تبليغاتX
تلخ،مثل عسل
 
۱-از معدود لحظاتی که من حس میکنم سرباز جان بر کف مقام عظمای ولایتم و دارم مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و در راس آن آمریکای جهان خوار میزنم وقتهاییست که این دی وی دی های هالیوودی را میبینم و اولش چشمم روشن میشود به جمال آن اف بی آی وارنینگ و ازین حرفها...خدا وکیلی کیف میکنم که دارم یکتنه پاسخ شبیخون فرهنگی آن اجانب را میدهم و فیلمهایشان را میبینم بدون یک دلار پول به جیبشان ریختن.باشد که خدا جهاد ما را قبول کند

۲-پوستمان صراحتن دارد کلفت میشود.در برخی نواحی به وضوح حس میفرماییم دارد کروکودیل وار ضخیم میشود بدنمان فقط مانده ایم نگران که اگر در این فرآیند کروکودیلیزه شدن، دم موجود فوق الذکر هم بخواهد از یک جایمان بزند بیرون،از کجا میزند.انصاف دهید خودش نگرانی خفنیست برای خودش

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:55  توسط امیر  | 

۱-از معدود لحظاتی که من حس میکنم سرباز جان بر کف مقام عظمای ولایتم و دارم مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و در راس آن آمریکای جهان خوار میزنم وقتهاییست که این دی وی دی های هالیوودی را میبینم و اولش چشمم روشن میشود به جمال آن اف بی آی وارنینگ و ازین حرفها...خدا وکیلی کیف میکنم که دارم یکتنه پاسخ شبیخون فرهنگی آن اجانب را میدهم و فیلمهایشان را میبینم بدون یک دلار پول به جیبشان ریختن.باشد که خدا جهاد ما را قبول کند

۲-پوستمان صراحتن دارد کلفت میشود.در برخی نواحی به وضوح حس میفرماییم دارد کروکودیل وار ضخیم میشود بدنمان فقط مانده ایم نگران که اگر در این فرآیند کروکودیلیزه شدن، دم موجود فوق الذکر هم بخواهد از یک جایمان بزند بیرون،از کجا میزند.انصاف دهید خودش نگرانی خفنیست برای خودش

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:55  توسط امیر  | 

مهمترین خبر روز ایران ظرف ۴۸ ساعت گذشته استعفای علی لاریجانی از سمت دبیری شورای عالی امنیت ملی بود.داریوش سجادی در خبرگزاری انتخاب این مساله را به معنای اتخاذ سیاست جنگی در جمهوری اسلامی میداند و در سایت خبری پیک نت هم بر همین مساله تاکید شده،همچنین تحلیل گران غربی این تغییر را نشانه تسلط احمدی نژاد بر سیاست جمهوری اسلامی دانسته و انتظار تند روی بیشتر را دارند.در واقع پس از اینکه لاریجانی اعلام کرد ولادیمیر پوتین در سفر یک رزوه اش به ایران پیامی هسته ای را با رهبری جمهوری اسلامی در میان گذاشت و احمدی نژاد این پیام را تکذیب کرد میشد حدس زد نتیجه تامل رهبری بر گفته های پوتین خود را در قالب ازادی عمل بیشتر لاریجانی یا برتری احمدی نژاد نشان میدهد و اینک مشخص است رهبری نظام راه رو در رویی با غرب را در پیش گرفته است:جنگ در یک قدمیست!

من باورم نمیشود آیت الله خامنه ای با اتکا به نیروی متعارف ایران و بر بخاطر ۳هزار دستگاه سانتریفیوژ تن به جنگ بدهد بازی باید دامنه دار تر ازین حرفها باشد.آیا عطف به سرمقاله کیهان ایران دارای تاسیسات اعلام نشده هسته ایست؟آیا ایران برای انجام آزمایش اتمی آماده میشود؟آیا بیانات ابتدای سال نوی رهبری جمهوری اسلامی مبنی بر اینکه اگر بی قانونی کنند ما هم بی قانونی میکنیم در همین راستا قابل ارزیابیست؟برای دریافتن پاسخ صحیح فقط باید کمی صبر کرد.تنها نکته واضح این است که رهبرحکومت هر روز بیش از پیش سرنوشت خود را با محمود احمدی نژاد گره میزند.چینی ها در سالیان آخر حکومت مائو درگیر شرایطی شبیه امروز ایران بودند(اقتصاد متلاشی،انسداد فرهنگی،استبداد سیاسی و فاجعه ای به اسم انقلاب فرهنگی که تمامن ریشه در سیاستهای صدر مائو داشتند).آیا راه نجات کشور از جنگ در ظهور یک دنگ شیائو پنگ ایرانی نهفته است؟ آیا مجموعه حاکمیت به رهبری و بخشی از سپاه پاسداران اجازه به جنگ کشیدن کشور را میدهند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 14:57  توسط امیر  | 

در شهاب باران شادی تو/سهم من حتمن همان ستاره اول است/که دیشب از ماه نیمه/سراغ خانه تنهاییم را میگرفت...در شهاب باران شادی تو...

شادیت مستدام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:27  توسط امیر  | 

تصمیم سختی گرفتم برای انجام کاری.یک جور پذیرش شکست که باید برای جلوگیری از ضرر بیشتر حتمن انجام میشد.۴شنبه صبح ساعت موبایل و ساعت شماطه دار را باهم ست کردم که کمی زود تر بیدار شوم بروم برای انجامش اما در مقابل نیم ساعت هم دیر تر از همیشه بیدار شدم.امروز صبح به موقع بیدار شدم ولی همه زندگی را گشتم کارت ملی ام پیدا نشد که نشد-شماره ملی برای این مهم الزامیست-به دلم افتاد شاید نباید فعلن این کار را بکنم هر چند هیچ دلیل عقلی برای اثباتش ندارم و از آنجایی که من تقریبن عقل مدار نیستم،دستم را گذاشتم توی جیبم و سوت زنان بی خیال ماجرا شدم.فکر کردم حداقل سود ماجرا این است که میتوانم بفهمم در آینده این قبیل نشانه ها را چقدر میشود جدی گرفت

پی نوشت:خیالاتی و خرافاتی شدم آیا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:53  توسط امیر  | 

کتاب هفته:زوربای یونانی،نوشته نیکوس کازانتزاکیس،ترجمه محمد قاضی:کتاب هایی هستند که من اسمشان را گذاشته ام کتابهای مقدس.مثل شازده کوچولو،مثل کیمیاگر و مثل همین زوربای یونانی.کتابهای مقدس درهایی به سوی نور را برای من باز میکنند.وقتی رنجور است روحم شفایش میدهند و وقتی تنها است دلم یاریش میکنند.هر کسی شاید کتابهای مقدس خودش را داشته باشد در زندگیش...زوربای یونانی را نمیشود تعریف کرد باید خواند و بعد سعی کرد که زندگی کرد.ترجمه مرحوم قاضی الان تجدید چاپ نمیشود و ترجمه دیگری از زوربا در بازار است که من از کیفیتش اطلاعی ندارم

