که زندگی از دل مرگ زاده میشود و بی مرگ زندگی صرفن تبدیل میشود به زنده بودن...اینگونه است که برای زندگی کردن باید همیشه گوشه چشمی به مرگ داشت و چنان زیست که وقتی فرشته مرگ به سراغمان می اید چیزی جز جسممان برای بردن نداشته باشد،نه آرزویی،نه حسرتی،نه دریغی...چنین باد 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:58  توسط امیر  | 

عطف به دو پست قبل،دوستی در کامنت ها پرسیده بود که ایا وقتی از زخمهای گذشته حرف میزنیم،کسی که الان در کنار ماست  آزرده نمیشه و جایگاهش رو در خطر نمیبینه اگر حس کنه ما هنوز درگیر گذشته ایم؟

سوال خیلی خوبیه.فکر کنم دیگه وقتشه همه ما قبول کنیم که عصر افسانه نارنج و ترنج گذشته.زمانی که نارنجی رو پوست بگیریم و از توش دخترک آفتاب و مهتاب ندیده ای بیرون بیاد و یک دل نه صد دل عاشق ما بشه و ما عاشقش بشیم-این که میگم دخترک برای رعایت اصل افسانه است،همین حکم در مورد پسرک ها هم صادقه-ما آدمهای عصر مدرنیم و جدا از اینکه خودمون چقدر مدرن یا سنتی هستیم در جامعه معلق بین سنت و مدرنیته زندگی میکنیم.زندگی مدرن ملزوماتی داره که تعدد برخورد ها بین انسان ها رو اجتناب ناپذیر میکنه،از این تعدد، تجارب تلخ و شیرینی به وجود میاد.بخواهیم یا نخواهیم زخم میزنیم و زخم میخوریم.این اجتناب ناپذیره.حالا بیایید فرض کنید آدمی با همچین کوله باری وارد یک رابطه عاطفی جدید شده،چه باید کرد که طرف مقابل این رابطه تا سر حد امکان بخاطر گذشته تاوان نده؟

در درجه اول باید هر کدوم از ما بپذیریم که زخم خوردیم و این زخمها سرمایه های ما هستند برای انسان بهتری بودن.دوم اینکه به نظر من بهتره با طرف مقابلمون صادق باشیم،اینطور فکر نمیکنم که اتوماتیک باید همه گذشتمون رو بریزیم روی دایره ولی هر جا که ازمون سوال شد باید رو راست رو راست جواب بدیم-در واقع گذشتمون رو انکار نکنیم و ادای دختر یا پسر نارنج  ترنج رو درنیاریم-سوم اینکه این زخمها در دو سطح قابل بررسین.لایه خودآگاه و عمق ناخود آگاه.جدن بر این باورم که اگر نتونستیم خودآگاهمون رو از شر خاطرات گذشته و زخمهایی که بهشون آگاهیم شفا بدیم و باز وارد یک رابطه جدید بشیم کاری که میکنیم کمتر از جنایت در حق بشریت نیست-من ابلهانه یکبار این کار رو انجام دادم و سعی کردم از یک رابطه جدید برای شفای درد یک رابطه قدیمی استفاده کنم و گند زدم-در واقع من فکر میکنم ما وقتی محقیم وارد یک تجربه عاطفی جدید بشیم که درسهای رابطه قبلی رو یاد گرفته باشیم و بفهمیم چرا اون رابطه شکست خورد؟نقش ما و اشتباهات ما چی بود و از همه مهمتر ذهن هوشیارمون از شر خاطرات رها بشه.اما در مورد لایه ناخودآگاه کار چندانی در کوتاه مدت از دست ما بر نمیاد.مطلبی که من نوشتم در مورد خواب بود و میدونید که خواب زبان ناخودآگاه است.باید به این اشاره ها توجه کرد و دنبالشون رفت و اجازه نداد تا سر حد امکان حتی زخم های ناخود آگاه هم روی رابطه جدید تاثیر بذاره.باید این درک متقابل بین دو نفر وجود داشته باشه که بین زخمهای سطح هوشیاری و ناهوشیاری تفاوت قائل شن و حتی برای حل مشکلات ناخودآگاه بهم کمک کنند.واقعن فکر میکنم اگر کسی نمیتونه این اختلاف رو درک کنه و توقعات ماقبل مدرن از یک رابطه مدرن داره کودکیه که باید اول بزرگ شه و بعد وارد یک رابطه عاطفی!

پی نوشت:اینها همه را نوشتم و دلم برایم بشکن زد که خوش بحالم رییس!خوش بحالش که تو را دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:45  توسط امیر  | 

کتاب هفته:دائوی رابطه ها،نوشته ری کریگ،ترجمه ع پاشایی،انتشارات فراروان:زیبا ترین،هیجان انگیز ترین و اسرار آمیز ترین لحظات زندگیمان شاید لحظات نزدیکی به جنس مخالف باشد.آن تب و تاب یکی شدن،هراس از دست دادن و شوق به دست آوردن...اکثر ما به دنبال دستور العملهایی هستیم برای سهل تر ساختن این ارتباط غافل از اینکه هیچ کلیشه ای جای عمق روابط دلی را نمیگیرد.دائوی رابطه ها اما حاوی دستور العمل هایی است برای عمق یافتن در یک رابطه عاشقانه...عمقی که عشق را عشق میکند،دل را دل!

شعر هفته:امروز،روزی بود چون جامی لبریز/امروز روزی بود چون موجی سترگ/امروز روزی بود به پهنای زمین/امروز دریای توفانی/ما را با بوسه ای بلند کرد/چنان بلند/که به آذرخشی لرزیدیم و گره خورده در هم/فرودمان آورد/بی اینکه از هم جدایمان کند/امروز تن مان فراخ شد/تا لبه های جهان گسترد و ذوب شد/تک قطره ای شد/از موم یا شهاب/میان تو و من دری تازه گش.ده شد/و کسی هنوز بی چهره/آنجا در انتظار بود(پابلو نرودا،هوا را از من بگیر خنده ات را نه،احمد پوری)

فیلم هفته:love actyally:کمدی های رمانتیک را دست کم نگیرید.همه راز انسان بعضی وقتها میان همین دست فیلمها به سادگی و سهولت رویت میشود.حوصله اش باشد یکبار مفصل از این مقوله مینویسم تا آن موقع این فیلم را از دست ندهید.هنر پیشه خوب زیاد دارد،اپیزودیک است و جذاب و مهمتر از همه ابتدای فیلم تصاویری مستند دارد از فرودگاه هیثرو و آن لحظات رسیدن و در آغوش گرفتن ها...به دیدنش حتمن میارزد

آهنگ هفته:اگه بارون نباره امیر آرام...اگه بارون نباره،اگه بارون نباره،من میبارم،اگه خوابت ببره،اگه خوابت ببره،من بیدارم...خدا عمر با عزت به آزموسیس بدهد

وبلاگ هفته:رونوشت:پسر:صداقت گوهر کمیابیست،نویسنده این وبلاگ کاملن مزین به این گوهر است.لذت دارد وقتی وبلاگی را میخوانی و حس میکنی هر چه که هست را دارد نشان میدهد

پست هفته:این پست آزموسیس جونز کبیر...حالی بردم از خواندنش

درنگ هفته:همدلی عاشقانه

همدلی عاشقانه پدیده کمیابیست..یعنی دلی باشد که دلت با نوایش بتپد.یعنی دلی باشد که بشنوی ازش: برو جلو،اشتباه کن،زمین بخور،پیروز شو،خسته شو...من باز و باز هستم کنارت و این بودن نه از سر اجبار است،نه از روی وظیفه.چنین بودن سختی فقط و فقط به برکت عشق میماند سر پا.میشود عاشق بود و همدل نبود.امکان دارد همدلی باشد و خبری از عشق یافت نشود اما توامان این دو با هم همان رمز کیمیاست.عشقی که اسیر نکند پرو بال بدهد،حمایتی که تکلیف برندارد و با مهر پر بار شود...این میشود رمز جان،سر زندگی،همدلی عاشقانه!

دوستشان دارم های هفته:

کارگردان:سوفیا فورد کاپولا:کمتر کسی شاید باور میکرد دخترک بی رمق فیلم پدرخوانده سه که به نظر برخی منتقدین یکتنه فیلم را نابود کرد تبدیل به کارگردان موفق گم شده در ترجمه گردد.گمشده در ترجمه روایتی از عشق مدرن است و ثابت میکند به تو بیننده که سازنده اش مقوله دل را میفهمد خوب خوب...نمیشود فیلم را دید و سوفیا را تحسین نکرد.دختر فرانسیس فورد کاپولای بزرگ دارد خوب کارگردانی میشود

بازیگر:ادری توتو:آملی را که حتمن دیده اید؟یک نامزدی طولانی را چطور؟ادری توتو خوب از پس نقش آدمهای شیفته بر می آید.آنی هست در چهره و فیزیکش که شیفتگی را کامل نشان میدهد.به افتخار همین دو فیلم جایش امروز در لیست محبوب ها قرار گرفت

نویسنده:پابلو نرودا:آمریکایی لاتینی باشی و چپ و شاعر پس حتمن یک جای دیگر دنیا امیری هست که پزت را بدهد.اما ماجرای من و نرودا نه با شعر های اجتماعیش که با عاشقانه هایش بالا گرفت.مثلن هوا را از من بگیر خنده ات را نه...ماتیلده نرودا به نظرم زن خوشبختی بوده که این همه عشق را مزه مزه کرده در گذر زمان

و دیگران:این قسمت ماجرا کمی سخت بود.نمیخواستم از خیر آهنگ امیر ارام بگذرم پس خیلی از خوانندگان عاشقانه ها این جا نمیشد بیایند چون هارمونی خواننده و ترانه بهم میخورد.این شد که رسیدم به نجف دریابندری.در مصاحبه اش با بیژن بیرنگ در باب کتاب مستطاب آشپزی جایی توصیه کرد به زوج های جوان که با هم اشپزی کردن را تجربه کنند و ببیننند چقدر میتواند بار عاطفی داشته باشد.اینجا بود که مطمئن شدم مترجم و نویسنده محبوبم عشق را خوب خوب فهمیده...دریابندری از محبوب ترین آدمهاست نزد من که اگر یک روز نصف او به دنیا اضافه کنم احسح میکنم بارم را به مقصد رسانده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:42  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie