
۲-وضوی خون در خوزستان تا خونین شهر مان باز هم خرمشهر باشد.تا بخوانیم ممد نبودی ببینی،تا بشنویم بهت زده که خرمشهر را خداآزاد کرد.فرصت طلایی برای اتمام جنگ.ارتش بعث یکجانبه تا مرز عقب نشینی میکند و خدا نگذرد از بانیان ادامه کابوس:جنگ را میکشانیم به خاک عراق و جهان را علیه خود متحد میکنیم
۳-جهان برابر ایران:آمریکا تمام اطلاعات نظامی ایران رادر اختیار عراق قرار میدهد،شوروی مدرن ترین جنگ افزار های زرادخانه اش را،فرانسه هواپیماهای نیروی هواییش را قرض میدهد به عراق و تا آستانه فروش سلاح هسته ای به صدام پیش میرود،مصر و اردن و سودان و فلسطین-بله فلسطین-مردان جنگیشان را،شیخک نشین های خلیج فارس ۳۵ میلیارد دلار پول نفتی و ...مردانمان زمین گیر میشوند.با دست خالی و تنها که نمیشود با جهان جنگید.غول دست ساز جهان متحد علیه ایران،در جبهه ها میتازد:جزایر مجنون و فاو به آنی از دست میروند و دشمن دوباره پشت دروازه های خرمشهر است.چاره ای نیست جز نوشیدن جام زهر...قبول قطعنامه و پایان ۸ سال خونریزی و کشت و کشتار
۴-خانواده های داغدار،فرزندان بی پدر،خواهران سوگوار برادر،همسران یک عمر در پی عشق شوهر که در بیابانهای عراق پیکرش هم هرگز پیدا نشد،ملت عزادار،ملت مضمحل ...و قلیلی که میگویند جنگ برایمان برکت بود!بله برکت بود:پورسانت خرید جنگ افزار های قاچاق بالاخره اسمش میشود برکت حتمن،از خیاطی به سرداری رسیدن،بدون دیپلم دکترا گرفتن همه و همه اسمش حتمن هست برکت!
حالا دوباره داریم جهان را علیه خودمان متحد میکنیم.در نماز جمعه مجددن از برکت جنگ میگویند.دون کیشوت های وطنی شهاب و صاعقه به رخ جهان میکشند و هل من مبارز میطلبند و جهان برای اولین بار بعد از جنگ جهانی دوم از احتمال بمباران اتمی ایران صحبت میکند...خدای ایران مگر بهمان رحم کند
شعر هفته:صبوری کن سایه پا در گریز پسین/خورشید/برای باز آمدن است که میرود/نگران نباش/به زودی باردار ترین ابرهای شمالی/شامگاه گندم و آهو را /سیراب خواهند کرد/و ما به راه روشن آرامش خواهیم رسید/فقط کافی است به قدر افروختن کبریتی/تاریکی بی پایان پیش رو را تحمل کنیم/حتمن سپیده دم سر خواهد زد/خورشید باز خواهد گشت/و واژه های ممنوع وزیدن خواهند گرفت(سید علی صالحی-سمفونی سپیده دم)
فیلم هفته:talk to her :بعد از مدتها فیلمی دیدم که اشکمو در آورد.به نظر خودم این بهترین فیلمی بود که از آلمودوار دیدم تا بحال.حتی بهتر از همه چیز در مورد مادرم و بازگشت.جالب ترین نکته فیلم تاکیدش بر این مساله بود که غیر انسانی ترین چیزهای دنیا هم میتونن تا سر حد تصور انسانی باشند...به شدت خوشمان آمد
آهنگ هفته:waiting for the miracle با صدای لئونارد کوهن:منتظر معجزه ای هستم که می اید
وبلاگ هفته:دفتر های سپید بی گناهی:وبلاگ بامداد خوندنیه.هر از چند گاهی بهش سر میزنم و همیشه مدید زمانی مطلب برای خوندن و لذت بردن توش پیدا میکنم
پست هفته:این مناجات ترنج خیلی به دلم نشست
درنگ هفته:وطن،نویسنده:خودم
میگفت روح آدمی احتیاج به ریشه دارد و وطن غریزه وحشی روح را اهلی میکند و بومی... و روح ازین بومی شدن نه تنها لذت میبرد که محتاج است به آن.نگاه میکنم به روح سرگردانم و میپرسم وطن من کجاست؟سرزمینی هست که بشود به ان افتخار کرد؟خشت روی خشت گذاشت و به ساختنش دلخوش بود؟برایش جنگید؟ برایش مرد؟درش زندگی کرد؟وطن من کجاست؟جایی هست که وطن برای وطن شدن فرزندانش را کفن نکند؟مدید زمانی است که وطنم را گم کرده ام و ریشه هایم معلق مانده اند در غبار...این را از مویه های روحم فهمیده ام.وطن من گم شده است!
حالا هر چه نیمه عاقل ذهنم دارد توضیح میدهد به این نصفه پر زور دیوانه که بابا جان!خواب بوده،به من چه که کشت و کشتار کردیم به خرجش نمیرود که نمیرود.شب بدی بود و شب خوبی بود.انقدر بد که هنوز از یاد آوریش عصبی میشوم و انقدر خوب که میتوان همه عمر ازین به بعد فقط برای بخیر گذشتن دیشب شکر خدا کنم.
در میان شهر های جهان،پاریس برایم رویایی ترین شهر دنیاست.حسم به این شهر شاید شبیه مردمان قرون وسطی باشد در اروپا که بر مبنای قصه های هزار و یک شب بغداد را شهری اسطوره ای تلقی میکردند و همه ثروت و خوشی دنیا را به آن نسبت میدادند.به همین منوال پاریس هم برای من قبله غریب چیزهایی است که دوست دارم:ادبیات،سینما،شعر،عشق و هنر
واقعیتش الان که خوب نگاه میکنم نمیدانم این علاقه مفرط به پاریس ریشه در کجا دارد.شاید برگردد به روزهای نوجوانی و رومانهای الکساندر دوما و میشل زواگو یا ابتدای جوانی و جان شیفه رومن رولان و اسطوره قبرستان پرلاشز و...دقیقن نمیدانم.فقط میدانم پاقی فرانسوی های برایم شهر ترین شهر دنیاست.دلم به طرز خفنی میخواهد نه سفر توریستی بلکه اقامتی مثلن یکساله را آنجا تجربه کنم.در سن ژرمن قهوه بخورم به لوور بروم و در حاشیه سن قدم بزنم....
بهانه نوشتن این چند خط شد دیدن فیلم پاریس دوستت دارم paris je taime .فیلمی تشکیل شده از ۱۸ اپیزود ساخته تعدادی از نام آور ترین کارگردان های سینما:برادران کوئن،تام تیکور،والتر سالس و....با توجه به زمان کوتاه هر اپیزود حس میکنید دارید داستان های مینیمالی از پاریس میخوانید در باب عشق.حظی بردم از تماشای عاشقانه پاریس محبوبم
به خودم نگاه میکنم میبینم یکی از دلایل این چند شاخه شدن شاید در کنجکاوی غریبم باشد برای دانستن همه چیز.خناق میگیرم کسی بگوید جهانی سازی و من ندانم دقیقن یعنی چه فرآیندی یا نرخ تورم حاصل چه است یا تئوری مرگ مولف یا روانشناسی عمقی یا ذن-بودیسم یا...الان دارم واقعن سعی میکنم دل بکنم از خیلی ازین زیر شاخه ها و متمرکز شوم روی همان چند شاخه ای که مهمند واقعن برایم:ادبیات،سینما،اقتصاد و روانشناسی!
خوب دارم میبینم که شده ام حوضی به عمق یک بند انگشت و این شاید خیلی خوب نباشد
پی نوشت:حظی دارد خواندن این دل نوشتهای ترنج بانو...گفتگوهای تنهاییش با خداوند خدا
من قدم زدن در خیابان ولیعصر،حد فاصل پارک وی تا تجریش را دوست دارم.بخصوص ناحیه اطراف باغ فردوس را.هر وقت که دارد ذهنم برنامه ریزی میکند که برود آنجا چند قدم راه برود تهش حتمن اینجور میشود که:«بروم پارک وی،پیاده راهبیفتم سمت تجریش،بعد سر راه میشود بین خوردن آش رشته و آیس پک و فالوده و ...یکی را انتخاب کرد بعد رسید به تجریش و رفت اردک آبی یا اصلن همان اول مسیر رفت پردیس غذای خانگی خورد یا...»
میخواهم فیلم ببینم ماجرا میشود که فیلم فلان را بگذارم امشب چه حالی بدهد زنگ میزنم یک شام حسابی هم بیاورند بعد بادام زمینی هم میخورم موقع دیدن فیلم بعد...عین همین ماجرا برای کتاب خواندن،سینما رفتن و...
تا وقتی میشود به این خواسته های روح عمل کرد اصل لذت سالم و سرحال سر جایش است اما وقتی مثلن میبینید نتیجه لذتتان شد اضافه وزن و حالا باید جلوی شکم چرانی را گرفت تمام اعصاب لذت در بدنم انگار از کار میفتند.دیگر نه فیلم و نه کتاب و نه پیاده روی و نه هیچکدام جواب نمیدهند مثل سابق.بعد من میمانم و این سوال که چرا لذت این همه با چشایی در من آمیخته شده؟
اسمش انگار رویش است:داستان کوتاه.قرار است داستانی روایت شود.این روایت باید مخاطبی هم داشته باشد یا نه؟خودم را معیار خوبی یا بدی داستان فرض نمیکنم هرگز اما می اندیشم وقتی من به عنوان کسی که انسی با کتاب و ادبیات دارد از پس خواندن این داستان ها بر نمیاید تکلیف خواننده عامی تر چه میشود؟جای تعجب نباید داشته باشد اگر در چنین حالی تیراژ کتابهایمان برسد ۱۵۰۰ جلد.موافقم که هر نویسنده ای حق دارد همانطور که دوست دارد بنویسد اما آیا زمانه هم باید برای انتخاب پر و بال بدهد به این نثر های پیچیده تو در تو؟آقای معروفی!مخاطب داستان های زمانه را مثل خودتان نویسنده و ادیب فرض کردید؟
جدن پیشنهاد میکنم بروید مثلن کتاب« خوبی خدا» ترجمه امیر مهدی حقیقت را بگیرید دستتان.یک مجموعه داستان از نویسندگان معاصر آمریکایی است که همه شان اسم و رسمی دارند،ببینید برای خواندن یک دانه شان این طور به زجر مدام میافتید؟تا وقتی جوایز ادبی به داستان هایی داده شوند که هیات محترم داوران بعد از ۴ بار خواندن تازه فهمیده چه شده مشخصن نباید وضعیت ادبیات داستانی در کشوری که سنتهای قوی قصه گویی دارد بهتر ازین باشد.آسوده بخواب شهرزاد،همان بهتر که مردی و این روزها را ندیدی!!!
پی نوشت شخصی برای کتاب هفته:ای کسی که کتاب آخرین وسوسه مسیح من را کش رفتی،هزار سال هم بگذرد حلالت نمیکنم که نمیکنم
شعر هفته:تنهایی کویری ما آسان نیست/دستت در آستانه پیوستن میلرزد/زنهار/تنهایی کویری ما آسان نیست...اینجا بخوانید شعر زیبای دیدارگاه جان و خطر کردن اسماعیل خویی را
فیلم هفته:فرانکی و جانی :یادم بندازید پستی بنویسم در مورد کمدی های رومانتیک.به نظرم ارزش بحث کردن دارند.فرانکی و جانی بیشتر البته عاشقانه است تا کمدی.طنزش هم اگر طناز باشد طنز تلخی است که بیننده عادی را نمیخنداند.عشاقش هم از کفر ابلیس مشهور ترند:آل پاچینو و میشل فایفر.از فیلمهایی بود که مرا بیدار نگه داشت تا تمام شود،اتفاقی که معمولن کمتر رخ میدهد
آهنگ هفته: bard songs :دوستی که کاش دوست می ماند این آهنگ را کشف کرد و به من گفت که خوشت می آید از آن.شنیدم و خوشم امد انقدر که روزی نیست که لااقل یکبار گوش نکنمش.متن آهنگ را هم میتوانید اینجا ببینید
وبلاگ هفته:رادیو سیتی .تازه پیدایش کردم و خوشم آمده از نوشته هایش
پست هفته:پست هفته نداریم ولی این شاید بد نباشد.ده فیلم مورد علاقه کارگردان های بزرگ سینما
درنگ هفته:رفاقت/نویسنده مهمان:محمد فائق
هم صحبت ، هم نشین ، هم راه و دوست دیگرند و " رفیق " دیگر!
آنطرف تر ازخلوتِ به اختیار برگزیده ، نرسیده به هیاهوی غریبِ جمع ، باریکه ی روشنی ست استوار برصداقت ویکرنگی . حضور رفیق ، مجال رفاقت ! خلوتی که تنهائی نیست ، پناه ست . آنجا که میتوانم بی پروا هرآنچه که هستم باشم وجز همدلی نبینم . رفاقت موجودیتی ست مستقل از من و رفیق ِمن ، آغازش با ماست ، اما راهش را خود برمیگزیند وما در پی اش ! .... دلیل راه ست . به اعتبارش کدام چهارچوب شکستنی نیست؟ رفیق بودن با همه موهبتش فرع ست بر رفیق ماندن . این سَیر شوق ست ، ازجنس ِ دریافتن نه از وهم ِ یافتن ، نه به کوشش ،که جوشش ست. در اثباتِ حضورش هر فعل، کلام و تدبیری ناکارآمدست ،...... مگر نگاه یاری کند !
پی نوشت:نویسنده درنگ این هفته،رفیق ترین رفیقی است که داشته ام تا بحال.انقدر که رفاقتش به تنهایی میارزید برایم برای به دنیا آمدن...این نوشتن رفاقت هم خودش کاری رفیقانه بود که شاید فقط من دریابم و خودش...نفست حق رفیق!
دلتنگ تو که می شوم زمین خدا یعنی دیوار،دیوار بی روزن،روزن بی منظر...
دلتنگ تو که می شوم سرزمین روحم زمانه ویران،ویرانی بی شعر،شعر بی کلام
دلتنگ تو که میشوم ...
پی نوشت:دست و دلم به نوشتن نمیرود،خالیست ذهنم انگار...دلم سفر میخواهد و مدتی نبودن.دقیقترش شاید این باشد:مدتی فقط با تو بودن!
۱-از ذکر اتفاقات پنجشنبه معذوریم.میخواهید دوباره در کامنت دانی بزن بزن شود؟فقط همین بس که بدانید خیلی خوش گذشت به ارباب.انقدر که به من گفتند سانچو بگردمت و همچین سکسی هم نگاهمان نکردند(یعنی محبتشان همچین خالصن مخلصن از ته دل بوده است)
۲-جمعه تا لنگ ظهر خوابیدند.بعد رفتند برای خودشان نان بربری خریدند که این خود نشانه بارز خلق خوش ذات ذی وجود ارباب میباشد.بعد یک فقره فیلم دیدند.لازم به توضیح است بعد از یک دوره طویل خرابی دی وی دی پلیر،ارباب گفتند به درک که خرابی.مردی اندر کس نمیبینم که ببردت تعمیر.از عظمت این کلام دستگاه فوق الذکر خود به خود درست شد با ذکر این توضیح که الان هوشمند هم شده و هر فیلمی که خودش دلش بخواهد نشان میدهد و عمومن هم به فیلم های کمدی تمایل دارد حفظ الله عنه
۳-شب نشستند با خودشان،متفکر ،بعد ما را طلبیدند که سانچو،میخواهیم تغییراتی دراحوالات خفیه و جلیه مان بدهیم این هوا-در این لحظه دستان مبارکشان را در امتداد شانه چنان باز کردند که ۴ فقره زن عقدی هم زمان در آغوششان جا میگرفتند-قیافه استفهام آمیز ما را که دیدند توضیح دادند که تصمیم دارند از شنبه-یعنی امروز-تغییراتی به شرح ذیل بدهند:نخست آنکه دیگر به این وبسایت های مبتذل خبری هی سر نزنند و بعد حرص بخورند که مملکت اینجور آنجور.صرفن بی بی سی را چک کنند برای بی خبر نماندن از احوالات جهان.دویم اینکه دیگر به هیچ وجه من الوجوه جر وبحث کامنتی در وبلاگشان راه نیاندازند.سیم اینکه حجم وبلاگ خوانی را کمی کاهش دهند من باب وقت گذاشتن برای امور لازم دیگر.چهار اینکه میخواهند یک ذره به معلوماتشان عمل کنند که از قدیم گفته اند عالم بی عمل مثل زنبور بی عسل است و...تا خود صبح میگفتند و حقیر مینبشتندی
پی نوشت:الان آمدند بالای سر من حقیر و میگوید بنگار که امسال این تیم پرسپولیس عجیب شیر است.خوشمان می آید از این احوال چون استقلال ما از صید حقیر لذت نمیبرد و شاهبازی قوی پنجه است که صیدش درشت باید.چه شیری شکار کنیم امسال!
۲-اتفاقای این چند روز،خیلی به فکرم فرو برده.آیا اینجا نوشتن اصلن به جنگ اعصاب و بگیر و ببندش میارزه؟اینکه اصلن من کار درستی میکنم در مورد زندگیم انقدر واضح اینجا مینویسم؟اینکه اگر من در حد چند خط از زندگیم مینویسم دلیل کافیه که به جای نوشته،نویسنده نقد بشه؟و...
۳-الان فکر میکنم اشتباه کردم جرو بحث راه انداختم-جدای از درست یا غلط بودن اون کامنتها.عصبانی شدم و عصبانی نوشتم.رنجیدم و شاید رنجوندم.باز بر میگردم به اینکه اصلن نوشتن تو این فضای مجازی ارزش رنجیدن و رنجوندن رو داره؟
۴-چرا عصبانی شدم؟خیلی فکر کردم به این قضیه.تهش به این نتیجه رسیدم که از اینکه قضاوت شدم بهم ریختم.سوال بعدی اینکه چرا بهم ریختم؟الان فکر میکنم یه سایه از خودم رو دیدم و این خیلی آتیشم زده...باید در من یک قضاوت کننده بی رحم وجود داشته باشه که قضاوت شدن اینطور از خود بیخودم کرده...دارم آماده میشم برم سراغ این سایه!
پی نوشت:روزای بدیه.در همه جبهه ها زندگیم ریخته به هم:از کار بگیرید تا وبلاگ نوشتن تا دو زار سهامم تا...روزای خوبیه.همه اینا هستن و من تو رو دارم برای پناه بردن بهش،من تو رو دارم و این خودش همه چیزه!
۲-دوست داشتن همیشه دو سر دارد.اینکه من کسی را دوست دارم به هیچ وجه دلیلی برای این امر نیست که او هم باید من را دوست داشته باشد.ممکن است من دیوانه وار کسی را دوست داشته باشم ولی او هیچ تمایلی به من نداشته باشد.پذیرفتن این مساله خود نشانه سلامت علاقه است
۳-دوست داشتن،لطیف است.راضی به آزار کسی که دوستش داریم نمیشود.هر کدام از ما ممکن است در یک رابطه عاطفی بر اثر اشتباهاتی طرفش را برنجاند ولی عمدن آزارش نمیدهد.فرق است بین اشتباه و گناه.دوست داشتن تن به گناه رنجاندن کسی که دوستش داریم نمیدهد حالا خواه ما را بخواهد و خواه نخواهد
۴-دوست داشتن از شادی کسی که دوستش داریم شاد میشود.یعنی حتی اگر ازدوست داشتنمان جوابی نگرفتیم اگر و اگر این دوست داشتن واقعی بوده باشد همیشه راضی و خوشحال است از تماشای شادی معشوق
۵-دوست داشتن یک عمل بالغانه است.بازی کودکان نیست.کودکی آغشته است به خودخواهی:یا من را بخواه و یا روزگارت را سیاه میکنم،اما دوست داشتن بلوغی عاطفی در خود دارد:میخواهمت حتی اگر من را نخواهی اما در هر حال حریمت را محترم خواهم شمرد
حالا بیایید دوست داشتن هایمان را نگاه کنیم.ببینیم واقعن این حق را قائل بوده ایم برای کسی دوستش داریم که ما را به هر دلیلی نخواهد؟و اگر ما را نخواست این حق را برایش قائل بوده ایم که برود پی زندگیش یا وقت گذاشته ایم برای سیاه کردن روزگارش که انتقام بگیریم؟و اگر انتقام گرفتیم به خیالمان عاطفه ای در این میان ایجاد شده؟
برویم بزرگ شویم بعضی وقتها و دست برداریم از بچگی و بدانیم ما و فقط ما مسوول زندگیمان هستیم و اگر خودخواهانه سلب آرامش میکنیم از کسی که گمان میکردیم دوستش داریم یادمان باشد این فقط و فقط نشانه کودک تحقیر شده درونمان است که هرگز نفهمیده دوست داشتن یعنی چه و شاید هرگز هم نفهمد اگر به دادش نرسیم
سوال اساسی برای من این است که چه اهمیتی دارد نویسنده این وبلاگ با چنین شرحی چه جور آدمی هست؟اصلن بر فرض که آدم قالتاق فلان فلان شده ای باشد،تاثیری در وبلاگ خوانی شما دارد؟شما وبلاگ هر کس را که میخوانید ازش تست سلامت نفس میگیرید؟این تمایل غریب به قضاوت کردن و تصویر ساختن از آدمها آیا تمایل سالمیست؟جالب تر از آن آیا ما حق داریم بر مبنای نوشته های یک وبلاگ از آدمی تصویری بسازیم و بعد اگر به نظرمان رسید جایی با آن تصویر مطابقت ندارد محاکمه اش کنیم؟
آخر اینکه انجیل جمله خوبی دارد:قضاوت نکنید اگر میخواهید بر شما قضاوت نشود
۲-تو شرکت مشکل دارم.این مشخصه اما ته دلم نمیخوام ازینجا برم.یک دلیلش شاید این باشه که نمیخوام این کار فعلیم کار اول و آخر زندگیم باشه.رویایی دارم برای خودم .یک جور افسانه شخصی که دلم میخواد برم سراغش.پول میخواد قدر اینکه بتونم حداقل هزینه های سه ماهم رو کنار بذارم و جرات و پشتکار.به انضمام اونقدر سرمایه که برای شروع کار لازمه.حتی فکر میکنم بتونم یه چند وقتی هر دو تا کار رو باهم داشته باشم.هم اینجا رو و هم کار دلیم رو...برای همین یک ذره مرددم برای رفتن اما مدیریت محترم اینجا همین یک ذره انگیزه برای موندن رو هم ازم میگیره...فعلن که منتظر بازی روزگارم!
پی نوشت:بودنت میشود سپر،میشود امید،میشود قدرت...بودنت میشود همه چیز دردانه من!
از دست دادن را خوب میفهمم من.فقدان و نبودن را هم.میتوان حدس بزنم داری چه دردی میکشی در این روزهای جهنمی و میدانم کار چندانی از دستمان بر نمی آید برایت-چقدر بی فایده میشود بعضی تماسها در این روزها:جمله های کلیشه ای و حرفهای کلیشه ای تر-خواستم فقط بدانی دلمان پابه پای دلت سوگوار است.دلمان کنار دلت دارد غصه عزیز رفته ای را میخورد،دلمان با توست کتایون جان!
شعر هفته:مرا ببخش/که پنداشتم/شادی پرواز پرستو ها/از شوق حضور توست/آن ها بهار را/با تو اشتباه میگیرند/آخر کوچکند/کوچکم(کیکاووس یاکیده-بانو و آخرین کولی سایه فروش)
فیلم هفته:lake house :کیانو ریوز و ساندرا بولاک هر دو را دوست دارم.بر خلاف اینکه بعضی ها فکر میکنند کیانو ریوز فقط به درد نقشهای اکشن میخورد من فکر میکنم در بده بستانهای عاطفی هم بازیگر قوی ای هست حتی مثلن در ماتریکس نگاه کنید که چقدر خوب از پس ایفای نقش عاطفی برابر ترینیتی بر آمده در خانه دریاچه هم ریوز این نقش عاطفی را خوب ایفامیکند.عشقی ماورایی مضمون فیلم است که به عقل جور در نمیاید و فیلم نامه هم نمیتواند متقاعدت کند که همه چیزش درست است اما چنان ظرافتی در برخی سکانس هاست که خانه دریاچه را فیلمی دیدنی میکند
وبلاگ هفته:لحظه...کشف جدیدم است.یک وقتهایی نفسگیر مینویسد.مثل همین پست آخرش
پست هفته:این نوشته بامداد در هزار تو...روشنفکری بی قر و قمبیلی دارد این بامداد خان
آهنگ هفته:تشریف میبرید اینجا و از جعبه موسیقی آزموسیس روزی ۵ بار کازابلانکا گوش میکنید.آهنگ ۱۵ است...
درنگ هفته:دلدادگی...نویسنده مهمان:گلناز
۲-بارها به دوستانم توصیه کردم که اقا مساله کار را از مسائل شخصی جدا کنید ولی باز خودم نمیتوانم این کار را درست انجام دهم.دلخوریم از مدیران شرکت ظرف دو سه روز گذشته بیشتر از مسائل کاری بخاطر حسابی بود که روی روابط شخصیم با آنها باز کرده بودم و این کاملن و آشکارا خطای من است نه مشکل مدیران مربوطه.خدا به ناهید عمر باعزت بدهد که یادمان داد در هر موقعیتی خودمان را ببینیم و اشتباهات خودمان را.اینطوری همه چیز راحت تر میشود
۳-به شدت دلم میخواهد یک فضای کاری جدید را تجربه کنم.وقتش هست دیگر اما انگار کائنات این را دوست ندارد.غلط نکنم هدیه بزرگتری برایم تدارک دیده.با ذوق و شوق منتظر رسیدن بسته کادو پیچی شده کائنات میمانم
پی نوشت:مسافر ولایتم امشب.گردون را به جای ۵ شنبه، امروز خواهید خواند
بیا به من بگو میشود زلالی نفس گیر چشمانت یا طنین عزیز خنده هایت یا گرمای عاطفه ای که در دستانت همیشه جاریست را کلمه کرد و نوشت؟هر که نداند من که خوب میدانم نمیشود.این کلمات کوچکند و نارسا برای گفتن از تو...اینطور میشود که میشوم گنگ خواب دیده،حیران میگردم و میچرخم و میپیچم به خود از فرط خواستن و ناتوانم باز از توصیف لحظه ای از حس و احساسم.
حضورت خود معجزه است:لحظه هایی که شادی و شادیت نور میشود در تاریکی لحظه های اندوهم تا باز نمانم از شدن،زمانهایی که اندوهگینی و اندوهت نیرو میشود در رگهایم برای بهم زدن ستون های نامریی دنیا تا تو بخندی، بودنت خود معجزه است و کلام هیچ وقت راوی صادقی برای معجزه نبوده دردانه من!به اندازه همه توانستن ها و نتوانستن هایم دوستت دارم:این شاید خود، همه ماجرا باشد!
پی نوشت:هزار توی جدید با موضوع بازی منتشر شد.آزاده هم درش یک داستان دارد.
امروز در سایت گویا مقاله ای از اکونومیست ترجمه شده بود به اسم جمهوری اسلامی وحشت.مقاله برای تفسیر چهره این روزهای حاکمیت از این اصطلاح استفاده میکرد تا یادآور جمهوری وحشت سمیر خلیل باشد.به نظرم رسید اصطلاح جمهوری وحشت چقدر دور از ذهن است برای جمهوری اسلامی.چیزی که بیشتر شبیه واقعیت است جمهوری حماقت است و لاغیر!
یک نفر به من بگوید اگر ارتش آمریکا ایران را اشغال میکرد وضع تهران چه تفاوتی با حالا داشت؟برمیگردم به کابوس هایم در مورد تصور کشورم که توسط بیگانگان اشغال شده:خیابان های مملو از نظامی،ایست های بازرسی که حتی برای عبور از کنارشان احساس ناامنی میکنی،حس عمیق تحقیر،روشنفکران و مبارزان زندانی و تحت شکنجه،ثروت ملی ای که توسط اشغالگران به غارت میرود و...این دو خط بالا وصف ایران امروز نیست؟وصف ایران اشغال نشده توسط نظامیان آمریکایی؟
جمهوری حماقت یعنی سیستم حاکمیتی که من ملی گرای دو آتشه را برساند به آنجا که فکر کنم چه فرقی میکند تفنگداران دریایی آمریکایی درخیابان جلویم را بگیرند یا دلاوران سپاه پاسداران،چه تفاوتی هست که ثروت این مملکت را آمریکایی ها ببرند یا حزب اللهی ها؟جمهوری حماقت یعنی همین که آدم برسد به آنجا که بگوید:خدایا اگر کاوه نداری در بساطت/ترحم کن به ما اسکندری ده!
پی نوشت۱:البته بنده قطعن جیره بگیر سی آی ای و موسادم و انوار رحمت مهرورزانه جمهوری اسلامی رو در نمیابم
پی نوشت۲:همچنان فکر میکنم کار نمیرسد به آنجا که که به جای سربازان لشکر ثارالله به سربازان آمریکایی جواب پس دهیم.همچنان امیدوارم که بخشهایی از حاکمیت بفهمند دارند چه میکنند و شاید شانسی برای بقای بدون خونریزی باشد.نومید نباید بود
شعر هفته:زیبا ترین حرفت را بگو/شکنجه پنهان سکوت ات را آشکاره کن/و هراس مدار از آنکه بگویند/ترانه یی بیهوده میخوانید/چرا که ترانه ما/ترانه ی بیهودگی نیست/چرا که عشق/حرف بیهوده نیست/حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید/به خاطر فردای ما اگر/بر ماش منتیست/چرا که عشق/خود فرداست/خود همیشه است(احمد شاملو-آیدا:درخت و خنجر و خاطره)
فیلم هفته:seeing other people :من تقریبن هر وقت میرم سر بساط آقای فیلمی محترم،هر چی فیلم مستقل و غیر استودیویی آمریکایی و اروپایی گیرم میاد میخرم و در نود درصد موارد هم تا بحال مغبون نشدم.این فیلم معرفی شده هم درین مقوله میگنجه.حکایت زوج جوانی که در آستانه ازدواج در مورد تجربیات ص.ک.صیشون دچاره تردید میشن و...
آهنگ هفته:دلشدگان با صدای محمدرضا شجریان...چه خاطراتی رو زنده میکنه این تصنیف.خدا رحمت کنه علی حاتمی رو.ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم...
وبلاگ هفته:لولیان...کمتر پیش میاد که موقع خوندن وبلاگ کسایی که بیرون از فضای مجازی هم اسم و رسمی دارن احساس راحتی کنم و حس کنم اینجا هم خودشونن اما نوشته های لیلی نیکو نظر به آدم حس رو راستی میده
پست هفته:نامه دویستم نامه های ایرونی...حس غریبی داشت این نامه
درنگ هفته:کودکی،نویسنده مهمان:فریبا
گم میشوم در کوچه های کودکی ام/دوچرخه آبیم/به خانه نمیرساندم/عروسکم در سبد/زار میزند/زنی در سالهای بعد/شعر مرا میگوید/بی آنکه به یاد آورد/بعد از آن چه شد/جا میمانم در کوچه ای بن بست/دوچرخه ام افتاده است/و اشکهای عروسکم/بر گونه های زنی میچکد/که پیدایم نمیکند