تبليغاتX
تلخ،مثل عسل
 
۱-آژیر های مهرآباد که به صدا در می آیند و مردم از امام امت میشنوند که چیزی نشده دزدی آمده سنگی انداخته و رفته،کمتر کسی به مخیله اش خطور میکند که این صدای آژیر جزء لاینفک کابوس های شبانه مان میشود نه برای هشت سال که برای چند نسل...ارتش بعث عراق از ایلام تا خوزستان میتازد.دست خالی جلویشان می ایستند شیران ایرانی.غیور اصلی در اهواز،محمد جهان آرا در خرمشهر،دکتر چمران در سوسنگرد...شیر بیدار شد و رویای سردار مجنون قادسیه را نقش بر اب کرد

۲-وضوی خون در خوزستان تا خونین شهر مان باز هم خرمشهر باشد.تا بخوانیم ممد نبودی ببینی،تا بشنویم بهت زده که خرمشهر را خداآزاد کرد.فرصت طلایی برای اتمام جنگ.ارتش بعث یکجانبه تا مرز عقب نشینی میکند و خدا نگذرد از بانیان ادامه کابوس:جنگ را میکشانیم به خاک عراق و جهان را علیه خود متحد میکنیم

۳-جهان برابر ایران:آمریکا تمام اطلاعات نظامی ایران رادر اختیار عراق قرار میدهد،شوروی مدرن ترین جنگ افزار های زرادخانه اش را،فرانسه هواپیماهای نیروی هواییش را قرض میدهد به عراق و تا آستانه فروش سلاح هسته ای به صدام پیش میرود،مصر و اردن و سودان و فلسطین-بله فلسطین-مردان جنگیشان را،شیخک نشین های خلیج فارس ۳۵ میلیارد دلار پول نفتی و ...مردانمان زمین گیر میشوند.با دست خالی و تنها که نمیشود با جهان جنگید.غول دست ساز جهان متحد علیه ایران،در جبهه ها میتازد:جزایر مجنون و فاو به آنی از دست میروند و دشمن دوباره پشت دروازه های خرمشهر است.چاره ای نیست جز نوشیدن جام زهر...قبول قطعنامه و پایان ۸ سال خونریزی و کشت و کشتار

۴-خانواده های داغدار،فرزندان بی پدر،خواهران سوگوار برادر،همسران یک عمر در پی عشق شوهر که در بیابانهای عراق پیکرش هم هرگز پیدا نشد،ملت عزادار،ملت مضمحل ...و قلیلی که میگویند جنگ برایمان برکت بود!بله برکت بود:پورسانت خرید جنگ افزار های قاچاق بالاخره اسمش میشود برکت حتمن،از خیاطی به سرداری رسیدن،بدون دیپلم دکترا گرفتن همه و همه اسمش حتمن هست برکت!

حالا دوباره داریم جهان را علیه خودمان متحد میکنیم.در نماز جمعه مجددن از برکت جنگ میگویند.دون کیشوت های وطنی شهاب و صاعقه به رخ جهان میکشند و هل من مبارز میطلبند و جهان برای اولین بار بعد از جنگ جهانی دوم از احتمال بمباران اتمی ایران صحبت میکند...خدای ایران مگر بهمان رحم کند

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:26  توسط امیر  | 

کتاب هفته:عشق سالهای وبا،گابریل گارسیا مارکز:مارکز را همه به صد سال تنهایی میشناسن و پاییز پدر سالار اما من یه جور غریبی از این کتاب عشق سالهای وبا خوشم میاد.حکایت عشق فلورنتینو و فرمینا.البته اقرار میکنم تقلیل کتاب به دوست داشتن این دو نفر یکجور ساده کردن مساله است.جهان جادویی مارکز رو تو این کتاب هم میشه دید.بعدها که خاطرات مارکز رو خوندم دیدم این تب و تاب ابتدایی عشاق کتاب چقدر شبیه زندگی واقعی پدر و مادر خود مارکزه.ترجمه ای از این کتاب توسط بهمن فرزانه توی بازار هست که من خودم نخوندمش ولی تعریف و تمجید فراوانی ازش شنیدم

شعر هفته:صبوری کن سایه پا در گریز پسین/خورشید/برای باز آمدن است که میرود/نگران نباش/به زودی باردار ترین ابرهای شمالی/شامگاه گندم و آهو را /سیراب خواهند کرد/و ما به راه روشن آرامش خواهیم رسید/فقط کافی است به قدر افروختن کبریتی/تاریکی بی پایان پیش رو را تحمل کنیم/حتمن سپیده دم سر خواهد زد/خورشید باز خواهد گشت/و واژه های ممنوع وزیدن خواهند گرفت(سید علی صالحی-سمفونی سپیده دم)

فیلم هفته:talk to her :بعد از مدتها فیلمی دیدم که اشکمو در آورد.به نظر خودم این بهترین فیلمی بود که از آلمودوار دیدم تا بحال.حتی بهتر از همه چیز در مورد مادرم و بازگشت.جالب ترین نکته فیلم تاکیدش بر این مساله بود که غیر انسانی ترین چیزهای دنیا هم میتونن تا سر حد تصور انسانی باشند...به شدت خوشمان آمد

آهنگ هفته:waiting for the miracle با صدای لئونارد کوهن:منتظر معجزه ای هستم که می اید

وبلاگ هفته:دفتر های سپید بی گناهی:وبلاگ بامداد خوندنیه.هر از چند گاهی بهش سر میزنم و همیشه مدید زمانی مطلب برای خوندن و لذت بردن توش پیدا میکنم

پست هفته:این مناجات ترنج خیلی به دلم نشست

درنگ هفته:وطن،نویسنده:خودم

میگفت روح آدمی احتیاج به ریشه دارد و وطن غریزه وحشی روح را اهلی میکند و بومی... و روح ازین بومی شدن نه تنها لذت میبرد که محتاج است به آن.نگاه میکنم به روح سرگردانم و میپرسم وطن من کجاست؟سرزمینی هست که بشود به ان افتخار کرد؟خشت روی خشت گذاشت و به ساختنش دلخوش بود؟برایش جنگید؟ برایش مرد؟درش زندگی کرد؟وطن من کجاست؟جایی هست که وطن برای وطن شدن فرزندانش را کفن نکند؟مدید زمانی است که وطنم را گم کرده ام و ریشه هایم معلق مانده اند در غبار...این را از مویه های روحم فهمیده ام.وطن من گم شده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:5  توسط امیر  | 

شب تا به صبح کابوس دیدم.خواب دیدم دو نفر را کشته ام و حتی جسدشان هم دفن کردم توی باغچه خانه یکیشان...بعد پلیس آمد و بازجویی و یادم همین قدر هست که بازجویم را میشناختم ولی یادم نمی آید کی بود.بعد وقتی که توانستم جورهایی تبرئه شوم و بیاییم خانه روح یکی از مقتولین محترم آمد سراغم و داشت خفه ام میکرد...که از خواب پریدم.حالا بیدار شده ام ساعت ۵ صبح-سحر هم خواب مانده ام و آن یک لیوان آب هر روزه رو نخوردم-دارم خودم را محاکمه میکنم که خاک بر سرت،مثل آب خوردن آدم میکشی و بعدش دروغ هم میگویی و تازه خوشحالم هستی که از دست مکافات رهیده ای،ای خاک بر سرت!

حالا هر چه نیمه عاقل ذهنم دارد توضیح میدهد به این نصفه پر زور دیوانه که بابا جان!خواب بوده،به من چه که کشت و کشتار کردیم به خرجش نمیرود که نمیرود.شب بدی بود و شب خوبی بود.انقدر بد که هنوز از یاد آوریش عصبی میشوم و انقدر خوب که میتوان همه عمر ازین به بعد فقط برای بخیر گذشتن دیشب شکر خدا کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:12  توسط امیر  | 

«اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی،باقی عمرت را ، هر جا که بگذرانی،با تو خواهد بود چون پاریس جشنی است بی کران»ارنست همینگوی-پاریس جشن بی کران

در میان شهر های جهان،پاریس برایم رویایی ترین شهر دنیاست.حسم به این شهر شاید شبیه مردمان قرون وسطی باشد در اروپا که  بر مبنای قصه های هزار و یک شب بغداد را شهری اسطوره ای تلقی میکردند و همه ثروت و خوشی دنیا را به آن نسبت میدادند.به همین منوال پاریس هم برای من قبله غریب چیزهایی است که دوست دارم:ادبیات،سینما،شعر،عشق و هنر 

واقعیتش الان که خوب نگاه میکنم نمیدانم این علاقه مفرط به پاریس ریشه در کجا دارد.شاید برگردد به روزهای نوجوانی و رومانهای الکساندر دوما و میشل زواگو یا ابتدای جوانی و جان شیفه رومن رولان و اسطوره قبرستان پرلاشز و...دقیقن نمیدانم.فقط میدانم پاقی فرانسوی های برایم شهر ترین شهر دنیاست.دلم به طرز خفنی میخواهد نه سفر توریستی بلکه اقامتی مثلن یکساله را آنجا تجربه کنم.در سن ژرمن قهوه بخورم به لوور بروم و در حاشیه سن قدم بزنم....

بهانه نوشتن این چند خط شد دیدن فیلم پاریس دوستت دارم paris je taime .فیلمی تشکیل شده از ۱۸ اپیزود ساخته تعدادی از نام آور ترین کارگردان های سینما:برادران کوئن،تام تیکور،والتر سالس و....با توجه به زمان کوتاه هر اپیزود حس میکنید دارید داستان های مینیمالی از پاریس میخوانید در باب عشق.حظی بردم از تماشای عاشقانه پاریس محبوبم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:14  توسط امیر  | 

صبح،میان خواب و بیداری،یادت یادم میافتد و لبخند میزنم:عشق شاید همین باشد.عشق شاید لذت لحظه حال شاید شکوه طلوع چشمانت شاید آن اضطراب شیرین وقتی که نیستی شاید آن تکاپوی عزیز داشتن تو شاید ناامنی نبودنت...عشق شاید همین باشد که هر روز دوباره عاشقت میشوم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:23  توسط امیر  | 

داشتم دیشب به کتابخانه ام نگاه میکردم و کشف کردم که چه ملغمه ای هست کتابهایم:از ادبیات آمریکای لاتین تا اسطوره شناسی،از اقتصاد نفت تا سیاست دفاعی،از روانشناسی تا تاریخ!خوب این ماجرا تا یک جایش خوب است.اینکه در هیچ بحث و حرفی نمیماند آدم و هر گپ . گفتی که در بین است میشود پرید وسط و دم تکان داد.از آن طرف ماجرا اما  در این عصر تخصصی شدن همه چیز کسی مثل من حرفی برای گفتن در هیچ کدام از زیر شاخه ها ندارد:نه روانشناس متخصص است نه اقتصاد دان نه اهل ادب نه...میشود معجون غریبی که همه چیز هست و هیچ چیز هم!

به خودم نگاه میکنم میبینم یکی از دلایل این چند شاخه شدن شاید در کنجکاوی غریبم باشد برای دانستن همه چیز.خناق میگیرم کسی بگوید جهانی سازی و من ندانم دقیقن یعنی چه فرآیندی یا نرخ تورم حاصل چه است یا تئوری مرگ مولف یا روانشناسی عمقی یا ذن-بودیسم یا...الان دارم واقعن سعی میکنم دل بکنم از خیلی ازین زیر شاخه ها و متمرکز شوم روی همان چند شاخه ای که مهمند واقعن برایم:ادبیات،سینما،اقتصاد و روانشناسی!

خوب دارم میبینم که شده ام حوضی به عمق یک بند انگشت و این شاید خیلی خوب نباشد

پی نوشت:حظی دارد خواندن این دل نوشتهای ترنج بانو...گفتگوهای تنهاییش با خداوند خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:46  توسط امیر  | 

سوال استراتژیکی در مورد من وجود دارد:این که چرا مفهوم لذت در ذهن من با چشایی گره خورده است شدید و بی فاصله؟یعنی من تمام سرگرمی هایم که لذت خلق میکنند حتمن جایی میرسند به لحظه عظیم خوردن و نوشیدن.میفرمایید نه؟تشریف بیاورید یک تک پا به مغز بنده هنگام برنامه ریزی برای لذت بردن:

من قدم زدن در خیابان ولیعصر،حد فاصل پارک وی تا تجریش را دوست دارم.بخصوص ناحیه اطراف باغ فردوس را.هر وقت که دارد ذهنم برنامه ریزی میکند که برود آنجا چند قدم راه برود تهش حتمن اینجور میشود که:«بروم پارک وی،پیاده راهبیفتم سمت تجریش،بعد سر راه میشود بین خوردن آش رشته و آیس پک و فالوده و ...یکی را انتخاب کرد بعد رسید به تجریش و رفت اردک آبی یا اصلن همان اول مسیر رفت پردیس غذای خانگی خورد یا...»

میخواهم فیلم ببینم ماجرا میشود که فیلم فلان را بگذارم امشب چه حالی بدهد زنگ میزنم یک شام حسابی هم بیاورند بعد بادام زمینی هم میخورم موقع دیدن فیلم بعد...عین همین ماجرا برای کتاب خواندن،سینما رفتن و...

تا وقتی میشود به این خواسته های روح عمل کرد اصل لذت سالم و سرحال سر جایش است اما وقتی مثلن میبینید نتیجه لذتتان شد اضافه وزن و حالا باید جلوی شکم چرانی را گرفت تمام اعصاب لذت در بدنم انگار از کار میفتند.دیگر نه فیلم و نه کتاب و نه پیاده روی و نه هیچکدام جواب نمیدهند مثل سابق.بعد من میمانم و این سوال که چرا لذت این همه با چشایی در من آمیخته شده؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط امیر  | 

رادیو زمانه وقت پیش مسابقه ای برگزار کرد با عنوان قلم زرین زمانه برای انتخاب بهترین داستان کوتاه...مسابقه برگزار شد،برندگانش مشخص شدند و لیست اسامی فاتحین قلم زرین اعلام شد.رفتم سراغ قصه های برگزیده که بخوانمشان.اولی را با ذوق و شوق شروع کردم و به اواسط نوشته اش که رسیدم از خودم پرسیدم:«اگر نمیدانستی این داستان برنده قلم زرین شده باز هم خواندنش را تحمل میکردی؟»جواب منفی منفی بود.با دیگر برگزیدگان ادامه دادم و نتیجه فرق چندانی نکرد.داستانهای با همه تفاوتهایشان در چند امر مشترک بودند:راویان نامعلوم،زمانهای گم شده،فلاش بک  و فلاش فوروارد های متوالی...چه خبر است حضرات؟

اسمش انگار رویش است:داستان کوتاه.قرار است داستانی روایت شود.این روایت باید مخاطبی هم داشته باشد یا نه؟خودم را معیار خوبی یا بدی داستان فرض نمیکنم هرگز اما می اندیشم وقتی من به عنوان کسی که انسی با کتاب و ادبیات دارد از پس خواندن این داستان ها بر نمیاید تکلیف خواننده عامی تر چه میشود؟جای تعجب نباید داشته باشد اگر در چنین حالی تیراژ کتابهایمان برسد ۱۵۰۰ جلد.موافقم که هر نویسنده ای حق دارد همانطور که دوست دارد بنویسد اما آیا زمانه هم باید برای انتخاب پر و بال بدهد به این نثر های پیچیده تو در تو؟آقای معروفی!مخاطب داستان های زمانه را مثل خودتان نویسنده و ادیب فرض کردید؟

جدن پیشنهاد میکنم بروید مثلن کتاب« خوبی خدا» ترجمه امیر مهدی حقیقت را بگیرید دستتان.یک مجموعه داستان از نویسندگان معاصر آمریکایی است که همه شان اسم و رسمی دارند،ببینید برای خواندن یک دانه شان این طور به زجر مدام میافتید؟تا وقتی جوایز ادبی به داستان هایی داده شوند که هیات محترم داوران بعد از ۴ بار خواندن تازه فهمیده چه شده مشخصن نباید وضعیت ادبیات داستانی در کشوری که سنتهای قوی قصه گویی دارد بهتر ازین باشد.آسوده بخواب شهرزاد،همان بهتر که مردی و این روزها را ندیدی!!!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:12  توسط امیر  | 

کتاب هفته:مسیح باز مصلوب،نوشته نیکوس کازانتزاکیس،ترجمه محمد قاضی:کازانتزاکیس رو با «آزادی یا مرگ» اش شناختم.که به قول میکده دار مهربان فیلم ایرما خوشگله«اون خودش یه قصه دیگه داره».انقدر کتاب جالب بود برام که شروع کردم به خوندن بقیه کاراش.آخرین وسوسه مسیح،گزارش به خاک یونان،زوربای یونانی و برادرکشی.آخرین کتابی که ازش خوندم همین مسیح باز مصلوبه.چوپان جوانی که مسیر زندگیش تغییر میکنه.کتاب بین کارهای کازانتزاکیس یه جورایی کمتر شناخته شده اما من دوسش دارم.مانولیوس-قهرمان کتاب- تو ۲۲ سالگی برام آشنا بود

پی نوشت شخصی برای کتاب هفته:ای کسی که کتاب آخرین وسوسه مسیح من را کش رفتی،هزار سال هم بگذرد حلالت نمیکنم که نمیکنم

شعر هفته:تنهایی کویری ما آسان نیست/دستت در آستانه پیوستن میلرزد/زنهار/تنهایی کویری ما آسان نیست...اینجا بخوانید شعر زیبای دیدارگاه جان و خطر کردن اسماعیل خویی را

فیلم هفته:فرانکی و جانی :یادم بندازید پستی بنویسم در مورد کمدی های رومانتیک.به نظرم ارزش بحث کردن دارند.فرانکی و جانی بیشتر البته عاشقانه است تا کمدی.طنزش هم اگر طناز باشد طنز تلخی است که بیننده عادی را نمیخنداند.عشاقش هم از کفر ابلیس مشهور ترند:آل پاچینو و میشل فایفر.از فیلمهایی بود که مرا بیدار نگه داشت تا تمام شود،اتفاقی که معمولن کمتر رخ میدهد

آهنگ هفته: bard songs  :دوستی که کاش دوست می ماند این آهنگ را کشف کرد و به من گفت که خوشت می آید از آن.شنیدم و خوشم امد انقدر که روزی نیست که لااقل یکبار گوش نکنمش.متن آهنگ را هم میتوانید اینجا ببینید

وبلاگ هفته:رادیو سیتی .تازه پیدایش کردم و خوشم آمده از نوشته هایش

پست هفته:پست هفته نداریم ولی این شاید بد نباشد.ده فیلم مورد علاقه کارگردان های بزرگ سینما

درنگ هفته:رفاقت/نویسنده مهمان:محمد فائق

هم صحبت ، هم نشین ، هم راه و دوست دیگرند و " رفیق " دیگر!

آنطرف تر ازخلوتِ به اختیار برگزیده ، نرسیده به هیاهوی غریبِ جمع ، باریکه ی روشنی ست استوار برصداقت ویکرنگی . حضور رفیق ، مجال رفاقت ! خلوتی که تنهائی نیست ، پناه ست . آنجا که میتوانم بی پروا هرآنچه که هستم باشم وجز همدلی نبینم . رفاقت موجودیتی ست مستقل از من و رفیق ِمن ، آغازش با ماست ، اما راهش را خود برمیگزیند وما در پی اش ! .... دلیل راه ست . به اعتبارش کدام چهارچوب شکستنی نیست؟ رفیق بودن با همه موهبتش فرع ست بر رفیق ماندن . این سَیر شوق ست ، ازجنس ِ دریافتن نه از وهم ِ یافتن ، نه به کوشش ،که جوشش ست. در اثباتِ حضورش هر فعل، کلام و تدبیری ناکارآمدست ،...... مگر نگاه یاری کند !

پی نوشت:نویسنده درنگ این هفته،رفیق ترین رفیقی است که داشته ام تا بحال.انقدر که رفاقتش به تنهایی میارزید برایم برای به دنیا آمدن...این نوشتن رفاقت هم خودش کاری رفیقانه بود که شاید فقط من دریابم و خودش...نفست حق رفیق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:18  توسط امیر  | 

دلتنگ تو که می شوم هوای دلم غروب ابری،ابر بی باران،باران بی ترانه...

دلتنگ تو که می شوم زمین خدا یعنی دیوار،دیوار بی روزن،روزن بی منظر...

دلتنگ تو که می شوم سرزمین روحم زمانه ویران،ویرانی بی شعر،شعر بی کلام

دلتنگ تو که میشوم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:26  توسط امیر  | 

چالش این روزهایم دارد میشود در لحظه حال زندگی کردن،تلاش برای اینکه نگذارم نگرانی آینده بکشد لذت اکنونم را،دارم سعی میکنم...تسبیح عزیزی دارم که یادگار سفر حج مادر است.گذاشته امش تو جیبم و هر وقت دستم بهش میخورد چیزی میابم برای شکر کردن و هر وقت ذهنم شروع میکند به غصه گذشته را خوردن و نگران آینده شدن،تسبیح گرامی ام را میگیرم توی دستم و به اولین حس لحظه حالم توجه میکنم...دارد بازی دوست داشتنی میشود.نتیجه اش اینکه خیلی بهتر از هفته گذشته ام با وجود اینکه تمام گرفتاری ها هنوز سر جایشانند.

پی نوشت:دست و دلم به نوشتن نمیرود،خالیست ذهنم انگار...دلم سفر میخواهد و مدتی نبودن.دقیقترش شاید این باشد:مدتی فقط با تو بودن!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:34  توسط امیر  | 

ما که سانچو فرزند استبان نوه فیلیپه میباشیم به عرض شما خوانندگان وبلاگ وزین و پر طرفدار تلخ مثل عسل میرسانیم شرح حال اربابمان بو سهل زوزنی نه ببخشید امیرحسین کاف را در دو روز تعطیل آخر هفته:

۱-از ذکر اتفاقات پنجشنبه معذوریم.میخواهید دوباره در کامنت دانی بزن بزن شود؟فقط همین بس که بدانید خیلی خوش گذشت به ارباب.انقدر که به من گفتند سانچو بگردمت و همچین سکسی هم نگاهمان نکردند(یعنی محبتشان همچین خالصن مخلصن از ته دل بوده است)

۲-جمعه تا لنگ ظهر خوابیدند.بعد رفتند برای خودشان نان بربری خریدند که این خود نشانه بارز خلق خوش ذات ذی وجود ارباب میباشد.بعد یک فقره فیلم دیدند.لازم به توضیح است بعد از یک دوره طویل خرابی دی وی دی پلیر،ارباب گفتند به درک که خرابی.مردی اندر کس نمیبینم که ببردت تعمیر.از عظمت این کلام دستگاه فوق الذکر خود به خود درست شد با ذکر این توضیح که الان هوشمند هم شده و هر فیلمی که خودش دلش بخواهد نشان میدهد و عمومن هم به فیلم های کمدی تمایل دارد حفظ الله عنه

۳-شب نشستند با خودشان،متفکر ،بعد ما را طلبیدند که سانچو،میخواهیم تغییراتی دراحوالات خفیه و جلیه مان بدهیم این هوا-در این لحظه دستان مبارکشان را در امتداد شانه چنان باز کردند که ۴ فقره زن عقدی هم زمان در آغوششان جا میگرفتند-قیافه استفهام آمیز ما را که دیدند توضیح دادند که تصمیم دارند از شنبه-یعنی امروز-تغییراتی به شرح ذیل بدهند:نخست آنکه دیگر به این وبسایت های مبتذل خبری هی سر نزنند و بعد حرص بخورند که مملکت اینجور آنجور.صرفن بی بی سی را چک کنند برای بی خبر نماندن از احوالات جهان.دویم اینکه دیگر به هیچ وجه من الوجوه جر وبحث کامنتی در وبلاگشان راه نیاندازند.سیم اینکه حجم وبلاگ خوانی را کمی کاهش دهند من باب وقت گذاشتن برای امور لازم دیگر.چهار اینکه میخواهند یک ذره به معلوماتشان عمل کنند که از قدیم گفته اند عالم بی عمل مثل زنبور بی عسل است و...تا خود صبح میگفتند و حقیر مینبشتندی

پی نوشت:الان آمدند بالای سر من حقیر و میگوید بنگار که امسال این تیم پرسپولیس عجیب شیر است.خوشمان می آید از این احوال چون استقلال ما از صید حقیر لذت نمیبرد و شاهبازی قوی پنجه است که صیدش درشت باید.چه شیری شکار کنیم امسال!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:46  توسط امیر  | 

۱-گردون نداریم.واضح و مبرهن است که حس و حال نوشتن نیست،گردون که جای خود دارد

۲-اتفاقای این چند روز،خیلی به فکرم فرو برده.آیا اینجا نوشتن اصلن به جنگ اعصاب و بگیر و ببندش میارزه؟اینکه اصلن من کار درستی میکنم در مورد زندگیم انقدر واضح اینجا مینویسم؟اینکه اگر من در حد چند خط از زندگیم مینویسم دلیل کافیه که به جای نوشته،نویسنده نقد بشه؟و...

۳-الان فکر میکنم اشتباه کردم جرو بحث راه انداختم-جدای از درست یا غلط بودن اون کامنتها.عصبانی شدم و عصبانی نوشتم.رنجیدم و شاید رنجوندم.باز بر میگردم به اینکه اصلن نوشتن تو این فضای مجازی ارزش رنجیدن و رنجوندن رو داره؟

۴-چرا عصبانی شدم؟خیلی فکر کردم به این قضیه.تهش به این نتیجه رسیدم که از اینکه قضاوت شدم بهم ریختم.سوال بعدی اینکه چرا بهم ریختم؟الان فکر میکنم یه سایه از خودم رو دیدم و این خیلی آتیشم زده...باید در من یک قضاوت کننده بی رحم وجود داشته باشه که قضاوت شدن اینطور از خود بیخودم کرده...دارم آماده میشم برم سراغ این سایه!

پی نوشت:روزای بدیه.در همه جبهه ها زندگیم ریخته به هم:از کار بگیرید تا وبلاگ نوشتن تا دو زار سهامم تا...روزای خوبیه.همه اینا هستن و من تو رو دارم برای پناه بردن بهش،من تو رو دارم و این خودش همه چیزه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:45  توسط امیر  | 

۱-دوست داشتن یک حق است نه یک وظیفه.هر کسی حق دارد دیگری را دوست بدارد یا نه.حق دارد در مقطعی از زندگیش کسی را دوست داشته باشد و بعد از مدتی نه.دوست داشتن اجباری نمیشود.

۲-دوست داشتن همیشه دو سر دارد.اینکه من کسی را دوست دارم به هیچ وجه دلیلی برای این امر نیست که او هم باید من را دوست داشته باشد.ممکن است من دیوانه وار کسی را دوست داشته باشم ولی او هیچ تمایلی به من نداشته باشد.پذیرفتن این مساله خود نشانه سلامت علاقه است

۳-دوست داشتن،لطیف است.راضی به آزار کسی که دوستش داریم نمیشود.هر کدام از ما ممکن است در یک رابطه عاطفی بر اثر اشتباهاتی طرفش را برنجاند ولی عمدن آزارش نمیدهد.فرق است بین اشتباه و گناه.دوست داشتن تن به گناه رنجاندن کسی که دوستش داریم نمیدهد حالا خواه ما را بخواهد و خواه نخواهد

۴-دوست داشتن از شادی کسی که دوستش داریم شاد میشود.یعنی حتی اگر ازدوست داشتنمان جوابی نگرفتیم اگر و اگر این دوست داشتن واقعی بوده باشد همیشه راضی و خوشحال است از تماشای شادی معشوق

۵-دوست داشتن یک عمل بالغانه است.بازی کودکان نیست.کودکی آغشته است به خودخواهی:یا من را بخواه و یا روزگارت را سیاه میکنم،اما دوست داشتن بلوغی عاطفی در خود دارد:میخواهمت حتی اگر من را نخواهی اما در هر حال حریمت را محترم خواهم شمرد

حالا بیایید دوست داشتن هایمان را نگاه کنیم.ببینیم واقعن این حق را قائل بوده ایم برای کسی دوستش داریم که ما را به هر دلیلی نخواهد؟و اگر ما را نخواست این حق را برایش قائل بوده ایم که برود پی زندگیش یا وقت گذاشته ایم برای سیاه کردن روزگارش که انتقام بگیریم؟و اگر انتقام گرفتیم به خیالمان عاطفه ای در این میان ایجاد شده؟

برویم بزرگ شویم بعضی وقتها و دست برداریم از بچگی و بدانیم ما و فقط ما مسوول زندگیمان هستیم و اگر خودخواهانه سلب آرامش میکنیم از کسی که گمان میکردیم دوستش داریم یادمان باشد این فقط و فقط نشانه کودک تحقیر شده درونمان است که هرگز نفهمیده دوست داشتن یعنی چه و شاید هرگز هم نفهمد اگر به دادش نرسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط امیر  | 

دلم میخواهد بنویسم و هی نمیشود.یعنی مینویسم و پاک میکنم و پاک میکنم و مینویسم.روز بدی بود اما میگذرد.مهم اینها نیستند که میگذرند مهم تویی که ماندگار شده ای درقلبم و نمیگذری.خوش نشسته ای آنجا...مهم فقط همین است که بسیار دوستت دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 17:54  توسط امیر  | 

اینجا یک وبلاگ است.یک وبلاگ که نویسنده اش از خودش و زندگیش و دیدگاه هایش در مورد اتفاقات اطرافش مینویسد.در این مورد تفاهم داریم؟نویسنده وبلاگ ممکن است از حقایق بنویسد یا خیال پردازی کند یا...شما خوانندگان یک وبلاگ هستید.از سر لطف و یا شاید عادت،به اینجا سر میزنید.نوشته هایش را میخوانید و برایش کامنت میگذارید بعضی وقتها.شما به میل خودتان به اینجا سر میزنید و هیچ اجباری برای این کار ندارید.حداکثر رابطه اکثر شما با نویسنده این وبلاگ،در حد همین وبلاگ خواندن و کامنت گذاشتن است یعنی نویسنده این وبلاگ نقش دیگری در زندگی شما ندارد.شما با اختیار مطلق اینجا را میخوانید و میتوانید نوشته هایش را باور کنید یا نکنید.میتوانید تحت تاثیر قرار بگیرید یا نگیرید.این در اختیار شماست.موضوع واضح است؟

سوال اساسی برای من این است که چه اهمیتی دارد نویسنده این وبلاگ با چنین شرحی چه جور آدمی هست؟اصلن بر فرض که آدم قالتاق فلان فلان شده ای باشد،تاثیری در وبلاگ خوانی شما دارد؟شما وبلاگ هر کس را که میخوانید ازش تست سلامت نفس میگیرید؟این تمایل غریب به قضاوت کردن و تصویر ساختن از آدمها آیا تمایل سالمیست؟جالب تر از آن آیا ما حق داریم بر مبنای نوشته های یک وبلاگ از آدمی تصویری بسازیم و بعد اگر به نظرمان رسید جایی با آن تصویر مطابقت ندارد محاکمه اش کنیم؟

آخر اینکه انجیل جمله خوبی دارد:قضاوت نکنید اگر میخواهید بر شما قضاوت نشود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:32  توسط امیر  | 

۱-حس خوبی دارم.حسی شبیه دوباره برگشتن به خط شروع مسابقه و فرصت برای دویدن.باید شلاق زندگی خورده باشید تا بفهمید این فرصت شروع از ابتدای خط چقدر چقدر مهمه...چند وقتی بود که حس میکردم ته خطم.برای همین این حس حالا که انگار آوردنم اول خط و بهم میگن دوباره بدو کلی برام ارزش داره

۲-تو شرکت مشکل دارم.این مشخصه اما ته دلم نمیخوام ازینجا برم.یک دلیلش شاید این باشه که نمیخوام این کار فعلیم کار اول و آخر زندگیم باشه.رویایی دارم برای خودم .یک جور افسانه شخصی که دلم میخواد برم سراغش.پول میخواد قدر اینکه بتونم حداقل هزینه های سه ماهم رو کنار بذارم و جرات و پشتکار.به انضمام اونقدر سرمایه که برای شروع کار لازمه.حتی فکر میکنم بتونم یه چند وقتی هر دو تا کار رو باهم داشته باشم.هم اینجا رو و هم کار دلیم رو...برای همین یک ذره مرددم برای رفتن اما مدیریت محترم اینجا همین یک ذره انگیزه برای موندن رو هم ازم میگیره...فعلن که منتظر بازی روزگارم!

پی نوشت:بودنت میشود سپر،میشود امید،میشود قدرت...بودنت میشود همه چیز دردانه من!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط امیر  | 

اس ام اس که میزنی:«پدر فوت شدند»انگار کسی گوشم را میگیرد و میبرد به ایام خبرهای بد.به روزهای «بابا بزرگ تمام کرد»یا به روز تلخ شنیدن ضجه مادر و فوت دایی...به روزهای فقدان،روزهای از دست دادن.

از دست دادن را خوب میفهمم من.فقدان و نبودن را هم.میتوان حدس بزنم داری چه دردی میکشی در این روزهای جهنمی و میدانم کار چندانی از دستمان بر نمی آید برایت-چقدر بی فایده میشود بعضی تماسها در این روزها:جمله های کلیشه ای و حرفهای کلیشه ای تر-خواستم فقط بدانی دلمان پابه پای دلت سوگوار است.دلمان کنار دلت دارد غصه عزیز رفته ای را میخورد،دلمان با توست کتایون جان!

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:58  توسط امیر  | 

کتاب هفته:ماشنکا،نوشته ولادمیر ناباکوف،ترجمه خلیل رستم خانی،نشر دی:ماشنکا!این خود همه ماجراست.ماشنکا ملغمه غریبیست از نوستالژی و عشق.دفعه اول که کتاب را خواندم خورد توی ذوقم.فکر کنم منتظر کار با شکوه تری بودم اما بار دوم کتاب انگار با من دوست شد.ماشنکا شاهکار نیست اما چنان دوست داشتنیست که اگر با آن ارتباط برقرار کردی بعید است از ذهنت پاک شود به این زودی ها

شعر هفته:مرا ببخش/که پنداشتم/شادی پرواز پرستو ها/از شوق حضور توست/آن ها بهار را/با تو اشتباه میگیرند/آخر کوچکند/کوچکم(کیکاووس یاکیده-بانو و آخرین کولی سایه فروش)

فیلم هفته:lake house :کیانو ریوز و ساندرا بولاک هر دو را دوست دارم.بر خلاف اینکه بعضی ها فکر میکنند کیانو ریوز فقط به درد نقشهای اکشن میخورد من فکر میکنم در بده بستانهای عاطفی هم بازیگر قوی ای هست حتی مثلن در ماتریکس نگاه کنید که چقدر خوب از پس ایفای نقش عاطفی برابر ترینیتی بر آمده در خانه دریاچه هم ریوز این نقش عاطفی را خوب ایفامیکند.عشقی ماورایی مضمون فیلم است که به عقل جور در نمیاید و فیلم نامه هم نمیتواند متقاعدت کند که همه چیزش درست است اما چنان ظرافتی در برخی سکانس هاست که خانه دریاچه را فیلمی دیدنی میکند

وبلاگ هفته:لحظه...کشف جدیدم است.یک وقتهایی نفسگیر مینویسد.مثل همین پست آخرش

پست هفته:این نوشته بامداد در هزار تو...روشنفکری بی قر و قمبیلی دارد این بامداد خان

آهنگ هفته:تشریف میبرید اینجا و از جعبه موسیقی آزموسیس روزی ۵ بار کازابلانکا گوش میکنید.آهنگ ۱۵ است...

درنگ هفته:دلدادگی...نویسنده مهمان:گلناز

می گویی  دوستت دارم  و منتظر جواب می مانی... دلدادگی همان لحظه ی انتظار میان دوستت دارم  ها ست.
می خواهی بدانی. هرچه درباره ی اوست، هر جا سخنی از اوست، هر جا نشانی از اوست. می خواهی بدانی... دلدادگی این است.
با یادش به خواب می روی. چشم که باز می کنی،می بینی تا خود صبح خوابش را دیده ای... دلدادگی یعنی این.
غمگینی.می بینی اش که او نیز غمی دارد در دل. فراموش می کنی غم ات را، به فکر تسکین درد اویی ... دلدادگی این جا است.
وقت رفتن شده است.پاهایت سست می شوند و دلت بهانه می گیرد. می خواهی سر به تن ساعت و عقربه هایش نباشد. دلدادگی همین است.
می بینی؟ لحظه لحظه ی زندگی ست. خود خود زندگی ست.
پی نوشت : به خداوندی خدا صد کلمه برای توصیف دلدادگی خیلی کم است!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط امیر  | 

۱-هی رفیق!دیشب شاید تند شدم.شاید نباید انقدر صریح حرف میزدم.شاید وقتش یک زمان مناسب تر بود اما واقعن فکر میکنم بالاخره کسی که دوستت است باید بی پرده بهت میگفت که باید بازنگری کنی در خیلی چیزها...واقعن امیدوارم نرنجیده باشی

۲-بارها به دوستانم توصیه کردم که اقا مساله کار را از مسائل شخصی جدا کنید ولی باز خودم نمیتوانم این کار را درست انجام دهم.دلخوریم از مدیران شرکت ظرف دو سه روز گذشته بیشتر از مسائل کاری بخاطر حسابی بود که روی روابط شخصیم با آنها باز کرده بودم و این کاملن و آشکارا خطای من است نه مشکل مدیران مربوطه.خدا به ناهید عمر باعزت بدهد که یادمان داد در هر موقعیتی خودمان را ببینیم و اشتباهات خودمان را.اینطوری همه چیز راحت تر میشود

۳-به شدت دلم میخواهد یک فضای کاری جدید را تجربه کنم.وقتش هست دیگر اما انگار کائنات این را دوست ندارد.غلط نکنم هدیه بزرگتری برایم تدارک دیده.با ذوق و شوق منتظر رسیدن بسته کادو پیچی شده کائنات میمانم

پی نوشت:مسافر ولایتم امشب.گردون را به جای ۵ شنبه، امروز خواهید خواند 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:8  توسط امیر  | 

الان نمیدانم میخواهم چه بنویسم،فقط میدانم میخواهم عاشقانه بنویسم.چیزی از نوع کلمات که بوی دل بگیرند به خودشان.دلم هم که آغشته شده به عطر تو،پس باید بگردم واژه هایی را پیدا کنم که نشانی از تو داشته باشند و این سخت ترین کار دنیاست دردانه ام!

بیا به من بگو میشود زلالی نفس گیر چشمانت یا طنین عزیز خنده هایت یا گرمای عاطفه ای که در دستانت همیشه جاریست را کلمه کرد و نوشت؟هر که نداند من که خوب میدانم نمیشود.این کلمات کوچکند و نارسا برای گفتن از تو...اینطور میشود که میشوم گنگ خواب دیده،حیران میگردم و میچرخم و میپیچم به خود از فرط خواستن و ناتوانم باز از توصیف لحظه ای از حس و احساسم.

حضورت خود معجزه است:لحظه هایی که شادی و شادیت نور میشود در تاریکی لحظه های اندوهم تا باز نمانم از شدن،زمانهایی که اندوهگینی و اندوهت نیرو میشود در رگهایم برای بهم زدن ستون های نامریی دنیا تا تو بخندی، بودنت خود معجزه است و کلام هیچ وقت راوی صادقی برای معجزه نبوده دردانه من!به اندازه همه توانستن ها و نتوانستن هایم دوستت دارم:این شاید خود، همه ماجرا باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:14  توسط امیر  | 

خدایم دیده تلخم و انگار از حسن تصادف،تلخی من همزمان شده با دل نازکی اش.از صبح دارد قاق برایم میفرستد تا شاید خوش بحالم شود.اول آهنگ وبلاگ نازلی را کشف کردم که جگرم را کمی حال آورد و بعد حالا در یک ول گردی فرهنگی خفن از جعبه موسیقی آزموسیس آهنگ کازابلانکا رو پیدا کردم.خود خدای دل نازکم میداند که چند وقت بود داشتم دنبال این آهنگ میگشتم...حالا خلقمان انگار بهتر است

پی نوشت:هزار توی جدید با موضوع بازی منتشر شد.آزاده هم درش یک داستان دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:40  توسط امیر  | 

از بس نوشتم و پاک کردم خسته شدم...سگم:این خلاصه همه حرفهاست!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:56  توسط امیر  | 

جمهوری وحشت.اولین بار که این اسم را شنیدم در کتابخانه دایره المعارف دفاع مقدس داشتم رفرنس های مربوط به جنگ را لیست میکردم تا بچه ها بدانند برای نگارش هر مقاله از چه کتابهایی استفاده کنند.کتاب جمهوری وحشت به عراق حدفاصل کودتای بعثی ۱۹۶۸ و جنگ اول خلیج فارس میپرداخت و نویسنده اش یک عراقی بلند پایه فراری به آمریکا بود که کتابش را با نام مستعار سمیر خلیل منتشر کرد.جمهوری وحشت نشان میداد که جمهوری در عراق بعثی نه بر پایه رای مردم که بر شانه های دار و درفش و گلوله نظامیان استوار است.موج توامان جنایت و خشونت!

امروز در سایت گویا مقاله ای از اکونومیست ترجمه شده بود به اسم جمهوری اسلامی وحشت.مقاله برای تفسیر چهره این روزهای حاکمیت از این اصطلاح استفاده میکرد تا یادآور جمهوری وحشت سمیر خلیل باشد.به نظرم رسید اصطلاح جمهوری وحشت چقدر دور از ذهن است برای جمهوری اسلامی.چیزی که بیشتر شبیه واقعیت است جمهوری حماقت است و لاغیر!

یک نفر به من بگوید اگر ارتش آمریکا ایران را اشغال میکرد وضع تهران چه تفاوتی با حالا داشت؟برمیگردم به کابوس هایم در مورد تصور کشورم که توسط بیگانگان اشغال شده:خیابان های مملو از نظامی،ایست های بازرسی که حتی برای عبور از کنارشان احساس ناامنی میکنی،حس عمیق تحقیر،روشنفکران و مبارزان زندانی و تحت شکنجه،ثروت ملی ای که توسط اشغالگران به غارت میرود و...این دو خط بالا وصف ایران امروز نیست؟وصف ایران اشغال نشده توسط نظامیان آمریکایی؟

جمهوری حماقت یعنی سیستم حاکمیتی که من ملی گرای دو آتشه را برساند به آنجا که فکر کنم چه فرقی میکند تفنگداران دریایی آمریکایی درخیابان جلویم را بگیرند یا دلاوران سپاه پاسداران،چه تفاوتی هست که ثروت این مملکت را آمریکایی ها ببرند یا حزب اللهی ها؟جمهوری حماقت یعنی همین که آدم برسد به آنجا که بگوید:خدایا اگر کاوه نداری در بساطت/ترحم کن به ما اسکندری ده!

پی نوشت۱:البته بنده قطعن جیره بگیر سی آی ای و موسادم و انوار رحمت مهرورزانه جمهوری اسلامی رو در نمیابم

پی نوشت۲:همچنان فکر میکنم کار نمیرسد به آنجا که که به جای سربازان لشکر ثارالله به سربازان آمریکایی جواب پس دهیم.همچنان امیدوارم که بخشهایی از حاکمیت بفهمند دارند چه میکنند و شاید شانسی برای بقای بدون خونریزی باشد.نومید نباید بود

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:39  توسط امیر  | 

کتاب هفته:جهالت،نوشته میلان کوندرا،ترجمه آرش حجازی،انتشارات کاروان:کوندرا یکی از محبوب ترین نویسنده ها برای منه.شاید یوسا و مارکز رو که بذاریم کنار در راس هرم نویسندگان جهان میشینه برام انقدر که هر کتابش یک اتفاقه تو زندگیم.جهالت از آخرین کارهاشه و به مقوله مهاجرت،روح آزرده مهاجر و عادات انسانی میپردازه.خوندنش به رغم سانسور وحشتناک کارهای کوندرا در ایران خالی از لطف نیست

شعر هفته:زیبا ترین حرفت را بگو/شکنجه پنهان سکوت ات را آشکاره کن/و هراس مدار از آنکه بگویند/ترانه یی بیهوده میخوانید/چرا که ترانه ما/ترانه ی بیهودگی نیست/چرا که عشق/حرف بیهوده نیست/حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید/به خاطر فردای ما اگر/بر ماش منتیست/چرا که عشق/خود فرداست/خود همیشه است(احمد شاملو-آیدا:درخت و خنجر و خاطره)

فیلم هفته:seeing other people :من تقریبن هر وقت میرم سر بساط آقای فیلمی محترم،هر چی فیلم مستقل و غیر استودیویی آمریکایی و اروپایی گیرم میاد میخرم و در نود درصد موارد هم تا بحال مغبون نشدم.این فیلم معرفی شده هم درین مقوله میگنجه.حکایت زوج جوانی که در آستانه ازدواج در مورد تجربیات ص.ک.صیشون دچاره تردید میشن و...

آهنگ هفته:دلشدگان با صدای محمدرضا شجریان...چه خاطراتی رو زنده میکنه این تصنیف.خدا رحمت کنه علی حاتمی رو.ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم...

وبلاگ هفته:لولیان...کمتر پیش میاد که موقع خوندن وبلاگ کسایی که بیرون از فضای مجازی هم اسم و رسمی دارن احساس راحتی کنم و حس کنم اینجا هم خودشونن اما نوشته های لیلی نیکو نظر به آدم حس رو راستی میده

پست هفته:نامه دویستم نامه های ایرونی...حس غریبی داشت این نامه

درنگ هفته:کودکی،نویسنده مهمان:فریبا

گم میشوم در کوچه های کودکی ام/دوچرخه آبیم/به خانه نمیرساندم/عروسکم در سبد/زار میزند/زنی در سالهای بعد/شعر مرا میگوید/بی آنکه به یاد آورد/بعد از آن چه شد/جا میمانم در کوچه ای بن بست/دوچرخه ام افتاده است/و اشکهای عروسکم/بر گونه های زنی میچکد/که پیدایم نمیکند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:56  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie