
پی نوشت:شاید باز و باز زمان بیشتری لازم باشد تا آدمی دریابد در بسیاری موقعیت ها که تصادفن حتی رنج بیشتری برده، چه مصلحتی نهفته بوده و از چه خطراتی در امان مانده به بهای آن رنج.به زندگی خودتان نگاه کنید و به برخی از شکستها و نرسیدن هایتان در گذشته که بخاطرشان رنج بردید و امروز یواش توی دلتان میگویید خدا را شکر که نشد...همین شاید رنجتان را زودتر تبدیل کند به گنجتان
۲-اگر یک وقتی این روزها در خیابان که تردد میفرمودید یک اقای برومندی را با دومتر قد ملاحظه فرمودید که با صدایی شبیه جوجه خروس تازه بالغ میخواند :«من چه دانم/من چه دانم»نه فرار کنید،نه به بچه تان بگویید:«ببین دیوونه دیوونه»نه زنگ بزنید به صد ده چون فوق الذکر شخص شخیص خودمان میباشیم که داریم تن اموات شهرام ناظری را در گور میلرزانیم.با حفظ شوون شرعی امکان ارایه امضا و گرفتن عکس یادگاری وجود دارد.بشتابید،غفلت موجب پشیمانیست
پی نوشت عطف به پست قبل:بابا جان!باران بابا!من گفتم ما ایرانی ها آزارمان به مورچه هم نرسیده که تو هی آدم کشی برو بچ قجر را در چشم من به طور عمودی فرو میکنی؟گفتم نسل کشی نداشتیم،عرض کردم محو اقلیت ها مثل کاری که ترکیه با ارامنه کرد در پرونده مان نیست.گفتم طبعمان به خشونت متمایل نیست و عرض کردم مثلن انقلابمان به نسبت سایر حوادث مشابه کمتر خشونت داشته-به لغت کمتر دقت کن-خلاصه یک دفعه که من خلق و خوی ملوکانه ام کمی بهتر بود و دبی آب دهانم از حد یک قطره در دقیقه بالاتر مفصل گفتمان میفرماییم.اگر در میانه این کامنت و کامنت بازی جسارتی هم شد عفو کن که خاطرت عزیز است
ما مردمان مهربانی داریم،تساهل،عدم خشونت جزء لاینفک فرهنگ ماست.من خارج از ایران نبوده ام ولی اتفاقات خارجی را خوانده ام.در آلمان فقط شصت سال قبل میلیون ها انسان به جرم مذهب یا عقیده کشتار شدند.در آمریکا فقط چهل سال قبل با سیاه پوستان تبعیض آمیز و مانند شهروندان درجه چندم رفتار میشد.در چین فقط سی پنج سال پیش انقلاب فرهنگی به راه افتاد که نتیجه اش صد ها هزار کشته و میلیون ها آواره بود.ده ها نمونه مشابه میتوانم برایتان بیاورم.در تمام طول تاریخ این ملت یک مورد نسل کشی نمیابید.انقلابی به آن بزرگی در ین کشور شد و کل تلفاتش یک صدم اتفاقات مشابه در هیچ کجای جهان نبود.یک مورد نمیبینید که در ایران ما اقلیت های مذهبی را قتل عام کرده باشیم .ما ملت به هنگام فاجعه کنار همیم.ما هنوز روح زندگی را بیشتر و بهتر از غرب پیشرفته در میابیم...ما هنوز بسیار بسیار چیزها داریم برای بالیدن کنار انبوهی از کاستی ها.با دست خودمان خاکستر تحقیر بر سر نپاشیم
پی نوشت دکارتی:خواستگار داشتن یا نداشتن،مساله این است
پی نوشت من باب در آمد زایی:تمام مردان مجرد وبلاگستان!در صورت تمایل به بنده خبر دهید بعد از انجام برخی آزمایشان و دریافت مبلغ قلیلی وجه به مهندس معرفی میشوید که مورد انگار اکازیون است