شعر هفته:خنده ها چون قصیل خشکیده خش خش مرگ آور دارند/سربازان مست در کوچه های بن بست عربده میکشند/و قحبه ای از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی میخواند/علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست/و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت/مرا لحظه ای تنها مگذار/مرا از زره نوازشت رویین تن کن/من به ظلمت گردن نمی نهم/جهان را همه در پیراهن کوچک روشن ات خلاصه کرده ام/و دیگر به جانب آنان/باز /نخواهم گشت(احمد شاملو-باغ آیینه)

فیلم هفته:کابوی نیمه شب:فیلم برنده اسکار بهترین فیلم سال ۱۹۶۹ شد.تنها فیلم درجه ایکس(دارای صحنه های پورنو)که در طول تاریخ اسکار گرفته است.بازی بی نظیری دارد داستین هافمن در این فیلم...عجیب نفس میبرد بعضی صحنه هایش و به یاد میماند برخی لحظاتش.

آهنگ هفته:این آهنگ شکیرا...ریتم عربیش حس غریبی به آن داده

وبلاگ هفته:موسیقی آب گرم:اولین چیزی که توجه ام را به این وبلاگ جلب کرد اسمش بود.همنام کتاب نویسنده محبوبم چارلز بوکوفسکی.بعد که بیشتر خواندمش دیدم خوب مینویسد و مشتر ی شدم

پست هفته:این پست نازلی...معرکه میکند حضرتش در انتقال حس

درنگ هفته:پشتکار نویسنده مهمان:نرگس

وقتی می خواهی از واژه هایی بنویسی که در هجوم روزمرگی ها به کرات به کارشان برده ای به ناگاه می بینی به مدد همین واژه های به فعل در آمده تا اینجای راه آمده ای، آنوقت واژه می شود بخشی از زندگی ات، مرام و مسلک ات، نمی خواهم بگویم از آن داستان قدیمی مورچه با دانه ای در دهان، حتی نمی خواهم بگویم از نابرده رنج گنج...، بگذار بگویم، که در این زمانه که تو باید بروی بی هیچ چشمداشتی به آینده، بی هیچ امیدی به آنچه که در انتها قرار است از جایی دریافت کنی، چقدر رفتن به مدد ایمان ات و و برپایه اعتقاداتت لذتبخش است، که چقدر نا ملایمات و سختی ها را به جان می خری تنها از آنرو که بخودت ایمان داری و گنج تو در این همه سعی و تلاش در انجام امری می شود رضایت درونی ای که با آن در انتها بر قله ها بایستی و با لبخند و غرور به جاده ای که آمده ای بنگری و به خودت

دوستشان دارم های هفته:

کارگردان:جورج لوکاس:اگر جی.آر.تالکین-نویسنده ارباب حلقه ها-در زمانه ما زنده بود و کارگردان میشد شاید فیلمی میساخت مثل همین جنگهای ستاره ای.خلاقیت و شوخ طبعی در لوکاس هست که به شدت جذبم میکند.او کارگردان یکی از محبوب ترین فیلمهای من محسوب میشود:مجموعه معرکه جنگهای ستاره ای

بازیگر:مت دیمون:اگر کسی بازی مسلط او در سری فیلمهای اکشن بورن را دیده باشد شاید باورش نشود که مت دیمون برنده اسکار شده اما نه بخاطر بازیگری که به دلیل نگارش فیلم نامه ویل هانتینگ خوب.اراده و استحکامی در بازیش هست که دوست دارم.سری فیلم های بورن را ببینید تا دریابید چطور میشود به یک پرسوناژ اکشن تلالویی روشنفکرانه داد

نویسنده:ایزابل آلنده:نویسنده ای ماهر از نسل سوم نویسندگان آمریکای لاتین که جهان ادبیات را تحت الشعاع قرارداده اند.مثل مارکز و یا بورخس نابغه نیست اما قصه گوی بسیار ماهریست.پائولایش که به نوعی زندگی نامه خودنوشتش محسوب میشود و خانه اشباحش را بخوانید،اطمینان میدهم که ضرر نمی کنید

و دیگران:شکیرا:الهه هنر،تجسم زنانگی عصر مدرن،تلفیق خون عربی و لاتینی که جوشش محض میشود،حضور همزمان شعر و شور و شرار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:50  توسط امیر  | 

فیلم با تصویری سیاه سفید شروع میشود.مرد،سی ساله و عرب تبار است و رو به دوربین توضیح میدهد که تاجر موفق و سرشناسیست که آپارتمان شیکی در نیویورک دارد.فقط کمی زمان لازم است تا دریابیم مرد بدهکار ورشکسته ای بیش نیست که جانش بخاطر بدهی توسط دو گروه گانگستری تهدید میشود.همه تلاشهای او برای سامان دادن زندگیش با شکست مواجه میگردد تا اینکه جان زنی بلند قامت را از غرق شدن در رودخانه نجات میدهد و این سر آغاز آشنایی او با آنجلا میشود:آنجلایی که در ادامه در میابیم فرشته ایست که از آسمان برای سامان دادن به زندگی مرد آمده و...

فیلم آنجلا،ساخته لوک بسون،روایت معرکه ای از نیاز انسان امروز به زنانگیست.هنگامی که مرد رو به دوربین از موفقیت هایش میگوید و بعد بیننده میفهمد که تمام آنها، رویاهایی سراب گونه بیش نیستند دو نکته مهم آشکار میشود:نخست آنکه بدون زنانگی،زندگی چیزی کم دارد حالا چه در زندگی مادی موفق باشیم و چه ناموفق و دیگر آنکه برای نیل به آرزوهایمان ما محتاجیم به حمایت زنانگی.اما این زنانگی چیست؟

بنا به نوشته کارل گوستاو یونگ،همه انسانها در واقع موجوداتی دو جنسیتی محسوب میشوند.هر انسان مذکری در درون خود زنی دارد به نام آنیما و هر موجود مونثی در بطن خویش روح مردانه را حمل میکند به نام آنیموس.آنیما در واقع انرژی زنانه،منبع احساسات و عواطف و همان یین در دوگانه یین و یانگ میباشد.بدون یک آنیمای درست درک شده،همه ما موجوداتی سطحی،بدون تماس با عواطف،سر درگم و اسیریم.به باور من جهان مثل فیلم لوک بسون تصویر بدون رنگ سیاه سفیدیست که فقط و فقط با ظهور زنانگی رنگ میابد و دلپذیر میشود.این زنانگی را باید ذره ذره کشف کرد،پرورش داد و مدام با آن در تماس بود،تا زندگی،زندگی شود. پس زنده باد زنانگی!

پی نوشت:زنانگی به هیچ وجه به مفهوم موجود مونث بودن نیست همانطور که مردانگی خیلی وقتها هیچ ربطی به مذکر بودن ندارد.زنانگی یک انرژی پایه مشترک میان همه انسان هاست.بسیار زنانی را دیده ام که ارتباطشان با زنانگی بسیار بسیار قطع تر از مردان بوده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:33  توسط امیر  | 

همه ما حد و مرزی برای جسم مان قائلیم.هر کدام از آدمهای زندگیمان تا حدی مجازند وارد این حریم شوند.کسانی هستند که فقط از دور برایشان سر تکان میدهیم،کسانی که دستشان را لمس میکنیم،کسانی گونه شان را میبوسیم و...هر کدام ازین گروه ها در مرز مشخصی از برخورد فیزیکی قرار دارند و قطعن هر انسان سالمی در برابر هرگونه تجاوز به این مرزهای فیزیکی مقاومت میکند.نکته اینجاست که همانطور که برای جسم مان مرز قائلیم روحمان هم قطعن و قطعن دارای مرز های مشخصی باید باشد.یک فرد سالم از لحاظ روانی باید بداند که مرزهای روحیش کجاست،این مرزها را کاملن مشخص کند و در صورت لزوم برای دفاع از آنها بجنگد.به عنوان مثال وقتی درخواستی از ما میشود اگر مرزهایمان مشخص باشد میدانیم که آیا انجام آندرخواست روحمان را راضی خواهد کرد یا به آن آزار خواهد رساند؟در حالت دوم اگر مواجه با اصرار شویم آماده ایم که فرد زیاده خواه را از حریم روانیمان دور کنیم حالا با هر ابزاری که مجبور شدیم.بدیهیست که این مرزبندی های روحی نیاز به شناخت خوبی از خود حقیقی ما دارد یعنی هر چه بیشتر خودمان را بشناسیم بیشتر میدانیم که مرزهایمان دقیقن کجایند و هر چه قویتر باشیم از لحاظ معنوی آماده تریم برای دفاع از خود

شخصن فکر میکنم بعضی وقتها صدمات ناشی از تجاوزات روحی بسیار بیشتر از ضربات فرضی است که در دنیای ملموس مادی میخوریم.مرزهایتان را جدی بگیرید

پی نوشت:چند وقتیست که دارم حریمم را شفاف میکنم برای خودم و برای دیگران.چند وقتی است که دارم جنگجویانم را بیدار میکنم برای دفاع ازین حریم.معمولن هم بنا به مناسبت متجاوز محترم را ضربتی بیرون میکنم از مرزهایم اما موردی پیش آمده برایم جدیدن که دست ودلم نرفت به ضربه زدن.فقط غرش کردم.فکر میکردم کفایت کند،انگار نکرد.این نوشته را فرض میکنم غرش هشدار دوم،افاقه نکند قطعن چشمم را میبندم و طرف را از مرزهایم پرت میکنم بیرون.به جان خودم که چشمم را میبندم چون جایی که دارد پا میگذارد حضرت اجلش، اصلن دیگر ملاحظه بردار نیست.خدا کند بفهمد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:23  توسط امیر  | 

۱-حس خوبی دارم.دیروز یک توافقاتی داشتیم توی شرکت که به نظرم اگر عملی بشه مشکلات کوتاه مدتم رو حل میکنه.امروز هم یکی دو نشانه خوب رسید دلمان خوش شد

۲-پرسپولیسی های محترم!شانس آوردید.اگر تیم جوونی نمیکرد و نمیرفت تو لاک دفاعی عمرن همین مساوی هم نصیبتون میشد.بهتون قول میدم تا قبل از نیم فصل صدای نفسهای استقلال رو پشت سرتون حس میکنید

۳-فعالیت فرهنگی این دو سه هفته گذشته قابل تقدیر بود.ده تایی فیلم دیدم و ۶-۷ تا کتاب پدر مادر دار خوندم...بگین ماشاالله!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:18  توسط امیر  | 

صدایت میکنم باران:زمانی که واژه هایت، دانه به دانه غبار می روبند از روحم

اسمت را گذاشته ام باد:هنگامی که خیالت سرزمین روحم را،کوچه به کوچه کشف میکند

می نامم تو را ابر:وقتهایی که میبینم غم چشمانت را و جانم در مه گم میشود

میخوانمت رنگین کمان:پایکوبی مردی که ظهور دردانه اش را به جشن نشسته

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:28  توسط امیر  | 

کتاب هفته:میعاد در سپیده دم،نوشته رومن گاری،ترجمه مهدی غبرایی،انتشارات تندیس:زندگی نامه خود نوشت رومن گاری...به جرات میتوانم بگویم بهترین کتابی بود که ظرف شش ماه اخیر خواندم.روایت شوخ طبعانه یک زندگی...حرف نزنم در موردش بهتر است فقط کتابیست که هم می خنداند تان و هم اشکتان را در میاورد،مثل خود زندگی(یک تشکر ویژه از آیدین ص برای معرفی کتاب)

شعر هفته:همیشه گوهره عشق مرا غمگین میکند/درست/چون بودنی که نبودن را میماند/یا داشتنی چون نداشتن/که زندگی است/که میتواند امکان دلکش آزادی باشد/به لحظه لحظه عمری/که لحظه لحظه های آن/حلقه های زنجیریست/که بند و پیوندت/با تاریخ بندگی است...(اسماعیل خویی،غزلواره اندیشیدن به عشق)

فیلم هفته:the livwe of others :برنده اسکار بهترین فیلم خارجی امسال شده این فیلم آلمانی...روایتی انسانی از رابطه یک مامور امنیتی آلمان شرقی کمونیست با یک نویسنده ناراضی...خدای ناکرده از آنجایی که ما در آزاد ترین کشور دنیا زندگی میکنیم هیچ شباهتی فیلم فوق به شرایط مملکت مان ندارد و کلن همه چیز تکذیب میشود.فیلمی به تمام معنی انسانیست نه سیاسی

آهنگ هفته:یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم محسن نامجو...چی؟قبلن شنیده ایدش؟خوب باز هم گوش کنید.خفن دوست دارم این آهنگ را

وبلاگ هفته:از نوشته های این خانم دکتر بسی خوشمان آمد...

درنگ هفته:کسالت

لحظه هایی هستند در زندگی که بودن میشود وظیفه،دلت و دستت هماهنگ میشوند برای به کاری نرفتن و می مانی معطل بین اجبار نفس کشیدن و تمایل به رخوت خالص هیچ بودن.لحظه هایی هستند که حتی خودت هم خلوت خودت را بهم میزنی،انگار حتی حوصله بودن خودت هم نیست،انگار ته دنیاست :حتی حس و حال غمگین بودن هم وجود ندارد در این بساط کائنات...اما کسالت همه اش بد نیست اگر نجنگی با آن و بگذاری بیاید و برود.در این رفت و آمد جنبه های نویی از خودت را میبینی و حس هایی را تجربه میکنی که بعدها سرعت حرکتت را مضاعف میکنند پس هنگام کسالت فقط کسل باشید نه نگران!

دوستشان دارم ها:

کارگردان:مایکل مان:مبارزه طلبی غریبی دارد فیلمهای این مرد.به heat ،وثیقه،علی،میامی وایس و...نگاه کنید:مدام حکایت انسان هایی است که برای پیش رفتن و حتی بقا دارند مبارزه میکنند...از تمام هنر سینماییش که بگذریم این مبارزه طلبی بیشترین چیزیست که در فیلم های مایکل مان دوستشان دارم.شاهکارش به نظرم همان فیلم heat است

بازیگر:ناتالی پورتمن:فکر کنم تحت تاثیر بازیش در فیلم لئون باشد که انقدر حس خوشایندی دارم نسبت به ایشان...ماتیلده کوچک فیلم بسون،با آن ایفای نقش لولیتا وارش بالید و بزرگ شد تا رسید به آمیدالای جنگهای ستاره ای...از معدود بازیگران نسل جدید سینما است که به نظرم بازیش تشخص و صمیمیت را باهم دارد

اهل قلم:رومن رولان:سازنده روزهای انتهایی دهه دوم زندگیم با جان شیفته و ژان کریستفش...با کتایهایش بزرگ شدم یکجورهایی...آنت و مارک جان شیفته هنوز که هنوز است انگار سایه های توامان منند.خیلی وقتها وقتی کاری میکنم ناخودآگاه از ذهنم میکذرد اگر مارک بود چکار میکرد؟این جادوی قلم رومن رولان است و بس

و دیگران:ریکی مارتین:خدا وکیلی خیلی انرژی مثبت نیست؟حس خوشایندی دارم وقتی میخواند،میرقصد و شور خلق میکند...به چشم برادری خیلی هم خوشگل است تازشم.کلن من در برابر آهنگهای کاراییبی و کلن زندگی کاراییبی نقطه ضعف دارم،جور غریبی من را جذب میکنند به خودشان.ریتم آهنگهای ریکی مارتین هم که کاملن متعلق به آن نواحیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:36  توسط امیر  | 

۱-دوست دارم در هر اتفاق ناخوشایندی جنبه خوشایندی هم پیدا کنم.دیروز از آن روزهای بد بود.از آن روزهایی که اتفاقات بد دسته جمعی می ایند سراغت و زمین و زمان میریزد بهم اما میان همان شلوغی دیروز فکر کنم بشود به رفتار بالغم نمره قبولی داد.بالغم توانست در حالی که کودک زخم خورده مدام تکرار میکرد:«دیدی گفتم هیشکی دوست نداره»و والد مدام پیغام میفرستاد:«همش تقصیر توست،همیشه تقصیر توست»،راهش را پیدا کند،کار احمقانه ای نکند،حتی خودش را بگذارد جای طرف مقابل،ماجرا را از دید او ببیند و از دید او برای کودک درون توضیح بدهد چه شده تا کمی آرامش کند.

۲-بالغم توانست وسط همان حال و احوال،کودک را مهار کند تا دنبال مقصر نگردد،سهم خودش از ماجرا را ببیند و حتی درسش را هم یاد بگیرد.جناب اقای بالغ حتی بلد بود میان آن قیل و قال برای خودش شفاف کند چرا ناراحت است و از چه ناراحت است؟برای من که معمولن تنوره کش درین موارد عمل میکردم ،گام بزرگی به جلوست،دم خودم و بالغم گرم!

پی نوشت من باب تاکید:کسی مسوول توقعاتی که ما از دیگران داریم نیست.توقعات ما مال خودمانند و اگر محقق نشدند بهتر است جای متهم کردن بقیه به این فکر کنیم که شاید از ابتدا خواسته هامان غیر واقعی بودند یا درست برای طرف مقابل شفاف نشدند.این طور به ماجرا نگاه کنیم یا سقوط از بهشت نداریم یا دردش کمتر است.این را برای خودم نوشتم که یادم بماند من مسوول احساساتم هستم و نه هیچکس دیگر حالا هر چقدر هم عزیز!

پی نوشت سانچویی:ارباب میبینم خود شیفتگیت به جاهای حساس رسیده،خودت برای خودت نوشابه باز میکنی،خودت واسه خودت هورا میکشی،یهو خودت به خودت نوبل بده قال قضیه رو بکن!

پی نوشت برای شکرگزاری:تصمیمم را گرفته ام که به خاطراتم احترام بگذارم میماند این وسط شکر خدا بابت اینکه کمکم کرد راه درست را انتخاب کنم و پی در پی نشانه هایی فرستاد تا بدانم تصمیمم چقدر چقدر درست بوده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:56  توسط امیر  | 

با سنتها که شاخ به شاخ میشوی و سعی میکنی قوانین شخصی خودت را بسازی برای زندگی هزینه میدهی.والد درونیست که شلاقت میزند برای باز گرداندنت به حریم آشنا،جامعه ای است که جبهه میگیرد برابرت چون داری راه خودت را میروی که الزامن راه تعریف شده جامعه نیست و...این همه درد دارد و دردسر اما تمام چالش ماجرا میارزد به وقتی که حس کنی داری راه خودت را میروی.با این حال ماجرا بخش طنازانه ای هم دارد:بعضی وقتها با سنت در میافتی،میزنی و میخوری و میرسی به راهی و میروی و میروی تا برسی به مقصد آن مسیر.به مقصد که رسیدی همه چیز به نظر اشناست،کمی که دقت میکنی میبینی بعد آن هم زد و خورد و دردسر رسیدی به همان چیزی که سنت از ابتدا میگفت و میخواست.این جور وقتها میتوانی بخندی به مضحک بودن کل ماجرا یا عصبانی شوی از بیهودگی حرکتت یا فلسفه بافی کنی که نخیر هر چند رسیده ام به حرف سنت ولی ارزشش درونی شده و حالا مال من است پس کار عبثی نکرده ام و...شاید هم تلفیقی از همه اینها!

سنت رسمی دارد به هنگام عزاداری که همه ما با آن آشناییم:سوم و هفتم و چهلم و سال.ژس از از دست دادن هر عزیزی،سه روز اول را در ناباوری میگذرانی،فاصله تا هفتم را در پذیرش و عزاداری،بین هفتم تا چهلم غصه میخوری و کم یا بیش درد میکشی در حالی که حالا حقیقت فقدان را پذیرفته ای و بعد تا سال کم کم بر میگردی به زندگی...بعد از سال است که زخمی نیست برای عذاب دادنت و فقدان تبدیل میشود به خاطره ای عزیز.حالا بیایید فرض کنید کسی زودتر شفا یابد از غم عزا،زودتر آماده شود برای برگشتن به زندگی باید به این فکر کند که هرچند خاطره ای دیگر او را نمی آزارد،غم رفته و فقط یاد خوشی از همه خوبی ها مانده اما ایا آدمهای اطرافت هم به همین سرعت فقدان را فراموش کرده اند؟آیا جبهه نمیگیرند مقابلت؟آیا این سوگواری ناتمام گریبان ادمهای جدید زندگیت را نمیگیرد؟

به اینها که فکر نکنی و بگویی من خوبم پس زندگی کنیم ناگهان شاید چشم باز کنی و ببینی زخم شفا یافته ات،شده کابوس اطرافیانت که نتوانسته اند به سرعت تو برگردند به زندگی.اینجاست که میرسی به حرف سنت:برای سوگواری زمانی لازم است که باید رعایت شود.شاید هیچ مهم نباشد که تو چقدر زود برگشته ای به زندگی...زمانی لازم است که باید بگذرد اگر میخواهی تلخ نکند رخت سیاه سوگواریت کام کس دیگری را،هر چند که تو رخت عزا از تن برکنده باشی

پی نوشت۱:فهمیدنش حالا دردی از کسی دوا نمیکند.فقط کمی دلخور میشوم از اینکه ببینم درد مرا کس دیگری دارد تحمل میکند و خون زخمم روی صورت فرد دیگری میچکد.هر چقدر هم ان کس دیگر عزیز تر باشد،دلخوریش جورهایی ناب تر است...این نیز بگذرد انگار!

پی نوشت۲:زندگی شاید یک جورهایی بازی باشد،چیزی می بری و چیزی می بازی.برای من اما این صفحه آخر زندگی آنقدر خوش طعم بوده که با همه این حرافی ها یک لحظه پشیمان نباشم از اشتباهم.اسمش را بگذارید خودخواهی یا هر چیز دیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:3  توسط امیر  | 

۱-داشتم دیشب پستهای قدیمی وبلاگم رو تورق میکردم دیدم چقدر دوستانی بودند که کامنت میذاشتن برام و حالا دیگه انگار اینجا رو نمیخونن:گوشه،سعید،استار،نازی،آسمان،علیرضا،سینا،فروغ،آسمان،مریم،آناهیتا،سعید قریشی و دوستای دیگه ای که الان حضور ذهن ندارم...یاد قدیما بخیر و این دوست جان ها هر جای دنیا که هستن دلشون خوش باد!

۲-بر قوزک پای من لعنت اگر دیگه من باب آرشیو و کلاس گذاری روشن فکرانه فیلم بخرم.جدیدن جو گیر شدم هی دارم از برگمن و آنتونیونی و فلینی و ...فیلم میخرم من باب تکمیل آرشیو...دیشب خواستم قبل از خواب یه ذره فیلم بینم شروع کردم به بررسی که دیدم هی میگم اینو نه الان حسش نیست،اون رو هم بعدن میبینم،این یکی رو نمیشه نصفه ول کرد و در نتیجه بنده هنگامی که دلم میخواست فیلمی داشته باشم تو مایه های ملاقات با والدین توسط آگراندیسمان و نوستالژیا و فانی و الکساندر محاصره شده بودم

۳-رییس جمهور مهرورز فرمودن که برای ساختن ایران باید ابتدا جهان را بسازیم،جسارتن عرض میکنم خدمتشون که نخیرم ابتدا باید حضرتعالی رو یه جوری بسازیم تا ایران ساخته شه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 10:12  توسط امیر  | 

آیا آمریکا به ایران حمله میکند؟در این مورد یک خبر بد وجود دارد و یک خبر خوب.خبر بد اینکه به نظرم آمریکا قطعن حسابهایش با جمهوری اسلامی را صاف میکند آن هم نه باتحریم صرف:حدس میزنم حمله نظامی به ایران انجام خواهد شد و اما خبر خوب آنکه پیش بینی میکنم این حمله نظامی نه مانند پروژه عراق به اشغال بیانجامد و نه مانند پروژه یوگوسلاوی شامل بمباران های طولانی مدت تمام زیر ساختهای حیاتی شود.حمله شدید و ضربتی، علیه تاسیسات هسته ای و مراکز نظامی خواهد بود که در واقع الگوی گسترده تر عملیات بمباران لیبی در سال ۱۹۸۶ به شمار خواهد رفت(در این سال جنگنده های آمریکایی تاسیسات نظامی لیبی را به بهانه پاسخ به عملیات تروریستی در آلمان هدف قرار دادند)

بعد از حمله نظامی آمریکا چه خواهد شد؟دو احتمال وجود دارد:یا جمهوری اسلامی دست به حمله تلافی جویانه میزند و اسراییل و پایگاه های نظامی آمریکا در خاورمیانه را هدف قرار میدهد که در این صورت باید منتظر عملیات تلافی جویانه وحشتناکی باشیم که ایران را به عصر حجر بر میگرداند و یا واکنش ایران محدود به اقدانات جزیی برای حفظ پرستیژ خواهد بود.باز هم مانند نمونه لیبی که قذافی صرفن با شلیک دو موشک اسکاد به حمله واکنش نشان داد که آن موشک هم هرگز به هدف اصابت نکردند

کدام احتمال قوی تر است؟در حاکمیت جمهوری اسلامی جناح حامی احمدی نژاد قطعن طرفدار واکنش تمام عیار به حمله خواهند بود و میانه روها به رهبری هاشمی رفسنجانی از صبر و سکوت حمایت خواهند کرد اما برنده این بازی به نظرم میانه رو ها هستند.اولن در حالی که محمود احمی نژاد و حامیانش بر طبل جنگی اتفاق نخواهد افتاد میکوبند وقوع این حادثه افکار عمومی را به شدت علیه آنان تهییج میکند.ثانین هیچکس در حاکمیت جمهوری اسلامی چشم اندازی از حجم ضربه دوم آمریکا پس از پاسخ شدید احتمالی ایران ندارد و این خود بر احتیاط حاکمیت میافزاید و ثالثن اینکه در این شرایط بقای نظام اصل اولی میشود که تمام موارد دیگر را از اهمیت خواهد انداخت.تجربه تاریخی جمهوری اسلامی هم نشان میدهد به رغم اظهارات تهاجمی،نظام در عرصه عمل بسایر عمل گراست،کما اینکه حاکمیت هیچ پاسخی به کشتار حجاج ایرانی در عربستان یا سرنگون کردن هواپیمای مسافربری توسط آمریکا و یا کشتار دیپلمات هایش توسط طالبان نشان نداد و به جنگ لفظی اکتفا کرد

با پذیرش فرض واکنش خفیف ایران به حمله،چه خواهد شد؟ظرف کمتر از یکسال میانه رو ها برنده انتخابات مجلس و ریاست جمهوری خواهند بود-توجه کنید عرض کردم میانه رو ها و نه الزامن اصلاح طلبان-و تنش زدایی با آمریکا در دستور کار قرار میگیرد تاآنجا که احتمالن معامله بزرگ با غرب صورت پذیرفته و جمهوری اسلامی ضمن پذیرش دست برداشتن از طرح هسته ای خود از اخلال در طرح صلح خاورمیانه نیز دست بر خواهد داشت(احتمالاتی مانند حذف احمدی نژاد از قدرت و یا حتی تغییر رهبری نیز وجود دارد)

زمان احتمالی حمله کی خواهد بود؟به نظر من از دیماه سال جاری تا پایان بهار ۸۷ حمله صورت خواهد پذیرفت.تا قبل از دیماه آمریکا نمیتواند بهانه ای برای بن بست دیپلماتیک در بحران هسته ای ایران بیابد و پس از پایان بهار و شروع رقابتهای انتخاباتی در آمریکا،امکان حمله  علیه جمهوری اسلامی به راحتی در اختیار جمهوری خواهان نیست

حاکمیت چرا پیش از حمله دست به سازش نمیزند؟بخشی از حاکمیت به دلایل ایدئولوژیک اعتقادی به سازش ندارند،بخشی دیگر هم نمیخواهند افتخار حل مشکل به جناح دیگر برسد،به نظر میرسد جناح مسلط تند رو قصد دارد با خریدن زمان تا شروع انتخابات ریاست جمهوری آمریکا صبر کند و به این امید هست که با پیروزی احتمالی دموکراتها خطر حمله نظامی بر طرف میشود

احتمال اینکه نویسنده این سطور چرت و پرت نوشته باشد چقدر است؟نمیتوان انکار کرد که چنین احتمالی قطعن وجود دارد...شاید حضرات دقیقه نود جام زهر نوشیدند،شاید یکهو جرج بوش حس کرد هیچ آدمی را در کره زمین قدر احمدی نژاد دوست ندارد شاید اصلن کل ماجرا کار انگلیسی ها باشد و...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:48  توسط امیر  | 

آدم بعضی وقتها دلش میخواهد میتوانست به عقربه های ساعت حکم کند سریع تر بچرخند یا بعضی وقتها به ثانیه ها بگوید آرام تر آرام تر و اطاعت ببیند

آدم بعضی وقتها میخواهد همه امکانات جهان در دستهایش بود تا تغییر میداد هر چه را میخواست یا ناتوان ترین دستهای جهان را داشت تا شانه بالا بیاندازد در برابر مشکلات کسانی که دوستشان داری و بگویی با خودت که ببین کاری از دستم بر نمیاید،با وجدان آسوده

آدم بعضی وقتها دلش میخواهد آنقدر دانش داشت که بداند چکاری درست است و چه کاری غلط یا چنان نادان بود که هیچ وقت نفهمد کاری که انجام داده درست بوده یا غلط، با دلی مطمئن

آدم...آدم اما اگر اینطور ها بود دیگر آدم نبود!

پی نوشت در پوستین خلق آمیز:یک انگولکی داریم مینماییم به جهان اسطوره ها اگر خدا قبول کند...اصلن خودتان بروید ببینید فقط گفته باشم این رشه سر دراز دارد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:13  توسط امیر  | 

کودکیم جایی گم شده،این را مطمئنم.زود بزرگ شدم،زود فهمیدم زندگی روی سختی هم دارد که اگر بخواهم صادق باشم فقط فهمیدم زندگی روی سختی دارد.کودکیم گم شد،جوانی هم ایضن.شاید نشود کودکی را زندگی کرد به سالهای جوانی-یادم می اید که کودکی میکردم و عتاب آمد که چقدر بچه ای و شاید هم حق داشت-و همانطور میدانم که دیگر نمیشود جوانی کرد به میان سالی...

حالا میدانم که زندگی میتواند پر از شادی باشد و  برکت و فراوانی،که همه زندگی سختی نیست،که برای رنج بردن خلق نشدیم،که کودکی هایم بعد از سالها محملی یافته اند برای جولان دادن پیش تو،که هنوز سه دانگی مانده از جوانی و میشود دریافتش،که...حالا این روزها دارم دوباره خودم را میسازم.کار سختی نیست:گل وجودی که موجود است و کمی آب دانش چگونه بودن و از همه مهمتر گرمای نگاهت که این آب و گل جدید سامان بگیرد و نگسلد با هر بادک بی مقداری

این همه حرفهای این روزهاست!

پی نوشت:صدایم که میکنی امیر حسینم،کس دیگری میشوم،خودم میشوم که سالیان سال گم کرده بودمش...خدا میداند چقدر مدیون توام دلبرکم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:2  توسط امیر  | 

۱-۵شنبه ظهر  مدیریت محترم عامل فرمودند:«جلسه انجمن شرکتهای انفورماتیک است بیا به جای من تو برو شنبه»من کمترین هم، رو ماندم و گفتم ای به چشم.

۲-امروز که میشود همان شنبه کذایی،دم عصر دیدیم حس جلسه رفتن نیست-موبایلمان را هم جا گذاشته بودیم از صبح و تازه کشف نمودیم که این ماس ماسک چقدر برایمان مهم است.بدون موبایل حسمان کانهو رابینسون کرزو بود،یک چیزی هم بدتر-با توجه به جمیع جهات به مدیریت فرمودیم«قربانتان بروم برایتان مهم است این جلسه کذایی انجمن؟»در کمال ملاطفت فرمودند بله خیلی.تیرمان خورد به سنگ،رفتیم جلسه:هتل سیمرغ

۳-جلسه را یک آقایی افتتاح کرد که گفتند دبیر انجمن است و ریشش فقط یک نمور از برادر ملا عمر کوتاه تر بود.سخنان افتتاحیه را هم با محور فناوری اطلاعات و مقام معظم رهبری تلاوت فرمودن.بنده کمترین ماندم که ایشان این فناوری اطلاعات را با کدام سوزن میخواهد پیوند بزنند به عبای مقام عظمی ولایت؟بدتر اینکه اقای سخن ران از دست دولت که عصبانی شدند اول گفتند مقام معظم رهبری بعد فرمودند مقام رهبری بعد یکهو داد زدند رهبری بعد من دیگر ترسیدم الان میگوید هوی و جلسه بهم میخورد و دست من کمترین از افطار کوتاه میماند-انصاف بدهد ساعت ۶ از کجا افطار گیرم میامد؟-که دیدم آقا دوباره از رهبری پریدند به مقام معظم و خیالم راحت شد که یارو یک موج سینوسی متناوب در این زمینه دارد که کاریش هم نمیشود کرد

۴-جلسه به هر جان کندنی بود تمام شد و رفتیم افطار.اول گفتم اقا حواست به رژیم هست بعد یادم آمد که در حدیث است که شیر مادر کسی که موقع مواجهه به مال مفت خودش را خفه نکند احتمالن حلالش نمیشود فلذا ما هم زدیم به قلب دشمن...هنگام کشیدن غذای شام،ماندم در یک انتخاب تاریخی:هم زرشک پلو بود و هم باقالی پلو و بشقاب من اندازه هر دویشان جا نداشت.چنان دو راهی مهلکی بود که هملت هم باید می آمد لنگ میانداخت جلویم با آن بودن یا نبودنش...فی النهایة رفتیم سر وقت باقالی پلو ولی دلم ماند پیش زرشک پلو.باشد که خدای زرشک و مرغ از تقصیراتم بگذرد

۵-آمدیم بیرون از جلسه تا خرخره لنبانده و سمبانده...نفهمیدم به چی قسمی طی طریق کردیم تا خانه و اکنون به نگارش این سطور مشغولیم...باشد که رب العالمین ازین مالهای مفت نصیب همه تان گرداند

پی نوشت عشقولانه:ونک بی تو بر من حرام باد...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:51  توسط امیر  | 

کتاب هفته:جزیره سرگردانی،سیمین دانشور،انتشارات خوارزمی:سیمین دانشور دوست داشتنی...دوست داشتنی شاید بهترین تعریفی باشد که میتوانم از سیمین انجام دهم.جزیره سرگردانی رمان معرکه ای نیست،کلی ایراد میشود ازش گرفت،تطویل بی جا دارد بعضی جاها و...اما یکی از دوست داشتنی ترین کتابهایی است که من تا بحال خوانده ام.نگران سرنوشت پرسوناژهایش شده ام و پا یه پایشان غصه خوردم یا خندیدم.مراد و هستی و سلیم و...این جلد اول از یک تریلوژی ،حتمن حتمن ارزش یکبار خواندن را دارد.تا یادم نرفته یکی از بهترین تفسیرهای  چرایی هفت سین را در این کتاب پیدا میکنید.

شعر هفته:شب تاب بی دلیل می افروزد/پرواز بی هیچ علتی ،در بالهای عقاب است/و کهکشان بی  بادی سماع خویش را دنبال میکند/من بی هیچ بایدی میسرایم/باید که حلقه زنجیر را گسست/باید که باید ها را به دور ریخت/بر من جنون متبرک باد(نصرت رحمانی)

فیلم هفته:hitch :فکر میکنید اگر در مورد مشاوری که کارش آموزش چگونه رمانتیک بودن و بر قراری روابط با جنس مخالف به مردان است فیلم بسازند،آن فیلم چگونه از آب در میاید؟فیلم ویل اسمیت،فیلم معرکه ای نیست و ولی بعضی جاها میخنداندتان و بعضی جاها هم چیزکی یادتان میدهد و به شعورتان هم توهین نمیکند.برای سرگرمی ایده خوبیست

آهنگ هفته:ترانه بوی زنجیر از آلبوم قلندر وار علیرضا افتخاری...اول گوش کنید و بعد بگویید با افتخاری میانه ندارید

وبلاگ هفته:این حضرت اجل کشف جدیدم است...آن پستش در مورد غذاهای شمالی را از دست ندهید

پست هفته:این پست برادر آزموسیس جونز کبیر...باشد که باز هم زود به زود بنویسد مر خیل مشتاقان را

درنگ هفته:افطار/نویسنده :خودم

دم غریبیست آن لحظه میان لاهوت و ناسوت،آن لحظه که جسمت گرسنه است و تشنه و چشمت دو دو میزند میان خوراکی هایی که قاعدتن چیده شده اند روی سفره افطار و از طرفی صدای اذان موذن زاده هم به گوشت میرسد و یادت میاورد که هی رفیق کاری کرده ای امروز هم.چیزی بوده ای امروز هم ورای بودن معمول همیشه ات.بوی نان گرم و عطر چای شیرین اگر مثلن توام شود با مناجات نامه پیر هرات،افطارت میشود افطار،روزه ات شاید بشود روزه و ملکوت آسمان با حضیض زمین شاید برای یک دم در آن لحظه آغاز اذان آشتی کنند

پی نوشت۱:چند افطار معرکه داشتم امسال که به جلال خداوند قسم هرگز طعم شیرینش از ذهنم پاک نخواهد شد...باشد که مستدام بماناد برایم آن حس

پی نوشت۲:گردون از هفته آینده کمی تغییر میکند.وبلاگ هفته و پست هفته از فهرست بایدی ها خارج میشوند و اگر وبلاگ یا پستی چشمم را گرفت اضافه میشوند.قصد دارم بخشی را اضافه کنم به اسم دوستشان دارم ها:هر هفته یک کارگردان،یک بازیگر،یک نویسنده و یک نفر ازمیان مترجمین و آهنگساز ها و حتی وبلاگ نویسان را در موردشان بنویسم.نه اینکه معرفی کنم بلکه حسم در موردشان را با شما شریک شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 12:13  توسط امیر  | 

کودک می شوم در پرتو چشمانت/میدوم شادی کنان و کشف میکنم /خلوص باز یافته کودکی را

ایمن می شوم در حریم دستانت/غصه ها را به این سوی حصار امن مهرت /راهی نیست

خودم می شوم در هرم نفسهات/پیدایم می کنی لحظه به لحظه و من/بودنم را جشن میگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:54  توسط امیر  | 

هر فرد انسانی با هر نوع سلیقه و دانش و سبک زندگی معمولن با کسانی راحت تر است و با برخی دیگر دورتر و سخت تر...تشابهاتی در علایق،طرز رفتار،سطح اگاهی باعث میشود بعضی ها را به عنوان اشنا و دوست و رفیق به حریمت راه بدهی و دور شوی از برخی دیگر بخاطر همین تفاوتها...سوال اینجاست که در میان این نزدیکی و دوری باید دافعه هم داشت یا نه؟

بگذارید اینطوری بنویسم:مشی زندگی آدمی میتواند چنین باشد که آدمهایی که میپسندد را به طرف خودش جذب کند و بابقیه کاری نداشته باشد و بقیه هم... و یا کسانی را جذب کند که در حلقه دوستانش هستند اما جلوی برخی رفتار ها که نمیپسندد بایستد و  به اصطلاح دافعه ایجاد کند دربرابر برخی دیگر...این حالت دوم قطعن تنش و در گیری بیشتری خواهد داشت و به نظرم شاید تاثیر گذار تر نیز باشد و قطعن انرژی بر تر...حالا کدام رفتار ،کنش صحیحی است در روزگار ما؟

پی نوشت۱:این روزها حس میکنم دافعه ام زیاد شده...شاید بر گردد به بی قراری ام و تند شدنم

پی نوشت ۲:نگاه جان!عطف به پست قبل،قصد توهین به کسی را نداشتم با این حال ممنون از تذکرت.سعی میکنم ملایم تر ادامه بدهم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 15:29  توسط امیر  | 

سلام حضرات!نمیدانم هیچ می نشینید پای تلویزیون هایتان تا در فشانی های ریس جمهور مهرورز را ببینید یا نه؟اخبار شیرین کاری هایش را تعقیب میکنید؟مثلن در جریانید که به دلیل سیاست های احمقانه حاکم بهای مسکن ظرف دو سال سیصد درصد گران تر شده،اجماع بین المللی جهانی علیه ایران به وجود آمده،در همه رسانه های جهان از حمله نظامی علیه ایران و حتی احتمال بمباران اتمیش حرف میزنند،در داخل بگیر و ببند و بکش حکم فرماست،موج فزاینده تورم کمر ملت را خم کرده و...

با شمایم!با شما مدعیان فکر و اندیشه!هیچ به افتضاحی که به بار آوردید نگاه کرده اید؟دیروز جریان دانشگاه کلمبیا را دیدید؟میشد ایرانی بود احساس تحقیر نکرد از سخافت کسی که شما  موجب رییس جمهور شدنش شدید؟میشد ایرانی بود خجالت نکشید از جلافت حرف ها و رفتار دست پختتان در تیر ماه سیاه ۸۴؟نمیشد ایرانی بود و شرمسار نشد از اینکه کسی که عنوان رییس جمهور کشورت را یدک میکشد اینگونه مورد مضحکه قرار گیرد و هیچ محملی برای دفاع وجود نداشته باشد...با ایران مان چه کردید حضرات؟

حالا بخاطر خدا این چند ماه مانده تا انتخابات مجلس را ساکت شوید،حرف  و تحلیل های تخیلی تان که ما را کشاند به آستانه نقطه صفر کناربگذارید و اجازه دهید از آخرین فرصتها برای مهار این شرمساری ملی استفاده کنیم...بخاطر خدا دست از سرمان بردارید

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:8  توسط امیر  | 

۱-صبح از دنده چپ بیدارشدم.بدخلق،کسل و بد اخلاق...حوصله شرکت آمدن نداشتم.همین طور برای خودم پلکیدم تا یکهو دیدم حوصله خانه ماندن هم ندارم.میان این دو بی حوصلگی لااقل شرکت آمدن دو زار پول تویش بود فلذا سر خر را کج کردیم سمت شرکت

۲-یکی دو تا خبر خوب رسید امروز که یکیش به خصوص تقریبن حیاتی بود برایم...کمی-تاکید میکنم کمی-خلق ملوکانه مان بهتر شد.رفتیم با اهل شرکت سلام و احوال پرسی کردیم یکساعت بعد ورود

۳-حالا همچنان سگ احوالیم ولی نظر به لطف بی کران حضرت دوست امیدواریم کائنات یک تکانی به بعضی جاهایش بدهد ما تا عصر شفای عاجل از حضرت ولی عصر عج در یافت کنیم

پی نوشت برای نگاه:دوره های یونگ کلن ۸ ترم آموزشی است و دو ورک شاپ.یونگ یک میپردازد به برخی مفاهیم پایه مثل آرک تایپ-کهن الگو-یا مفهوم سایه یا...به اضافه ۶ آرک تایپ اصلی وجود انسان:معصوم،کودک،جنگجو،دهنده،جستجوگر و جادوگر و بررسی آنیما و آنیموس...یونگ دو در مورد بحران میانسالی است و طغیان سایه ها.یونگ سه یک دوره محشر است در مورد مراقبت از روح.یونگ چهار هم اختصاصا دارد به بررسی کهن الگو های مردانه روان هر انسان...میشود بعضی از این مطالب را در کتاب ها خواند،هر چند باید خیلی کتاب خواند و پراکنده خوانی کرد تا به این مجموعه رسید اما توفیر این ماجرا حضور دو استاد معرکه است که مجبورت میکنند جاهایی چشمهایت را باز کنی و خودت را ببینی...امیدوارم توضیحات مکفی باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:0  توسط امیر  | 

مهرماه سال پیش بود.فریبای نازنین تشویقم کرد برای رفتن به یک دوره کلاس خودشناسی بر مبنای آموزه های دکتر کارل گوستاو یونگ.نزدیک کلاس رفتن یک فقره هزینه غیر منتظره یک میلیون تومانی پیش آمد و نزدیک بود از خیر کلاس رفتن بگذرم که دل به دریا زدم و رفتم و این کار شاید بهترین تصمیم تمام زندگی ام محسوب شود چنان که واقعن میتوانم زندگی ام را تقسیم کنم به دو قسمت قبل از این دوره آموزشی و بعد از آن...

چیزهای زیادی یاد گرفتم: اینکه من مسوول تمام اتفاقات خوب و بدی هستم که برایم پیش آمده،اینکه مسوولیت یعنی شماتت نکردن خود و دیگران بخاطر اشتباهات،اینکه اشتباه فرق میکند با گناه،اینکه چقدر بعضی جاها از خود واقعیم دور شده ام و روحم را رنجانده ام و...امروز دوره جدید این کلاس شروع میشود.سه ترم آموزشی را با ناهید عزیز گذراندیم و امروز اولین جلسه ترم چهارم رو مهمان تورج همسر ناهیدیم.بی تابم برای این دوره،از اولی که وارد دوره یونگ شدم ترم چهارمش که اختصاص دارد به بررسی اساطیری کهن الگوهای مردانه برایم غریب جذاب بود و جالب.فکر کنم این دوره و ورک شاپ بعدیش یک پوست اندازی کامل باشد برایم.بروم ببینم چه امیرحسینی از انتهای این تونل خارج میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:28  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie