
۲-مهمترین نکته مثبت در مورد تیم ملی،میل به برنده شدنه.این تیم تونسته تو دو تا بازی متوالی،جلوی ازبکستان و چین،عقب موندگیش رو جبران کنه و نتیجه رو به نفع خودش تغییر بده.تیم ما تو این وضعیت مثل تیم های بزرگ بازی میکنه و روحیه خوبی داره برای پیروزی.پس میشه به این تیم امیدوار بود
۳-بردن بازی جلوی کره،به نظرم ما رو میفرسته فینال.عراق حریف تیم ما نیست و اگه ازین پیچ کره جنوبی به سلامت بگذریم برای اولین بار بعد از ۳۱ سال شانس فینالیست شدن رو داریم
۴-عقلم میگه میبازیم و حذف میشیم ولی دلم اینو نمیخواد.
۵-به امید برنده شدن
باورش سخت است و تلخ.قبل از به پا کردن سوگواری-همانطور که خودت در سووشون یادمان دادی-منتظر میمانم شاید کسی بیاید تکذیبش کند،شاید تو نرفته باشی هنوز
پی نوشت:آخرین خبر به بدی خبر بالا نیست.سیمین در اغماست ولی زنده است هنوز
دقیقن روبرویم پایین،دلیل حضورم خودنمایی میکند:یک سنگ قبر سفید بسیار بسیار ساده،شاملوی بزرگ،این والا پیامبر واژگان فارسی خفته است اینجا.صدایش میپیچد در گوشم«فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود/اما یگانه بود و هیچ چیز کم نداشت/به جان منت پذیرم و حق گزارم/چنین گفت بامداد خسته».با خودم فکر میکنم خدایا میشود به وقت رفتن،بگویم به زمزمه زیر لب که هیچ چیز کم نداشت زندگیم؟که زندگی کردم زندگی را بی ترس زخم و شکست و طعنه؟
سرم را بلند کنم سنگ مزار صفر قهرمانیان را میبینم.میگفتند بهش ماندلای ایرانی.۳۲ سال در زندان بوده،اگر حافظه ام درست یاری کند از نزدیکان پیشه وری بود و عضو حزب دموکرات.صفر خان اسطوره مقاومت بود برای چند نسل از مبارزان سیاسی.حالا اینجا تنها و بی ادعا-همانطور که زندگی کرد-آرمیده
دست راست،اگر بتوانم که دل بکنم از شاملو و نظاره کنم به آن سو،گلشیریست و پوینده و مختاری...
غریب روزی بود امروز.حس رفتن داشتم و حس نماندن.حس نماندنش هنوز رهایم نکرده تا همین حالا.غریب روزی بود!
پی نوشت ۱:دوست جان!ممنون از همراهیت و ممنون برای همه چیز.لذت شگفت امروز صبح بی همراهیت هرگز میسر نمیشد
پی نوشت ۲:آقایی آمدسراغمان که جزء خدمات آنجا بود و مزار مشاهیر آرامگاه را مثل یک تور لیدر نشانمان داد:از بنان و دلکش بگیر تا دختر رضا شاه و تقی ظهوری.جالب برایم این بود که چنان در مورد این آدمها حرف میزد که انگار مال مال خودشند
پی نوشت ۳:دلم میخواست صبح تو هم با من بودی...
فیلم هفته:۸۸ دقیقه:فیلم متوسطیست،فیلم نامه اش ضعف های محسوسی دارد و هنر پیشه نقش اولش برای ایفای نقش یک دون ژوآن کاردان میانسال کمی پیر شده.اینجا هنگام سوال منطقیست:پس چرا این فیلم دیدنیست؟آن هنر پیشه نقش اول که برایتان گفتم کسی نیست جز آل پاچینو.شما میتوانید ۸۸ دقیقه آل کبیر را جلوی چشمتان داشته باشید و آل پاچینو همیشه آل پاچینوست
وبلاگ هفته:آلما :اسماعیل اینجا را مینویسد و خوب هم مینویسد.وبلاگش همه چیز از همه جای کاملیست.کلن من وبلاگهایی که خودشان را محدود نمیکنند به یک زمینه خاص دوست دارم
پست هفته:تاملات آن لاین این آقاهه...
ترانه هفته:آداجیو با صدای لارا فابیان.ترانه های غیر انگلیسی حسی مثل لالایی شنیدن به من میبخشند.ذهن راحت میشود از تلاش برای درک کلمات و دل میدهی به ریتم.همانجا که اصل و اساس حس نهفتست
شعر هفته: قلبم را در مجری کهنه ای/پنهان میکنم/در اتاقی که دریچه اش/نیست/از مهتابی/به کوچه تاریک/خم میشوم/و به جای همه نومیدان/می گریم/آه/من / حرام شده ام...با این همه ای قلب در به در/از یاد مبر/که ما/-من و تو-/عشق را رعایت کرده ایم/از یاد مبر/که ما/-من و تو-/انسان را رعایت کرده ایم/خود اگر شاهکار خدا بود/یا نبود(احمد شاملو-ققنوس در باران)
درنگ هفته:شاملو برایم فراتر از یک شاعر است:راهگشایی مانند یک پیامبر.متر و معیاری که میشود مدام خود را با بودنش سنجید بی آنکه مجبور باشی به تبعیت محض و تسلیم بی چون و چرا.پیامبریست که ازادت میگذارد که اگر خواستی همراهش،همدوش چنگ شوی کره ای جنگ کنی یا حتی حمیدی شاعر را بر آونگ کنی.میشود چشمانت را ببندی،بروی زیر باران بی چتر،دستهایت را دراز کنی تا خنکای باران جمع شود درکفش و زمزمه کنی:جز عشقی جنون آسا،هر چیز جهان شما جنون آساست
...نگاه کن/هنوز آن بلند دور/آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور/کهربای آرزوست/سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست/به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن/سزد اگر هزار بار/بیفتی از نشیب راه و باز/رو نهی بدان فراز...(شعر زندگی-از مجموعه تاسیان)
این افتادن به قعر دره زندگی و همت کردن برای صعود به قله همان چاووشیست که چند پست قبل حرفش را زدم!
۲-فیلم رییس ،مسعود خان کیمیایی رویت شد.بدا به حال من و مایی که دلبسته ایم به فیلم ساختن این جناب.دلم نمیخواهد کارگردان قیصر و سرب و اعتراض،چنین فیلم سراپا آشفته ای بسازد که هیچ جوری نشود ازش دفاع کرد.از همه فیلم فقط یک سکانس و یک دیالوگ به دلم نشست:جایی از فیلم پولاد کیمیایی کری عاشقانه میخواند برای رقیبی و تهش میگوید:«ببین میکشمت،میکشمت دیگه قدیمی شده ولی میکشمت».حظی داشت این سکانس و دیگر هیچ!
من به طور کلی آدم چپکی هستم.شما نمیتواند به طور کلی-تاکید میکنم به طور کلی- چپ گرا باشید مگر اینکه:
۱-دست چپتان بیشتر از دست راستتان در زندگی روزمره برایتان کار کند(هر گونه تاویل مبتنی بر اصول طهارت ،صرفن به ذهن مریض خواننده باز میگردد)
۲-با چشم چپتان چشمک بزنید(برخی منابع فقهی و شارعان حدیث روایت قبل را بدین شرح هم آورده اند که:با چشم چپتان به جنس مخالف چشمک بزنید با جنس موافق هم هر غلطی خواستید بکنید)
۳-گوشه سمت چپ لبتان یا...تان جوش بزند به طوری که نتوانید یک لبخند پرولتریزه بزنید یا با دست چپ بخارانیدش( بی خود فکر بد نکنید.آن...فوق صرفن اشاره به لغت بدن دارد که چون به نظر من بدن بار صکصیش از خیلی چیزهای خفن مثل عضور شیر دهی و امثال هم بیشتر است برای رعایت عفت عمومی بدان گونه آورده شد)
۴-در مواجهه با شداید روزگار،از قسمتهای سمت چپ تحتانی بدنتان مایه بگذارید(تاکید میکنم این خیلی مهم است که مثلن نگویید به...راستم)
۵-به ریش کارل مارکس و سبیل ژوزف استالین قسم بخورید نه به عینک هانتینگتون و تفنگ دولول دیک چنی(مسوولیت هر گونه تلفظ اشتباه دولول فقط و فقط با خود خواننده است)
۶-اگر به رغم تمام نکات فوق نتوانستید میزان انحراف به چپ خون و غیره تان را تشخیص بدهید،تست ذیل کمک شایانی برای نیل به مقصود خواهد کرد:
فرض کنید دارید یک ظرف فالوده فرد اعلا میزنید توی رگتان و بعد ناگهان یک موی فردار مشکی کوتاه وسط فالوده ها توجهتان را جلب میکند شما
الف:دیگر فالوده را نمیخورید و با نفرت میگویید ایش(متاسفم احتمالن در وجودتان یک نئو کان راست گرای جنگ طلب وجود دارد،فورن به دندان پزشک مراجعه کنید)
ب:مو را در میاورید و با کمی اکراه به خوردن فالوده ادامه میدهید(شما بیشتر هوادار راه سوم آنتونی گیدنزید.سعی کنید کتابهای چپ مال بیشتری مطالعه فرمایید تا غلظت چپولیت در خونتان به حد قابل قبول برسد،یادتان باشد حتی یک امپریالیست هم بر یک خرده بورژوا ارجحیت دارد)
ج:فریاد میزنید آه ای کارگر استثمار شده بستنی فروش!من این موی سیاهت را تا به ته خواهم خورد!زنده باد خلق رنج کشیده(نیاز به توضیح ندارد.شما مایه فخر فیدل کاسترو یید)
جمله ای هست در انجیل که میگوید«قضاوت مکن،اگر میخواهی بر تو قضاوت نشود».خیلی از ما مراقبیم که دیگران را در معرض قضاوت قرار ندهیم چون طعم تلخ این قضاوتهای دردناک را در زندگی شخصی مان چشیده ایم و میدانیم بعضن چقدر میتواند سخت باشد توسط یک قاضی بی اطلاع و بی رحم قضاوت شدن...اما نکته ای در این میان مغفول میماند معمولن و یا لااقل من در مورد خودم فراموشش میکنم:جمله انجیل به طور مطلق گفته قضاوت مکنید،این یعنی نه تنها دیگران را قضاوت نکنید که بر خودتان هم چنین ظلمی روا مدارید.
بعضی وقتها حرفهایی هستند که می آزارند آدم را.نگاه میکنی به کلیت ماجرا میبینی نه خود کلام و یا گوینده اش بلکه قضاوت مستتر در آن است که آن آشفتگی و جوش و خروش درونی را در پی دارد.اینکه تو سنجیده میشوی به سنگ محک مغز و دل کس دیگری بدون آنکه طرف مقابلت یکبار خودش را در جایگاه تو گذاشته باشد درد دارد اما به جرات میگویم دردناک تر وقتیست که میبینی داری خودت را محاکمه میکنی بدون آنکه قاضی درونیت خودش را گذاشته باشد جای فاعل ماجرا تا ببیند از آن پرسپکتیو خاص چه شکلی بوده کل حکایت.
دیروز حس خیلی بدی داشتم در نتیجه یکسری فعل و انفعال.اولش فکر کردم متهم شدن و قضاوت شدن توسط دیگریست که اشفته ام کرده،با خودم که رو راست تر شدم دیدم نخیر،دعوایم با خودم است و نه با دیگری.بیشتر درد از آنجا می آید که دارم خودم هم خودم را قضاوت میکنم و بدتر از آن بی رحمم با خودم...خودمان را قضاوت نکنیم و لااقل اگر میکنیم یادمان باشد حضور هیات منصفه و وکیل مدافع قطعن ضروریست!
پی نوشت:بعضی دوستان فکر کردن پست دیروز نتیجه از کار بی کار شدن منه.محض آسودگی خاطر دوستان عرض میکنم که استاده ام چو کوه و از این حرفها...آن نیرو گاه گازی آبادان بد بخت هم صرفن مشتری شرکت است که من وسط حال بدم داشتم به رتق و فتق امورش میپرداختم
زر میزنیم.نمیدانم چه حکایتست که من وقتی اینجوری غمگینم کسر شانم میشود که مشروب بخورم.یادم نمی آید تا بحال می زده باشم برای فرار از غصه.بعضی وقتها برعکسش هم بوده یعنی دست به دامن آب حیات باکوس شده ام برای بیشتر فرو رفتن در اندوه اما اینوریش صدق نمیکند در مورد ما.فی الواقع ما از اوناش نیستیم دا!
یاد دیالوگ خفن بهمن مفید افتادم تو فیلم قیصر،بعد از اون همه صغرا کبرا کردن گفت:«...خلاصه ما به همه گفتیم زدیم،شما هم بگین زده...»حالا ما میخوایم بگیم خوبیم،شما هم بگین بعله!
اخوان شعر معروفی دارد به اسم چاووشی.همیشه شیفته این شعر بوده ام و همیشه تصویری از خودم را دیده ام آنجا:تصویری که شوق رفتن و بودن را برایم همیشه جاری کرده توی تک تک لحظه هام:...سه ره پیداست/نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر/حدیثی کش نمیخوانی بر آن دیگر/نخستین راه نوش و راحت و شادی/به ننگ آغشته اما،رو به شهر و باغ و آبادی/دو دیگر راه نیمش ننگ،نیمش نام/اگر سر بر کنی غوغا و گر دم در کشی آرام/سه دیگر:راه بی برگشت،بی فرجام/من اینجا بس دلم تنگ است/و هر سازی که میبینم بد آهنگ است/بیا ره توشه برداریم/قدم در راه بی برگشت بگذاریم/ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟...
هنوز احتیاج دارم به چاووشی،به چالش، به چرخیدن پی آن چیزی که باید باشد که به خدا حتی یک لحظه نمیتوانم خودم را فارغ ازین شدن مدام تصور کنم.خیالت راحت مادرکم:هر بار افتادن باعث شده قوی تر بلند شوم باز هم چنین خواهد بود!
پی نوشت۱:دلم برای وبلاگ نوشتن و شماها خیلی تنگ شده بود
پی نوشت ۲:در پوستین خلق به روز است:نامه برای معشوقی که احتمالن هنوز زاده نشده
کتاب هفته:یک مرد،نوشته اوریانا فالاچی،ترجمه یغما گلرویی،انتشارات دارینوش:کتاب غریبیست یک مرد.حکایت آلساندرو پاناگولیس،از رهبران مقاومت یونان علیه کودتای سرهنگان.حکایت مبارزه اش برای ازادی و برای زندگی و شرح عشق اتشین بین او و خود اوریانا.کتاب شروع نفس گیری دارد.هنوز که هنوز است تصویر محشر فالاچی از مراسم تشییع در ذهنم به شدت پر رنگ است.کتاب ترجمه قدیمی ای از لیلی گلستان هم دارد که من آن را خوانده ام و حالا نایاب است.یک دوست کتاب شناس که هر دو را دیده بود کار گلستان را قویتر میدانست.پس اگر دستتان رسید ترجمه لیلی گاستان انگار مقدم تر است
شعر هفته:محبت تو/به باد میماند/گاه که چون شمعی روشنم/از راه میرسد و /خاموشم میکند/محبت تو/ به باد میماند/گاه که خاموش و تاریک نشسته ام/از راه میرسد و/روشنم میکند(شیر کو بی کس،سلیمانیه و سپیده دم جهان،ترجمه سید علی صالحی)
فیلم هفته:tied me up/tied me down : یک عاشقانه نا آرام از پدرو آلمودوار.سکانسی دارد که کارگردان هیز ویلچر نشینی با زن خواننده هوس انگیزی میرقصند:این یکی روی ویلچر و آن یکی چرخان دورش.عجیب دیدنی و با معنا بود
آهنگ هفته:این ترانه روسی.اسمش را نمیدانم ولی خودم اسمش را گذاشتم تام تام تام
وبلاگ هفته:نیما و ساز مخالفش.نیما را از دوران دانشجویی میشناسم و هر وقت که وبلاگش را میخوانم یک یادش بخیر هم حواله روزگار میکنم
پست هفته:این پست هفت ستاره آزموسیس کبیر.نخوانید از کیسه تان رفته
پی نوشت هفته:در پوستین خلق هم به روز است
پی نوشت:چه دارد میکند با من این موسیقی راوی شانکار
پی نوشت۱:بعضی وقتها برّنده میشود تنهایی و تحملش خارج از توان،حتی برای آدمی مثل من که تنهایی را دوست دارد و به آن عادتی دیرینه.خدا را شکر که دارم میروم خانه پدری و دو سه روزی در امانم از ضربات مکرر این تیغ کند ناشدنی...
پی نوشت۲:عمری بود،امروز، آخر وقت گردون مینویسم
خشم:صبح نوزدهم،جلوی در اصلی دانشگاه تهران،بیشتر از ده هزار نفر بودیم.پا میکوبیدیم و ترانه میخواندیم:یار دبستانی من...خشم موج میزد در جانمان.میکشم میکشم هر که برادرم کشت/انصار جنایت میکند،رهبر حمایت میکند/مرگ بر دیکتاتور...یادم می آید پارچه مشکی اعلان فوت بنده خدایی را پایین آوردیم و برای بچه ها بازوبند مشکی درست کردیم.تا مدتها آن بازو بند عزیز ترین داشته زندگیم بود
تردید:ظهر روز نوزدهم،جلوی در اصلی دانشگاه تهران،انصار ریختند بین بچه،در گیر شدیم.چوب پرچمی را نصف کردیم با یک دوست و رفتیم سراغ زد و خورد.انقدر عصبانی بودم که فکر میکردم میتوانم بکشمشان.یک موتور سوار انصار را بچه ها انداختند زمین،نزدیک جایی که ما بودیم،رفتیم سراغش،چوب را بردم بالا که بزنم ولی نشد.دستم انگار پایین نمی آمد.تا امروز به همه گفتم زدم ولی نشد،نزدم.آن موقع خیلی حرص خوردم از دست خودم اما حالا....
تفرقه:ظهر یکشنبه،بیست تیر ماه،کوی دانشگاه،افتاده بودیم به جان خودمان.عده ای میگفتند برویم بیرون از کوی و درگیر شویم،عده ای دیگر مخالف رادیکال کردن فضا بودند.خودم طرفدار بیرون رفتن بودم ولی وقتی سحابی آمد وسط کوی با صدای لرزان و بغض کرده اش قسممان داد که از کوی بیرون نرویم و بهانه دست حکومت برای خشونت بیشتر ندهیم،نظرم برگشت.سحابی بت بود ان موقع برایم.توانستیم جلوی جمعیت را بگیریم و آن روز از کوی بیرون نزدیم
تناقض:بعد از ظهر دوشنبه،بیست و یک تیر ماه،دانشگاه تهران:شده بودم جزو زنجیر انسانی جلوی در اصلی تا مانع خارج شدن بچه های عصبانی و ایجاد درگیری خیابانی شویم.بچه ها را اکیپ طبرزدی و حزب ملت ایرانی ها تحریک میکردندوهمه مان خسته بودیم و عصبی.دیگر میشد شعار«خاتمی،خاتمی،حسین سازش نکرد»و «مرگ بر سازشکار»را بلند بلند شنید.بعدها خیلی فکر کردم به آنر وز و دیدم عجب مضحکه ای:من به اسم دفاع از آزادی آنجا رفته بودم و خودم داشتم مانع آزادی دیگرانی میشدم که حالا درست یا غلط میخواستند بروند بیرون
رفاقت:عصر دوشنبه،همانجا:در اصلی را شکاندند و ریختند بیرون.بلافاصله نیروی انتظامی و انصار بهشان حمله کردند و بچه ها فرار کنان وارد دانشگاه شدند.خیلی از آنها را دیگر در بقیه در گیری ها ندیدم.انگار فقط برای آشوب آمده بودند.از این طرف سنگ و چوب پرت میشد و از آن طرف نارنجکهای صوتی و گاز اشک آور.تو رفته بودی بیرون از دانشگاه که ببینی چه خبر است.من مانده بودم تو.صورتهایمان را بسته بودیم برای رهایی از اشک آور و همه جا آتش روشن بود.وسط هیاهو دیدم برگشتی،هراسان دنبال من بودی،چهره ات هرگز یادم نمیرود و طعم شیرین رفاقت را و این سوال برایم ماند که اگر من بودم اصلن برمیگشتم دانشگاه وسط آتش؟
جسارت:شب دوشنبه،همانجا:یکجوری مطمئن بودم که می آیند توی دانشگاه و میکشندمان.جالب برایم این بود که دیگر نمیترسیدم.۴ روز سخت،آن پسر بچه هراسان روز اول را در دود و خون تعمید داده بود،مرد شده بودم.تاج زاده با فرماندهان نیروی انتظامی مذاکره کرد و یک اولتیماتوم برایمان آورد:اگر تا یکساعت دیگر دانشگاه را تخلیه نکنید میآیند تو.جر و بحث بالا گرفت بالاخره جمعی تصمیم گرفتیم برویم بیرون...شهر شده بود یک قفس مسلح
بغض:پس فردا برگشتم خانه،مادرم پیر شد تا آمدم.سه روز تمام داشت من را اسکن میکرد که شکستگی یا کبودی نداشته باشم...درگیری تمام شد اما بغضش هنوز با من بود،هنوز با من هست.میدانم یکروز این بغض فریادمیشود،میدانم یکروز تقاص میدهید.من، ما منتظر آن روزیم.روزی که دور نیست!
۱-عشق،صدای فاصله هاست.فاصله هایی که رسیدن را سخت میکنند و معشوق را از دسترس خارج.همین میشود تاب و تبی که حرارت تن را میبرد بالا برای رهایی از تنهایی. میپیچی به خود از فرط خواستن و اما محملی برای رسیدن نیست.این زمانی برای تجلی تخیل است.فاصله ای بعید-خارج از توان تو برای پیمودنش -وصل را و معشوق را از دسترست خارج کرده،پس رو می آوری به تخیل و خدا میداند این تخیل که شاید هیچ نسبتی با واقعیت ندارد.تند است و میسوزاند جانت را در کوره خواستن،بیشتر و بیشتر تا آنجا که در میمانی از ناچاری خود...لذت غریبی دارد این درماندگی!
۲-عشق،نوای معصومیت است.عاشق شدن،به نوعی کوریست.منتها این در این نابینایی نه اینکه هیچ نبینی،بلکه فقط ان میبینی که دلت میخواهد ببینی.سراب،مثل مرضی شیرین،در برت میگیرد و دلت را روشن میکند.هر چه شدت این فرافکنی،بیشتر باشد،سوز و گداز عشق هم بیشتر است.اینجاست که عشق محتاج معصومیت است.عشقهای اولتان را به یاد بیاورید که چقدر سوزاننده بود و حالا نه که عاشق نشوید بلکه عشقتان رگه های عاقلانه ای هم دارد.هر چند این عقلایی شدن از آسیب پذیری کم میکند اما به طرزی درناک از لذت عشق هم می کاهد.معصوم باید شد هر زمانی در عاشقی تا عشق رو کند بالهای آبیش را .مثل طاووسی میماند که تا معصوم نباشی چتر بالهایش را برفراز دلت باز نمیکند.
۳-عشق،تلاقی تضاد هاست.در معصومیت کودکانه ات با همه دل و از سویدای جان میخواهی معشوقت را و همان فاصله-فاصله تلخ-میفهماندت که انتهای این خواستن درد است.دردی که تو به جان میخریش و به ذره ذره دلت منت میگذاریش اما میبینی که چه میکند این آتش با تو و نمیخواهی این رنج،این سختی تحمیل شود به کسی که بیشتر از خودت دوست داری.و این همان لحظه با شکوه قطعه قطعه شدن میان تضادهاست.اهل دل میباید بود تا قدر این رنج را دانست.در تمام زندگیم.شیرین تر از این لحظات شش و بش میان داشتن و نداشتن آنچه که شده همه بودنت،لحظاتی را تجربه نکرده ام.خواستنت را میبینی و نخواستنت.میدانی تا به چه حد مشتاقی و از اینکه در میابی چه مقامی دارد معشوق که حاضری پا بگذاری روی این همه خواستن،غرق وجد میشوی و این خود باز خواستنت را بیشتر میکند...چیزی مثل فرونشاندن تشنگی با آب شور دریا
پی نوشت:تا آنجا که تا بحال خودم را شناخته ام.همیشه بعد از این داو سنگین دو تضاد،دل به دریا زده ام و تلاش داشتن را مرجح دانسته ام به صبوری نداشتن.حالا این میان چه باک که زخم زده ام و زخم خورده ام،خود دلدادگی اینجا اهمیت بیش از دلدادگان میابد و میبالم به خودم که فرصت تجربه این داغی بی بدیل حیات را از خود یا دیگری دریغ نکرده ام.
۱-عصر ۵ شنبه دلم کمی بهانه میگرفت.رفتم سراغ فیلم هام و «عطر خوش زن»رو پیدا کردم و نشستم به تماشای اون صحنه بی نظیر تانگو رقصیدن آل پاچینو...دو بار که تکرارش کردم و یه داستان سلینجر رو تنگش زدم به بدن،اثری از دلتنگی نموند.با خودم فکر کردم آدم خوشبختی هستم که این شادی های کوچک زندگی رو دارم!
۲-بیخوابی زد دوباره دیشب به سرم.فکر کنم حوالی ساعت دو و نیم بود.هر چی سعی کردم نشد که بخوابم پس دوباره رفتم سراغ فیلم بازی.«ادوارد دست قیچی»تیم برتن رو دیدم و عجب فیلمی بود.کاملن خواب رو از سرم پروند و تقریبن تا خود صبح بیدارم نگه داشت.حتی وقتی که تموم شد هم دلم داشت در موردش حرف میزد.فیلم بی نظیری بود در ستایش(نتوانستن عاشقانه).این نتوانستن عاشقانه خودش موضوع یه پست که خلق ملوکانمون سر جاش باشه به زودی مینویسمش
پی نوشت برادرانه:هی خواهرک!هر وقت خسته میشم یا دلم میگیره،میدوم میرم تو اون سایت مشعشع و عکسهاتو میبینم و همه خستگیم در میره...با خودم فکر کردم آخرین باری که دیدم تو اینطور از ته دل بخندی کی بوده و هیچی یادم نیومد.بعد باز هم فکر کردم اگر با این جمع بودن این همه بهت انرژی میده،چه اهمیتی داره کجا باشی کابل یا حتی دارفور.مهم اینه که بتونی باز هم و باز هم، اینطور از ته دل بخندی!
۲-تمام صورتش در تاریکی فرورفته لیلا و رضایش ایستاده در استانه در-مضمحل و مغشوش-حرف میزند.لیلا صبورانه تحمل میکند و بعد میگوید:«من پیشت میمونم،مراقبتم،کنارتم»و این میشود که دوستت خواهم داشتی که باید گفته میشد ناگفته میماند و لیلا عشقش را صبورانه قربانی میکند تا برای مردی که عاشقش است مادری کند.این میشود حکایت تلخ صبوری و زنانگی در ایران ما
۳-سرشار از مادریست لیلا و مادر نمیشود.ایستاده صبحگاهان بر سر سجاده نماز،آهسته و شرموک،بالشت کوجکش را میبرد زیر جادر نماز سفید و یک لحظه حس دلاویز بارداری را تجربه میکند در خلوتش.لیلا در مادرانه بودنش هم شرمسار است و تنها!این میشود حکایت تلخ مهر مادری و زنانگی در ایران ما
۴-رضایش با همسر جدیدش پله ها را یکی یکی بالا میروند تا برسند به حجله.حجله ای که لیلا با دستهای خودش برای مرد نامردش آراسته.لیلا طاقت این یکی را دیگر ندارد.بر نمی آشوبد بر رضا فقط میرود.بی مطالبه هیچ حقی از همه زندگی.این میشود حکایت تلخ همسری و زنانگی در ایران ما
میمانم در حیرت زنانگی،این همه ی شکوه جهان و زمزمه میکنم همراه با سید علی صالحی:«دنیا خیلی زن است/زن است/خیلی زن است»
پی نوشت یک:و باید گفت از مادر و این که از صبح اسم مادر که میپیچد در دلم قبل از هرچیزی یاد یک دوچرخه تایوانی آبی رنگ میفتم که پسرک میخواست و ۱۲۵۰ تومان پولش بود و پولش نبود.پسرک به دوچرخه اش رسید اما دیگر دستبندی به دست مادر نبود و این همه مادرانگی است...اشک بدجور میجوشد از صبح.غریب روزیست!
پی نوشت۲:لیلا و رضا پرسوناژهای فیلم« لیلا»ی داریوش مهرجوییند.یک از محبوبترین فیلمهای زندگیم که فکر میکنم بیشتر از ۶ بار تا بحال دیده امش.تمام سکانسها را از آن فیلم به عاریت گرفته ام
پی نوشت ۳:گردون میماند برای فردا.
این یک حقیقت تاریخیه:من از دست ارباب خسته شدم.مرد حسابی جون به لبم کرده و من دیگه نمیتونم تحمل کنم.وقتشه ارباب با خشم ویرانگر پرولتاریای در بند و توده های مستضعف اشنا بشه.من به ارباب هشدار میدم اگه موارد ذیل رو اصلاح نکنه بزودی ترکش میکنم و میرم و حتی گیتارشم با خودم میبرم.اهم مسائل:
۱-ارباب یک هفته ایه که جیره خر منو به نصف تقلیل داده و خرکم از ضعف رو به موته به طوری که نمیشه باهاش تا سر کوچه رفت.بهش میگم آخه چرا بی انصاف؟میفرماد در راستای طرح جیره بندی بنزینه سانچو!همینه که هست.
۲-ارباب!ازدست مانا نیستانی عصبانیه منو میزنه،دلتنگی عاطفی داره،منو میزنه،دلش عاشقی میخواد،منو میزنه...
از محضر شما خلق وبلاگستان میخوام به ارباب بگید کمی با من مدارا کنه
۱-توکا نیستانی و تعداد دیگری از اولترا روشنفکران وبلاگستان محسن نامجو وسبک خواندنش را دوست ندارند.خوب دوست نداشته باشند،تا اینجای ماجرا موردی برای عصبانی شدن نیست اما این حضرات دوست نداشتنشان را فریاد میزنند.خوب دوست ندارند و میگویند دوست نداریم.انگار باز همموردی برای عصبانی شدن نیست،نه؟
۲-مشکل از آنجا شروع میشود که این شازده های کافه نشین،دوست نداشتنشان را به رکیک ترین فرمی فریاد میزنند.مثلن این آقای نیستانی صدای نامجو را به الاغی تشبیه میفرماید که هشت اکتاو صدا تولید میکند و یک علیامخدره دیگر صراحتن مینویسد که چیزهایی که نامجو میخواند مزخرف است و...این شکل اظهار فضل آدم را به فکر فرومیبرد که یعنی نمیشود به سلیقه دیگران احترام گذاشت؟نمیشود کمی تساهل داشت در اظهار نظر؟
۳-مساله دیگر زمان این درفشانی هاست:اگر محسن نامجو میتوانست در این مرز پر گوهر آلبومی را منتشر کند یا کنسرت بگذارد یا...ودر کل سر پا بود این مرد،میتوانستم این هیاهو و حمله را بفهمم اما یک ذره انصاف هم هر از چند گاهی بد چیزی نیست.نامجو در شدید ترین بایکوت نظام مقدس جمهوری اسلامی به سر میبرد تا آنجا که حتی صدایش از تیتراژ سریال معمولی مثل چهار خانه حذف میشودو در این وضعیت حضرات بلند پرواز هم نه تیغ نقد که خنجر بد خواهیشان را به جانش میکشند.
۴- مجموع این اتفاق ها من را یاد انتخابات سوم تیر میاندازد:آن موقع هم همین مثلن سوپر من های پیپ به دست نه تنها هر تلاشی برای رای دادن به هاشمی را تقبیح میکردند که بعضن بر طبل رای به احمدی نژاد میکوبیدند.و نتیجه این همراهی نامقدس تندروهای حاکمیت و حضرات خوشبوی شبه روشنفکر شد پدیده ای مثل احمدی نژاد.حالا در اشل کوچکتری در مورد محسن نامجو همان حضرات دست در دست حاکمیت برای محو پدیده ای که به نظر من حسادتشان را بر انگیخته تلاش میکنند.این شرم آور است!
پی نوشت برای محسن نامجو:دلم خواست اینجا برایت بنویسم که دوستت دارم.دارم با آهنگهایت زندگی میکنم این روزها. با ترنجت عاشقی میکنم،با ساربانت تحمل فراق راحت تر میشود و با «یک روز به حیرانی»ات تاب آوردن سیاهی لعنتی این دنیای نا امن اسان تر.حرمت این همه را باید نگه داشت و شکرش را جوری به جا آورد اما چه کنم که دستم تهی است برای بیش از این!میماند فقط بریات آرزوی دل خوش کنم:دلت خوش مرد!
۱-هیچ تابویی در ذهنش وجود نداشته باشد.یعنی بخواهد و بتواند در مورد هر موضوعی-دقیقن هر موضوعی-کند و کاو و جستجو کند.هر اصل به اصطلاح مسلمی را زیر سوال ببرد و قادر باشد در این عرصه،منصفانه و شحاعانه عمل کند
۲-به هیچ عقیده و باوری دو دستی نچسبد و هماره گشوده باشد بر روی عقاید نوین:چه از سوی خودش و چه از سمت دیگران.بلد باشد مدام خود را نقد کند و حتی مچ خودش را هم بگیرد.
۳-شجاعت این را داشته باشد که بگوید من تادیروز آن طور فکر میکردم و امروز با این دلایل به این نتیجه رسیدم که اشتباه میکردم و حرف امروزم این است.پس روشنفکر نه تنها باید شجاعت نقد خود را داشته باشد که باید بی پروا بتواند نتایج این نقد را هم اعلام سازد
۴-تلاش کند که جهان اطرافش را چنان بسازد که واقعیتهای پیرامونش-آن چه که هستند- به حقایق دنیای ذهنیش-آن چه که باید باشند-نزدیک شود اما در ان راه به یاد داشته باشد که روشنفکر است و نه سیاستمدار و یا چریک.روشنفکر باید بتواند بین مرز باریک مصلحت بینی و مصلحت سوزی راه برود و فرو نیفتد!
خوشحال میشوم در این بحث همراهیمان کنید
جلسه بعدی کلاس را هم رفتم همانجا نشستم که بتوانم هر از گاهی عکس را ببینم.تصویر نیکبختی،سعادت ناب که دل را سرشار از انرژی زیستن میکند
پی نوشت۱:این ترم،سر کلاس شده ایم یهودی سرگردان.هر چند جلسه خانه یکی از بچه ها برگزار میشود و این دو سه جلسه آخر مهمان خانواده ای بودیم که خانه شان بی هیچ زیور و زینت خاصی،پر از نور نیکبختی بود.دلم خواست خانه ام روزی اینطور باشد.پر یا خالیش در درجه دوم اهمیت است ولی مهمتر این که باید خانه ام چنان باشد که هر مهمانی بداند عشق دارد در همه فضاهای این خانه تاب بازی میکند
پی نوشت ۲:شماره اخیر ماهنامه شهروند اختصاص دارد بهآمریکای لاتین.در کنار مقالات سیاسی و اقتصادیش میتوان نوشته های دبشی در مورد یوسا و نرودا و مارکز هم پیدا کرد.عشاق آمریمای لاتین از دستش ندهند
پی نوشت خود ستایانه:۲۲خرداد که قیمت نفت هر بشکه ۶۶ دلار بود پیش بینی کردم قیمت تا قبل از مرداد ماه از هفتاد دلار فراتر خواهد رفت.خانم ها و آقایان:قیمت هر بشکه نفت وست تگزاس الان هفتاد دلارو چهل و هفت سنت است!بابا امیر اینکاره!
پی نوشت یک:آخر کنسرت.مردم اول مرغ سحر میخوانند که اجابت میشود بعد ای ایران.تنها قسمت اجرای دیشب که با همه وجودم آنجا بودم همین قسمت بود.همراه با جمعیتی از هر طبقه و ویژگی که همه باهم ایستاده بودند و با احترام میخواندند:«ای ایران ای مرز پر گوهر»!نمیدانم چرا جمهوری اسلامی اصرار دارد با بودن چنین آهنگی که در جانمان نواخته میشود آن سرود بی خاصیت ایدئولوژیکش را به عنوان سرود ملی بهمان تحمیل کند؟
پی نوشت دو:دیشب،بیشتر شبیه یک پسر بچه تخس بودم تا امیر.بنده خدا فائق با دیسیپلین مودب، که تمام شب آتش سوزاندن هایم را تحمل کرد.
۲-دوست خیلی عزیزی بهم گفت که وقتی «نامه هایی به معشوقی...»را در پوستین خلق میخوانم حس میکنم که یقه احساست را گرفته ای و نمیگذاری رها خودشان را بروز دهند.دقیقن حق دارد این دوست!نه تنها در آنجا که کلن یقه دلم را سفت گرفته ام.حال و روزم را بخواهم تشبیه کنم برایتان مثل آن سکانس مکالمه بی نظیر در اژانس شیشه ای حاتمی کیاست.آنجا که رضا کیانیان به پرویز پرستویی میگوید:«ده سال هر کاری خواستی کردی ما حرف نزدیم،گرفتی،حرف نزدیم،پس دادی،حرف نزدیم،کری خوندی،ما حرف نزدیم...دیگه بسه،حالا بذار ما حرف بزنیم.».چیزی در درونم دارد دقیقن همین را به رخ دلم میکشد و این مجبورم میکند افسار بزنم به خودم و تازه باز هم برای مهار خودم مجبور از مهمیز هم استفاده کنم...مهمیز هایم خون آلودند این روزها!
پی نوشت یک:دردناکش شاید این باشد که در حیص و بیص جر و بحث دلم و منطقم،من خودم در جایگاه حاتمی کیا ایستاده ام.یعنی با همان قدر نوستالژی و با همان قدر حسرت به دلم نگاه میکنم که دوربین حاتمی کیا به حاج کاظمش نگاه میکرد
پی نوشت دو:نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده...
شعر هفته:انسان شدن تجسد وظیفه بود/توان دوست داشتن و دوست داشته شدن/توان شنفتن/توان دیدن و گفتن/توان اندوهگین و شادمان شدن/توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان/توان گردن به غرور افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی/توان جلیل به دوش بردن بار امانت/و توان غمناک تحمل تنهایی/تنهایی/تنهایی/تنهایی عریان/انسان/دشواری وظیفه است(احمد شاملو-در آستانه)
فیلم هفته:آپارتمان :حکایت آپارتمانی که به معنای واقعی کلمه «مکان» بود و حکایت آدمی که نجیب ترین صاحب مکان کره زمین محسوب میشد.تانگوی معرکه بیلی وایلدر و جک لمون.دیدنیست بد فرم
آهنگ هفته:the right man :به شدت روح زنانه ای دارد این آهنگ کریستین آگوئلرا و به همان اندازه زیباست.
وبلاگ هفته:عاشقانه:خوب آهنگ دارد برای داونلود کردن.خدا به صاحبش عمر باعزت بدهد.(برای آزموسیس:آن آهنگ روسی ها را از همین وبلاگ داونلود کردم)
پست هفته:این پست ساروی کیجا!به شدت روح زندگی درش موج میزد
درنگ هفته:...بعضی وقتها سکوت،عین عاشقیست.دلدادگی بعضی وقتها نه داشتن معشوق، که تحمل خویشتن است،پس دل میزنم به دریای دلدادگی...(دستنوشته هایم چند شب پیش که نیم مست بودم)
پینوشت:در پوستین خلق به روز شد
پی نوشت:نمیخوام کامنت دونی رو ببندم ولی سر جدتون تکرار مکررات و نصیحت نفرمایید خودم تو گفتنشون اوسام!
امشب ته دلم یک خار خار غم شیرین داشتم.نامجو هم میخواند و حال دل فزون میکرد.تفال زدم به خواجه شیراز جواب فرمودند:«یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن....»
دلم قرص شد ناگهان.دلم امن شد،آرام شدم
پی نوشت:خبر خوش رسید شکر خدا.مانده بودم که اگر ناخوش بود چه کنم.چه کنمش داشت میخوردم.هزار هزار بار شکر خدای سرگردانی و سرمستی!
۲-خدای شادی های کوچک امروز یک حال مرتبی داد بهمان و هفتاد هزار تومان از آسمون انداخت تو جیبم.دوران علی الحساب بگیری در شرکت انگار تمام شده و حقوق رسمی سال ۸۶ رو دارن پرداخت میکنن.البته لازم به توضیحه که من یه رکورد جاودانی کسر کار در ماه خرداد ثبت کردم که دقیقن نود هزار تومن از جیبم خارج کرد و الا حجم خوشبحالیم فزون تر ازین حرفها میشد
۳-دلم میخواد باور کنم اون موج نزولی لعنتی چند ماه اخیر تموم شده-به سبک سعید و به یادش:خدای دلتنگی های خستگی،خدای شبهای غصه،خدای زمزمه های شادی دریاب ما را این روزها.
۴-خبری هست که دلم میخواهد خوش باشد.دلم برایش مهم است که خوش باشد به ناخوش نبودن هم رضایت نمیدهد.باشد که خوش باشد!
۵-دلم خیلی هوای خانه پدری را کرده این روزها...دلم تنگ شده برای خانه،برای پدر،مادر،آزاده و امیر احمد.
پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد
۲-سونامی فوق الذکر به من یاد آوری کرد که مرزهای ایران اسلامی کمی گسترده تر از منطقه بالای میدان ونک است و تصادفن برخی موجوداتی که رای دهنده نامیده میشوند در همین مناطق کشف ناشده زندگانی میفرمایند
۳-انتخاب اقای دکتر به من آموخت که حمایت سیاستمداران و روشنفکرانمان از یک کاندیدای خاص به اندازه آب بینی بز و لنگه کفش کهنه میرزا نوروز در نزد همان موجودی که بعضن ملت ایران نامیده میشود اهمیت ندارد.
۴-این معجزه هزاره سوم به من نشان داد که چطور میشود ظرف دوسال حاصل ۱۶ سال تلاش را بر باد داد.به شورای امنیت رفت،هالوکاست بازی راه انداخت و ...در نتیجه مساحت ایران را به یک میلیون ششصد و چهل و هشت هزار کیلومتر مکعب رساند
۵-انتخاب مشارالیه یادآوری کرد دروغ جزء گناهان کبیره است فقط و فقط وقتی که دیگران بگویند،مرگ خوب است اما برای همسایه،پول نفت میرود سر سفره ها اما سفره های از ما بهتران.آزادی از دو درجه میشود سیصد شصت درجه ولی برای هواداران عامل سونامی...
۶-این رنسانس به قول اقای مهندس چمران ثابت نمود که آدم میتواند مثل ماتادور های میادین گاو بازی در اسپانیا عمل کند و اسم خودش را بگذارد رییس جمهور
۷-انتخاب شده در سوم تیر به من یاد داد لغات معمولن همان معنایی که قبلن داشتند را بعد از سونامی ندارند:مثلن مهرورزی میشود چنان ترتیبت را میدهم که کمرت تا ۴ سال بعد راست نشود و....
زیاده عرضی نیست
پی نوشت:نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده
دبی فورد بود اگر اشتباه نکنم که در کتاب «نیمه تاریک وجود»نوشته بود هر نصیحتی که به فرد دیگری میکنید مطمئنن بیشتر از هر کسی به درد خودتان میخورد.عصر جمعه داشتم به عزیزی میگفتم که ببین این خلاء درونیت را نگهدار و صبور باش تا خود کائنات این تهی بودن را برایت پر کند.تو فقط صبور باش و مطلقن هیچ کاری نکن.این یکی دو روزه که فکر کردم دیدم چقدر این توصیه بیشتر به کار خودم می آید و چقدر باید خودم سعی کنم تا این تهیای درونی را حفظ کنم به هر مشقتی تا از درونم به نحو مطلوب پر شود.اما به سبیل ناصر الدین شاه قسم،کار سختیست!
پی نوشت یک:حاصل شیرجه دیروز عصرم به اعماق جعبه آقای فیلمی معرکه بود:تریستانای لوئیس بونوئل،همه چیز در مورد ایو جوزف منکیه ویچز و مهمتر از همه آپارتمان بیلی وایلدر کبیر.به اضافه چند فیلم از وودی آلن و آلمودوار و مایکل آنجلو آنتونیونی...چه کیفی بدهد دیدنشان!
پی نوشت ۲:از امروز شروع کردم به نوشتن متنهایی با عنوان:«نامه به معشوقی که هنوز زاده نشده».نوشته ها مطابق با حال این روزهایم هستند:بی ملاحظه،رو راست،رکیک و بی نظم.
جمعه ها حوالی ساعت سه و نیم بعد از ظهر،کانال ۴ برنامه ای پخش میکند به اسم «تا زندگی»اگر اشتباه نکنم.مجریش،مسعود بیرنگ است-همان تهیه کننده سریال خانه سبز-هر قسمتیش را که دیدم،لذت بخش بود.دیروز یک فروند دکتر روانشناس آورده بودند و در مورد تفاوتهای زن و مرد صحبت میکردند بعد بحث کشیده شد به زن درونی مرد و مرد درونی زن:آنیما و آنیموس.مفصل ماجرا بماند اما نکته جالب برایم تاکید دکتر بر این بود که مرد برای تماس با نیمه مونث درونیش باید ابراز احساسات کند و از ابراز احساسات نترسد.آقای مجری هم تاکید داشت به بچه هایمان اگر پسرند نگوییم «مرد که گریه نمیکنه».بگذاریم طفل از ابتدا ابراز احساستش را ضد ارزش نیابد.گفتند و گفتند اما ذهن من در گیر این مساله بودکه واقعن جدا از اینکه چند درصد مردان ما میتوانند با احساسشان در تماس قرار بگیرند،چه درصدی از زنان حاضرند اینطور ابراز احساسات مرد را به رسمیت بشناسند و حمل بر ضعف و اضمحلال نکنند؟
شخصن دو تجربه جالب داشتم که در اولی به خاطر گریه کردن ملقب شدم به... و در دومی آدمی که اصلن انتظارش را نداشتم،کسی را متهم به ضعف میکرد بخاطر بیان رو راست دلش!برای همین فکر میکنم همانقدر که مردان تحت سلطه الگوی «مرد نباید گریه کند»از بیان احساسشان شانه خالی میکنند،زنان هم تحت تسلط همین ایده مزخرف،مرد آرمانی ذهنشان حتمن سنگ زیرین اسیاب است و کرگدن وار بمیرد اشک نمیریزد و اگر جز این ، واویلا!
پی نوشت۱:آقای دکتر روانشناس در کمال خونسردی،به مرد درون زن میگفت آنیما، و به زن درون مرد میگفت آنیموس.یعنی کاملن برعکس و چند بار هم در فشانیش را تکرار کرد و حتی از یونگ هم شاهد آورد.ناهید کجایی که یونگتو کشتن...
دلم میخواست این درد صد برابر میشد و آب در دلت تکان نمیخورد.اما لعنت بر هفت جد روزگار که نمیشود.هر کس سهم خودش،درد خودش!