پی نوشت غیرتی:دلبرک کجایی که میخواستن امیرتو ببرن
پی نوشت سانچویی:ارباب!بیرونت مردمو کشته درونت ما رو داره به فیض شهادت نایل میکنه
شعر هفته:از تو سخن از به آرامی/از تو سخن از به تو گفتن /از تو سخن از به آزادی//وقتی سخن از تو می گویم / از عاشق از عارفانه می گویم /از دوستت دارم /از خواهم داشت/از فکر عبور در به تنهایی/من با گذر از دل تو می کردم / من با سفر سیاه چشم تو زیباست / خواهم زیست/من با به تمنای تو خواهم ماند/ من با سخن از تو /خواهم خواند /ما خاطره از شبانه می گیریم /ما خاطره از گریختن در یاد / از لذت ارمغان در پنهان /ما خاطره ایم از به نجواها /من دوست دارم از تو بگویم را / ای جلوه ی از به آرامی/ من دوست دارم از تو شنیدن را / تو لذت نادر شنیدن باش/تو از به شباهت از به زیبایی/ بر دیده تشنه ام تو دیدن باش(یدالله رویایی)
فیلم هفته:being julia :یک فیلم واقعی...از دستش ندهید.بده بستان های جرمی آیرونز و آنت بننینگ عالی از کار در آمده اند و پایان فیلم قطعن غافلگیرتان میکند.یک روز جمعه عصر مرا ساخت این فیلم
آهنگ هفته:گل گلدون من با صدای سیمین غانم:کلی خاطره دارم با این آهنگ.تلخ کامی هایی که به ذهنم خطور نمیکرد بشود حتی دوام آورد مقابلشان و عواطفی که من را من کرد.غریب دوستش دارم
وبلاگ هفته:روزنوشت های امیر قادری...به رغم پرسپولیسی بودن و اینکه بسیاری جاها در مورد سینما هم سلیقه نیستیم قبولش دارم.خوب و خواندنی مینویسد
پست هفته:این ابتکار عمل معرکه روهام.نوآوریش را دوست داشتم
درنگ هفته:طغیان
جهان چه جای حقیری میشد اگر بعضی انسان ها حصار باید و سنت و عادات را نمیشکافتند و انسان،جهان و یا حتی خدایی دیگرگونه خلق نمیکردند.ما فرزندان سرکشی آدم و حواییم که نباید و ممنوع را تاب نیاوردند و چه آسان و چه حقیر فراموش میکنیم این میراث اجدادی را بارها و بار ها در زندگیمان.خودمان را میفروشیم به ارزشهای جمعی بی آنکه یکبار اجازه به داو گذاشتن هر آنچه که داریم را به خودمان داده باشیم و در حسرت طغیان میمانیم تا مرگ ما را در بر بگیرد.بر مباد این عاقبت!
دوستشان دارم های هفته:
نویسنده:فردریک فورسایت:روز شغال را دیده اید؟آن ماجرای معروف ترور ژنرال دوگل و....فورسایت نویسنده مطرح کتابهای جاسوسی و حادثه ای دنیاست.خوب مینویسد و بهتر تعلیق خلق میکند و هیجان پدید می آورد.آنقدر کتابهایش را دوست داشتم که تا همین یک سال پیش هم وسوسه مثل او نوشتن در من بود.بین آثارش کتابی هست به اسم سگان جنگ.از خواندنش پشیمان نمیشوید
کارگردان:برادران کوئن:جوئل و اتان کوئن یک پدیده اند در سینما.آن شوخ طبعی بی بدیلشان در روایت جدی ترین حرفها،اودیسه های ممتد سینمایی و انسانی بودن پررنگ کارهایشان،دوست داشتنیشان کرده برایم.بین فیلمهایشان فارگو و ای برادر کجایی را دریابید،مسوولیتش با من!
بازیگر:مریل استریپ:ارادت خفن من به ایشان با پلهای مدیسن کانتی شروع شد. وقتی با آن همه ظرافت، بحران میانسالی ناشی از تکرار و پشت پا زدن به آرزوها را در یک زن به هنگام ابتدای میانسالی نشان داد.سکانسی هست در انتهای فیلم که مریل استریپ نشسته توی ماشین شوهرش و معشوقش پشت سرش توی ماشین دیگری منتظر است تا او بیاید و با هم بروند به ناکجا.دست مریل میرود سمت دستگیره ماشین تا بازش کند و بگریزد نفستان بند می اید برای این چند ثانیه...فیلم بد از او ندیده ام تا بحال.جزء معدود بازیگرانیست که بودنش در یک فیلم تشویقم میکند برای دیدنش
و دیگران:سیاوش قمیشی:دوست موسیقی شناسی دارم که او را به همراه گوگوش و ابی تنها خوانندگان پاپ آن ور آب ایرانی میداند که موسیقی را به درستی میفهمند.نوعی انسانیت لطیف در آهنگ هایش هست و در منشش که دوست داشتنیش کرده برای من.نسل من شاید کلی خاطره داشته باشد از او:تو یه تاک قد کشیده،پرنده های قفسی و....
پی نوشت یک:بدیهیست که عنوان انحرافی بوده و در جهت ارضای غرایز منحرف روشنفکرانه نگارنده، نوشته شده است
پی نوشت دو:حدودن سه دقیقه است که حالم بد و بدتر و سگ اخلاقانه تر دارد میشود.مدتی بود اینجوری نبودم.این دفعه ولی با خیال راحت دارم میروم پایین،توی تاریکی.میدانم که تو هستی و با بودن تو نور همیشه هست.من به ذره ذره نور دل تو محتاجم دردانه ام!
کتاب هفته:پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند،نوشته آلن دوباتن،ترجمه گلی امامی،انتشارات نیلوفر:خواندن این کتاب از چند جنبه مفید است برایتان:اول اینکه پروست یک المان روشنفکری خفن است این روزها و ذکر خیر کردن ازش به قول آن خانمه در تیزرهای تلویزیون«کلی کلاس دارد»اما همت عالی میخواهد مثلن همه( در جستجوی زمان از دست رفته) اش را خواندن-نگارنده به رغم جستجوی فراوان به همچین همتی در وجود خود دست نیافت-فلذا با خواندن این کتاب میتوانید انقدر از پروست بدانید که اظهار نظرهای منورالفکرانه از خود ساطع فرمایید.دوم اینکه این آقای دوباتن که ما را به شدت شیفته خودش فرموده با یک طنز نرمالوی دوست داشتنی،نگرشی پروستی از زندگی را برایتان شرح میدهد که در آن در میابید کیفیت زندگی بر کمیتش میچربد و عمقش اهمیتی بیش از گستردگی آن دارد.ضعف کتاب شاید ترجمه سخت خانم گلی امامی باشد.به مذاق من یکی که خوش نیامد
شعر هفته:دهانت را میبویند/مبادا که گفته باشی/دوستت دارم/دلت را میبویند/روزگار غریبیست نازنین/و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند/عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد .../درین بن بست کج و پیچ سرما/آتش را/به سوخت بار سرود و شعر/فروزان میدارند/به اندیشیدن خطر مکن/روزگار غریبیست نازنین/آن بر در میکوبد شباهنگام/به کشتن چراغ آمده است/نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.../آنک قصابانند/برگذر گاه ها مستقر/با کنده و ساتوری خون آلود/روزگار غریبیست نازنین/و تبسم را بر لبها جراحی میکنند/و ترانه را بر دهان/ش.ق را در پستوی خانه نهان باید کرد.../کباب قناری/بر آتش سوسن و یاس/روزگار غریبیست نازنین/ابلیس پیروز مست/سور عزای ما را بر سفره نشسته است/خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد(احمد شاملو-ترانه های کوچک غربت)به قدری وصف الحال بود که دلم نیامد همه اش را ننویسم
فیلم هفته:سوته دلان:این شاهکار مرحوم علی حاتمی را شاید نسل من کمتر دیده باشد.معرکه ای میکند دیالوگهای حاتمی و بازی بهروز وثوقی...معرکه هم همه لذت فیلم را توصیف نمیکند.هر بار که میبینمش یادم میافتد که انگار« همه عمر دیر رسیدیم» و اینکه «ما عاشقیت زیاد داشتیم»
آهنگ هفته:این آهنگ شهرام ناظری:مرا گویی کرایی من چه دانم من چه دانم؟چنین مجنون چرایی من چه دانم من چه دانم؟...محشره
وبلاگ هفته:سینما پارادایزو...از سلیقه سینماییش خوشم آمد
پست هفته:نداریم اما خواندن این شاید خالی از لطف نباشد
درنگ هفته:خلیج فارس(به بهانه حضور ننگین این به اصطلاح رییس جمهور در زیر علامت خلیج عربی)
چه رمزی است در این باریکه آبی جنوب نقشه که این همه پیوند خورده با غرور من،غرور ما،غرور یک ملت؟پارسی بودنش و تاکید هر روز هر روزه بر آن انگار مرزی شده برای تشخیص ایران از انیران.رمز این مرز را هر که نفهمد از ما نیست و هر که تحقیرش کند خوارش میکنیم.بسی خونها ریخته شده از بهترین فرزندان این ملت:از تن بی سر محمد ابراهیم همت تا پیکر مفقود باکری و بدن سوخته عباس دوران همه و همه فدا شدند تا تازیان بفهمند خرمشهر ما محمره جعلی آنها نیست و خلیج پارسمان،خلیج مضحک عربیشان.این خلیج نیلگون الی الابد خلیج فارس است و دریای ایرانی،بدا به حال انها که شیر ایران را مرده پندارند
دوستشان دارم های هفته:
کارگردان:علی حاتمی:شعر را تصویر میکرد این مرد و واژه را جادو، چنان که میماندی چشمت را بر سر سفره نشانی یا گوشت را مهمان دلنوازی گفتگوهای فیلمهایش کنی...ایرانی ترین کارگردانی که داشته ایم.زیبا ترین تصویر مهر مادری را با مادر به تصویر کشید و کامل ترین ذکر خیر از موسیقی ایرانی را با دلشدگان روایت کرد.بزرگا مردی بود حاتمی.خدایش بیامرزاد
بازیگر:لیلا حاتمی:میتوانید لیلای مهر جویی را با بازیگر دیگری حتی تصور کنید؟آن معصومیت غریب چهره اش و آن مظلومیت حرص در بیاورش در تمام فیلم به نظرم هرگز در سینمای ما بدیلی نیافته تا کنون...نام پدر خوب زنده ماند به یمن این دختر
نویسنده:محمود دولت آبادی:خدایگان کلیدر،تصویر ساز مردانگی و زنانگی با گل محمد و مارال در ذهن یک نسل کتاب خوان ایرانی.راوی قدرت خاطره با جای خالی سلوک...اسطوره ادبی زنده عصر ما.یک بار احمد محمود در وصف او گفته بود«کلیدر کاری مردانه است،باید نویسنده بود تا فهمید نوشتن کتابی با آن حجم و این کیفیت چقدر دشوار است»
و دیگران:محمود اعتماد زاده(به آذین):مترجم،نویسنده،روشن فکر،فعال سیاسی چپگرا و همه و همه در سطح بالای ممکن.برخی از بهترین خاطراتم از جهان ادبیات امضای او را پای خود دارند:دن آرام،جان شیفته،ژان کریستف...روحش شاد
پینوشت:یه وبلاگی کشف کردم در هفته گذشته که معرکه بود به سبیل شاه عباس!طرف مدعی بود فیدل کاسترو با آمریکایی ها نشستن کنار هم که بیاین به انقلاب اسلامی ایران ضربه بزنیم.فیدل به بوش گفته خیالت نباشه من حال ایرانیا رو میگیرم.بعد چون فیدل با مارکز دوسته گفته گابریل! یه کتاب بنویس که ایمان اسلامی مردم ایران رو هدف بگیره بعد مارکزم این خاطرات روسپیان غمگین رو نوشته و اینها...در خاتمه وبلاگ هم از وزارت ارشاد بخاطر کشف این توطئه مشترک کمونیسم بین الملل و امپریالیسم بین الملل تر تشکر کرده...خداییش دایی جان ناپلئون کیلویی چند؟
نیمه پر لیوان:با همه این مسائل،خوبم.صبور تر از قبل شدم و بهم ریختنم شاید به راحتی گذشته نیست.در من یقینی کهن الگویی است که این نیز بگذرد و پایان شب سیه سپید است.این همیشه مانع میشه که تاریکی یاس ببلعد نور درونم را.میدونم که بالاخره راه حلی پیدا میکنم برای این مشکلات و میدونم که دیر یا زود شیرجه میزنم.این روزها بیشتر خودم رو میبینم و هر بار دیدن رفتار هام یک ذره متعادل ترم میکنه و از همه همه اینها مهمتر اینکه،هر چقدر ذهنم متلاطمه با این افکار،دلم سرشار از توئه و این شادم میکنه.یقینی هست در بودن تو که به زبان دل حرف میزنه نه کلام عقل و ترجمانش شور زندگیه...پس میرقصم با ساز زندگی،به امید روزی که برقصانم روزگار رو
پی نوشت:خانم گلناز یوسفی!عطف به کامنتتون،این کلاسهایی که من میرم ثبت نام جدید نداره فعلن.هر وقت ثبت نام داشت همین جا اطلاع رسانی میکنم
۲-سالگرد قتل های زنجیره ای و روز نیروی دریایی را یادم نرفته.برای اولی دیگر خجالت میکشم بنویسم از بس جز نوشتن کاری نکردم و برای این دومی هم گلاب به رویتان تا اطلاع ثانوی از هر حرکتی که آب به اسیاب میهن پرستی افراطی و نظامی گری کور بریزد یا حتی شبهه اش را ایجاد کند معذورم،اینجوری یادم میماند که ما جنگ نمیخواهیم،جنگ هم نداریم،هر کس شوق نوشیدن شربت شهادت دارد بسم الله،برود بنوشد
۳-تمایل خفنی هست در من برای یکجا نشینی و حفظ وضع موجود و تنبلی و این حرفها...اصولن من بیشتر اهل حرفم تا اهل عمل.دارم سعی میکنم یک ذره یک ذره کمی تعادل ایجاد کنم که خیر الامور اوسطها-دقیقن همون وسط مد نظر نگارنده حقیر میباشد.
پی نوشت:یک دفعه قبلن نوشتم که از جنگ بیزارم و این جنگ مال من نیست. یک دلاور شجاع آمد کامنت گذاشت بی نام و نشان و گفت که من ترسوام...عارض شم خدمت خدمت خواهران و برادران اینجوری که بعله،بنده ترسویم،از بمب و موشک و داغ و درفش و اینها میترسم مثل سگ
سوال خیلی خوبیه.فکر کنم دیگه وقتشه همه ما قبول کنیم که عصر افسانه نارنج و ترنج گذشته.زمانی که نارنجی رو پوست بگیریم و از توش دخترک آفتاب و مهتاب ندیده ای بیرون بیاد و یک دل نه صد دل عاشق ما بشه و ما عاشقش بشیم-این که میگم دخترک برای رعایت اصل افسانه است،همین حکم در مورد پسرک ها هم صادقه-ما آدمهای عصر مدرنیم و جدا از اینکه خودمون چقدر مدرن یا سنتی هستیم در جامعه معلق بین سنت و مدرنیته زندگی میکنیم.زندگی مدرن ملزوماتی داره که تعدد برخورد ها بین انسان ها رو اجتناب ناپذیر میکنه،از این تعدد، تجارب تلخ و شیرینی به وجود میاد.بخواهیم یا نخواهیم زخم میزنیم و زخم میخوریم.این اجتناب ناپذیره.حالا بیایید فرض کنید آدمی با همچین کوله باری وارد یک رابطه عاطفی جدید شده،چه باید کرد که طرف مقابل این رابطه تا سر حد امکان بخاطر گذشته تاوان نده؟
در درجه اول باید هر کدوم از ما بپذیریم که زخم خوردیم و این زخمها سرمایه های ما هستند برای انسان بهتری بودن.دوم اینکه به نظر من بهتره با طرف مقابلمون صادق باشیم،اینطور فکر نمیکنم که اتوماتیک باید همه گذشتمون رو بریزیم روی دایره ولی هر جا که ازمون سوال شد باید رو راست رو راست جواب بدیم-در واقع گذشتمون رو انکار نکنیم و ادای دختر یا پسر نارنج ترنج رو درنیاریم-سوم اینکه این زخمها در دو سطح قابل بررسین.لایه خودآگاه و عمق ناخود آگاه.جدن بر این باورم که اگر نتونستیم خودآگاهمون رو از شر خاطرات گذشته و زخمهایی که بهشون آگاهیم شفا بدیم و باز وارد یک رابطه جدید بشیم کاری که میکنیم کمتر از جنایت در حق بشریت نیست-من ابلهانه یکبار این کار رو انجام دادم و سعی کردم از یک رابطه جدید برای شفای درد یک رابطه قدیمی استفاده کنم و گند زدم-در واقع من فکر میکنم ما وقتی محقیم وارد یک تجربه عاطفی جدید بشیم که درسهای رابطه قبلی رو یاد گرفته باشیم و بفهمیم چرا اون رابطه شکست خورد؟نقش ما و اشتباهات ما چی بود و از همه مهمتر ذهن هوشیارمون از شر خاطرات رها بشه.اما در مورد لایه ناخودآگاه کار چندانی در کوتاه مدت از دست ما بر نمیاد.مطلبی که من نوشتم در مورد خواب بود و میدونید که خواب زبان ناخودآگاه است.باید به این اشاره ها توجه کرد و دنبالشون رفت و اجازه نداد تا سر حد امکان حتی زخم های ناخود آگاه هم روی رابطه جدید تاثیر بذاره.باید این درک متقابل بین دو نفر وجود داشته باشه که بین زخمهای سطح هوشیاری و ناهوشیاری تفاوت قائل شن و حتی برای حل مشکلات ناخودآگاه بهم کمک کنند.واقعن فکر میکنم اگر کسی نمیتونه این اختلاف رو درک کنه و توقعات ماقبل مدرن از یک رابطه مدرن داره کودکیه که باید اول بزرگ شه و بعد وارد یک رابطه عاطفی!
پی نوشت:اینها همه را نوشتم و دلم برایم بشکن زد که خوش بحالم رییس!خوش بحالش که تو را دارد...
شعر هفته:امروز،روزی بود چون جامی لبریز/امروز روزی بود چون موجی سترگ/امروز روزی بود به پهنای زمین/امروز دریای توفانی/ما را با بوسه ای بلند کرد/چنان بلند/که به آذرخشی لرزیدیم و گره خورده در هم/فرودمان آورد/بی اینکه از هم جدایمان کند/امروز تن مان فراخ شد/تا لبه های جهان گسترد و ذوب شد/تک قطره ای شد/از موم یا شهاب/میان تو و من دری تازه گش.ده شد/و کسی هنوز بی چهره/آنجا در انتظار بود(پابلو نرودا،هوا را از من بگیر خنده ات را نه،احمد پوری)
فیلم هفته:love actyally:کمدی های رمانتیک را دست کم نگیرید.همه راز انسان بعضی وقتها میان همین دست فیلمها به سادگی و سهولت رویت میشود.حوصله اش باشد یکبار مفصل از این مقوله مینویسم تا آن موقع این فیلم را از دست ندهید.هنر پیشه خوب زیاد دارد،اپیزودیک است و جذاب و مهمتر از همه ابتدای فیلم تصاویری مستند دارد از فرودگاه هیثرو و آن لحظات رسیدن و در آغوش گرفتن ها...به دیدنش حتمن میارزد
آهنگ هفته:اگه بارون نباره امیر آرام...اگه بارون نباره،اگه بارون نباره،من میبارم،اگه خوابت ببره،اگه خوابت ببره،من بیدارم...خدا عمر با عزت به آزموسیس بدهد
وبلاگ هفته:رونوشت:پسر:صداقت گوهر کمیابیست،نویسنده این وبلاگ کاملن مزین به این گوهر است.لذت دارد وقتی وبلاگی را میخوانی و حس میکنی هر چه که هست را دارد نشان میدهد
پست هفته:این پست آزموسیس جونز کبیر...حالی بردم از خواندنش
درنگ هفته:همدلی عاشقانه
همدلی عاشقانه پدیده کمیابیست..یعنی دلی باشد که دلت با نوایش بتپد.یعنی دلی باشد که بشنوی ازش: برو جلو،اشتباه کن،زمین بخور،پیروز شو،خسته شو...من باز و باز هستم کنارت و این بودن نه از سر اجبار است،نه از روی وظیفه.چنین بودن سختی فقط و فقط به برکت عشق میماند سر پا.میشود عاشق بود و همدل نبود.امکان دارد همدلی باشد و خبری از عشق یافت نشود اما توامان این دو با هم همان رمز کیمیاست.عشقی که اسیر نکند پرو بال بدهد،حمایتی که تکلیف برندارد و با مهر پر بار شود...این میشود رمز جان،سر زندگی،همدلی عاشقانه!
دوستشان دارم های هفته:
کارگردان:سوفیا فورد کاپولا:کمتر کسی شاید باور میکرد دخترک بی رمق فیلم پدرخوانده سه که به نظر برخی منتقدین یکتنه فیلم را نابود کرد تبدیل به کارگردان موفق گم شده در ترجمه گردد.گمشده در ترجمه روایتی از عشق مدرن است و ثابت میکند به تو بیننده که سازنده اش مقوله دل را میفهمد خوب خوب...نمیشود فیلم را دید و سوفیا را تحسین نکرد.دختر فرانسیس فورد کاپولای بزرگ دارد خوب کارگردانی میشود
بازیگر:ادری توتو:آملی را که حتمن دیده اید؟یک نامزدی طولانی را چطور؟ادری توتو خوب از پس نقش آدمهای شیفته بر می آید.آنی هست در چهره و فیزیکش که شیفتگی را کامل نشان میدهد.به افتخار همین دو فیلم جایش امروز در لیست محبوب ها قرار گرفت
نویسنده:پابلو نرودا:آمریکایی لاتینی باشی و چپ و شاعر پس حتمن یک جای دیگر دنیا امیری هست که پزت را بدهد.اما ماجرای من و نرودا نه با شعر های اجتماعیش که با عاشقانه هایش بالا گرفت.مثلن هوا را از من بگیر خنده ات را نه...ماتیلده نرودا به نظرم زن خوشبختی بوده که این همه عشق را مزه مزه کرده در گذر زمان
و دیگران:این قسمت ماجرا کمی سخت بود.نمیخواستم از خیر آهنگ امیر ارام بگذرم پس خیلی از خوانندگان عاشقانه ها این جا نمیشد بیایند چون هارمونی خواننده و ترانه بهم میخورد.این شد که رسیدم به نجف دریابندری.در مصاحبه اش با بیژن بیرنگ در باب کتاب مستطاب آشپزی جایی توصیه کرد به زوج های جوان که با هم اشپزی کردن را تجربه کنند و ببیننند چقدر میتواند بار عاطفی داشته باشد.اینجا بود که مطمئن شدم مترجم و نویسنده محبوبم عشق را خوب خوب فهمیده...دریابندری از محبوب ترین آدمهاست نزد من که اگر یک روز نصف او به دنیا اضافه کنم احسح میکنم بارم را به مقصد رسانده ام