
میدانم هیچ کاری نمیشود کرد برایتان.میدانم بزرگ شدید هر دو و صلاح ملک خویش حتمن بهترو بیشتر میدانید.دلم با هر دوی شماست.دلنگرانتانم اما آنقدر میشناسمتان که بدانم از سر میگذرانید این بحران را...تعارف که نداریم:بحران است.هر دفعه که گوشه ای از دل کنده میشود بحران است.دل کندن همیشه درد دارد پس دردش را بکشید،ادای آدمهای قوی و مطمئن از خود را هم در نیاورید.با غم نجنگید،وقتهایی هست توی این لحظه ها که صمیمی تر و نزدیک تر ازین غم هیچ چیز پیدا نمیشود توی زندگیتان اما آویزان این غم هم نشوید.بگذارید بیاید بی دغدغه و راحتش بگذارید برود هر وقت که خواست.میدانم که میتوانید.
کمی که تاخت و تاز درد و غم تمام شد برای پیدا کردن جواب همه آن چراها وقت هست.همان کسی که درد داده،جوابش را هم میدهد.کیمیاگران قدیمی میگفتند شفای هر زخمی در خون همان زخم است پس بگذارید اندوهتان شفایتان دهد.همراه شفا جواب می آید و شاید این جوابها اگر درست بیابیدشان در امانتان نگاه دارد از تکرار مکرر این تجربه تلخ.
فکر کردم دیدم از من کاری بر نمی اید.جز اینکه به هر دویتان اطمینان بدهم هیچ چیزی برای شرمندگی نیست.هر دو یتان تا سر حد توانتان تلاش کردید و شاید این تلاش راضی کننده نبوده ولی حداکثرش همین بوده...دلم میخواهد به هر دویتان بگویم هر وقت هر وقت که گوشی برای شنیدن درددلهایتان خواستید روی من حساب کنید.با هر دوی شمام!
خوب مسلم است که تو آن روز مردادی سال ۱۳۶۳ را یادت نیاید.مامان بیمارستان بود و من داشتم با آن ویودیوی تی سون عهد بوق فیلم میدیدم.کاتو پسر اژدها و بامبی-میبینی که همه چیز یادم مانده-عصر بابا آمد دنبالمان که برویم پیش مامان.تمام مسیر تا بابل را با آزاده کل کل کردیم سر جنسیت تو که بی خبر مانده بودیم ازش.بیمارستان فهمیدیم که تو پسری و تصویر بابا کاملن یادم هست که در هوای گرفته غروب بیرون بابل کلینیک قدم میزد و میگفت:«اسم پدرمو میذارم روش».این طور شد که احمد از اسم پدر بزرگ آمد و امیر را برای یک دست شدن من و تو پیشوند اسمت کردند:شدی امیر احمد!
صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمم میگذرند:پسرک مو فرفری با لپهای آویزان که عمو بیژن بهش میگفت سرهنگ قذافی.فوتبال بازی کردن های دو نفره توی خانه که داد مادر را در میاورد،عکس بازی در خیابان،شیطنت هایت(آن روز را که با تیغ ریش تراش بابا موهایت را ناقص کردی را دیگر حتمن یادت هست)،مدرسه رفتنت،کری خواندن های پر جنجال سر استقلال و پرسپولیس و...حالا باید باور کنم که پسرک دیروز بزرگ شده،خیلی بزرگ:۲۴ سال!
همیشه رفیق بودیم و من فقط نمیدانم از کجای قصه یکهو باد برم داشت که من بزرگترم و خیلی میدانم و میتوانم امر و نهی کنم...نگاه میکنم میبینم انگار این رفاقت داشت غایب میشد بین من و تو.به دادش میرسم،به دادش میرسیم میشویم دوباره همان دو تا رفیق قدیمی که با توپ زدند دخل تابلو محبوب مادر را آوردند
این اواخر شعر هایت را که میخوانم حسم میشود چیزی بین ذوق کردن و احترام.مثل وقتی بابا شعر باباجی را خواند و بغض کرد و گذاشت رفت بیرون از خانه.میبالم به تو جان برار!همیشه بالنده باشی و دلخوش،تولدت هزار هزار بار مبارک!
۲-شب قصد آشپزی دارم بعد از مدتها-برخی مورخان زمان آخرین آشپزی رو حوالی توفان نوح برآورد میکنند-دیگه حالم از حاضری خوری و غذای بیرون داره بهم میخوره...به فرموده شاعر:کجاست مادر،کجاست گهواره من؟
۳-مدتها دنبال کتاب موج آفرینی یوسا میگشتم و پیدا نمیشد.چند هفته ای هست که به لطف آیدین خریدمش و هی از وسطاش چند صفحه خوندم از ترس اینکه تموم شه.بناست مثل شیر نر جمعه-همین جمعه رو عارضم-صبح زود پاشم برم اردک ابی صبحونه بخورم بعد بیام خونه،شروع کنم به خوندن تا تمام شه.بینش بادوم زمینی سرو میشه و عرق.ظهر کباب داریم با عرق.عصر انگور و موز و عرق.شام اگر نترکیدیم تا اون وقت یه فکری براش میکنم
پی نوشت:معلومه الان خفن گشنمه؟
پی نوشت:خاطره ای هست که دارد من را میخورد:یادت هست طبق معمول رفته بودند و تو تنها مانده بودی.برای قمری ها و کبوترها روی تراس دانه میریختی و اسم یکیشان را که از همه قشنگ تر بود گذاشته بودی بهناز...چه نوازشی میکردی صبح ها این بهناز را...هیچ کداممان قدر تو را ندانستیم!
۲-میدان ونک،یک روز عصر تابستان.منتظرم دوستیم،از کنار ماشین نیروی انتظامی میگذرم که ۴ تا دخترک جوان را گرفته اند و منتظر پر شدن ظرفیتند برای حرکت.حرص میخورم و زیر لب غرولند میکنم و میگذرم کمی جلو تر.دو تا خانم چادری می ایند سمتم.با کینه نگاهشان میکنم و بر خلاف عادتم راه را باز نمیکنم برایشان.«لعنتی ها»...کمی که میگذرد یادم میفتد که زهرای مهدی را اولین بار که دیدم چادر سرش بود و یادم می افتد همه محبت خالص خواهرانه اش و از خودم خجالت میکشم و میگذرد!
۳-نگاه میکنم به خودم:پر شده ام از نفرت،انقدر که پسرک معصومی میتواند دو روز متلاطمم کند یا دو خانمی که صرفن چادر سرشان است برایم میشوند دشمن.درون خودم میگردم و میدانم آزادی ومدارا-همه آنچه که من برای ایران میخواهم-هیچ نسبتی با نفرت ندارند و هیچ جای بیانیه جهانی حقوق بشر که انگار کتاب مقدسم است نفرت منزلتی نیافته...میبینم خودم را پر از بغض و کینه و خجالت میکشم ولی نمیگذرد
علیه این نفرت و کینه باید بپا خواست.اشتباه انقلابیون دهه پنجاه را نباید تکرار کنیم.با مرگ بر و مرده باد، این وطن،وطن نمیشود.مباد که بگذاریم سفلگان ،پلیدیشان را حقنه کنند به ما.مباد که سعی کنیم خون را بشوییم به خون و نفرت را پاسخ نفرت کنیم.این رزم مقدسی است برای انسان بودن:درش مشارکت کنیم!
مسیر زندگی من رو ازین جمع جدا کرد تقریبن.موندند ۲-۳ دوست خیلی صمیمی که میدیدمشون مدام و چند دوستی مثل رضا که هرچند دیدار هامون کم بود اما همیشه پیگیر حال و روزشون بودم.میان این بگیر و ببندهای زندگی،شنیدم که رضا عاشق شده و بعد ازدواج کرده.مشتاق بودم ببینم دل رضای ما رو کی برده و این توفیق دست نداد تا عصر پنج شنبه افتخار آشنایی شایسته بانو رو پیدا کردم.شایسته ای که مثل اسمش شایسته است واقعن!
نکته ای که خیلی به چشمم اومد این بین،رضا بود و فرقش با دوران قبل.برقی در چشمهاش بود و مهری که اگر بچشم نمیدیدم تصورش هم برام سخت بود.اما رضا،فرق کرده بود و کاملن شده بود رضای شایسته.برای اولین بار پای رضا رو روی زمین دیدم و انقدر عشق بین این دو نفر پیدا کردم و انقدر مهر در شایسته که پای رضا رو روی زمین نگه داره ولی زمین گیرش نکنه.
دلاشون همیشه به شادی کنار هم و مهرشون روز افزون
پی نوشت:خوش بودم ۵ شنبه.خوش بودم از خوشی رضا و شایسته،از بودن با دوستان ماندنیم اما کلید این خوشی نه در گفته های بالا که در برق چشمان بی بدیلت بود وقتی سرم را کمی به راست میچرخاندم و عشق میدیدم دردانه من!
شعر هفته:با گریه مینویسم/از خواب با گریه پا شدم/دستم هنوز/در گردن بلند تو آویخته است/و عطر گیسوان سیاه تو/با لبم آمیخته است/دیدار سد میسر و.../با گریه پاشدم(سایه-مجموعه تاسیان)
فیلم هفته:9songs :فیلمی در مورد موسیقی و هم آغوشی...ترکیب غریبی که زندگی را میسازند.فیلم در نشان دادن صحنه های ص.ک.ص کاملن بی پرواست برای همین اگر اخلاقیات سفت و سختی در این مورد دارید سراغش نروید...سکانس معاشقه ای دارد که درش نور آفتاب کم کم نیمه راست صورت بازیگر زن فیلم را روشن میکند و روشن تر.حسش بی نظیر است
آهنگ هفته:still in love با صدای بیانسه.کشف آزاده بود.ترانه زنانه معرکه ایست که کمی چشمت را ببندی میشود از جنسیتش هم فارغ شد...جدن معرکه است
وبلاگ هفته:این آقای خوش سلیقه دوست داشتنی...به وبلاگش سر زدید بخش خاطرات آقای اوف را از دست ندهید.آن بالای سمت چپ لینکش هست
پست هفته:به جستجو پا میکشیدم/به جستجوی جهان/به چشمان هبه مادرم...این شعر معرکه امیر احمد
درنگ هفته نداریم.اصلن اگر کمک های گلناز نبود شاید گردون هم نداشتیم.سرم به شدت شلوغ بود شرکت و هیچی با هیچی جور نشد.گردون اینهفته را تقریبن مدیون گلنازید
پی نوشت:دیروز عصر از کوره در رفتم.بعدن شب فکر کردم میشد موجه تر هم بود شاید،یک چرخی در ذهنم زدم دیدم صدای امیرحسین می آید که دارد با آن صوت غرغروی ذهنی گپ میزند:«ببین،عصبانی شدم و با توجه به عصبانیتم بهترین واکنش ممکن را نشان دادم».صدا هیچ تلاشی برای تحکم یا قانع کردن نداشت،آرام و سخت داشت حرفی را میزد که یقین داشت بهش...این معرکه بود به سبیل شاه عباس.
امروز سر کار، که همه چیز پیچیده بود بهم، فکر کردم اگر دو سال پیشم بود بعد امروز من را با صد من عسل هم نمیشد خورد ولی حالا فقط کمی خستم و لبخند همچنان گوشه لبم جا خوش کرده...
پی نوشت:همه این رهایی را بگذارم به حساب خودم شاید کمال کم لطفی باشد.تو سهمی داری درین آرامش غریب که ادایش انگار خارج از توان من است:آخر چطور میشود جادوی نگاهت وقتی نوازشم میکند،یا طنین خنده هایت که غصه ها را می تاراند یا آن همه شادی که انگار چون سایه به تو سنجاق شده را با کلمات،این کلمات ساده،وصفشان کرد؟
امواج اصلاحی الیوت قوانین جالبی دارند.از لحاظ روانشناسی بیشترین میزان فروش سهام در انتهای موج الیوت اصلاحی رخ میدهد:وقتی سهامداران ناامید و خسته،از افزایش قیمت سهام خود مایوس شده و اقدام به فروش میکنند و همین لحظه در واقع زمانیست که قیمتها در حال برگشتن بوده و موج صعودی آغاز میشود. ضرب المثلی هم داریم که میگوید:«تاریک ترین لحظات شب،دقایق قبل از سپیده دم است».موج اصلاحی دقیقن در انتهای خودش پایان ناپذیر و تمام نشدنی به نظر میرسد.روانشناسان در تحلیل افسردگی معتقدند:کسانی که گرفتار افسردگی میشوند،به طرزی مایوسانه میپندارند این حال بد همیشگی بوده و آنها هرگز ازش رهایی نمی یابند و این خود بیشتر آنها را افسرده و ناامید میگرداند.انتهای یک موج اصلاحی دقیقن همین حالت را دارد:گرفتاری در یک سیاه چاله سرشار از ناامیدی که آدمی را از امیدوار بودن خسته میکند.اما دقیقن در اوج همین ناامیدی لحظه برگشت موج و شروع حرکت صعودی،نزدیک است.
از آنجایی که من آدم بی کاری هستم،یکبار برای آزمایش فرضیه الیوت در عرصه تحولات اجتماعی،فهرست فراز و فرودهای روند توسعه و مدرنیته در ایران را از ظهور امیرکبیر تا عصر حاضر بررسی کردم.مفصلش احتمالن از حوصله شما خارج باشد اما خلاصه اش که کنم از ۱۳۵۷ ما درون یک موج اصلاحی قرار داریم.موج اصلاحی که قبل از خودش یک موج صعودی قدرتمند ۵۷ ساله را یدک میکشد.در این بین دوران حاضر ،سالهای پایانی روند نزولی اصلاحیست و میبینید که ناامیدی به اوج خودش رسیده و اگر روند خروج نیروی انسانی و سرمایه از کشور رامطابق با فروش سهام فرض کنیم،این روند شدت گرفته،اما من فکر میکنم موج نزولی آخرین نفسهایش را میکشد و ایران با یک موج صعودی قوی لااقل پنجاه ساله روبرو خواهد بود.این بدان معنی نیست که یکشبه همه چیز بهشت میشود،فقط روند بهبود چنان خواهد بود که روند رو به رشد برای همه ما ملموس و قابل درک خواهد شد...اندکی صبر،سحر نزدیک است!
پی نوشت۱:ناامید نمیشم،سعی میکنم بر فضای اطرافم موثر باشم و روند تغییر رو تسریع کنم،چریک بازی در نمیارم،خودمو قربانی نمیکنم،به هر قیمتی زندگی میکنم،به رغم سانسور تلاش میکنم ارتباطم رو با جریان های فرهنگی حفظ کنم و باز هم نا امید نمیشم!
پی نوشت ۲:این رو یک پیش بینی دقیق فرض نکنید اما به نظرم حداکثر یک سال تا چرخش بزرگ زمان داریم.نقطه عطف میتونه تغییر ساختار حاکمیت باشه یا کاهش آشکار تنش با آمریکا یا حتی یک حمله نظامی به مانند اتفاقی که برای یوگوسلاوی افتاد.
پی نوشت۳:هاشمی در نماز جمعه گفته:«نظام آماده مذاکره با امریکا در همه سطوح است».من این رو یک سیگنال تمام عیار قلمداد میکنم برای پازل این روزهای سیاست:آمریکا از خیال تغییر نظام ایران منصرف شده و هدفش تغییر رفتار نظامه.این به معنای برطرف شدن احتمال تحریم های شدید تر و یا حمله نظامی نیست،به معنای گذشتن از یک مرحله سیاسی و ورود به فاز جدید اتفاقاته.
۲-عصر دیروز ولی نمیدانم برون ریزی ناشی از دوره بود یا هر چه لرز شدیدی داشتم همراه با دل درد.آزاده به دادم رسید و مرا شامل حال مراحم خواهرانه اش کرد
۳-حالا حالم بهتر است.دارم سعی میکنم زودتر کارهایم را جمع و جور کنم و بروم بقیه هری پاتر جان را بخوانم
پی نوشت:فریبا جانم!نگاه میکنم به یکسال گذشته و تغیراتم و این که تو چقدر کمک کردی و راهنمایم شدی برای تجربه بیش از بیش...مدیونت هستم بابت همه لطفت.سایه لطف خواهرانه ات مستدام!
۲-از عصر امروز دارم تشریف میبرم یک دوره دو روزه ذن.فلذا زندگی تعطیل است برای ۴۸ ساعت.نتیجه منطقی اینکه گردون را امروز بعد از ظهر مینویسم به جای فردا(گردون امروز اولین نویسنده مهمان را برای درنگ هفته خواهد داشت)
۳-من برای پست قبل خودم جواب دارم.منتها جوابش چون مهم و مفصل است باید سر فرصت نوشته شود.احتمالن شنبه یا یکشبه جوابیه را میبرم روی آنتن
۴-طاقت نیاوردم تا هری پاتر ویدا اسلامیه بیاید بیرون شروع کردم به خواندن این نسخه ترجمه شده آماتوری...از زور هیجان دارم خفه و اینها میشوم
پی نوشت سانچویی:ارباب!شما برای پست خودتم جوابیه مینویسی؟خودت میگی نوشتم مهم و خطیره؟از اولی معلومه خود درگیری داری از دومی مشخصه خود شیفتگی.بیچاره خواننده های وبلاگت و بدبخت من که اربابم تویی
فشار دارد لحظه به لحظه زیاد میشود.موج اعدامها،بازداشتهای غیر قانونی،توقیف مطبوعات و فیلم ها،کتابهایی که خاک میخورند در راه روهای وزارت ارشاد،انبوه قداره بندان سبز قبا که در هر میدان و چهار راهی به دنبال نشانه های زیبایی میگردند برای توقیف و توهین...دیگر دارد خیلی درد می آید.دیدید بعضی وقتها آدم از امیدوار بودن خسته میشود؟دارم خسته میشوم!
پی نوشت:بروم!برویم؟کجای دنیا؟بروم چکار بکنم؟بروم بگویم گذاشتم یک مشت رجاله بیرونم بیاندازند از سرزمین مادری و از خانه پدری؟بروم با ریشه هایم چه کنم؟میشود دستان لرزان پدر و عطر تن مادر را برد؟مزار دایی حسن را چطور؟کوچه تنگ عمه ملیح را چی؟پارک وی تا تجریش را؟آش رشته و ربنا و بوی عیدی را چطور؟بروم چه بکنم؟
عشق دست من و شما نیست.احساسی است که میجوشد درونت.میتوانی ابرازش کنی خالص همانطور که جوشش چشمه وارش میطلبد و یا سیاست ورزی کنی برای متجلی ساختنش.اما در هر حال آن حس و حال و آن شیفتگی و شوریدگی آهستگی نمیشناسد.طغیانیست که خودش را تحمیل میکند به تو.خیلی که قوی باشی و سیاستمدار،میتوانی بگویی آهسته ابرازش میکنم.حالا ازین آهستگی یا به دنبال به دست آوردن معشوقی یا هر چیز دیگر اما نمیتوانی بگویی آهسته عاشقی میکنم.ذات عشق در تضاد است با آهستگی و امنیت توامانش.در مقابل این امنیتی که ممکن است در آهستگی بیابیم کلی شور و حال وصف ناپذیر را از دست میدهیم که دیگر تکرار شدنی نیستند در یک رابطه عاشقانه
و اما پیوستگی:عشق پیوستگی بردار هم نیست.برگردیم به همان مثال کوهنوردی.پیوستگی را این طور میفهمم که با گامهای مطمئن و آهسته، مدام و یکنواخت حرکت کنیم تا رسیدن به مقصد.عشق نه اطمینان دارد به چیزی و نه یکنواختی را تحمل میکند.عشق مثل موجودیست جاندار که ورای عاشق و معشوق دو سر یک رابطه عاطفی،وجود دارد و رشد میکند.بر مبنای همان شوریدگی که گفتم عشق سرشار است از فراز و فرود،تند شدن و کند شدن و اینها همه ذات عشق است.مثل بالار فتن از تپه ماهور ها میماند.یکجاهایی را مجبوری نفس نفس زنان و سنگین، سینه کش تپه را بروی بالا و یک جاهایی دستهایت را باز کنی و خندان بدوی به سمت پایین.حتی نمیشود پیوسته یکجور عاشق ماند.مثل این میماند که بخواهی پیوسته مثلن بیست ساله بمانی.میدانیم که نمیشود نه؟
عشق مثل زندگیست.همانطور که زندگی خودش را به ما تحمیل میکند،عشق هم آداب خودش را به همراهش می آورد.نمی شود برای عاشقی قاعده تعیین کرد و نمیشود عشق را در وضعیتی-حالا هر چقدر دلنشین- نگه داشت.فقط میشود منعطف بود و خندان،با هر سازی که میزند،رقصید.این همه راز زندگیست،این همه راز عشق است!
پی نوشت:لطفن به اینجا سر بزنید.ایده ای که کتایون و عادله مطرح کردند فکر محشریست که اگر بشود عملیش کنیم کاری خواهد بود کارستان
۲-شرکت طلبی داشت از یک شرکت خودرو ساز.چهل روز بود که دنبال پول میدویدم و نمیشد که نمیشد.از آنجایی که در این شرکت همه پرسنل چند منظوره بوده،بنده علاوه بر مهندسی فروش به امر شریف شر خری هم مشغول میباشم،صبح رفتم برای وصول وجه و زنده کردن چک.کار یک ذره که جلو رفت و خیالم راحت شد،زنگ زدم به حمید رضا که در همان شرکت کار میکند.یادم نیست آخرین بار کی دیدمش-غلط نکنم سال قبل بود همین موقع ها در خانه اش:سعادت آباد-به قول مرحوم دایی:«یال و دم بوسیدیم »و گپ زدیم.مثل همیشه رفیق بود این رفیق ما.دیدنش بهانه ای شد برای یادآوری سالهای۷۵ و ۷۶و ۷۷.ما سه سال هم خانه بودیم و کوله باری از خاطره داریم با خودمان.یادش سبز روزهای جوانی!
پی نوشت:(با لحن تهاجمی خوانده شود لطفن):هوی مجید.حمید رو دیدم.دلم برات تنگ .زود رخ بنما.والا یه در پوستین خلق برات...
شعر هفته:باز هم چشمه،هوش آب،خنکا،بلور/نی،نور،لذت بلوغ،ماه،مرمر ولرم/منظورم ازین کلمات/فقط اشاره به همین کلمات است/دو انگورسبز/رد روشن توت سرخ/منظورم ازین اشاره ها/فقط اشاره به همین اشاره هاست/...دنیا خیلی زن است/زن است/دنیا خیلی زن است(سید علی صالحی-شعر یواشکی-سمفونی سپیده دم)
فیلم هفته:شب یلدا: اگر بخواهم ۵ فیلم را در همه زندگیم به عنوان محبوب ترین فیلمها انتخاب کنم.این ساخته کیومرث پور احمد حتمن جایش بین این ۵ فیلم است.از دست خودم در رفته که چند بار دیدمش.بازی محشری دارد محمد رضا فروتن درش:نوعی تانگوی یکنفره محشر.اگر ندیدینش تا بحال حتمن ببینید و اگر دیدید هم دو باره ببینید شرط میبندم حرف جدیدی برایتان دارد
آهنگ هفته:این کشف آزاده
وبلاگ هفته:وبلاگ خسرو نقیبی:این شازده از آن آدمهایی هست که ندیده دوستش دارم.ساعدی در تاتار خندانش میگفت اگر دو تا آدم در یک زمینه تفاهم داشتند احتمالن باز هم نقاط مشترک خواهند داشت.تا اینجا که علاقه به فیلم لیلا و خوزه مورینیو جزء اشتراکاتمان بوده
پست هفته:این نوشته عباس معروفی...چه حس خوشایندی داشت به ویژه چند خط آخرش
پی نوشت هفته:در پوستین خلق هم به روز است
۲-دلم نمیخواد تلخ شم این روزها یا باب گلایه رو باز کنم یا...به جای همه اینها سعی میکنم خودم رو بذارم جاتون،درکتون کنم.کودک آسیب دیده درونتون رو بشناسم و...کار سختیه اما، والد من در این موارد میخواد شلاقی بزنه و بدره همچین با ادا اصول مدرن مودب جنتلمن مسلک جور نیست... دارم سعی میکنم بالغانه رفتار کنم.
پی نوشت:تا وقتی طنین خنده هایت میپیچد این طور کودکانه و شاد درگوشم،چه باک اگر کمی روزگار کج تابی کند؟
اشتباه من تو گذشته یه وقتایی این بود که ارزش رفاقت رو دست کم میگرفتم یا دست بالا میگرفتم.همسفر ادم باید رفیق خیلی خوبی هم براش باشه-اینجاست که صرفن معشوق بودن کفایت نمیکنه-و معشوق معرکه ای هم باشه-بدون اینکه از اسب رفاقت بیفته.بابت فهمیدن عملی این موضوع هزینه کم ندادم.چیزهای سختی هستند توی زندگی که دونستن تئوریشون آسونه.میخونی و میشنوی و فکر میکنی یاد گرفتی اما تا تجربشون نکنی پای آموزشت لنگه.این روزها حس خوشایندی دارم.عاشقی، خب همیشه خوشاینده اما حسم فراتر از این شوق سوزنده عشقه.چیزی تو مایه های لذت پیدا کردن همسفری که عاشقانه رفیقه.این مثل یک معجزست برام و شاید برای همینه که هنوز دارم ناباورانه،این همه خوشی رو مزه مزه میکنم
۲-دخترک در کافه تریای نزدیک بیمارستان محل کارش،مرد جذابی را ملاقات میکند.دل به فیلم داده باشی اگر صدای صاعقه را از چشمان هردویشان میشنوی.بازی بزرگ شروع شده:بیرون می آیند،خدا حافظی میکنند و هر کدام به راه خودشان میروند.چند قدم برنداشته هنوز،زن برمیگردد و از پشت سر به راه رفتن مردی که با دلش دارد میرود نگاه میکند.بعد دوباره به مسیرش ادامه میدهد.اندکی بعد مرد بر میگردد و داستان برای او تکرار میشود.توالی این نگاه های پر حسرت دقیقن حس موسیقایی به آدم منتقل میکند که انگار داری به جای تماشای فیلم اجرای یک کنسرت با شکوه را میشنوی.صحنه با خارج شدن دخترک از محدوده دوربین و آخرین بازگشت مرد برای دیدنش و تصادفش با دو ماشین همزمان خاتمه میابد.مرد میمیرد و مرگ متولد میشود
۳-مرگ برای تعطیلات آمده و در عین حال قصد دارد در پایان موعد تعطیلاتش پدر دختر را با خودش ببرد.مهلت تمام شده.مرگ شروع میکند به کشف مائده های زمینی.لذت شراب و طعم خوش کره بادام زمینی.در واقع شیفته طعم کره بادام زمینی میشود فکر میکند روی زمین آن را بیشتر از هر چیزی دوست دارد تاوقتی که دختر را میبیند و جایی برای اثبات عشقش به او میگوید:«تو را حتی بیشتر از کره بادام زمینی دوست دارم»
۴-جایی از فیلم،مرگ که گیج است برای تشخیص احساسش به دختر-از کسی میپرسد چطور میفهمید که عاشقید یا نه؟جوابی که شنید دلم را لرزاند:«عشق وقتی میشود عشق،که شریک عاطفیتان،از تاریک ترین ترسها و عمیق ترین رازهایتان مطلع باشد.آن زمان است که میشود برای دوست داشتن آزاد بود»این یعنی خودتان باشید و عشق دریافت کنید.این یعنی معجزه!
۵-تعطیلات مرگ تمام شده و باید با روح پدر باز گردد.اما مرگ دلشده،تاب دل کندن ندارد.برای لحظه ای مرگ و پدر کنار هم دارند به چشم انداز روبرویشان خیره میشوند:به چشم انداز زندگی!پدر به مرگ میگوید:دل کندن سخت است نه؟و مرگ با بغض فقط با تکان سر تایید میکند.برای لحظه ای نمیفهمی چهکسی دارد جان میدهد آن لحظه:مرگ یا پدر؟
ملاقات با جو بلک را ببینید.به شدت ارزش دیدن دارد!
برای اولین بار توی همه زندگیم دارم از تشر شنیدن لذت میبرم!
۲-لرزه ای هست در دلم،وقتی خیالت سوار بر باد پا ترین اسب کائنات،از حوالی قلبم گذر میکند.قلبم میشکفد از خوشی و تنها گلایه اش بعدن این است که چرا انقدر تندمی تازد این خیال سرشار؟
۳-نرم میشوند همه سختی هایم،وقتی با چشمان زلال تو نگاهشان میکنم.آسمان بغرد یا زمین بلرزد،کافیست بدانم چشمانت جایی نگران منست.چشمانی که معبد منند برای پرستش قلبت این روزها
۴-این لحظه ها را نمیخواهم از دست بدهم.دارم دنبال تک به تکشان میدوم تا صیدشان کنم و نگهشان دارم برای دلم-مثل بچه هایی که با تور دنبال پروانه میکنند-راستی خاطراتم از تو چرا این همه گریز پایند؟
۵-زندگی...زنانگی...زندگی:دارم دنبال این سه گانه مقدس در قلب تو میگردم.سه گانه ای که تا بی نهایت مدام تکرار میشود و زمانه ام را سرشار از طرب میکند.زمانه ای که متبرک است با نام تو!
شعر هفته:شعر بیت الغزل از سایه: این عشق،چه عشق است؟ندانیم که چون است/عقل است و جنون است،نه عقل و نه جنون است...(امیر هوشنگ ابتهاج-مجموعه سایه)
فیلم هفته:گمشده در ترجمه :بعضی ویژگی ها ارثی هستند و مثل یک هدیه آسمانی میرسند از نسلی به نسل دیگر.انگار در خانواده فورد کاپولا استعداد کارگردانی چنین وضعی دارد.سوفیا فورد کاپولا-دختر فرانسیس کبیر و سازنده پدر خوانده-که قبلن در پدر خوانده سه ثابت کرده بود بازیگر متوسطیست اینجا نشان میدهد که کارگردان درجه یکی محسوب میشود.فیلمهایی هستند که شما را تحت تاثیر بازیگری یا سناریو یا جلوه های ویژه شان قرار میدهند و فیلمهای دیگری هم هستند که بدون هیچ یک از اینها مستقیمن با قلبتان صحبت میکنند.گمشده در ترجمه جزء همین سری دوم است
آهنگ هفته:این آهنگ هلنا پاپاریزو:you are my number one به جد معتقدم هر قر مستحبی با این ترانه واجب میشود
درنگ هفته:دلم میخواهدت و این همه حرفهاست.هیچ چیز با هیچ چیز نمیخواند.زمین،زمان و زمانه هیچکدام درین هنگامه دل،مدد کار و یاور نیستند اما من دلم تو را میخواهد و میدانم که این همه حرفهاست...میدانم رنج یعنی چه،تنهایی،سکوت،ناامیدی،غصه و دلم باز میخواهدت.رنجت مال من،سکوتت پر از صدای نفسهای دلتنگیم،ناامیدیت پاهایش شکسته و غصه هات را خودم میتارانم،دلم باز میخواهدت!
وبلاگ هفته و پست هفته نداشته باشیم شاکی میشید؟خوب اگر میخواهید عصبانی شین وقتش حالاست.هیچ کدوم رو نداریم.به جاش یک فقره امیر داریم که از خوشی سر پاش بند نیست
جادوی بزرگ وقتی اغاز میشود که پای آن میم آخر می آید وسط.مثلن وقتی امیر میشود امیرم و یا صدایت میکنم...م! این آغاز خلقت جهان است.خورشید چشمانت از جایی حوالی همین میم آخر طلوع میکند و زندگیم روشن میشود.چشم باز میکنی و میبندی و ناگهان-کاملن ناگهان-میبینی داری هر چیزی را با همین میم آخر میسنجی و هر نفسی را وقف همین میم سحر آمیز میکنی.اصلن شاید همه کائنات وقتی خلق شد که ذره ای خداوند خدا را عاشقانه صدا کرد :خدایم و همانجا عشق پیدا شد...
این میم باشکوه هستی ،هر چه که باشد ضمیر مالکیت نیست.مال من بودن و مال تو شدنی نیست این بین.کسی نمی تواند مالک طلوع خورشید باشد یا دلبری های گاه بی گاه ماه ،فقط میشود ایستاد و تماشایشان کرد،این میم هم همین طور هست به گمانم.خواهشی است از عمق دل که اجازه بده بایستم و تماشایت کنم،عاشقانه اما، تماشایت کنم.خلاصه اش کنم من ازین میم بیشتر دلدادگی میفهمم و همدلی و همرهی.باشد که مستدام بماند در همه لحظه هایم هر آنچه که دارم مزه مزه میکنم از معجزه این میم
نمیدانم چرا انقدر بی حافظه اند این حاکمان مان!یادشان رفته بغض مرداد ۶۷ در خرداد ۷۶ فریاد شد،غصه تیر ۷۸ در آذر ۸۵ و حالا تسویه این حساب معوق هم ان شاءالله به زودی...بدهکارتان نمیمانیم حضرات!
تهش خواستم بگویم یادتان هستیم.میدانیم که دارید چه میکشید و میدانیم که چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند.ماندگار این میانه شمایید و ما که زخم هزاران سال را بر گرده مان حمل میکنیم بی هیچ شکوه ای. حضرات چون باد بیابانند، می آیند و میروند مثل برق شمشیر سعد وقاص و صدای سم اسبان امیر تیمور.ما شیران بیشه ایرانیم و میمانیم.ما خروش فردوسیم در توس،سماع مولاناییم در آذربایجان،رندی حافظیم در شیراز.بگذار بگردند و بگردیم:ماییم که در این خاک ماناییم
شوریدگی حس غریبی دارد،میتواند هر جا و هر لحظه در زندگی مان تجلی کند:در همان لحظه که چشمانت غرق اشک میشوند و من دلم ضعف میرود برای گرفتن دستهایت،وقتی که همه پولت را میدهی برای کتاب و پیاده گز میکنی تا خانه،وقتی که شغلت را با همه درامد و مزایا رها میکنی و میروی پی کار دلی و...انگار نقاشی چیره دست،این لحظه های شوریدگی را مثل قلم مو میگیرد دستش و با آن رنگ میپاشد به زندگی خاکستریمان:سبز،آبی،بنفش و صورتی!
دیوانگی اما مرد سفر میخواهد.بهای نخست دیوانگی طرد است از میان جمع عاقلان بعد آمادگی لیسیدن زخم هاییست که در آن اوج جنون میزنی و میخوری-به خودت یا دیگری-به نیت شفا که شفای هر زخمی، در خون خود آن زخم است و بعد جرات کنار آمدن با شلاق والد و قضاوت عقل زمینی و شقاوت گاه بگاه وجدان!
اما وقتی مجنون باشی و زندگی را از روزنه خرد شوریده و نه عقل معاش اندیش ببینی در میابی که در همین لحظات باریک جنون،دلت زندگی کرده به تمامی و این در نظرم میارزد به همه هزینه های جور واجور جنون!
مولانای ما بود که چند قرن پیش،رقصید میانه میدان و فریادش ماند در کوچه های قونیه:«آزمودم عقل دور اندیش را/زین سبب دیوانه سازم خویش را»
پی نوشت:کتابی دارد اراسموس-فیلسوف هلندی عصر رنسانس-به نام در ستایش دیوانگی.هر وقت زندگیتان با عقل زیادی کدر شد خواندنش را توصیه میکنم.راه حل دم دست تر میخواهید:دیوان شمس را باز کنید و با آهنگ ابیاتش سماع کنید.جنون خودش راه خودش را باز میکند!
پی نوشت:هر کس فهمید من دقیقن میخواستم چی بگم تو این پست به بقیه هم بگه.به بقیه هم نگفت بیاد به خودم بگه که منم بفهمم چه خبره!
۲-خبر پست قبل را به نقل ازسید علی صالحی نوشتم و خدا رو شکر که تکذیب شد.امیدوارم بلند شود از بستر این بیماری سیمین محبوبمان.نمیدانم چرا همه انهایی که دوستشان دارم در عالم ادب،سنشان از مرزهای هشتاد گذشته:از سایه بگیرید تا سلینجر.
پی نوشت۱:این پست فقط دستگرمیست برای امتحان صحت پرشین بلاگ
پی نوشت ۲:آزاده-این فخر خاندان کامیار-یک قصه دارد در این شماره هزار تو.قهوه ای پررنگش را دوست دارم.یکجورهایی مثل خواهر زاده عزیزیست که تو شاهد همه مراحل رشد و بزرگ شدنش بوده ای
پی نوشت۳:امروز به هیچ چیز دلتنگ کننده ای فکر نمیکنم.به قول اسکارلت اوهارا: باشد برای فردا