تبليغاتX
تلخ،مثل عسل
 
همین!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:9  توسط امیر  | 

۱-تیم ملی تا اینجا چهره یک تیم قهرمان رو نداشت.بازی دیروز ژاپن و استرالیا رو اگه دیده باشین متوجه منظورم میشین اما تیم ما واقعن تیم نتایج غریبه.تیمی که میتونه به عراق ببازه اما به کره و عربستان رو هم ۹ تا گل بزنه-بازی های ۱۹۹۶-یا ظرف بیست دقیقه بازی دو به صفر باخته را جلوی استرالیا رو کنه و دخلشون رو بیاره-مقدماتی جام جهانی ۱۹۹۸-به این تیم همیشه میشه امیدوار بود و همیشه هم باید ناامید بود:انگار فوتبالمون هم مثل ملت ایران غیر قابل پیش بینیه

۲-مهمترین نکته مثبت در مورد تیم ملی،میل به برنده شدنه.این تیم تونسته تو دو تا بازی متوالی،جلوی ازبکستان و چین،عقب موندگیش رو جبران کنه و نتیجه رو به نفع خودش تغییر بده.تیم ما تو این وضعیت مثل تیم های بزرگ بازی میکنه و روحیه خوبی داره برای پیروزی.پس میشه به این تیم امیدوار بود

۳-بردن بازی جلوی کره،به نظرم ما رو میفرسته فینال.عراق حریف تیم ما نیست و اگه ازین پیچ کره جنوبی به سلامت بگذریم برای اولین بار بعد از ۳۱ سال شانس فینالیست شدن رو داریم

۴-عقلم میگه میبازیم و حذف میشیم ولی دلم اینو نمیخواد.

۵-به امید برنده شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:57  توسط امیر  | 

خبر کوتاه است و موجز،مثل همه خبر های بد...سیمین دانشور درگذشت.میشود باورش کرد آیا؟دیگر یعنی منتظر این نباشیم که ببینیم چه بر سر مراد سرگردانت می آید و یا سلیم جزیره نشینت دستش میرسد به دامن هستی؟دیگر یعنی تمام شد سیمین؟

باورش سخت است و تلخ.قبل از به پا کردن سوگواری-همانطور که خودت در سووشون یادمان دادی-منتظر میمانم شاید کسی بیاید تکذیبش کند،شاید تو نرفته باشی هنوز

پی نوشت:آخرین خبر به بدی خبر بالا نیست.سیمین در اغماست ولی زنده است هنوز

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:42  توسط امیر  | 

مینشینم آنجا،روی یک سنگ کوچک سفید شکسته که کج گذاشته اندش روی یک مثلن گلدان کم ارتفاع.سمت چپم سنگ مزار به نسبت بزرگی است که رویش نوشته«احمد محمود».اسم میچرخد توی ذهنم و میشود یک تصویر:کتابی با قطع جیبی و ورقهای زرد از رطوبت که پنج صفحه اول ندارد،بدون آنکه بدانم کتاب اسمش چیست و نویسنده اش که میخوانمش که نه، غرق میشوم تویش.همش ۱۷ سال دارم.دنیایم زیر و زبر میشود با خالد،با بلور خانم و با سیه چشم.چه تصویر ها که به ذهن می آید با این سیه چشم بی نام دور از دسترس!سالها بعد مصاحبه احمد محمود را با لیلی گلستان میخوانم و میفهمم کتاب محبوبم «همسایه ها» بوده اسمش.میشوم شیفته محمود و شروع میکنم به خواندن هر چه که نوشته از داستان یک شهر تا مدار صفر درجه...حالا کنار پای چپم محمود ارمیده:محمود محبوب

دقیقن روبرویم پایین،دلیل حضورم خودنمایی میکند:یک سنگ قبر سفید بسیار بسیار ساده،شاملوی بزرگ،این والا پیامبر واژگان فارسی خفته است اینجا.صدایش میپیچد در گوشم«فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود/اما یگانه بود و هیچ چیز کم نداشت/به جان منت پذیرم و حق گزارم/چنین گفت بامداد خسته».با خودم فکر میکنم خدایا میشود به وقت رفتن،بگویم به زمزمه زیر لب که هیچ چیز کم نداشت زندگیم؟که زندگی کردم زندگی را بی ترس زخم و شکست و طعنه؟

سرم را بلند کنم سنگ مزار صفر قهرمانیان را میبینم.میگفتند بهش ماندلای ایرانی.۳۲ سال در زندان بوده،اگر حافظه ام درست یاری کند از نزدیکان پیشه وری بود و عضو حزب دموکرات.صفر خان اسطوره مقاومت بود برای چند نسل از مبارزان سیاسی.حالا اینجا تنها و بی ادعا-همانطور که زندگی کرد-آرمیده

دست راست،اگر بتوانم که دل بکنم از شاملو و نظاره کنم به آن سو،گلشیریست و پوینده و مختاری...

غریب روزی بود امروز.حس رفتن داشتم و حس نماندن.حس نماندنش هنوز رهایم نکرده تا همین حالا.غریب روزی بود!

پی نوشت ۱:دوست جان!ممنون از همراهیت و ممنون برای همه چیز.لذت شگفت امروز صبح بی همراهیت هرگز میسر نمیشد

پی نوشت ۲:آقایی آمدسراغمان که جزء خدمات آنجا بود و مزار مشاهیر آرامگاه را مثل یک تور لیدر نشانمان داد:از بنان و دلکش بگیر تا دختر رضا شاه و تقی ظهوری.جالب برایم این بود که چنان در مورد این آدمها حرف میزد که انگار مال مال خودشند

پی نوشت ۳:دلم میخواست صبح تو هم با من بودی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:59  توسط امیر  | 

کتاب هفته:قصه های از نظر سیاسی بی ضرر،نوشته جیمز فین گارنر،ترجمه احمد پوری،نشر مشکی:بر خلاف عنوان در قدم اول هیچ اتفاق سیاسی در کار نیست.گارنر یکسری از داستانهای کودکان مانند شنل قرمزی و سیندرلا را باز نویسی و امروزی کرده،اما در این حین میتوان طنز گزنده معرکه ای را دید که شبه فمنیسم،جامعه پاستوریزه و همه مولفه هایی که انسان را از آن طرف پشت بام میاندازند نقد کرده...کتاب را در شهر کتاب مرکزی دیدم اولین بار و خریدم.از اسمش خوشم آمده بود و بعد که خواندمش دیدم انتخاب درستی بوده...

فیلم هفته:۸۸ دقیقه:فیلم متوسطیست،فیلم نامه اش ضعف های محسوسی دارد و هنر پیشه نقش اولش برای ایفای نقش یک دون ژوآن کاردان میانسال کمی پیر شده.اینجا هنگام سوال منطقیست:پس چرا این فیلم دیدنیست؟آن هنر پیشه نقش اول که برایتان گفتم کسی نیست جز آل پاچینو.شما میتوانید ۸۸ دقیقه آل کبیر را جلوی چشمتان داشته باشید و آل پاچینو همیشه آل پاچینوست

وبلاگ هفته:آلما :اسماعیل اینجا را مینویسد و خوب هم مینویسد.وبلاگش همه چیز از همه جای کاملیست.کلن من وبلاگهایی که خودشان را محدود نمیکنند به یک زمینه خاص دوست دارم

پست هفته:تاملات آن لاین این آقاهه...

ترانه هفته:آداجیو با صدای لارا فابیان.ترانه های غیر انگلیسی حسی مثل لالایی شنیدن به من میبخشند.ذهن راحت میشود از تلاش برای درک کلمات و دل میدهی به ریتم.همانجا که اصل و اساس حس نهفتست

شعر هفته: قلبم را در مجری کهنه ای/پنهان میکنم/در اتاقی که دریچه اش/نیست/از مهتابی/به کوچه تاریک/خم میشوم/و به جای همه نومیدان/می گریم/آه/من / حرام شده ام...با این همه ای قلب در به در/از یاد مبر/که ما/-من و تو-/عشق را رعایت کرده ایم/از یاد مبر/که ما/-من و تو-/انسان را رعایت کرده ایم/خود اگر شاهکار خدا بود/یا نبود(احمد شاملو-ققنوس در باران)

درنگ هفته:شاملو برایم فراتر از یک شاعر است:راهگشایی مانند یک پیامبر.متر و معیاری که میشود مدام خود را با بودنش سنجید بی آنکه مجبور باشی به تبعیت محض و تسلیم بی چون و چرا.پیامبریست که ازادت میگذارد که اگر خواستی همراهش،همدوش چنگ شوی کره ای جنگ کنی یا حتی حمیدی شاعر را بر آونگ کنی.میشود چشمانت را ببندی،بروی زیر باران بی چتر،دستهایت را دراز کنی تا خنکای باران جمع شود درکفش و زمزمه کنی:جز عشقی جنون آسا،هر چیز جهان شما جنون آساست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:33  توسط امیر  | 

۱-شعر های سایه-امیر هوشنگ ابتهاج- ویژگی غریبی دارند.هر بار میخوانمشان برایم تازه اند،انگار اولین بار است که میبینم این ابیات را.قبلن این حس را فقط با بعضی شعر های شاملو داشتم.غریب این روزهایم پر شده با شعر سایه.بخصوص با این:

...نگاه کن/هنوز آن بلند دور/آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور/کهربای آرزوست/سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست/به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن/سزد اگر هزار بار/بیفتی از نشیب راه و باز/رو نهی بدان فراز...(شعر زندگی-از مجموعه تاسیان)

این افتادن به قعر دره زندگی و همت کردن برای صعود به قله همان چاووشیست که چند پست قبل حرفش را زدم!

۲-فیلم رییس ،مسعود خان کیمیایی رویت شد.بدا به حال من و مایی که دلبسته ایم به فیلم ساختن این جناب.دلم نمیخواهد کارگردان  قیصر و سرب و اعتراض،چنین فیلم سراپا آشفته ای بسازد که هیچ جوری نشود ازش دفاع کرد.از همه فیلم فقط یک سکانس و یک دیالوگ به دلم نشست:جایی از فیلم پولاد کیمیایی کری عاشقانه میخواند برای رقیبی و تهش میگوید:«ببین میکشمت،میکشمت دیگه قدیمی شده ولی میکشمت».حظی داشت این سکانس و دیگر هیچ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:21  توسط امیر  | 

به بابک خطی، با مهر فراوان

من به طور کلی آدم چپکی هستم.شما نمیتواند به طور کلی-تاکید میکنم به طور کلی- چپ گرا باشید مگر اینکه:

۱-دست چپتان بیشتر از دست راستتان در زندگی روزمره برایتان کار کند(هر گونه تاویل مبتنی بر اصول طهارت ،صرفن به ذهن مریض خواننده باز میگردد)

۲-با چشم چپتان چشمک بزنید(برخی منابع فقهی و شارعان حدیث روایت قبل را بدین شرح هم آورده اند که:با چشم چپتان به جنس مخالف چشمک بزنید با جنس موافق هم هر غلطی خواستید بکنید)

۳-گوشه سمت چپ لبتان یا...تان جوش بزند به طوری که نتوانید یک لبخند پرولتریزه بزنید یا با دست چپ بخارانیدش( بی خود فکر بد نکنید.آن...فوق صرفن اشاره به لغت بدن دارد که چون به نظر من بدن بار صکصیش از خیلی چیزهای خفن مثل عضور شیر دهی و امثال هم بیشتر است برای رعایت عفت عمومی بدان گونه آورده شد)

۴-در مواجهه با شداید روزگار،از قسمتهای سمت چپ تحتانی بدنتان مایه بگذارید(تاکید میکنم این خیلی مهم است که مثلن نگویید به...راستم)

۵-به ریش کارل مارکس و سبیل ژوزف استالین قسم بخورید نه به عینک هانتینگتون و تفنگ دولول دیک چنی(مسوولیت هر گونه تلفظ اشتباه دولول فقط و فقط با خود خواننده است)

۶-اگر به رغم تمام نکات فوق نتوانستید میزان انحراف به چپ خون و غیره تان را تشخیص بدهید،تست ذیل کمک شایانی برای نیل به مقصود خواهد کرد:

فرض کنید دارید یک ظرف فالوده فرد اعلا میزنید توی رگتان و بعد ناگهان یک موی فردار مشکی کوتاه وسط فالوده ها توجهتان را جلب میکند شما

الف:دیگر فالوده را نمیخورید و با نفرت میگویید ایش(متاسفم احتمالن در وجودتان یک نئو کان راست گرای جنگ طلب وجود دارد،فورن به دندان پزشک مراجعه کنید)

ب:مو را در میاورید و با کمی اکراه به خوردن فالوده ادامه میدهید(شما بیشتر هوادار راه سوم آنتونی گیدنزید.سعی کنید کتابهای چپ مال بیشتری مطالعه فرمایید تا غلظت چپولیت در خونتان به حد قابل قبول برسد،یادتان باشد حتی یک امپریالیست هم بر یک خرده بورژوا ارجحیت دارد)

ج:فریاد میزنید آه ای کارگر استثمار شده بستنی فروش!من این موی سیاهت را تا به ته خواهم خورد!زنده باد خلق رنج کشیده(نیاز به توضیح ندارد.شما مایه فخر فیدل کاسترو یید)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:29  توسط امیر  | 

پیش نوشت:این نوشته صرفن یکجور بلند بلند فکر کردن است

جمله ای هست در انجیل که میگوید«قضاوت مکن،اگر میخواهی بر تو قضاوت نشود».خیلی از ما مراقبیم که دیگران را در معرض قضاوت قرار ندهیم چون طعم تلخ این قضاوتهای دردناک را در زندگی شخصی مان چشیده ایم و میدانیم بعضن چقدر میتواند سخت باشد توسط یک قاضی بی اطلاع و بی رحم قضاوت شدن...اما نکته ای در این میان مغفول میماند معمولن و یا لااقل من در مورد خودم فراموشش میکنم:جمله انجیل به طور مطلق گفته قضاوت مکنید،این یعنی نه تنها دیگران را قضاوت نکنید که بر خودتان هم چنین ظلمی روا مدارید.

بعضی وقتها حرفهایی هستند که می آزارند آدم را.نگاه میکنی به کلیت ماجرا میبینی نه خود کلام و یا گوینده اش بلکه قضاوت مستتر در آن است که آن آشفتگی و جوش و خروش درونی را در پی دارد.اینکه تو سنجیده میشوی به سنگ محک مغز و دل کس دیگری بدون آنکه طرف مقابلت یکبار خودش را در جایگاه تو گذاشته باشد درد دارد اما به جرات میگویم دردناک تر وقتیست که میبینی داری خودت را محاکمه میکنی بدون آنکه قاضی درونیت خودش را گذاشته باشد جای فاعل ماجرا  تا ببیند از آن پرسپکتیو خاص چه شکلی بوده کل حکایت.

دیروز حس خیلی بدی داشتم در نتیجه یکسری فعل و انفعال.اولش فکر کردم متهم شدن و قضاوت شدن توسط دیگریست که اشفته ام کرده،با خودم که رو راست تر شدم دیدم نخیر،دعوایم با خودم است و نه با دیگری.بیشتر درد از آنجا می آید که دارم خودم هم خودم را قضاوت میکنم و بدتر از آن بی رحمم با خودم...خودمان را قضاوت نکنیم و لااقل اگر میکنیم یادمان باشد حضور هیات منصفه و وکیل مدافع قطعن ضروریست!

پی نوشت:بعضی دوستان فکر کردن پست دیروز نتیجه از کار بی کار شدن منه.محض آسودگی خاطر دوستان عرض میکنم که استاده ام چو کوه و از این حرفها...آن نیرو گاه گازی آبادان بد بخت هم صرفن مشتری شرکت است که من وسط حال بدم داشتم به رتق و فتق امورش میپرداختم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:15  توسط امیر  | 

هی مینویسم و هی پاک میکنم.مثلن قرار است ژانگولری از خودم در بیاورم که اینجا شبیه ماتمکده نشود و ما به جهانیان ثابت کنیم که خوبیم اما در واقع زرشک!چه کشکی چه پشمی-بماند که پشم را حالا شاید یک جوری فراهم کردم ولی در مورد کشک شرمندم-خوب نیستم.آدمی که مغزش و جیبش جفتشان خالی باشند همان درب و داغان به.برویم خانه دوا خوری راه بیندازیم به نظرتان خلقمان بهتر میشود؟

زر میزنیم.نمیدانم چه حکایتست که من وقتی اینجوری غمگینم کسر شانم میشود که مشروب بخورم.یادم نمی آید تا بحال می زده باشم برای فرار از غصه.بعضی وقتها برعکسش هم بوده یعنی دست به دامن آب حیات باکوس شده ام برای بیشتر فرو رفتن در اندوه اما اینوریش صدق نمیکند در مورد ما.فی الواقع ما از اوناش نیستیم دا!

یاد دیالوگ خفن بهمن مفید افتادم تو فیلم قیصر،بعد از اون همه صغرا کبرا کردن گفت:«...خلاصه ما به همه گفتیم زدیم،شما هم بگین زده...»حالا ما میخوایم بگیم خوبیم،شما هم بگین بعله!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:12  توسط امیر  | 

آدم باید بعضی وقتها یاد بگیرد خفه شود،بغض کوفتیش را هم بخورد،یک لعنت به هفت جد من هم بگوید ،بعد برود زندگی کند:مثلن به نیروگاه گازی ابادان شماره حساب برای تسویه مالی اعلام فرماید...فکر کنم بلد باشم همه اینها را!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:24  توسط امیر  | 

نشستیم روبروی هم و حرف زدیم.نگرانیت برایم، توی حرفهات کاملن محسوس بود و آن همه مهر که محرکت شد برای اینگونه رک حرف زدن بعد از سالها شاید.حرف زدی و پیشنهاد کردی و گفتی به انتخاب خودت و دروغ گفته ام اگر بگویم به مکالمه مان فکر نکرده ام.لااقل یک روز ذهنم درگیر بود.آینده ای که تصویر میکردی امن بود و آرام و دلنشین...اما چیزی جایی جور در نمی آمد.مشکل شاید واقعن همین زیادی خوب بودن همه چیز است.این بی چالشی حتمن بخشی از روح مرا خفه میکند.نمیگویم دلم امنیت و آرامش نمیخواهد اما به شدت هنوز مشتاقم برای به دست آوردن این حال و هوا مبارزه کنم،زمین بخورم و بلند شوم.پیشنهاد معرکه ات این بخشها را نداشت مادرکم!

اخوان شعر معروفی دارد به اسم چاووشی.همیشه شیفته این شعر بوده ام و همیشه تصویری از خودم را دیده ام آنجا:تصویری که شوق رفتن و بودن را برایم همیشه جاری کرده توی تک تک لحظه هام:...سه ره پیداست/نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر/حدیثی کش نمیخوانی بر آن دیگر/نخستین راه نوش و راحت و شادی/به ننگ آغشته اما،رو به شهر و باغ و آبادی/دو دیگر راه نیمش ننگ،نیمش نام/اگر سر بر کنی غوغا و گر دم در کشی آرام/سه دیگر:راه بی برگشت،بی فرجام/من اینجا بس دلم تنگ است/و هر سازی که میبینم بد آهنگ است/بیا ره توشه برداریم/قدم در راه بی برگشت بگذاریم/ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟...

هنوز احتیاج دارم به چاووشی،به چالش، به چرخیدن پی آن چیزی که باید باشد که به خدا حتی یک لحظه نمیتوانم خودم را فارغ ازین شدن مدام تصور کنم.خیالت راحت مادرکم:هر بار افتادن باعث شده قوی تر بلند شوم باز هم چنین خواهد بود!

پی نوشت۱:دلم برای وبلاگ نوشتن و شماها خیلی تنگ شده بود

پی نوشت ۲:در پوستین خلق به روز است:نامه برای معشوقی که احتمالن هنوز زاده نشده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:9  توسط امیر  | 

پیش نوشت:هفته قبل شرمنده شدم و گردون نداشتیم.این هفته هم که مسافرم فلذا برای جلوگیری از ازدیاد شرمساری گردون امروز تقدیم میگردد

کتاب هفته:یک مرد،نوشته اوریانا فالاچی،ترجمه یغما گلرویی،انتشارات دارینوش:کتاب غریبیست یک مرد.حکایت آلساندرو پاناگولیس،از رهبران مقاومت یونان علیه کودتای سرهنگان.حکایت مبارزه اش برای ازادی و برای زندگی و شرح عشق اتشین بین او و خود اوریانا.کتاب شروع نفس گیری دارد.هنوز که هنوز است تصویر محشر فالاچی از مراسم تشییع در ذهنم به شدت پر رنگ است.کتاب ترجمه قدیمی ای از لیلی گلستان هم دارد که من آن را خوانده ام  و حالا نایاب است.یک دوست کتاب شناس که هر دو را دیده بود کار گلستان را قویتر میدانست.پس اگر دستتان رسید ترجمه لیلی گاستان انگار مقدم تر است

شعر هفته:محبت تو/به باد میماند/گاه که چون شمعی روشنم/از راه میرسد و /خاموشم میکند/محبت تو/ به باد میماند/گاه که خاموش و تاریک نشسته ام/از راه میرسد و/روشنم میکند(شیر کو بی کس،سلیمانیه و سپیده دم جهان،ترجمه سید علی صالحی)

فیلم هفته:tied me up/tied me down : یک عاشقانه نا آرام از پدرو آلمودوار.سکانسی دارد که کارگردان هیز ویلچر نشینی با زن خواننده هوس انگیزی میرقصند:این یکی روی ویلچر و آن یکی چرخان دورش.عجیب دیدنی و با معنا بود

آهنگ هفته:این ترانه روسی.اسمش را نمیدانم ولی خودم اسمش را گذاشتم تام تام تام

وبلاگ هفته:نیما  و ساز مخالفش.نیما را از دوران دانشجویی میشناسم و هر وقت که وبلاگش را میخوانم یک یادش بخیر هم حواله روزگار میکنم

پست هفته:این پست هفت ستاره آزموسیس کبیر.نخوانید از کیسه تان رفته

پی نوشت هفته:در پوستین خلق هم به روز است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:10  توسط امیر  | 

حس خوشایندی دارم:مثل آدمی که دارد غرق میشود،هر چه دست و پا میزند که نرود پایین،تلاشش ثمر بخش نیست پس دل میدهد به آب،لبخندی از سر تسلیم میزند و میرود پایین،تا آن آبی تیره عمیق!

پی نوشت:چه دارد میکند با من این موسیقی راوی شانکار

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:47  توسط امیر  | 

پله ها را یکی یکی میروم بالا،از طبقه اول سرو صدای ناناز و برادرش می آید که از سر و کول پدر بزرگشان بالا میروند،در طبقه دوم عطر برنج پیچیده و صدای زمزمه ای از خانه می آید-تعجب میکنم:اینها که معمولن نبودند-میرسم به پاگرد خودمان،خانم همسایه دارد آهنگی را زمزمه میکند،بعد صدای همسرش می آید که بقیه آهنگ را میخواند و بعد صدای یک جیغ کوتاه از سر شعف زنانه...میایستم روبروی در،نگاه میکنمش و زنگ میزنم،فقط کمی مکث میکنم به انتظار معجزه،بعد مثل هر روز لعنتی خدا،کلیدم را در میاورم و میروم تو:خانه بد جور بوی نای تنهایی گرفته!

پی نوشت۱:بعضی وقتها برّنده میشود تنهایی و تحملش خارج از توان،حتی برای آدمی مثل من که تنهایی را دوست دارد و به آن عادتی دیرینه.خدا را شکر که دارم میروم خانه پدری و دو سه  روزی در امانم از ضربات مکرر این تیغ کند ناشدنی...

پی نوشت۲:عمری بود،امروز، آخر وقت گردون مینویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:12  توسط امیر  | 

ترس:شب هجدهم،حوالی ساعت هشت،رسیدم جلوی کوی دانشگاه.آتش روشن کرده بودند بچه ها.آتشی که دامن گیر همه مان شد...اشک آور اول را که زدند،جماعت عقب نشست سمت کوی.از ترس رفتم توی یه کابین تلفن با این فرض که شلیک کننده اشک آور آن همه جمعیت را ول نمیکند شلیک کند وسط این کابین مفلوک.لامصب اشک آور را مستقیم بین جمعیت میزدند و گلوله اش، چرخان چرخان، مثل یک دایره سرخ جهنمی می آمد طرف آدم...شب را در مسجد کوی خوابیدم.هراسان و ناامید:خدایا میشود یکبار دیگر اتاقم را ببینم؟

خشم:صبح نوزدهم،جلوی در اصلی دانشگاه تهران،بیشتر از ده هزار نفر بودیم.پا میکوبیدیم و ترانه میخواندیم:یار دبستانی من...خشم موج میزد در جانمان.میکشم میکشم هر که برادرم کشت/انصار جنایت میکند،رهبر حمایت میکند/مرگ بر دیکتاتور...یادم می آید پارچه مشکی اعلان فوت بنده خدایی را پایین آوردیم و برای بچه ها بازوبند مشکی درست کردیم.تا مدتها آن بازو بند عزیز ترین داشته زندگیم بود

تردید:ظهر روز نوزدهم،جلوی در اصلی دانشگاه تهران،انصار ریختند بین بچه،در گیر شدیم.چوب پرچمی را نصف کردیم با یک دوست و رفتیم سراغ زد و خورد.انقدر عصبانی بودم که فکر میکردم میتوانم بکشمشان.یک موتور سوار انصار را بچه ها انداختند زمین،نزدیک جایی که ما بودیم،رفتیم سراغش،چوب را بردم بالا که بزنم ولی نشد.دستم انگار پایین نمی آمد.تا امروز به همه گفتم زدم ولی نشد،نزدم.آن موقع خیلی حرص خوردم از دست خودم اما حالا....

تفرقه:ظهر یکشنبه،بیست تیر ماه،کوی دانشگاه،افتاده بودیم به جان خودمان.عده ای میگفتند برویم بیرون از کوی و  درگیر شویم،عده ای دیگر مخالف رادیکال کردن فضا بودند.خودم طرفدار بیرون رفتن بودم ولی وقتی سحابی آمد وسط کوی با صدای لرزان و بغض کرده اش قسممان داد که از کوی بیرون نرویم و بهانه دست حکومت برای خشونت بیشتر ندهیم،نظرم برگشت.سحابی بت بود ان موقع برایم.توانستیم جلوی جمعیت را بگیریم و آن روز از کوی بیرون نزدیم

تناقض:بعد از ظهر دوشنبه،بیست و یک تیر ماه،دانشگاه تهران:شده بودم جزو زنجیر انسانی جلوی در اصلی تا مانع خارج شدن بچه های عصبانی و ایجاد درگیری خیابانی شویم.بچه ها را اکیپ طبرزدی و حزب ملت ایرانی ها تحریک میکردندوهمه مان خسته بودیم و عصبی.دیگر میشد شعار«خاتمی،خاتمی،حسین سازش نکرد»و «مرگ بر سازشکار»را بلند بلند شنید.بعدها خیلی فکر کردم به آنر وز و دیدم عجب مضحکه ای:من به اسم دفاع از آزادی آنجا رفته بودم و خودم داشتم مانع آزادی دیگرانی میشدم که حالا درست یا غلط میخواستند بروند بیرون

رفاقت:عصر دوشنبه،همانجا:در اصلی را شکاندند و ریختند بیرون.بلافاصله نیروی انتظامی و انصار بهشان حمله کردند و بچه ها فرار کنان وارد دانشگاه شدند.خیلی از آنها را دیگر در بقیه در گیری ها ندیدم.انگار فقط برای آشوب آمده بودند.از این طرف سنگ و چوب پرت میشد و از آن طرف نارنجکهای صوتی و گاز اشک آور.تو رفته بودی بیرون از دانشگاه که ببینی چه خبر است.من مانده بودم تو.صورتهایمان را بسته بودیم برای رهایی از اشک آور و همه جا آتش روشن بود.وسط هیاهو دیدم برگشتی،هراسان دنبال من بودی،چهره ات هرگز یادم نمیرود و طعم شیرین رفاقت را و این سوال برایم ماند که اگر من بودم اصلن برمیگشتم دانشگاه وسط آتش؟

جسارت:شب دوشنبه،همانجا:یکجوری مطمئن بودم که می آیند توی دانشگاه و میکشندمان.جالب برایم این بود که دیگر نمیترسیدم.۴ روز سخت،آن پسر بچه هراسان روز اول را در دود و خون تعمید داده بود،مرد شده بودم.تاج زاده با فرماندهان نیروی انتظامی مذاکره کرد و یک اولتیماتوم برایمان آورد:اگر تا یکساعت دیگر دانشگاه را تخلیه نکنید میآیند تو.جر و بحث بالا گرفت بالاخره جمعی تصمیم گرفتیم برویم بیرون...شهر شده بود یک قفس مسلح

بغض:پس فردا برگشتم خانه،مادرم پیر شد تا آمدم.سه روز تمام داشت من را اسکن میکرد که شکستگی یا کبودی نداشته باشم...درگیری تمام شد اما بغضش هنوز با من بود،هنوز با من هست.میدانم یکروز این بغض فریادمیشود،میدانم یکروز تقاص میدهید.من، ما منتظر آن روزیم.روزی که دور نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:21  توسط امیر  | 

به ادوارد دست قیچی و همه معصومیت عاشقانه اش

۱-عشق،صدای فاصله هاست.فاصله هایی که رسیدن را سخت میکنند و معشوق را از دسترس خارج.همین میشود تاب و تبی که حرارت تن را میبرد بالا برای رهایی از تنهایی. میپیچی به خود از فرط خواستن و اما محملی برای رسیدن نیست.این زمانی برای تجلی تخیل است.فاصله ای بعید-خارج از توان تو برای پیمودنش -وصل را و معشوق را از دسترست خارج کرده،پس رو می آوری به تخیل و خدا میداند این تخیل که شاید هیچ نسبتی با واقعیت ندارد.تند است و میسوزاند جانت را در کوره خواستن،بیشتر و بیشتر تا آنجا که در میمانی از ناچاری خود...لذت غریبی دارد این درماندگی!

۲-عشق،نوای معصومیت است.عاشق شدن،به نوعی کوریست.منتها این در این نابینایی نه اینکه هیچ نبینی،بلکه فقط ان میبینی که دلت میخواهد ببینی.سراب،مثل مرضی شیرین،در برت میگیرد و دلت را روشن میکند.هر چه شدت این فرافکنی،بیشتر باشد،سوز و گداز عشق هم بیشتر است.اینجاست که عشق محتاج معصومیت است.عشقهای اولتان را به یاد بیاورید که چقدر سوزاننده بود و حالا نه که عاشق نشوید بلکه عشقتان رگه های عاقلانه ای هم دارد.هر چند این عقلایی شدن از آسیب پذیری کم میکند اما به طرزی درناک از لذت عشق هم می کاهد.معصوم باید شد هر زمانی در عاشقی تا عشق رو کند بالهای آبیش را .مثل طاووسی میماند که تا معصوم نباشی چتر بالهایش را برفراز دلت باز نمیکند.

۳-عشق،تلاقی تضاد هاست.در معصومیت کودکانه ات با همه دل و از سویدای جان میخواهی معشوقت را و همان فاصله-فاصله تلخ-میفهماندت که انتهای این خواستن درد است.دردی که تو به جان میخریش و به ذره ذره دلت منت میگذاریش اما میبینی که چه میکند این آتش با تو و نمیخواهی این رنج،این سختی تحمیل شود به کسی که بیشتر از خودت دوست داری.و این همان لحظه با شکوه قطعه قطعه شدن میان تضادهاست.اهل دل میباید بود تا قدر این رنج را دانست.در تمام زندگیم.شیرین تر از این لحظات شش و بش میان داشتن و نداشتن آنچه که شده همه بودنت،لحظاتی را تجربه نکرده ام.خواستنت را میبینی و نخواستنت.میدانی تا به چه حد مشتاقی و از اینکه در میابی چه مقامی دارد معشوق که حاضری پا بگذاری روی این همه خواستن،غرق وجد میشوی و این خود باز خواستنت را بیشتر میکند...چیزی مثل فرونشاندن تشنگی با آب شور دریا

پی نوشت:تا آنجا که تا بحال خودم را شناخته ام.همیشه بعد از این داو سنگین دو تضاد،دل به دریا زده ام و تلاش داشتن را مرجح دانسته ام به صبوری نداشتن.حالا این میان چه باک که زخم زده ام و زخم خورده ام،خود دلدادگی اینجا اهمیت بیش از دلدادگان میابد و میبالم به خودم که فرصت تجربه این داغی بی بدیل حیات را از خود یا دیگری دریغ نکرده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:51  توسط امیر  | 

پیش نوشت:بابت نوشته نشدن گردون دیروز،یک عذر خواهی پرملات و تمام قد  تقدیم همه دوستانی که سرزدند و گردونی نبود.به سبیل شاه عباس قسم،دو بار سعی کردم و هر دو بار دستم را این اینتر نت زغالی گذاشت توی پوست گردو

۱-عصر ۵ شنبه دلم کمی بهانه میگرفت.رفتم سراغ فیلم هام و «عطر خوش زن»رو پیدا کردم و نشستم به تماشای اون صحنه بی نظیر تانگو رقصیدن آل پاچینو...دو بار که تکرارش کردم و یه داستان سلینجر رو تنگش زدم به بدن،اثری از دلتنگی نموند.با خودم فکر کردم آدم خوشبختی هستم که این شادی های کوچک زندگی رو دارم!

۲-بیخوابی زد دوباره دیشب به سرم.فکر کنم حوالی ساعت دو و نیم بود.هر چی سعی کردم نشد که بخوابم پس دوباره رفتم سراغ فیلم بازی.«ادوارد دست قیچی»تیم برتن رو دیدم و عجب فیلمی بود.کاملن خواب رو از سرم پروند و تقریبن تا خود صبح بیدارم نگه داشت.حتی وقتی که تموم شد هم دلم داشت در موردش حرف میزد.فیلم بی نظیری بود در ستایش(نتوانستن عاشقانه).این نتوانستن عاشقانه خودش موضوع یه پست که خلق ملوکانمون سر جاش باشه به زودی مینویسمش

پی نوشت برادرانه:هی خواهرک!هر وقت خسته میشم یا دلم میگیره،میدوم میرم تو اون سایت مشعشع و عکسهاتو میبینم و همه خستگیم در میره...با خودم فکر کردم آخرین باری که دیدم تو اینطور از ته دل بخندی کی بوده و هیچی یادم نیومد.بعد باز هم فکر کردم اگر با این جمع بودن این همه بهت انرژی میده،چه اهمیتی داره کجا باشی کابل یا حتی دارفور.مهم اینه که بتونی باز هم و باز هم، اینطور از ته دل بخندی!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:5  توسط امیر  | 

۱-در آن هیاهوی آدمها،لیلا در حالی که سرش را به پر کردن ظرفهای شله زرد گرم کرده،با شرم،ترس و احتیاط نیم نگاهی دزدیده به رضا می اندازد تا ببیند دلش کجا رفته و این میشود شروع حکایت تلخ دلدادگی و زنانگی در ایران ما

۲-تمام صورتش در تاریکی فرورفته لیلا و رضایش ایستاده در استانه در-مضمحل و مغشوش-حرف میزند.لیلا صبورانه تحمل میکند و بعد میگوید:«من پیشت میمونم،مراقبتم،کنارتم»و این میشود که دوستت خواهم داشتی که باید گفته میشد ناگفته میماند و لیلا عشقش را صبورانه قربانی میکند تا برای مردی که عاشقش است مادری کند.این میشود حکایت تلخ صبوری و زنانگی در ایران ما

۳-سرشار از مادریست لیلا و مادر نمیشود.ایستاده صبحگاهان بر سر سجاده نماز،آهسته و شرموک،بالشت کوجکش را میبرد زیر جادر نماز سفید و یک لحظه حس دلاویز بارداری را تجربه میکند در خلوتش.لیلا در مادرانه بودنش هم شرمسار است و تنها!این میشود حکایت تلخ مهر مادری و زنانگی در ایران ما

۴-رضایش با همسر جدیدش پله ها را یکی یکی بالا میروند تا برسند به حجله.حجله ای که لیلا با دستهای خودش برای مرد نامردش آراسته.لیلا طاقت این یکی را دیگر ندارد.بر نمی آشوبد بر رضا فقط میرود.بی مطالبه هیچ حقی از همه زندگی.این میشود حکایت تلخ همسری و زنانگی در ایران ما

میمانم در حیرت زنانگی،این همه ی شکوه جهان و زمزمه میکنم همراه با سید علی صالحی:«دنیا خیلی زن است/زن است/خیلی زن است»

پی نوشت یک:و باید گفت از مادر و این که از صبح اسم مادر که میپیچد در دلم قبل از هرچیزی یاد یک دوچرخه تایوانی آبی رنگ میفتم که پسرک میخواست و ۱۲۵۰ تومان پولش بود و پولش نبود.پسرک به دوچرخه اش رسید اما دیگر دستبندی به دست مادر نبود و این همه مادرانگی است...اشک بدجور میجوشد از صبح.غریب روزیست!

پی نوشت۲:لیلا و رضا پرسوناژهای فیلم« لیلا»ی داریوش مهرجوییند.یک از محبوبترین فیلمهای زندگیم که فکر میکنم بیشتر از ۶ بار تا بحال دیده امش.تمام سکانسها را از آن فیلم به عاریت گرفته ام

پی نوشت ۳:گردون میماند برای فردا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:10  توسط امیر  | 

خوانندگان محترم اینجا و اونجا و جاهی دیگه!

این یک حقیقت تاریخیه:من از دست ارباب خسته شدم.مرد حسابی جون به لبم کرده و من دیگه نمیتونم تحمل کنم.وقتشه ارباب با خشم ویرانگر پرولتاریای در بند و توده های مستضعف اشنا بشه.من به ارباب هشدار میدم اگه موارد ذیل رو اصلاح نکنه بزودی ترکش میکنم و میرم و حتی گیتارشم با خودم میبرم.اهم مسائل:

۱-ارباب یک هفته ایه که جیره خر منو به نصف تقلیل داده و خرکم از ضعف رو به موته به طوری که نمیشه باهاش تا سر کوچه رفت.بهش میگم آخه چرا بی انصاف؟میفرماد در راستای طرح جیره بندی بنزینه سانچو!همینه که هست.

۲-ارباب!ازدست مانا نیستانی عصبانیه منو میزنه،دلتنگی عاطفی داره،منو میزنه،دلش عاشقی میخواد،منو میزنه...

از محضر شما خلق وبلاگستان میخوام به ارباب بگید کمی با من مدارا کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:19  توسط امیر  | 

دیروز عصر که این نوشته توکا نیستانی را خواندم تا همین امروز صبح داشتم حرص میخوردم و عصبانی بودم،انقدر عصبانی که آخر مجبور شدم کاغذ و قلم بردارم و هر چه فحش و فضیحت دلم میخواهد تویش بنویسم تا کمی آسوده شوم و آرام.حالا میتوانم منطقی تر نگاه کنم به ماجرا:

۱-توکا نیستانی و تعداد دیگری از اولترا روشنفکران وبلاگستان محسن نامجو وسبک خواندنش را دوست ندارند.خوب دوست نداشته باشند،تا اینجای ماجرا موردی برای عصبانی شدن نیست اما این حضرات دوست نداشتنشان را فریاد میزنند.خوب دوست ندارند و میگویند دوست نداریم.انگار باز همموردی برای عصبانی شدن نیست،نه؟

۲-مشکل از آنجا شروع میشود که این شازده های کافه نشین،دوست نداشتنشان را به رکیک ترین فرمی فریاد میزنند.مثلن این آقای نیستانی صدای نامجو را به الاغی تشبیه میفرماید که هشت اکتاو صدا تولید میکند و یک علیامخدره دیگر صراحتن مینویسد که چیزهایی که نامجو میخواند مزخرف است و...این شکل اظهار فضل آدم را به فکر فرومیبرد که یعنی نمیشود به سلیقه دیگران احترام گذاشت؟نمیشود کمی تساهل داشت در اظهار نظر؟

۳-مساله دیگر زمان این درفشانی هاست:اگر محسن نامجو میتوانست در این مرز پر گوهر آلبومی را منتشر کند یا کنسرت بگذارد یا...ودر کل سر پا بود این مرد،میتوانستم این هیاهو و حمله را بفهمم اما یک ذره انصاف هم هر از چند گاهی بد چیزی نیست.نامجو در شدید ترین بایکوت نظام مقدس جمهوری اسلامی به سر میبرد تا آنجا که حتی صدایش از تیتراژ سریال معمولی مثل چهار خانه حذف میشودو در این وضعیت حضرات بلند پرواز هم نه تیغ نقد که خنجر بد خواهیشان را به جانش میکشند.

۴- مجموع این اتفاق ها من را یاد انتخابات سوم تیر میاندازد:آن موقع هم همین مثلن سوپر من های پیپ به دست نه تنها هر تلاشی برای رای دادن به هاشمی را تقبیح میکردند که بعضن بر طبل رای به احمدی نژاد میکوبیدند.و نتیجه این همراهی نامقدس تندروهای حاکمیت و حضرات خوشبوی شبه روشنفکر شد پدیده ای مثل احمدی نژاد.حالا در اشل کوچکتری در مورد محسن نامجو همان حضرات دست در دست حاکمیت برای محو پدیده ای که به نظر من حسادتشان را بر انگیخته تلاش میکنند.این شرم آور است!

پی نوشت برای محسن نامجو:دلم خواست اینجا برایت بنویسم که دوستت دارم.دارم با آهنگهایت زندگی میکنم این روزها. با ترنجت عاشقی میکنم،با ساربانت تحمل فراق راحت تر میشود و با «یک روز به حیرانی»ات تاب آوردن سیاهی لعنتی این دنیای نا امن اسان تر.حرمت این همه را باید نگه داشت و شکرش را جوری به جا آورد اما چه کنم که دستم تهی است برای بیش از این!میماند فقط بریات آرزوی دل خوش کنم:دلت خوش مرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:53  توسط امیر  | 

صاحب شراب تلخ وبلاگستان طلبیده دوستان را برای نوشتن در مورد روشنفکری.اقرار میکنم تقریبن هیچ مطالعه مرتبی در مورد این مباحث ندارم پس هر چه که اینجا نوشتم فقط و فقط نظریات شخصی خودم هست و لاغیر.کسی را روشنفکر میدانم که:

۱-هیچ تابویی در ذهنش وجود نداشته باشد.یعنی بخواهد و بتواند در مورد هر موضوعی-دقیقن هر موضوعی-کند و کاو  و جستجو کند.هر اصل به اصطلاح مسلمی را زیر سوال ببرد و قادر باشد در این عرصه،منصفانه و شحاعانه عمل کند

۲-به هیچ عقیده و باوری دو دستی نچسبد و هماره گشوده باشد بر روی عقاید نوین:چه از سوی خودش و چه از سمت دیگران.بلد باشد مدام خود را نقد کند و حتی مچ خودش را هم بگیرد.

۳-شجاعت این را داشته باشد که بگوید من تادیروز آن طور فکر میکردم و امروز با این دلایل به این نتیجه رسیدم که اشتباه میکردم و حرف امروزم این است.پس روشنفکر نه تنها باید شجاعت نقد خود را داشته باشد که باید بی پروا بتواند نتایج این نقد را هم اعلام سازد

۴-تلاش کند که جهان اطرافش را چنان بسازد که واقعیتهای پیرامونش-آن چه که هستند- به حقایق دنیای ذهنیش-آن چه که باید باشند-نزدیک شود اما در ان راه به یاد داشته باشد که روشنفکر است و نه سیاستمدار و یا چریک.روشنفکر باید بتواند بین مرز باریک مصلحت بینی و مصلحت سوزی راه برود و فرو نیفتد!

خوشحال میشوم در این بحث همراهیمان کنید

پی نوشت:نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 14:52  توسط امیر  | 

می آید نزدیک و احوال پرسی میکند،جوابش را میدهم و اشاره میکنم به قاب عکس کنارم.میگویم:«توی این عکستون انگار همه روحتون اومده تو صورتتون،انقدر که عکس داره میدرخشه».میخندد و پاسخ میدهد:«عکس شب عروسیمه،از ته دل خوشحال بودم»و مادرش که شاهد مکالمه است با خنده از آن طرف میز بلند میگوید:«از بس که ذوق داشت آقا»

جلسه بعدی کلاس را هم رفتم همانجا نشستم که بتوانم هر از گاهی عکس را ببینم.تصویر نیکبختی،سعادت ناب که دل را سرشار از انرژی زیستن میکند

پی نوشت۱:این ترم،سر کلاس شده ایم یهودی سرگردان.هر چند جلسه خانه یکی از بچه ها برگزار میشود و این دو سه جلسه آخر مهمان خانواده ای بودیم که خانه شان بی هیچ زیور و زینت خاصی،پر از نور نیکبختی بود.دلم خواست خانه ام روزی اینطور باشد.پر یا خالیش در درجه دوم اهمیت است ولی مهمتر این که باید خانه ام چنان باشد که هر مهمانی بداند عشق دارد در همه فضاهای این خانه تاب بازی میکند

پی نوشت ۲:شماره اخیر ماهنامه شهروند اختصاص دارد بهآمریکای لاتین.در کنار مقالات سیاسی و اقتصادیش میتوان نوشته های دبشی در مورد یوسا و نرودا و مارکز هم پیدا کرد.عشاق آمریمای لاتین از دستش ندهند

پی نوشت خود ستایانه:۲۲خرداد که قیمت نفت هر بشکه ۶۶ دلار بود پیش بینی کردم قیمت تا قبل از مرداد ماه از هفتاد دلار فراتر خواهد رفت.خانم ها و آقایان:قیمت هر بشکه نفت وست تگزاس الان هفتاد دلارو چهل و هفت سنت است!بابا امیر اینکاره!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:15  توسط امیر  | 

ساعت حوالی پنج و نیم:تا قرارم با فائق دو ساعتی مانده،حوصله شرکت ماندن نیست.میزنم بیرون.آندره را براه میکنم و یکراست میروم سراغ نامجو«ای ساربان،ای کاروان،لیلای من کجا میبری».یادم می آید که به یکی از همکلاسی های کلاس یونگ قول کتاب داده ام.هاشمی را قبلن گشته ام دنبال «زوایای تاریک حکمت»و نداشته پس میروم سراغ نسل نواندیش.کتاب را آنجا پیدا میکنم.هنوز یکساعت و نیم دیگر وقت دارم.دلم یکهو شهر کتاب میخواهد.میروم سر حافظ . از این پل موزه سر حافظ رد میشوم و با خودم فکر میکنم چه عجب که توی این شهر بالاخره یک کسی خلاقیت به خرج داد.شهر کتاب مرکزی را دوست دارم.خوب جایی است برای کتاب خریدن.یک جلد کتاب از کورت ونه گوت میخرم و یک کتاب که از اسمش خوشم آمده و مجموعه داستان های طنز است و آخرین مجموعه شعر سید علی صالحی.بعد پیاده راه میفتم سمت خانه فائق-آندره هم هست-بودنش را وقتهایی بیشتر به رخ میکشد که نگاه متعجب و بعضن تمسخر آمیز سایر عابران را میبینم و میفهمم در همخوانی با خواننده انگار زیاده روی کرده ام و صدایم را زیادی بلند.خیس عرق میرسم به فائق.مینشاندم یک جای خنک.قرار است شب برویم کنسرت علیرضا قربانی و گروه ارکستر موسیقی ملی به رهبری استاد فخر الدینی.به موقع راه میفتیم و زود میرسیم به کاخ نیاوران.فضای کاخ در شب زیباست.حس میکنم جایی درونم به رغم بی خوابی دیشب دارد انرژی میجوشد.تا بحال یک گروه ارکستری کامل را ندیده بودم.فائق میشود راهنمای موسیقی برایم در مورد ساز ها و بدیهیات ارکستر توضیح میدهد.شروع که میکنند سازها،دلم ،گوشم را به امان موسیقی رها میکندو خودش میرود بازیگوشی.کجا؟نمیدانم.نمی اید که نمی آید پای کار اما حس موسیقایی فضا انقدر زیباست که در هر حال حظم را میبرم.خدا عمر با عزت بدهد به باعث و بانی کنسرت رفتن دیشب ما!بوق سگ که بر میگردم سمت خانه،اقای راننده اژانس میفرماید:«تهران این روزااز بس که خلوت شده آدمو یاد هزار دستان میندازه»تصدیقش میکنم و لبخند میزنم!

پی نوشت یک:آخر کنسرت.مردم اول مرغ سحر میخوانند که اجابت میشود بعد ای ایران.تنها قسمت اجرای دیشب که با همه وجودم آنجا بودم همین قسمت بود.همراه با جمعیتی از هر طبقه و ویژگی که همه باهم ایستاده بودند و با احترام میخواندند:«ای ایران ای مرز پر گوهر»!نمیدانم چرا جمهوری اسلامی اصرار دارد با بودن چنین آهنگی که در جانمان نواخته میشود آن سرود بی خاصیت ایدئولوژیکش را به عنوان سرود ملی بهمان تحمیل کند؟

پی نوشت دو:دیشب،بیشتر شبیه یک پسر بچه تخس بودم تا امیر.بنده خدا فائق با دیسیپلین مودب، که تمام شب آتش سوزاندن هایم را تحمل کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:10  توسط امیر  | 

۱-از آن شبهای جهنمی بود دیشب.فکر کنم حوالی ساعت یک بعد از نیمه شب تشریف بردم برای لالا.از ساعت فوق الذکر تا ساعت ۳:۵۷ دقیقه که از خیر خواب گذاشتم حدودن ده بار از خواب پریدم و وقتهای لعنتی ای هم که خواب بودم انگار تجمع هواداران لرد ولدمورت توی خوابم برگزار میشد:پر بود خوابهایم از مرگ خوار و گرگینه و خون اشام،یکبار هم آن وسطها زلزله آمد-خلاصه از خیر خواب گذشتم و نشستم فیلم آخر مستر بین را دیدم که آن هم چندان چنگی به دل نمیزد

۲-دوست خیلی عزیزی بهم گفت که وقتی «نامه هایی به معشوقی...»را در پوستین خلق میخوانم حس میکنم که یقه احساست را گرفته ای و نمیگذاری رها خودشان را بروز دهند.دقیقن حق دارد این دوست!نه تنها در آنجا که کلن یقه دلم را سفت گرفته ام.حال و روزم را بخواهم تشبیه کنم برایتان مثل آن سکانس مکالمه بی نظیر در اژانس شیشه ای حاتمی کیاست.آنجا که رضا کیانیان به پرویز پرستویی میگوید:«ده سال هر کاری خواستی کردی ما حرف نزدیم،گرفتی،حرف نزدیم،پس دادی،حرف نزدیم،کری خوندی،ما حرف نزدیم...دیگه بسه،حالا بذار ما حرف بزنیم.».چیزی در درونم دارد دقیقن همین را به رخ دلم میکشد و این مجبورم میکند افسار بزنم به خودم و تازه باز هم برای مهار خودم مجبور از مهمیز هم استفاده کنم...مهمیز هایم خون آلودند این روزها! 

پی نوشت یک:دردناکش شاید این باشد که در حیص و بیص جر و بحث دلم و منطقم،من خودم در جایگاه حاتمی کیا ایستاده ام.یعنی با همان قدر نوستالژی و با همان قدر حسرت به دلم نگاه میکنم که دوربین حاتمی کیا به حاج کاظمش نگاه میکرد

پی نوشت دو:نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده...

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:39  توسط امیر  | 

کتاب هفته:تیرهای سقف را بالاتر بگذارید نجاران،نوشته جی.دی سالینجر،ترجمه امید نیک فرجام،انتشارات ققنوس:به نظرتان حرفی لازم است در توضیح اضافه کنم برای سالینجر؟یک کالبد شکافی جزیی در باره اینکه چرا سیمور گلاس خودش را کشت؟واقعن چرا؟(کارم دارد میکشد به آنجا که با زیر پوش رکابی و شورت مامان دوز بروم جلوی خانه ویلایی سالینجر و شعار بدهم:روح منی سالینجر!بت شکنی سالینجر)

شعر هفته:انسان شدن تجسد وظیفه بود/توان دوست داشتن و دوست داشته شدن/توان شنفتن/توان دیدن و گفتن/توان اندوهگین و شادمان شدن/توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان/توان گردن به غرور افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی/توان جلیل به دوش بردن بار امانت/و توان غمناک تحمل تنهایی/تنهایی/تنهایی/تنهایی عریان/انسان/دشواری وظیفه است(احمد شاملو-در آستانه)

فیلم هفته:آپارتمان :حکایت آپارتمانی که به معنای واقعی کلمه «مکان» بود و حکایت آدمی که نجیب ترین صاحب مکان کره زمین محسوب میشد.تانگوی معرکه بیلی وایلدر و جک لمون.دیدنیست بد فرم

آهنگ هفته:the right man :به شدت روح زنانه ای دارد این آهنگ کریستین آگوئلرا و به همان اندازه زیباست.

وبلاگ هفته:عاشقانه:خوب آهنگ دارد برای داونلود کردن.خدا به صاحبش عمر باعزت بدهد.(برای آزموسیس:آن آهنگ روسی ها را از همین وبلاگ داونلود کردم)

پست هفته:این پست ساروی کیجا!به شدت روح زندگی درش موج میزد

درنگ هفته:...بعضی وقتها سکوت،عین عاشقیست.دلدادگی بعضی وقتها نه داشتن معشوق، که تحمل خویشتن است،پس دل میزنم به دریای دلدادگی...(دستنوشته هایم چند شب پیش که نیم مست بودم)

پینوشت:در پوستین خلق به روز شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 13:10  توسط امیر  | 

گوشم را گرفته روزگار و به زور دارد میبرد سمت غار.هر چه دست و پا میزنم که بابا جان من این بیرون هزار تا گرفتاری شرعی و عرفی دارم یا اصلن این روزها حتی خرسها هم به یمن تکنولوژی غار نشینی را ترک کرده اند و میروند هاوایی کنار ساحل برای تعطیلات زمستانیشان،به خرج کائنات نمیرود که نمیرود.انگار باید بروم توی غارم.خدا میداند از غار که بیایم بیرون چه شکلی میشوم ولی نمیشود که نرفت...چه میگفت شاعر:یار مرا/غار مرا/عشق جگر خوار مرا.به دلیل فقدان موارد یک و سه با تمام قوا:بارمرا/غار مرا/سانچوی غمخوار مرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:35  توسط امیر  | 

روایت تاریخی وجود دارد دال بر این که «بهترین سرمایه ممکن برای هر آدمی داشتن پدر پولدار است»...حقیقت این است که وقتی بعضی وقتها خسته میشم از جنگیدن برای هر چیزجفنگ کوچکی که شاید داشتنش برای بعضی ها خیلی راحت باشد و خیلی چیزهای مزخرف دیگه توی دلم یه نیم غری میزنم که چی میشد زندگی من هم کمی راحت تر بود،یا انقدر تنها نبودم یا ...بالشخصه خودم رو آدمی نمیبینم که حتی اگه پدر ثروتمندی داشتم میرفتم سراغش یا از امکاناتش استفاده میکردم اما مساله ذهنی مهمی این بین وجود داره:اینکه بدونید اگر تو زندگیتون گرفتار شدید به هر دلیلی جایی هست برای پناه بردن و اینکه تصور کنید که نخیر فقط و فقط خودتونید و زندگی خودتون، از لحاظ احساس امنیت تومنی صنار با هم توفیر میکنن.این تفاوت بعضن به شدت میرود توی چشم آدم!

پی نوشت:نمیخوام کامنت دونی رو ببندم ولی سر جدتون تکرار مکررات و نصیحت نفرمایید خودم تو گفتنشون اوسام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:29  توسط امیر  | 

افظ در خانه زیاد دارم،فکر کنم ۳ یا ۴ جلد.از حافظ شاملویی بگیر که از کتابخانه پدر زورگیری فرموده ام تا حافظ نفیس عیدی از یک رقیب با مرام کاری اما حافظی دارم کوچک که چاپ انتشارات همراه است و در قطع جیبی.هدیه رفیقانه ایست این حافظ.یک شب زمستانی در سال ۷۶ ،حمید رضا از سر کار که آمد این حافظ را برایم آورد و اولش نوشت:«منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن».شاید خود حمید هم حدس نمیزد که چقدر هدیه اش عزیز میشود و این حافظ چقدر مونس تنهایی هایم.تفال فقظ با این نسخه چنان که باید به من جواب میدهد و تا بحال جایی شرمنده ام نکرده در فاش گویی اسرار ازل!

امشب ته دلم یک خار خار غم شیرین داشتم.نامجو هم میخواند و حال دل فزون میکرد.تفال زدم به خواجه شیراز جواب فرمودند:«یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن....»

دلم قرص شد ناگهان.دلم امن شد،آرام شدم

پی نوشت:خبر خوش رسید شکر خدا.مانده بودم که اگر ناخوش بود چه کنم.چه کنمش داشت میخوردم.هزار هزار بار شکر خدای سرگردانی و سرمستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:53  توسط امیر  | 

۱-یکسری آهنگ روسی گیر آوردم ملس.حس غریبی دارن این آهنگها:منو یاد برف و سوز سرما و ودکا میندازن.شایدم یاد تو یه تراس بزرگ رو به چشم انداز برفی نشستن و ودکا خوردن.

۲-خدای شادی های کوچک امروز یک حال مرتبی داد بهمان و هفتاد هزار تومان از آسمون انداخت تو جیبم.دوران علی الحساب بگیری در شرکت انگار تمام شده و حقوق رسمی سال ۸۶ رو دارن پرداخت میکنن.البته لازم به توضیحه که من یه رکورد جاودانی کسر کار در ماه خرداد ثبت کردم که دقیقن نود هزار تومن از جیبم خارج کرد و الا حجم خوشبحالیم فزون تر ازین حرفها میشد

۳-دلم میخواد باور کنم اون موج نزولی لعنتی چند ماه اخیر تموم شده-به سبک سعید و به یادش:خدای دلتنگی های خستگی،خدای شبهای غصه،خدای زمزمه های شادی دریاب ما را این روزها.

۴-خبری هست که دلم میخواهد خوش باشد.دلم برایش مهم است که خوش باشد به ناخوش نبودن هم رضایت نمیدهد.باشد که خوش باشد!

۵-دلم خیلی هوای خانه پدری را کرده این روزها...دلم تنگ شده برای خانه،برای پدر،مادر،آزاده و امیر احمد.

پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 15:24  توسط امیر  | 

۱-سونامی دکتر احمدی نژاد در سوم تیر ۱۳۸۴ به من آموخت که من و جمع وبلاگ نویس کافی شاپ بروی خوشگل اطرافم به هیچ وجه من الوجوه ملت ایران نیستیم که  بعضن فاقد هر گونه شباهت با نامبرده میباشیم

۲-سونامی فوق الذکر به من یاد آوری کرد که مرزهای ایران اسلامی کمی گسترده تر از منطقه بالای میدان ونک است و تصادفن برخی موجوداتی که رای دهنده نامیده میشوند در همین مناطق کشف ناشده زندگانی میفرمایند

۳-انتخاب اقای دکتر به من آموخت که حمایت سیاستمداران و روشنفکرانمان از یک کاندیدای خاص به اندازه آب بینی بز و لنگه کفش کهنه میرزا نوروز در نزد همان موجودی که  بعضن ملت ایران نامیده میشود اهمیت ندارد.

۴-این معجزه هزاره سوم به من نشان داد که چطور میشود ظرف دوسال حاصل ۱۶ سال تلاش را بر باد داد.به شورای امنیت رفت،هالوکاست بازی راه انداخت و ...در نتیجه مساحت ایران را به یک میلیون ششصد و چهل و هشت هزار کیلومتر مکعب رساند

۵-انتخاب مشارالیه یادآوری کرد دروغ جزء گناهان کبیره است فقط و فقط وقتی که دیگران بگویند،مرگ خوب است اما برای همسایه،پول نفت میرود سر سفره ها اما سفره های از ما بهتران.آزادی از دو درجه میشود سیصد شصت درجه ولی برای هواداران عامل سونامی...

۶-این رنسانس به قول اقای مهندس چمران ثابت نمود که آدم میتواند مثل ماتادور های میادین گاو بازی در اسپانیا عمل کند و اسم خودش را بگذارد رییس جمهور

۷-انتخاب شده در سوم تیر به من یاد داد لغات معمولن همان معنایی که قبلن داشتند را بعد از سونامی ندارند:مثلن مهرورزی میشود چنان ترتیبت را میدهم که کمرت تا ۴ سال بعد راست نشود و....

زیاده عرضی نیست

پی نوشت:نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:48  توسط امیر  | 

پیش نوشت:اینتر نت هنوز راه نیفتاده اما من چنان بلایی سر برو بچ فنی آورده ام که من یکی را همین طوری خارج از نوبت وصل کرده اند.اجرشان با ساقی کوثر!

دبی فورد بود اگر اشتباه نکنم که در کتاب «نیمه تاریک وجود»نوشته بود هر نصیحتی که به فرد دیگری میکنید مطمئنن بیشتر از هر کسی به درد خودتان میخورد.عصر جمعه داشتم به عزیزی میگفتم که ببین این خلاء درونیت را نگهدار و صبور باش تا خود کائنات این تهی بودن را برایت پر کند.تو فقط صبور باش و مطلقن هیچ کاری نکن.این یکی دو روزه که فکر کردم دیدم چقدر این توصیه  بیشتر به کار خودم می آید و چقدر باید خودم سعی کنم تا این تهیای درونی را حفظ کنم به هر مشقتی تا از درونم به نحو مطلوب پر شود.اما به سبیل ناصر الدین شاه قسم،کار سختیست!

پی نوشت یک:حاصل شیرجه دیروز عصرم به اعماق جعبه آقای فیلمی معرکه بود:تریستانای لوئیس بونوئل،همه چیز در مورد ایو جوزف منکیه ویچز و مهمتر از همه آپارتمان بیلی وایلدر کبیر.به اضافه چند فیلم از وودی آلن و آلمودوار و مایکل آنجلو آنتونیونی...چه کیفی بدهد دیدنشان!

پی نوشت ۲:از امروز شروع کردم به نوشتن متنهایی با عنوان:«نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده».نوشته ها مطابق با حال این روزهایم هستند:بی ملاحظه،رو راست،رکیک و بی نظم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:0  توسط امیر  | 

پیش نوشت:از آنجایی که کوزه گر هماره از کوزه شکسته آب میخورد،سرور شرکت صبح ترکید و از این رو ما تا اطلاع ثانوی اینتر نت نداریم

جمعه ها حوالی ساعت سه و نیم بعد از ظهر،کانال ۴ برنامه ای پخش میکند به اسم «تا زندگی»اگر اشتباه نکنم.مجریش،مسعود بیرنگ است-همان تهیه کننده سریال خانه سبز-هر قسمتیش را که دیدم،لذت بخش بود.دیروز یک فروند دکتر روانشناس آورده بودند و در مورد تفاوتهای زن و مرد صحبت میکردند بعد بحث کشیده شد به زن درونی مرد و مرد درونی زن:آنیما و آنیموس.مفصل ماجرا بماند اما نکته جالب برایم تاکید دکتر بر این بود که مرد برای تماس با نیمه مونث درونیش باید ابراز احساسات کند و از ابراز احساسات نترسد.آقای مجری هم تاکید داشت به بچه هایمان اگر پسرند نگوییم «مرد که گریه نمیکنه».بگذاریم طفل از ابتدا ابراز احساستش را ضد ارزش نیابد.گفتند و گفتند اما ذهن من در گیر این مساله بودکه واقعن جدا از اینکه چند درصد مردان ما میتوانند با احساسشان در تماس قرار بگیرند،چه درصدی از زنان حاضرند اینطور ابراز احساسات مرد را به رسمیت بشناسند و حمل بر ضعف و اضمحلال نکنند؟

شخصن دو تجربه جالب داشتم که در اولی به خاطر گریه کردن ملقب شدم به... و در دومی آدمی که اصلن انتظارش را نداشتم،کسی را متهم به ضعف میکرد بخاطر بیان رو راست دلش!برای همین فکر میکنم همانقدر که مردان تحت سلطه الگوی «مرد نباید گریه کند»از بیان احساسشان شانه خالی میکنند،زنان هم تحت تسلط همین ایده مزخرف،مرد آرمانی ذهنشان حتمن سنگ زیرین اسیاب است و کرگدن وار بمیرد اشک نمیریزد و اگر جز این ، واویلا!

پی نوشت۱:آقای دکتر روانشناس در کمال خونسردی،به مرد درون زن میگفت آنیما، و به زن درون مرد میگفت آنیموس.یعنی کاملن برعکس و چند بار هم در فشانیش را تکرار کرد و حتی از یونگ هم شاهد آورد.ناهید کجایی که یونگتو کشتن...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:16  توسط امیر  | 

دلم گرفته،تعارف که ندارم با خودم.دلم گرفته...تا در حال عادیم و اسیر منطق و خویشتن و عقل انگار همه چیز خوب است اما امان وقتی که کمی این افسار ها شل میشود:سرزنشی در کار نیست فقط و فقط دلتنگیست.میخوردم از درون.میخراشدم روحم را و زخم میزند به قلبم،مدام و بی وقفه،استراحت هم نمی کند بی پیر...درد حداقل چیزیست که من باید بکشم.حالا که دارم زجر میکشم بگذار مردانه بکشم.این نیز بگذرد!

دلم میخواست این درد صد برابر میشد و آب در دلت تکان نمیخورد.اما لعنت بر هفت جد روزگار که نمیشود.هر کس سهم خودش،درد خودش!

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:1  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie