
پی نوشت۱:آقای مهندس میم!دیروز باعث شدی یک لحظه خودم را ببینم و بفهمم دارم نزول میکنم برای یک لقمه نان کمتر و بیشتر.هزار هزار بار از تو سپاسگزارم
پی نوشت ۲:دیروز داشتم در یاهو ۳۶۰ برای حل یک مشکل تلاش میکردم،اشتباهی برای تعدادی از دوستان لیست مسنجرم دعوت نامه ارسال کردم.هیچ غرض و مرضی در کار نبود به خدا...همین!
زهرا بنی یعقوب برای شما فقط یک شناسنامه است.شناسنامه ای که باطل شد.حالا چه باک که در ستاد امر به معروف همدان.بالاخره هر کسی جایی میمیرد نه حضرت اجل؟چه فرق میکند آدم با ماشین تصادف کند یا در اداره منکرات خود کشی کند یا بخواهم رو راست بگویم خودکشی اش کنند.این همه خیل رعایای شامل مهرورزی یکیشان کمتر و بیشتر چه باک؟
زهرا بنی یعقوب برای اما، یک انسان بود.پزشکی که جرمش عاشقی و اتهامش شد زندگی.زهرا بنی یعقوب برای ما نماد همه رذالتیست که در طی این سالیان در حقمان روا داشتید.نشانه عدل اسلامی و مهرورزی کریمه.شما یک اسم را پاک نکردید،شما یک شناسنامه را باطل نکردید شما حضرات،با شمایم،شما یک انسان را کشته اید.یک دنیا آرزوی مادر و پدر،یک جهان امید به فردا و به اندازه تمام کائنات عشق را نابود کرده اید.شما جنایت کرده اید...شما انسانیت را کشته اید.ننگتان باد حضرات،ننگتان باد!
با کدام واژه ها به من بگو با کدام واژه ها...
پیش نوشت ۲:برای نوشتن درنگ هفته به یک هیات تحریره محتاجیم.لطفن داوطلبان محترم سریعن اقدام فرمایند و مراتب را به سمع و نظر ذات ذی وجود ما، کامنتن یا تلفنن یا ای میلن برسانند قربتن الی الله
کتاب هفته:چنین کنند بزرگان،نوشته ویل کاپی،ترجمه نجف دریابندری:کلن داستانیه این کتاب.از یکسو وجود نویسنده ای به اسم ویل کاپی به شدت زیر سواله-خودمونیم آدم اگه قراره زیر چیزی بره همون زیر سوال امن ترین جای دنیاست به سبیل شاه عباس قسم-از سوی دیگه نجف خان دریابندری هنوز هم قبول نمیکنه که کتاب ترجمه نیست و تالیفه.چنین کنند بزرگان دیگه حضرات.اما در باب محتوا یک بررسی تاریخی از بزرگان تاریخ ساز تو این کتاب صورت پذیرفته.اگر تاریخ بدونین با خوندن این کتاب غش غش میخندین و اگه تاریخ ندونین به طرز دلپذیری یاد میگیرین.در هر حال آخر کتاب متقاعد میشین که جهان امروز ما رو جنون ساخته نه عقل!
شعر هفته:این چه بساطی است،چه گشته مگر/مملکت از چیست شده محتضر
موقع خدمت همه مانند خر/جمله اطباش به گل مانده در....به به ازین مملکت خر تو خر
نیست به دزدی شما در جهان/کیست که خر کرده شما را چنان
چیست که خفتند همه بی گمان/وه به شما ای همه افتادگان...به به ازین مملکت خر تو خر
مادر بیچاره فتاده علیل/دخترک اندر پی هر کج سبیل
پرستارانش ز وزیر و وکیل/جمله فتادند به فکر آجیل...به به از این مملکت خر تو خر(میرزاده عشقی)«با خوندن این شعر متقاعد شدم از دوران میرزاده تا کنون همچین تغییرات محسوسی هم در احوالات این مرز پر گوهر رخ نداده ها)
فیلم هفته:the party :یادم نمیاد با فیلمی انقدر خندیده باشم.میگن بلیک ادواردز میخواسته اسم فیلمش رو بذاره فیل در هالیوود،ایرانیا متهمش کردن به عدم رعایت کپی رایت مولانا فلذا از خیرش گذشت طرف.بازی پیتر سلرز دوست داشتنیه و کارگردان با همه اعضا و جوارحش به شما اثبات میکنه که مرز بین معصومیت و حماقت یه موئه...
آهنگ هفته:عدد بده...با صدای محسن نامجو.اونجایی که میگه«های مرد سامری خفن شدی»مردونده منو
وبلاگ هفته:خرمگس خاتون...برای کشف طنزش به رمل واسطرلاب محتاجید ولی اگر بشود رمز گشایی مناسبی از نامبرده به عمل آید بسی خنده ها و لبخند ها حاصل این معرکه خواهد بود
پست هفته:شما براتون سوال نشده که سانچو که رگ و ریشه اسپانیایی داره چرا همه دنیا رو ول کرده اومده ایران خدمت ما رو میکنه؟در من یک دون کیشوت جدید پیدا کرده؟دلش سوخته؟جذب پیام مهرورزی رییس جمهور جان شده یا...دقیقن همین یا درسته.بایرامعلی خان طی این پست دشمن شکن از نیمه پنهان سانچو پرده بر انداخته
درنگ هفته:طنز
طنز ابتدا یک واکنش است به ناامنی.وقتی هراسانی و جهان اطرافت را نا امن میبینی شاید غریزی ترین واکنش همین باشد که منبع ترس را انکار کنی.مثل وقتی از چیزی میترسی و چشمانت را میبندی-قطعن بستن دیدگان تهدید را بر طرف نمیکند بلکه ما صرفن داریم با حذف دیدن عامل تهدید وجودش را انکار میکنیم:چیزی که نیست نمیترساند-طنز هم با کمی اغماض چنین کارکردی دارد..قتی همه چیز غیر جدیست پس چیزی برای نگرانی وجود ندارد،هراسی نیست از روزگاری که خودش نیست.اکثر آدمهای طنازی که شناختم جهان درونی جدی و تلخی دارند و در واقع از شر همین دنیای متلاطم درونی به انکاز شوخ طبعانه روابط جهان بیرونی میپردازند.برای خودم شخصن طنازی سپریست که برابر ناملایمات دستم میگیرم و میگذرانم روزگار را...بی طنز جهان پر مشقت حتمن جای بدتریست برای زندگی!
دوستشان دارم های هفته:
نویسنده:سید ابراهیم نبوی:طنز نوشتن را با خوندن طنزهای ژورنالییستی او شناختم و دوست داشتم.برای همین یکجورهایی نوشتنم مدیون داور خان نبویست...کاش اینجا بود نه وسط دیار فرنگ و کاش میشد بیشتر بنویسد و ما راحت تر بخوانیمش و....غریب درکش میکنم در هر حال.فکر کنم میتواند به خودش افتخار کند که شبیه من است
بازیگر:رضا عطاران:از زمان ساعت خوش من این شازده را دوست داشتم.حالت سهل انگارانه اش،لبخندی از سر بابا بیخیال همیشه گوشه لب دارد و درونمایه قویش برای درک کاری که انجام میدهد همیشه مرا خندانده که خدا بخنداندش همیشه به حق ۵ تن...
کارگردان:بیلی وایلدر:استاد...استاد...استاد.آپارتمان،ایرما خوشگله،خارش هفت ساله و بعضی ها داغشو دوست دارن معرکه های سینمایی اویند.مرد ها را خیلی خوب میشناخت و فکر میکرد زن ها را هم خوب میشناسد که البته هیچ جوری نمیشود این را تایید یا تکذیب کرد چون به نظر نگارنده تلاش برای درک صرفن منطقی یک خانم ابلهانه ترین کار دنیاست
و دیگران:محسن نامجو:جسور،سر شار از تخیل،زخم خورده روزگار،با هوش،با استعداد و چند تا با فلان دیگر است که شاید حفظ عفت عمومی اجازه ندهد در این مکان مقدس برایتان بازش کنم.به شدت محبوب درگاه ملوکانه جواهر آسایمان است.مرا یاد وودی آلن میاندازد در سینما...خدا کند فرنگ نشین شدن همان بلایی را سرش نیاورد که سر بقیه آدمهای با استعدادمان آورد
۲-حالا که بحث یاری خواستن از خوانندگان محترم این وبلاگ بالا گرفته،عارض میشم که می فروش سابق ما مشرف شدن آمریکا و قرار شده جای پولهایی که از ما گرفتن اونجا نایب الزیاره باشن اما فعلن دست ما به هیچ جا بند نیست و وضع الکل خون در وخیم ترین شرایط ۶ ماه گذشته قرار داره فلذا نظر به اهمیت تعادل بخشی به امورات روحی و جسمی و اعتلای معنوی روح دربدر جرواجر مان جسارتن از هرگونه همفکری برای تهیه باده به شدت استقبال میشود.باشد که در پرتو مراحم ذات اقدس پروردگار مددرسان این بنده حقیر در کنار حوض کوثر از شرابا طهورا سیراب گردد
پی نوشت سانچویی:ارباب بیخیال!دیگه ادامه نده اینجوری که تو هل من ناصر ینصرنی سر دادی من نگران ادامه طیف درخواست ها هستم و کشیده شدن کار به جاهای باریک...
پی نوشت مقام رفیع امیرانه:قوین تکذیب میشود
پی نوشت:دارم یه کتاب میخونم از آلن دو باتن به اسم« پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند»اولین تاثیرش در من شاید همین باشه که تمام پست بالا یکجور سیال ذهن نویسیه خفنه که نوشتنش از ساعت ۹ تا ۱۲ طول کشیده...پروست نخونده دارد زندگیم دگرگون میشود.ببین بخونم چه میکنم
۱-کازابلانکا/مایکل کرتیس-۲و۳-پدرخوانده:قسمت اول و دوم-۴-heat/مایکل مان-۵ -سینما پارادایزو/جوزپه تورناتوره-۶-ادوارد دست قیچی/تیم برتون-۷-درخشش/استنلی کوبریک-۸-پارتی/ادوارد بلیک-۹-یک سال خوب/رایدلی اسکات-۱۰-هفت/دیوید فینچر-۱۱-آبی/کریستف کیشلوفسکی-۱۲-داستان های عامه پسند/کوئنتین تارانتینو-۱۳-بیمار انگلیسی/آنتونی مینگلا-۱۴-talk to her /پدرو آلمودوار-۱۵-شب یلدا/کیومرث پور احمد-۱۶-راننده تاکسی/مارتین اسکورسیسی-۱۷-آنی هال/وودی آلن-۱۸-ماتریکس قسمت اول/برادران واچوفسکی-۱۹-لئون/لوک بسون-۲۰-دکتر استرنج لاو/استنلی کوبریک-۲۱-۲۱ گرم/آلخاندرو گونزالس ایناریتو
معیار انتخاب صرفن لذتی بود که من ازین فیلمها برده ام.جوری لیست خیلی دوستشان دارم هاست نه بهترین ها.اول رسیدم به صد فیلم و بینشان غربال کردم به نیت بازی بیست و یک و خواندن بانک این چند تا نصیب شما شدند.به حکم همان چشمک اول هر کس خواست لیست بنویسد بسم الله
خدایا چند سکانس داشت که معرکه بودند.توصیفشان واقعن محال است که درک شکوه تصویر دیدن میخواهد نه خواندن یا شنیدن.آن سکانس معرکه مکالمه تلفنی بار دوم بین تراویس و جین یا آن سکانس نهایی که از دیشب تا حالا صد بار از خودم پرسیدم آیا اگر تراویس را منتظر تماشای رسیدن مادر و پسر به هم نمی دیدیم هم انقدر تاثیر گذار میشد.غریب فیلمی بود پاریس تگزاس.
پی نوشت:اینکه سوژه ای عادی داشته باشی و تکراری-مثل زندگی روزمره هر روز ما-و از آن چنین شاهکاری بسازی شاید امری فراتر از کیمیاگری باشد.شاید این همین کاریست که لازم است ما با زندگیمان انجام دهیم هر روز و هر روز و از عادی ترین اتفاقات روزانه شاهکاری بسازیم تعریف کردنی.شاید این همان گم شده روزمرگی هایمان باشد
شعر هفته:ارغوان امیر هوشنگ ابتهاج،سایه مستدام شعر پارسی:...ارغوان!این چه رازیست که هر بار بهار/با عزای دل ما می آید/که زمین هر سال از خون پرستو ها رنگین است/وین چنین بر جگر سوختگان/داغ بر داغ می افزاید/...
فیلم هفته:husbands and wives :کتاب و شعر هفته هر کدام بار غمی دارند انگار.پس شاید جای تعجب باشد انتخاب یک فیلم کمدی از وودی آلن برای فیلم هفته نه؟تراژدی در دل این فیلم به ظاهر کمدی هست که از بس تکرار شده برایمان حساسیتمان را به ان از دست داده ایم و فکر میکنیم طبیعی طبیعی طبیعیست...فیلم را ببینید و بعد انتخاب با خودتان است که با لبخند از کنار صحنه ها رد شوید یا مدید زمانی فکر کنید به آنچه که دیدید و هی تلخ و تلخ تر شوید
آهنگ هفته: این پیشنهاد آزاده که وجدانن خوب پیشنهادی بود
وبلاگ هفته: فالشیست...خدا به نازلی عمر با عزت بدهد با این حلقه دوستانش که بساط وبلاگ هفته پیدا کردن ما را به راه کرده اند
درنگ هفته:میگساری نویسنده:خودم
میگساری،باده نوشی،عرق خوری،شرب خمر،دوا خوری...هر چه که میخواهید اسمش را بگذارید اما درست که انجام شود از بزرگترین لذات زندگیست به نظرم.درست یعنی:سفره گشوده باشد و هم پیاله رفیق،مزه به اندازه،شعر شاملو دم دست،موسیقی خوب به راه و باده نیکو...بعد هر آنچه میماند مزه مزه کردن خود است بی واسطه و دلپذیر زیر چتر رفاقت.گرمای می که توام شود با امنیت رفیق، حاصلش حسی است که کلام بر نمیدارد...گشایشیست در روح که بزمت را بزم میکند و خودت را خود: تلخ باشی تلخت میکند،شاد باشی شاد...باشد که شاد بنشینیم همه بر سر سفره دختر رز!
دوستشان دارم های هفته
کارگردان:رخشان بنی اعتماد:نجابت قاطع انسانی که بی جنجال جنجالی ترین حرفها را میزند.بانوی اردیبهشتش را یادم نیست چند بار توی سینما دیدم و زیر پوست شهرش را هر چند فقط یکبار دیدم اما بارها و بارها توی ذهنم مزه مزه اش کردم.گیلانه اش روی دیگری از جنگ لعنتی را نشانمان داد و خون بازیش یادمان انداخت که چه نسل ویرانی هستیم ما
بازیگر:خسرو شکیبایی:هامون باز اگر باشید هیچ وقت یادتان نمیرود که چه کرد شکیبایی با ما!اما این همه تاثیرش نبود.نسل من خوب یادشان هست سالهای پس از جنگ را و جامعه ای که تازه داشت یاد میگرفت به جای تشییع جنازه های مکرر بهترین فرزندانش برود مهمانی شبهای جمعه.در آن فضا سریال خانواده سبز یکجور رنگ پاشیدن بود به بی رنگی اطرافمان.از همان جا شاید دل بستم به بازی شکیبایی جدا از خود بازیش
نویسنده:امیر هوشنگ ابتهاج: دیر شناختمش.اما وقتی انس گرفتم با شعر هاش دیگر صدر نشین مجلس شد فقط یک پله پایین تر از شاملوی بزرگ.محض حال مستی شاید شعر میگوید.خواندن غزل هایش را وقتی سرتان کمی گرم است توصیه میکنم.بعد از چند خط دیگر تشخیص نمیدهید مست شرابید یا مست شعر...شعر زندگی را میان شعر هایش خیلی دوست دارم و روزی نیست که زمزمه نکنم با خودم:...زمان بی کرانه را با شمار گام عمر خود مسنج/به پای او دمی است این درنگ درد و رنج...
و دیگران:کیهان کلهر:من شاید چندان محق نباشم در مورد یک نوازنده و آهنگ ساز موسیقی سنتی بنویسم که چندان الفتی با این موسیقی ندارم اما کلهر حکایتش فرق میکند.فقط و فقط جاودانه اثری مثل شب سکوت کویر کافیست برای عوامی مثل من که دل ببندد به کار کیهان.قطعه ای دارد به اسم شب های فیروزه ای نیشابور که توصیه میکنم گوش کردنش را
دارم به شتاب و یک نفس،آتش بدون دود را میخوانم تا میرسم به اینجاهایش که حرف از عشق است و دوست داشتن.دوباره میخوانم و انگار چیزی جور در نمی آید.تا صدو چند روز پیش اگر میخواندم سطر های بالا را اعتراضی نداشتم اما حالا تجربه ای در دلم پا گرفته و بالیده که نمیگذارد تن بدهم به این تنافر عشق و دوست داشتن.نگاه میکنم به خودم ، به تو و به رابطه ای که بی هیچ اغراقی دوست داشتنی عاشقانه است یا شاید عاشقانه ای دوست داشتنی...رابطه ای که معیار ها را بهم میریزد و معیار میسازد خودش و به این معیار های جدید احترام میگذارد.عاطفه ای که هم ناگهان شعله ور شد و هم همزمان شناخت و شناساند تو و من را به خودمان و دیگری.عاشقانه دوست داشتن شاید بزرگترین هدیه خداوند خدا باشد برای آدمیان.موهبتی چنان پر بها که هیچ چیز جهان اربعه را نتوان شاید قیاس کرد با آن.«جز عشقی جنون آسا هر چیز جهان شما جنون آسا ست».میتوان عمری زیست و نشناخت عشق را یا نفهمید دوست داشتن را و بالاتر از همه پی نبرد به کیمیای دوست داشتن عاشقانه.این آشتی دو تضاد در یک لحظه، در زندگیم فقط و فقط به جادوی چشمانت میسور میشد و بس.من تا مغز استخوان مدیون توام و هر آنچه که به من دادی.داری خدای تضادهای حل نشده درونم میشوی.داری مرا لحظه به لحظه به آرزوهایم میرسانی-حالا میخواهد ارزوی ۱۴ ساله داشتن آتش بدون دود باشد یا آرزوی دیر سال تر دوست داشته شدنم همانگونه که هستم-و در عین حال خودت داری میشوی همه آرزویم جوری که هیچ آرزویی جلوه ای ندارد اگر کرشمه ابروی تو در کار نباشد...دیوانه وار دوستت دارم،دیوانه وار عاشق توام و شیدای آن لحظه هایم که این دو ،عشق و دوست داشتن،مرزهایشان را در هم می آمیزند و هر یک در اوج ،به دیگری تبدیل میشوند اگر و فقط هرم نفسهایت،تعمید دهنده لحظاتم باشند...بمانی و بماند این لحظه ها تا بمانم و بماند هر آنچه که ذره ذره میچشم این روزهای غریب و عزیز
پی نوشت ۱:این مقاله شهروند امروز به نظرم خیلی خوندنی بود
پی نوشت ۲:براتون شعر گفتن تا حالا؟نه جان من شعر به این خوشگلی گفتن براتون؟ذوقونده شدم خفن از شعر امیر احمد
پرت میشوم به هر آنچه که از خرداد ۷۶ تا تیر ماه لعنتی ۸۴ تجربه کردیم.به مجموعه اتفاقاتی که رسانه های جهان اسمش را گذاشتند بهار تهران!کتابهایی مدتها در حسرتشان بودیم و چاپ میشدند،روزنامه هایی که بحث بر سر مقالاتشان از همان جلوی کیوسک روزنامه فروشی شروع میشد،فیلمهایی که میدیدیم و زنانی که رنگ اضافه میکردند به پوشش کدر اسلامی و می آمدند به میان صحنه و خدا میداند که زن یعنی رنگ،زن یعنی زندگی!زندگیمان از یک جایی دوباره تاریک شد و بی رنگ.از آنجایی که خانه نشستیم و سفله پروری کردیم تا باز هم اهریمن ایدئولوژی زندگی را مغلوب کند که ایدئولوژی همیشه مرگ افرین است و زندگی کش.حالا هیچ فرقی هم ندارد سرود انتر ناسیونال بخواند یا صلوات بفرستد...حسرت میخورم بر هر آنچه که تجربه کردیم و از کف رفت و این امید سر پایم نگه میدارد که از بهار پراگ تا دفن کمونیسم فقط بیست سال طول کشید.میپرسم از خودم که از بهار تهران تا رهایی از این کابوس چقدر طول میکشد.دلم روشن است که بویه آزادی را به گور نخواهم برد...اندکی صبر،سحر نزدیک است!
شعر هفته:...بخند بر شب/بر روز،بر ماه/بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره/بر این پسرک کم رو/که دوستت دارد/اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم/آنگاه که پاهایم میروند و باز میگردند/نان را،هوا را/روشنی را،بهار را/از من بگیر/اما خنده ات را نه/تا چشم از دنیا نبندم(پابلو نرودا/هوا را از من بگیر،خنده ات را نه،احمد پوری)
فیلم هفته:the painted veil :خوب مثلث عشقی و زوجهایی که همدیگر را کشف میکنند تازه پس از خیانت و اینها دیگر سوژه های نخ نمایی هستند در سینما و ادبیات.اما فیلم را نه خط داستانی هنرمندانه سامرست موآم که بازی زیر پوستی ادوارد نورتون نجات میدهد.معرکه است بازیش و باعث میشود فیلم را باور کنی و به رغم سوژه ای به قدمت بشریت حس تکرار نداشته باشی...عاشقانه قشنگی بود!
وبلاگ هفته:سارا و پاییز:کشف جدیدم است که خوب مینویسد.پست سی مهر ماهش را از دست ندهید
پست هفته:در باره ننوشتن...نویسنده اش استعداد مجسم است
آهنگ هفته:افتاده ایم در لوپ مدام بدبیاری و مصیبت.انگار زمستانی زودتر از موعد آمده سر وقتمان.گفتم شاید شنیدن یکبار دیگر کودکانه فرهاد یادمان بندازد که این زمستان هم رفتنیست
درنگ هفته:ترانه نویسنده مهمان:امیر احمد
حرفهایی هست که آهنگ داره،مثل لحظه های خاصی از زندگی،روز،شب...مثل وقتی نشستی تو پیکان استیشن درب و داغون و ضبط خرخر میکنه؛با اینا زمستونو سر میکنم/با اینا خستگیمو در میکنم...یادت میاد زمستونه و تو خیلی خسته ای،یادت میاد هست چیزایی که ارزش زندگی کردن دارد...ترانه یعنی دلبازی واج و گلو...یعنی شعف بی هوای فردا که میاد...تا همیشه میاد.ترانه یعنی کدوم خاطرس که بی آهنگ مونده باشه؟خاطره های مشترک!خاطره پشت یه دیوار سنگی،خاطره بوی گندم،خاطره خوابم یا بیدارم،گل سنگم،وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد،که من به عشق صادقم،صدام کردی نگو نه،عطر خوش زن قدغن!هوای ترانه گو و نای گلوی ترانه خوان مستدام!خاطره های مشترک مستدام،زندگی مستدام!عاشقی و تنهایی ما هم مستدام...
دوستشان دارم های هفته:
کارگردان هفته:مسعود کیمیایی:میدونم میدونم فیلم آخرش افتضاح بود.میدونم منطق نداره فیلم نامه هاش.داستان فیلماش گسسته است و بی سرانجام اما سکانس هایی هست توی بعضی فیلماش که سینما باز باشی و ایرانی تا عمر داری یادت نمیره.اون سکانس غریدن هادی اسلامی مرحوم تو سرب که میگفت مسلمون هستی آدم باش!یهودی هستی آدم باش...اون صحنه طی کردن خلاف جهت خیابون فریبرز عرب نیا تو سلطان و توضیحش که اینجا باید عشق آدم بشینه...سکانس کتک خوردن بهروز وثوقی تو رضا موتوری...بگم بازم؟به اعتبار همین چند سکانس کیمیایی رو دوست دارم و قدرشو میدونم.کاش یکمی خودشم قدر خودشو بدونه
بازیگر هفته:حمید فرخ نژاد:عروس آتش رو هر کی دیده دستشو بگیره بالا!فرحان عروس آتشمیشه مگه از یاد کسی بره.مرده اون قسمت فیلمم که بر میگرده میگه:«مرد عشیره بودن سخته».بعد از عروس اتش در جا نزد و متوقف نشد.صمیمیت جنوبی و هوشمندی ذاتیش بازی هاشو برام دوست داشتنی کرده
نویسنده هفته:سید علی صالحی:شاعر شاعر شاعر...اولین بار ۱۹ سالم بود که نامه ها را خوندم:از نو برایت مینویسم،حال همه ما خوب است ولی تو باور مکن!تمام این مدت رو با شعراش بزرگ شدیم و اونم پا به پامون بزرگ شد...یه جورایی باوجود اون همه اختلاف سن،از خودمون میدونمش.از نسل سرگردون حاصل انفجار نور!
و دیگران:فرهاد مهراد:یک نخواندن فرهاد و کم خواندنش شاید شاید برای دوست نداشتن دست پخت انقلابیون ۵۷ کافی باشه.فرهاد عزیز ما!فرهاد سقف کودکانه تنهایی گنجشکک اشی مشی!فرهاد روزهای هفته یک مرد تنها!فرهاد خواب در بیداری...کاش بود و بیشتر میخوند و بیشتر خاطره برامون زنده میکرد تو این وانفسای روزگار!روحش شاد!
فیلمی هست به نام «محرمانه لس آنجلس»که درش راسل کرو و کوین اسپیسی بازی میکنند.مدتها مشتاق دیدنش بودم و سال قبل برنامه سینما یک سیمای مفخم جمهوری اسلامی پخشش کرد و من مشتاق هم چهار چشمی نیشستم برای تماشا.فیلم به نظرم معمولی بود و البته آشکارا شدیدن سانسور شده...در هر حال دیدیم و با خودمان گفتیم بدون دیدن «محرمانه لس آنجلس» از دنیا نرفتیم.شد و شد وشد تا همین هفته قبل در بساط دستفروش فیلمی محترم این فیلم را یافتیم.گفتیم بخریم یا نخریم،خلاصه من باب اثبات خریت خریدیم.بعد تشریف بردیم بنده منزل و نشستیم به تماشا.چشمتان روز بد نبیند فیلم که تمام شد تازه دوزاریمان افتاد آنچه که سیمای حکومت به اسم «محرمانه لس آنجلس» به خوردمان داده در واقع «محرمانه قم» بوده و ما حالیمان نشده...دقیقن سانسور چی محترم داستان فیلم را عوض کرده بود و تمام سکانس هایی که روح فیلم را تشکیل میدادند از دم تیغ گذرانده و شامل لطف اسلامی فرموده بود.با خودمان عهد کردیم اهرمن در دنیای دیگر نیم سوز به ماتحتمان کند اگر باز هم بنشینیم از تلویزیون حکومت مال شاهکار های سینمایی ببینیم
پی نوشت:دیالوگی داشت در آخر فیلم که خیلی به دلم نشست.دو پلیس که میان دل و مقام هر یک انتخاب خودشان را داشتند،به همراه زن تن فروشی که موجب جدل بود داشتند از هم خداحافظی میکردند.زن به مرد جاه طلب گفت:«بعضی مردا دنیا رو فتح میکنن و بعضیا هم با فاحشه ای که دوسش دارن میرن آریزونا»
این دوگانه سکون و تحرک،سکوت و صدا،چالش و پذیرش یادآور همان دوگانه یین و یانگ ذن-بودیسم و یا آنیما و آنیموس روانشناسی یونگ است و هر دو لازمه بودن آدمیست.بهانه نوشتن این چند خط شد این که اولن دارم نگاه میکنم به خودم که بعضی وقتها در نظام ارزش گذاری ذهنی ،چطور طرد میکنم لحظات سکون را و چطور کم ارزش میپندارمشان و اینکه دیروز کاملن ذهنم خالی بود برای نوشتن و شاکی بودم از دستش در حالی که همیشه بعد از یک دوره سکوت اینگونه،خوب نوشته ام و پر بوده ام از مطلب برای نگارش...انگار باید یک بار دیگر نظام ارزش دهی ذهنم را باز بینی کنم به جد
شعر هفته:پاییز /در آستانه موهای قهوه ایت/مکث میکند/تامل فصل را /مگرصنوبری دریابد/و اخرین برگش را/پیش پای تو زمین بگذارد/من عاجزم(حافظ موسوی/سطرهای پنهانی)
فیلم هفته:eternal sunshine of the spotless mind :لذت خالص.این بهترین واژه ایست که میتوانم حسم را از تماشای فیلم بیان کنم.بازی کیت وینسلت معرکه بود به نظرم.اسکار بهترین فیلم نامه سال ۲۰۰۵ واقعن حق این کار مشترک میشل گوندری و چارلی کافمن محسوب میشد.عاشقانهء دیدنی ای بود
وبلاگ هفته:سيب گاز زده...از ادبيات مينويسد و خوب هم مينويسد
پست هفته:اين پست در ستايش خنده...
آهنگ هفته:به اين صدای مخملی بوچلی گوش کنيد و حظش راببريد
درنگ هفته:محمد فائق به بهانه فرخنده زاد روزش
يک روز عصر پاييزی را يادم می آيد که برايم«ياورا مسم»شهرام ناظری را به فارسی ترجمه کرد و در تفسير ياور گفت که در برخی فرق تصوف،دراويش همديگر را ياور خطاب ميکنند به هنگام سماع و وجد،همانطور که چپ های قديمی به هم ميگفتند تاواريش:يعنی رفيق و از همين جا شايد،تاواريش رفيق شد و رفاقت شد او!تلخ بودن را به وقت تلخی،مرد بودن را به وقت سختی،باده گساری را به هنگام نوشانوش می و دوستی را به همه وقت خوب ميداند...بهانه نوشتن اين سطور شد فرخنده زادروزش،باشد که به يمن اين روز نکو،زمانه با او مهربانتر باشد و او با خودش همچنين...دلش خوش و چتر رفاقتش بر سر ما هماره گشوده
دوستشان دارم هفته:
کارگردان:جوزپه تورناتوره:راوی حسرت،قصه از نشدن و نرسيدن و ناکامی ميگويد اماهميشه پنجره ای را باز ميگذارد تا از آن نور جريان يابد و تاريکی يکسره مسلط نشود.از سينما پارادايزو تا مالنا،تورناتوره نشانمان ميدهد که تنها پادزهر تنهايی غريبانه آدمی ،شايد همين اميد دل انگيز روزی رسيدن باشد
بازيگر:ژوليت بينوش:از آن آدمهايی هست که حس ميکنی هر روز احتمالن جايی در خيابان،موقع سوار شدن به تاکسی يا در صف سينما ميبينی اش و اين عادی بودن شايد مهمترين رازو رمز متفاوت بودن ژوليت بينوش است.ميان فيلمهايش آبی را بيشتر دوست دارو و شکلات را.در اولی جلوه ای از اقتدار همراه با غم نشان ميدهد و در دومی تصويری از اقتدار توام با وجد و هر دو باور پذير و به غايت./اين کار فقط شاسد از خود بينوش بر بيايد و بس
نويسنده:چارلز بوکوفسکی:از آن نويسنده هايی است که به طرفة العينی دل من را برد.هنری چيناسکی-پرسوناژ اصلی اکثر داستان هايش-را من خوب ميشناسم.بين خودمان بماند در من يک هنری چيناسکی تمام عيار زندگی ميکند چنان که بعضی وقتها صبح،بيدار که ميشوم وقت ميگذارم و فکر ميکنم که امروز امير حسين باشم يا هنری.فکر نکنم جز موسيقی اب گرمش کتاب ديگری از او به فارسی ترجمه شده باشد پس همين يک کتاب را دريابيد
ديگران:آزموسيس جونز وبلاگ نويس:يک نفر بعدن سر فرصت بيايد برايم بگويد که چطور ميشود با کسی که حتی يکبار هم نديده ايش انقدراحساس نزديکی کرد؟از معدود وبلاگ نويسانی است که منتظر نوشتن پست جديدش هستم.طنز سرشار و گيرايی دارد که همزمان وقتی لبت را مجبور ميکند به لبخند زدن،از مغزت هم مثل تراکتور کار ميکشد
نخست اینکه کوئیلو فرد صاحب تئوری منحصر به فرد و ایدئولوگ نیست و نباید چنین توقعی از او داشت.بسیاری از عقاید مطرح شده در کتابهای کوئیلو متعلق به دیگران است.از عرفان شرق دور و حضرت مولانا بگیرید تا عهد عتیق و کارل گوستاو یونگ.همچنین کوئیلو نویسنده بزرگی هم نیست.از منظر ادبی که به آثارش نگاه میکنید قصه گوی ماهری را میابید که وقتی از قصه گویی به رمان نویسی میرسد ناتوان و کم اثر میگردد.شخصن قصه های بلندش مثل کیمیاگر را بیشتر از تلاش هایش برای رمان نویسی مثل زهیر و یازده دقیقه دوست دارم.در عین حال کوئیلو جریان ساز هم نیست.فراموش نکنید او خود حاصل یک جریان قدرتمند فرهنگی در غرب است که به سمت ملغمه ای از عرفان،الهیات و اسطوره ها گرایش یافته اند.بنا بر این کوئیلو یکی از نماد های عامه پسند همین جریان است و نه خالق و راهبر یک خط فکری
با پذیرش این پیش فرض ها،بررسی این پدیده منطقی تر و واقع گرایانه خواهد بود.کوئیلو قصه گوی چیره دستیست که توانایی این را دارد عقاید دیگران را جمع آوری کرده و به صورت خوش آب و رنگ در اختیار عامه گذارد.آثارش فاقد عمق است و عمومن اشاراتی در سطح جریان دارد تا ازطرف عوام مورد درک و پذیرش قرار گیرد اما و اما این خود چیزی کم بها نیست.در زمانه ای که اکثر ما به دلیل مشغله های روز افزون زمانی برای نگاه به درون و صرف وقت برای روان خودمان نداریم،کوئیلو تلنگرهای بعضن دبشی به جهان عمودی ذهن پدر سالار ما میزند تا باور کنیم شاید میشود از زاویه دیگری هم به ماجرا ها نگریست.او سر نخ های قابل رهگیری در اختیار خواننده جدی ترش قرار میدهد که از پنجره کتابهای کوئیلو راه به باغ گسترده آثار کسانی مثل میرچا الیاده،کارل گوستاو یونگ و یا همین حضرت مولانای خودمان راه یابد و از شوق آن منظره رویت شده از پنجره به باغبانی باغستان خویشتن خویش بپردازد.این خود چنان پر بهاست از نظر من که کوئیلو را قدر نهیم و تحقیرش نکنیم...پائولو کوئیلو نه یک شارلاتان ادبیست و نه یک پیامبر معنوی، او پائولو کوئیلوست.همین!
پی نوشت:شخصن بسیاری از جرقه های ذهنیم را مدیون کوئیلو هستم.بسیاری از پیگیری های بعدی من ریشه در آثار او دارد پس به قدر خودم مدیون این مردم!
پناهم بده/شانه هایم خسته اند از کشیدن بار تن/بگذار دلم تعمید یابد در هرم فروزان نگاهت
.
.
.
پناهم دادی/زمانه زیبا شد/غم خودش را در پس کوچه های ناکجا پنهان کرد/و من دوباره بالیدم
پی نوشت۱:نعمتی بالاتر از این نیست که بتوانی سر خستگی هایت را بگذاری روی شانه ای و امن باشی، بی آنکه کسی بپرسد چرا و بی آنکه مجبور به توضیح دادن باشی...هیچ نعمتی بالاتر از این نیست.
پی نوشت ۲:عنوان را از یک ترانه یغماگلرویی سرقت کرده ام!