تبليغاتX
تلخ،مثل عسل
 
کتاب هفته:دوست باز یافته،نوشته فرد اولمن،ترجمه مهدی سحابی،انتشارات ماهی:کتاب کم حجمیست که در قطع کوچک هم منتشر شده و برای خواندن در تاکسی و اتوبوس بسی مناسب است.کتاب را بر مبنای چند نقد مثبت خریدم و تا آخرهایش سر درگم بودم که خوب دلیل آن نقدها چه بود؟نویسنده برایتان در آخرین صفحات همه راز داستان را میگوید.کتاب قطعن به یکبار خواندن میارزد

شعر هفته:چه سرگردان است این عشق/که باید نشانی اش را/از کوچه های بن بست گرفت/چه حدیثی است عشق/که نمیپوسد و افسرده نیست/حتی آن هنگام/که از آسمان به خانه/آوار شود(احمد رضا احمدی-یادگاری)

فیلم هفته:head in the clouds :یک عاشقانه سر راست.قصه اش را با آب و تاب تعریف میکرد ولی مهم این بود که قصه اش ارزش شنیدن داشت.بازی پنه لوپه کروز محشر بود در فیلم:مثل همیشه.بازیگر مردش هم ترکیبی بود از جاش هارتنت و جود لاو.هی به تناوب من را یاد یکی از این دو نفر می انداخت.اقرار میکنم فیلم بدون هیچ توجیه سینمایی خیلی خیلی به دلم نشسته

آهنگ هفته:میان جمعم من...ولی دلم تنهاست با صدای زویا ثابت

وبلاگ هفته:تب چهل درجه...بخوانیدش تایید میفرمایید دوست داشتنیست

پست هفته:این نوشته آزموسیس جونز کبیر در هزار تو.خیلی زندگی داشت در خودش

درنگ هفته:مستی

لحظه غریبیست آن گم شدن«من»جایی که نمیدانی کجاست.درونت حسهایت بهم میپیچند و انگار هر لحظه ازدواج مقدسی رخ میدهد،تغییر میکنی و ناگهان برایت به قول پاز (شعر خود شعر میشود).دلت میشود فرمانروا و اول حکم میکند به محو شدن زمان و گم کردن مکان.می شوی شور،میشوی عواطفی که جرات ابرازشان را نداری. چنین است که مستی این همه گرامی مینماید برایت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط امیر  | 

۱-دارم معنی خوابم رو میفهمم.اون اسب سفید با لکه خاکستری ستاره شکل،اون ترس اولیه وقتی افسارشو دادن بهم،اون آرامش و حتی خواب روز بعد که انگار تفسیر ساده ای بود بر این خواب:نوزادی پسر در آغوش من!دارم معنیش رو میفهمم و چه حس سرکش مغروری داره این معنی!

۲-دارم کتاب هیجان انگیزی میخونم.راهنمای هبوط تا اوج.کشف نور از دل تاریکی.وسطهاشم و بی تاب که زود تر تمامش کنم.فکر کنم بعدش من و پیتر و پارمنیدس سه تایی بریم به قعر.

۳-دارم فکر میکنم چقدر زندگیم ظرف ۹ ماه گذشته عوض شده،چقدر دارم خودم رو میشناسم،چقدر خوشحال ترم و چقدر همه اینها رو مدیون توام دوست جان!

پی نوشت:اسم کتابه«زوایای تاریک حکمت»ه.تمام که شد مفصل ازش مینویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:8  توسط امیر  | 

میبینم خودم را و این خوب است،شاید همه خوبیهاست.میبینم پز دادن های پنهانم را و مهر طلبی های خفیه را و دلهره های پوشیده را،همه را میبینم.برای اولین بار در همه زندگیم دارم خودم را میبینم:عجب جانوری هستم!

پی نوشت سانچویی:ارباب!تو انقدر خود شیفته ای که حتی وقتی میفهمی جانوری به جای اینکه بین کرگدن و گوریل و کروکودیل دنبال خودت بگردی فکر میکنی ققنوسی یا سیمرغ

پی نوشت حرف حساب مآبانه:میفهمم جانورم و مهمتر از آن در میابم که این جانور را دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:20  توسط امیر  | 

همه ما برامون پیش اومده که دچار افسردگی یا دلتنگی شدید شدیم یا آدمای نزدیک بهمون رو تو این حال دیدیم.تلقی اکثرمون از این شرایط اینه که اگر خودمون گرفتار معضلیم سرمون رو به کاری گرم کنیم-سفر بریم،کتاب بخونیم،به دوستی سر بزنیم ویا...-اگر هم دوستی تو این وضعه دور اطرافش رو بگیریم و مثلن نذاریم تنها باشه تا غصه بخوره و یا بهش بگیم چرا با خودت اینجوری میکنی و...اما من فکر میکنم هر چند همه اقدامات بالا در جای خودشون صحیحند اما اگر بی موقع و مکرر به کار برده بشن بازگشت به حال عادی رو در فرد افسرده به تاخیر میندازن و یا مجبورش میکنن با دستای خالی بیاد بالا

قبلن در پروسه رشد فردیت گفتم که سفر روح ما از سه قسمت عمده جدایی،تشرف و بازگشت تشکیل شده.حالا بیایین سعی کنید حال غمگین دل رو یه جور سفر روح ببینید.در فاز اول افسردگی ما واقعن به جدایی احتیاج داریم.اینجا باید تنها و رها بود تا سر حد امکان.عزاداری کرد و غصه خورد.وقت وقت اشک ریختنه نه چون و چرا کردن.اگر و فقط اگر این مرحله رو به درستی پشت سر گذاشتیم،وقت شیرجه زدن به عمق وجودمونه تا بفهمیم چرا افسرده ایم یا چرا این مشکل برامون پیش اومد؟درسهای ما از این اتفاق چی میتونه باشه؟اشتباهاتمون چه بود؟و...اینجا مرحله تشرفه.ما راز پنهان درخشان دلتنگیمون رو فهمیدیم و وقتشه با نیروی تازه ناشی ازین کشف دوباره برگردیم به زندگی.در این مرحله بازگشت واقعن شاید خوب باشه یه سفر بریم،کاری که دوست داریم شروع کنیم،به دوستامون نزدیک بشیم تا بتونیم شفا رو کامل کنیم!

همه این حرفها رو زدم تا بگم به خودمون و بقیه فرصت عزاداری بدیم.سوگواری برای یک رابطه تمام شده،برای یک عزیز از دست رفته،برای فرصت سوخته و یادمون باشه هیچ کودکی وقتی زمین میخوره با خودش چون و چرا نمیکنه بلکه میزنه زیر گریه...فرصت گریستن رو به خودمون بدیم

پی نوشت:متن بالا صرفن یک نظر شخصیه نه یک متن قطعی علمی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:34  توسط امیر  | 

«اگر بخت یارت باشد در برخی مراحل زندگی به بن بست کامل خواهی رسید،یعنی به چهار راهی میرسی که پشتت جهنم است و روبرویت و حتی دست چپ و راستت...اگر بخت یارت باشد پیش از مرگ این موقعیت را درک میکنی»(پیتر کینگزلی،زوایای تاریک حکمت)

خدا میدونه چه خردی داره این حرف.خدا میدونه چه قدرتی از دل اون بن بست تو آدم میجوشه اگر و فقط اگر بهش امون بدیم.جسارت پایین رفتن وقتی راهی برای بالارفتن وجود نداره،چیزیه که اکثر ما فاقدشیم ولی اگر کسی بتونه دست به این کار بزنه شک ندارم غواصی خواهد بود که گرانبها ترین مروارید رو صید میکنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:24  توسط امیر  | 

این فصل فوتبال،فصل باحالی نبود تا این آخر ها.استقلال که اشکمون رو در آورد،آث میلان تو ایتالیا قافیه رو باخت به اینتر،وردربرمن یهو کم آورد تو آلمان.مورینیوی کبیر یکقدمی قهرمانی جا زد و...یه ذره قهرمان شدن میلان تو اروپا حال داد و موند رقابت نفس گیر رئال مادرید و بارسا تو اسپانیا.

من از ۱۹۸۶ طرفدار رئال مادریدم.برای توجیه این علایق باید توجهتون بدم به سالهای خاکستری نوجوانی و مجله دنیای ورزش که من از بین هر لیگی یه تیم رو انتخاب میکردم و باهاش دلخوش بودم.فورواردی داشت رئال به اسم هوگو سانچز که الان مربی مکزیکه.من کلی با این آقاهه حال میکردم و با پشتک هایی که بعد از هر گل میزد.اینجوری شد که عمر رئل مادریدی بودن من فقط یه کمی از استقلالی بودنم کمتره.

فصل نفس گیری بود.تا دقیقه نود این مظهر کاتالان بیخ گومون چسبیده بود ولی رئال هر چند رونالدینیوی جادوگر و لیونل مسی ساحر رو نداشت و لی عوضش دون فابیو رو داشت که جای هر دوشون کار میکرد.حال داد گرفتن حال این کاتالان های لجباز...ویوا رئال:قهرمانی مون مبارک!

پی نوشت:برای ماکان و بقیه هواداران بارسلون:غصه نخورید بابا جان!قبول کنین از پس شیر بر نمیاید و خلاص

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط امیر  | 

اومدم از خواهران و برادران ایمانی،به ویژه خواهران که دعاشون مجرب تره،خواهش کنم موقع خوندن نماز آیات برای دور شدن شر زلزله من رو هم دعا کنید.دیشب ارباب انقدر الکل زده بود به بدن که من همش میترسیدم اگه یخچال روشن و خاموش شه،جرقه بزنه و ارباب  و من و خونه یه جا آتیش بگیریم،نه که با دهن باز هم میخوابه...

التماس دعا:سانچو!

پی نوشت:این وبلاگ امروز به شدت به روز میشود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:52  توسط امیر  | 

مستم،انقدر مست که بتونم جلوی فائق و امیر گریه کنم یا لغت های روی کی برد رو درست نبینم.خدا عمر با عزت بده به باعث و بانی ابسلوت وانیلی.به قول عمو محمود تمیز بیه ولی دیر دم بیه.منتظر حرف حساب عاقلانه که نیستی حتمن؟آدم مست یکجورهایی مثل آدم دیوونست و حرجی بهش نیست.میدونم که این مستی رو هیچ وقت دوست نداشتی ولی یه حرفای لامصبی هست که آدم نمیتونه تو حال روتینش بزنه،لااقل من یکی بلد نیستم بزنم.این مستی به درد این موقع ها میخوره.به درد ۲۸ خرداد ها که آدم بتونه ست و سیر گریه کنه برای لحظه به لحظش.میدونی دلم هیچ وقت این لحظه های لعنتی رو نمیخواست ولی پیش اومد،حالا تو بگو ترسیدم یا بپرس پای زن دیگه ای در بینه یا نه چه فرقی میکنه جواب لعنتی من؟اصل قضیه و اونی که جگر جر میده اینه که دو سال عاشقیت-به قول مجید ظروفچی-تموم شده.تموم شد بانو!

هزار و یک ایراد داشته باشم یکی رو ندارم:پای اشتباهاتم میایستم.حالا درست یا غلط فکر میکنم باید تموم شه و پاش میایستم:چیزی تو مایه های دندم نرم و چشمم کور.تموم شدنش رو باور کن.خدا میدونه چقدر دلم میخواد کمکت کنم این روزها رو بگذرونی،کمک کنم سر پا شی و هیچ کار لعنتی از دستم بر نمیاد.هر کار مزخرفی که بکنم فقط و فقط بد تر کردن اوضاعه...انگار همین دیروز بود ۲۸ خرداد ۱۳۸۴ که نوشتم برات:«باهات حرف زدم دخترک.گفتم دوستت دارم،گفتی که دوستم داری»چه وجدی داشت این دوستت دارم و این دوستم داری.نشدنش گردن من،غصه هاش همه مال من.کاش میشد همه دردت رو بگیرم دوشم و میدونم که نمیشه.میدونم هیچ غلطی از دستم بر نمیاد.

گفتی ترسیدم.شاید حق با تو باشه ولی من از این کنسرسیوم راننده و باغبون و کلفت هیچ نور امیدی نمی دیدم.من میدونم زخم یعنی چی،میدونم نداشتن با یه زندگی چیکار میکنه میدونم خانواده چقدر میتونن تو زندگی آدما موثر باشن.نمی خوام خودمو توجیه کنم به خدا.کار خرابی دل ما از این حرفها گذشته،فقط دلم میخواد بدونی تا اونجایی که از دستم بر میومد پای اون دوستت دارم ۲۸ خرداد ایستادم.به نظر خودم ما آخر خطیم بانو!٬باورش کن!

نمیگم غصه نخور،نمیگم عزاداری نکن ولی به حرمت همون لحظه های بی بدیل عاشقانه ای که دو نفری با هم داشتیم زندگیتو اتیش نزن.جز التماس کردن کاری از دستم بر نمیاد خانمی.غصه بخور،گریه بکن،از من متنفر باش،به همه ارکان زندگی شک کن ولی به خودت فرصت بده.زندگی فقط من نیستم،زندگی فقط من نبودم.این نیز بگذرد.به خدا که بگذرد.من لحظه به لحظه دلنگران لحظه ها ی توام!

به من چه که من اهل طاعونی یه قبیله مشرقی بودم و تو...به من چه من با نیست و نداریم نافم رو بریدنن،به من چه که تو لای پر قو بزرگ شدی،به من چه که نمیشد ازت دل کند،به من چه که اشک پرده در شود بر غم ما،به من چه این زندگی کوفتی...به تو چه که من ضعیفم و گم،به تو چه که چشمم کور این روزها رو باید همون اول میدیدم،به تو چه که من همه اش زخم روزگارم...

به خدا دلم میخواست میشد همه بار غمت رو بگیرم دوشم و تو سبک بال بری ولی نمیشه.به همین حال مستی قسم،به همین حالی که دل میده به آدم سیگار رو دستش خاموش کنه قسم،دلم میخواست من بسوزم و تو یه آخ نگی ولی انگار نمیشه.ممنون برای همه اون همه عشقی که نثار من کردی،ممنون که یادم دای عاشقی یعنی چی،ممنون برای همه چیز و شرمنده برای لحظه لحظه با هم بودن.

به خودت مجال بده بانو...به خدا که این نیز بگذرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:10  توسط امیر 

ساعت یک بعد از نیمه شب،روز جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶ تازه آغاز شده،بچه ها یا رفتند توی اتاق هایشان و خوابیده اند و یا پخش و پلا دارند آخرین ذرات انرژیشان را خرج میکنند،من اما آمده ام روی پشت بام هتل و دارم به آسمان نگاه میکنم.دلم گرفته است:راستش را بگویم از تخت سلیمان رفتن میترسم.یک خرداد ۱۳۷۷ بود که من آنجا بودم و خدا میداند که چقدر عاشق.حالا دوباره رفتن آنجا میترساندم:میترسم به سیاق این چند وقت باز چیزی ببینم که تا بحال در مورد خودم نمی دانسته ام.بخشی از ذهنم تاب میخورد در خرداد ۷۷ و بخش بزرگ دیگری در ۲۸ خرداد ۱۳۸۴ و یا اصلن نه، همین پس فردای سخت که نمیدانم چطور میخواهد بیاید و برود...آسمان عجیب پرستاره بود و ستاره هایش خیلی نزدیک.از خیر خوابیدن در اتاق گذشتم و به یاد دوران دانشجویی با یک زیر انداز و یک پتو رفتم که مثلن روی پشت بام بخوابم.آندره هم بود و همراهی میکرد.اشک هم همین طور.آرامتر که شدم برای ستاره ها اسم گذاشتم:«س»،«گ»،«ی»،«م»،«الف» و «ز» شروع کردیم به حرف زدن.اولش جواب نمیدانند بعد آنها هم حرف زدند.گلایه کردم و گلایه شنیدم.بعضی وقتها که دلشان میگرفت انگار پر نور تر میشدند و بعضی وقتها که نازشان بالا میگرفت با شهابی چشمت را مینواختند:مثل اینکه معشوقت با کرشمه بزند پشت دستت وقتی که تنش را لمس کرده ای و او این مغازله را هم میخواهد  هم نمیخواهد...شبی بود برای خودش!

پی نوشت ۱:رفتیم تخت سلیمان و بخیر گذشت اما به دلم مانده یکبار تنها و خلوت بروم آنجا!

پی نوشت ۲:ترسو شده ام.از زخم زدن میترسم.هر بار که میبینم جای این زخم آخری را و مسولیتش را حس میکنم و عذاب میکشم بابتش، ترسو تر هم میشوم.روزگار هم انگار با من شوخی دارد.این دو هفته ای هی پدر نامرد میبرد مرا در شرایطی که یادم بیاورد چقدر راحت میتوانم زخم بزنم،بعد دستم را بذارم توی جیبم و در حالی که یک آهنگ غمناک را زیر لبی زمزمه میکنم بروم سی خودم...ببین:میترسم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط امیر  | 

کتاب هفته:قصه های قرو قاطی،نوشته خولیو کورتاسار،ترجمه جیران مقدم،انتشارات مان کتاب:کتاب کوچکی هست که من دوستش دارم،با آن حکایتهای شیرینش در مورد خل خلی ها و بچه مثبتها و دوست جونها...دنیایی دارند این آمریکای لاتینی ها...دنیایی که نمیشود دوستش نداشت!

فیلم هفته:after the sunset :بعد از غروب یک فیلم هالیوودی تمام عیاره پس خداکثر میشه ازش انتظار سرگرم شدن رو داشت.اما اینکه چرا معرفی شد برمیگرده به اینکه من دلم برای حال و هوای کاراییبی ضعف میره و خوب سلما هایک هم روش.برای سرگرم شدن فیلم خوبیه!

وبلاگ هفته:سفر به انتهای شب :بدجور آدم حسابیست،آن پستش را که چپق نیک اهنگ کوثر را چاق کرده از دست ندهید.

پست هفته:پست هفته نداشتیم.برای خالی نبودن عریضه گشتم این پست عباس معروفی را از ته گنجه در آوردم تا بعد. اروتیسم در ادبیات را بخوانید

شعر هفته:آماندا میگوئل عزیز/ترانه ای از تو را به دهان میگیرم و/پرتاب میشوم از پنجره خوابهایم/به پروازی سرخ...ادامه اش را اینجا بخوانید

ترانه هفته:این آهنگ آماندا میگوئل تقریبن تمام هفته من را ساخت

توضیح هفته:افتخار کشف این ترانه و سرودن آن شعر هر دو میرسد به امیر احمد!

برداشت هفته:بخش جدیدی راه میاندازم در گردون.هر هفته به یکی از دوستان بلاگر یک موضوع برای نوشتن داده میشود:مثلن:رنگ،بوسه،سنگ قبر،دیزی و...نوشته آن دوست را میگذارم در بخش برداشت هفته.نوشتن برای برداشت اجباری نیست و هر کس ننوشت من متن خودم را میگذارم و میگویم خواهش نوشتنش از که بود که اجابت نشد.موافقید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 16:26  توسط امیر  | 

۱-این روزها فشار کار چندانی وجود ندارد از یک طرف این فصل کار بخاطر عدم پرداخت بودجه های مصوب دولتی سال ۸۶ به صورت سنتی راکد است و از سوی دیگر شرکت مفخم ما همچین حال و روز خوبی ندارد فلذا کلهم ساعات کاری مفید این حقیر در شرکت به روزی دو ساعت هم نمیرسد اما همین بی کاری خودش یکجورهایی خسته کننده شده...

۲- قانونی هست در نمیدانم کدام یک از زیر شاخه های علوم انسانی(اقتصاد یا مدیریت یا...)که میگوید همیشه هشتاد درصد نتایج از بیست درصد فعالیت ها حاصل میشوند.این یک فقره از خوش اقبالی در مورد بنده کمترین، مصداق پیدا کرده و گوش شیطان کر درآمدم به اندازه ساعت کاریم نشده و در آینده نزدیک در معرض خطر موت از فرط گرسنگی نیستم

۳-قبل از عید مااینجا بیست نفر پرسنل داشتیم  و حالا ده نفر.این روند اشتغال زدایی که در راستای سیاستهای رییس جمهور مهرورز است یک ابهام عظیم در ذهن من ایجاد کرده بدین شرح:وقتی ما بیست نفر بودیم زمان انتظار پشت در، گلاب به رویتان، مستراح شرکت حدود ده دقیقه بود و امکان اینکه به در بسته بخوری بالای هفتاد درصد.حالا زمان انتظار پشت در همان مکان بیش از پانزده دقیقه و احتمال بسته بودن در بیش از هشتاد درصد است.اینجاست که دیگر مغز آدم گریپاچ میکند.

پی نوشت:فردا خدا قبول کند میروم یک مسافرت کوچک از این رو گردون را به جای فردا امروز آخر وقت خواهید خواند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:13  توسط امیر  | 

ول کرده ام خودم را...این یک واقعیت بی چک و چانه است.هر کاری کودک لجباز درونی میخواهد برایش میکنم:کتاب بخریم؟میخریم(گوری بابای تنظیم بودجه).غذا بخوریم؟؟میخوریم(اضافه وزن به درک).وقت تلف کنیم؟میکنیم(به من چه آن همه برنامه ریزی برای...).دیگر اما انگار وقتش هست کودک بیایید در مسیر درست.مسیری که در نهایت هم او لذت ببرد هم من.

پی نوشت ۱:برنامه جاه طلبانه ای دارم برای خیلی چیزها.فقط پشتکار لازم دارد و کمی پذیرش انضباط

پی نوشت ۲:عصری دلتنگ شده بودم از فکر کردن به موارد بالا.رفتم و یک دور کوچکی در بازار شبیه سازی شده بورس نفت نیویورک زدم.۱۲۰ دلار در آمد مجازی ظرف فقط بیست دقیقه...شاید همین هیجان و امکان درآمد  کسب کردن است که این کار را برایم جذاب کرده و تبدیل به یک رویا!

پی نوشت ۳:نوستراداموس بازی در بیاورم قیمتهای نفت تا قبل از مرداد در بازار نیویورک از مرز هفتاد دلار میگذرند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:57  توسط امیر  | 

۱-فیلم شکلات رو فکر کنم اکثرتون دیدید یا کتابش رو خوندید.توی فیلم ،ژولیت بینوش نقش فروشنده شکلات رو بازی میکنه که یه توانایی ماورایی داره.هر کسی که وارد مغازه میشه بینوش با یک نگاه میفهمه چه طعم شکلاتی رو دوست داره و یا حتی برای رفع مشکل روحی یا جسمیش باید از چه طعم شکلاتی استفاده کنه...عطر فروشی ای هست توی گیشا به اسم غنچه که آقای فروشندش دقیقن همین حس رو به من میده.وارد مغازش که میشی خودش با چند تا سوال و جواب برات عطر انتخاب میکنه و با چنان اعتماد به نفس و جسارتی این کارو انجام میده که آدم کاملن تحت تاثیر قرار میگیره.تجربه برخورد با این آدم تجربه غریبیه.اگر قصد خرید عطر داشتید و یا اگر خواستید بدونین آدم حرفه ای تو کار خودش یعنی چی بهش سر بزنید.مغازش اولهای گیشا سمت چپه.

۲-دوست وبلاگی داشتم که خاطرش برام عزیز بود.دو سه باری بیشتر ندیده بودمش ولی در همین چند برخورد میشد فهمید آرامش خاصی که نوشته های وبلاگش به آدم منتقل میکنه ناشی از شخصیت امن و آرام خود نویسندست.این دوست معزز ناگهان وبلاگ نوشتن رو تعطیل کرد بی هیچ توضیحی.من چون این آدم جدا از روابط وبلاگی به عنوان یک دوست برام مهم بود سعی کردم در حدی که سطح روابطمون اجازه میداد تماسم رو قطع نکنم.چند تجربه کوچک چت کردن و یا چند اس ام اس.مساله ذهنیم اینه ایشون به دلیلی که من نمیفهمم انگار دیگر چشم دیدن من رو نداره.در همون چند تجربه کوتاه چت حس کردم اصلن دلش نمیخواد حرف بزنه-در حد همین احوال پرسی روتین-چند اس ام اس بعدی هم که بی جواب موند مطمئن شدم حدسم درسته.هرکسی حق داره یه رابطه دوستانه رو با کسی داشته باشه یا نداشته باشه ولی به نظرم میشه گفت :«ببین من نمیخوام هیچ تماسی باهات داشته باشم»یا «من الان به خلوت احتیاج دارم»حالا اگر دلایلش رو هم توضیح بده لطف مضاعف کرده.هر چی که فکر میکنم هیچ کار بدی در حق این دوست انجام ندادم،از نظر خودم عمر همون خرده آشنایی هم با این رفتار به سر اومده ولی واقعن کنجکاوم دلیلش رو بدونم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:58  توسط امیر  | 

دارم«فرانی و زویی»سالینجر رو میخونم.احتمالن میدونید که مهرجویی فیلم پری رو از همین کتاب اقتباس کرده و ساخته.من فیلم رو دیده بودم و همین انگیزه های خوندن کتاب رو تاحدی از من گرفته بود،شد تا چند شب پیش که شروع کردم به خوندنش و وای که چه کتابی بود.معرکه در معرکه.مهرجویی اصلن نتونسته یا نخواسته طنز تلخ کتاب رو تو فیلمش در بیاره و کتاب واقعن دنیای جداییه چندین پله بالاتر از فیلم.

مدید زمانی بود که از یک کتاب انقدر لذت نبرده بودم اما این عشق بازی ذهن منو کلمات سالینجر یک مخل آسایش خفن داشت:مترجم کتاب جناب اقای میلاد زکریا.بی اغراق ایشون تمام تلاششون رو برای نابود کردن نثر سالینجر به عمل آوردن و شک ندارم یک روابط افلاتونی و یا غیر افلاتونی بین این حضرت اجل و مدیران نشر مرکز بوده که کتاب رو با این ترجمه افتضاح منتشر کردند.ایشون در کنار ترجمه نارسا علاقه مفرطی به استعمال فعل(کرده بود)داشتن که بعضن در یک پاراگراف تا ۵ مورد (کرده بود) رو پشت سر هم بعله چنان که من هرگز دلیل این اشتیاق ایشون به کرده بودگی رو نفهمیدم.

با وجود همه این مسائل،کتاب چنان جذابه که خوندنش رو به همه توصیه کنم

پی نوشت ۱:امید نیک فرجام هم یه ترجمه ازین کتاب داره که اگر خواستید بخرید اون امتحان کنید

پی نوشت ۲:دیشب فیلم راز رو از سینما ماورا دیدید؟یه فیلم تقریبن آموزشی بود در زمینه قدرتهای ذهن.امشب ساعت ۱۱اگر اشتباه نکنم تکرارش رو پخش میکنه.من که خوشم اومد 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 11:49  توسط امیر  | 

از دی ماه سال قبل تا همین چند روز پیش به وضوح حس میکردم که درون یک موج نزولی شدیدم.حساب و کتابهای مالیم به هم ریخته بود،در زندگی عاطفیم باعث توفان شده وخودم گم و گور بودم میان مه درونم...خلاصه کنمش:زندگی خیلی سخت میگذشت و در حیص و بیص این سخت گذشتن بارها از خودم پرسیدم آیا زندگی میارزد به این همه نا امنی و درد؟جوابش را حالا خوب میدانم:می ارزد به شرطی که خودت بی ارزشش نکنی

حرفم از سر سیری نیست.به ده سال گذشته که نگاه میکنم همه جور تجربه بدی را میبینم.سرخوردگی تحصیلی،تجربه عاشق شدن با دست و جیب خالی، بیکاری در زندگی متاهلی، فقر،طلاق،انجام کارهایی برای گذران زندگی که روحم را خراشیدند،سخت جنگیدن برای ماهی هشتاد هزار تومان،تحقیر-یادم می آید یک غروب بد به سال ۱۳۷۸ که میخواستم خودم را بکشم حالا یا ترس نجاتم داد یا کند بودن چاقو هنوز نمیدانم-پس با همه این حرفهای گفته و خروار خروار حرف ناگفته محق میدانم خودم را تا در مورد زندگی حرف بزنم.

زندگی ارزش جنگیدن و بودن را دارد به شرطی که حق عزیز خسته شدن و بریدن را برای خودت محفوظ نگه داری.هر کدام ما جایی خسته میشویم،زمانی میبریم و روزهایی هست که تلخیم.باور کرده ام که آنها را هم باید زندگی کرد،آنها را هم باید عزیز دانست.یاد گرفته ام این روی زندگی را هم دوست داشته باشم:خستگی ها را،نرسیدن ها را و باختن ها را...

با خودم رو راستم من.هر وقت زندگی خیلی سخت میگیرد،یاد همان روز کذایی سال ۷۸ میافتم و خیره میشوم به این دو تا خط آبی روی مچ دست چپم-همان که شکل H است یکجورهایی-بعد یادم میافتد که هر وقت هر وقت که بخواهم میشود دیگر نباشم و خلاص.رو راست از خودم میپرسم میخواهی نباشی و به خداوندی خدا همیشه انگار همه درونم داد میکشد میخواهم بمانم.این همان لحظه شگفت هستیست:زندگی که از مرگ زاده میشود.

همیشه میشود یادمان برود شادی های کوچک زندگی،یادمان برود خاطرات شیرین حتی یک عشق نافرجام،لذت بلند شدن بعد از زمین خوردن و تکاندن سر زانو ها...میشود که یادمان برود و فکر کنیم زندگی را نمیخواهیم اما از ته دل بعد آن همه فراز و فرود باور دارم:زندگی را به تمامی باید زندگی کرد،زندگیش کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:36  توسط امیر  | 

وقتهایی هست که روزگار آدم را آزمایش میکند،بعضی وقتها این آزمون ها چنان نتایج دردناکی دارند که ساده زیر و زبر میشوی و گاهی وقتها نه،کائنات مهربان تر است و با ملایمت بیشتری میگذاردت روی لام،زیر میکروسکوپ،تا اگر عقلت رسید،خودت ببینی آن چه که باید ببینی و دریابی مرد میدان عقلت با آن ایده های چند وجهیش و یا دلت با آن خواسته های کودکانه اش هستی یا نه؟

به جد بر این باورم آدم خوشبخت کسی است که این کرشمه های روزگار را دریابد و دُر یابد والا بهای نفهمیدن و امتحان مجدد گزاف است و سنگین...همه آنچه که گفتم قرار نبود گفته شود اینطور.بجایش قرار بود منبر بروم و بنویسم در باب حرمت بعضی مفاهیم.مفاهیمی مثل:پدر،مادر ،خانواده و یا حتی همین دوستت دارم های دستمالی شده که مدام مثل لقلقه زبان تکرارش میکنیم و آلوده اش.قرار بود بنویسم اینها شوخی بردار نیستند و نباید باشند.

اما با خودم که خلوت کردم دیدم این مثلن حرمت مداری من با آن به اصطلاح هنجار شکنی شوخ طبعانه که موجب نوشتن این پست شد چنان از یک جنسند که نقد کردنش چیزی است واقعن از جنس جلوی آیینه برای خود زبان در آوردن...این هم بشود از همان موضوعاتی که باید گذاشت و گذشت

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:55  توسط امیر  | 

کوئیلو در کتاب زهیر استناد میکنه به یک آیه انجیل:«زمانی برای دریدن،زمانی برای دوختن».زندگی ما هم اینجوریاست رفیق:زمانی برای سرخوشی،زمانی برای ماتم.زمانی برای شکستن،زمانی برای ایستادن.میدونم که میدونی زندگی یعنی همین.میدونم که میدونی همیشه دلم میخواد دلخوش ببینمت و میدونیم هر دو که این از محالاته.

تلخه گفتنش شاید ولی حالا زمان غمگساریه،زمان غصه خوردن،زمان گریه کردن.زمان چون و چرا و لجبازی با خود نیست.خدا میدونه چقدر میترسم ازین که زمانت رو از دست بدی پای چیزی که وقتش حالا نیست.تلخه که حس کنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد.برای عزاداری باید تنها بود و من این رو خوب میفهمم.بذار بوزن این بادهای اندوه،در جهت وزششون خم شو که من میترسم ازین عادت دیرینه تو به راست قامت بودن.بذار بگذرن رفیق و بعد یه روزی خودت میبینی بدون اینکه حتی فهمیده باشه دوباره  سر پایی و مستحکم.

ته دلم روشنه که میگذرونی این دوره رو و خوب هم میگذرونی...چشم انتظار دیدن دوباره دلخوشی توام!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 22:5  توسط امیر  | 

کتاب هفته:زمستان ۶۲،نوشته اسماعیل فصیح،نشر پیکان:اولین کتابی که از فصیح خوندم،«ثریا در اغما» بود.بعد نوبت« شهباز و جغدان» شد...بعد یه انقطاعی افتاد در فصیح خوانی تا           « زمستان ۶۲».شخصیت ثابتی داره کتابهای فصیح به اسم جلال آریان.من این آدمو دوست دارم.منشش برام جذابه و این برای لذت بردن از کتابهای فصیح خیلی مهمه که بتونین جلالش رو باور کنید.زمستان ۶۲ در مورد خوزستان جتگ زده تصویر معرکه ای بهتون میده و حتمن به یه بار خوندن میارزه

شعر هفته:بارانی بلند سیاهم را میپوشم/کلاهم را تا ابرو پایین میکشم/در آینه مینگرم/نمیشناسمش/خوب است/چتری بلند در دست میگیرم و در انتهای/بطری کوچک همراهم/گم میشوم(کیکاووس یاکیده)

فیلم هفته:a good year :اولین بار که فیلم رو دیدم تو ذوقم خورد.توقعم از رایدلی اسکات کارگردان و راسل کرو بازیگر خیلی بیشتر بود.موند ماجرا تا خوندن این یاد داشت خسرو نقیبی.یکبار دیگه و یکبار دیگه فیلم رو دیدم و این دفعه کشفش کردم.فیلم ساده سر راستیه که لذت نبردن ازش سخته.(من باب چشم چرانی به اقایان عرض میکنم یه ماریون کوتیلاردی تو فیلم نقش معشوق راسل کرو رو بازی میکنه که خیلی جذابه به نظرم)

وبلاگ هفته:زاغارت : توضیح ندارد،فقط کاش بیشتر مینوشت

پست هفته: این پست وبلاگ ۳۵درجه.از تزش خیلی خوشم امد

آهنگ هفته:real love  ماساری:برای داونلودش روی قسمت فری کلیک کنید و کد رو وارد فرمایید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 13:51  توسط امیر  | 

من یک مرض از نظر خودم دوست داشتنی دارم که رو اشیا به ویژه اشیای عزیز اسم میذارم.این mp3 player من هم از این قاعده مستثنی نیست و حاجیتون صداش میکنه آندره.من و آندره با هم دنیایی داریم.پریشب بالاخره نشستم و یه ذره آهنگاشو، نو کردم.بعضی آهنگها رو که گوش نمیکردم یا کمتر گوش میکردم از روش حذف و آهنگهای جدید رو اضافه کردم.

امروز صبح حس خوشایندی داشتم،میشد دیر پا شد و گفت گور بابای کار،میشد دل داد به صدای ماساری یا آماندا میگوئل یا ارا،تابش خورشید رو احساس کرد روی صورت و خلاصه از زنده بودن لذت برد هر چند که ته دلت یه غم صبور، مدام حضورشو به رخ بکشه.آندره این روزها خیلی به داد میرسه.شده جزء همون شادی های کوچک زندگی، که بودن رو موجه میکنند.

زندگی باید کرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:18  توسط امیر  | 

سال ۲۰۰۶ دو فیلم در مورد شعبده بازان و دنیایشان ساخته شد.در مورد پرستیژ که قبلن در گردون برایتان نوشتم.اما شعبده باز:فیلم خوبیه با بازی دیدنیه ادوار نورتون و پل جیاماتی.من ادوارد نورتون رو از فیلم score دوست دارم.با هم به یه درک مشترک رسیدیم:فیلمهایی که ادوارد بازی میکنه رو من دوست دارم و اونم میره فیلمایی رو بازی میکنه که میدونه من خوشم میاد.درک مشترکه دیگه،کاریش نمیشه کرد

شعبده باز بیش از اینکه حکایت شعبده باشه حکایت عشقه.در پرستیژ ما با مردی مواجه بودیم که کارش رو بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست داشت:حتی بیشتر از زن زندگیش و در شعبده باز با مردی مواجهیم که عشقش رو بیشتر از هر چیزی دوست داره،حتی بیشتر از کارش!

پی نوشت یک:یه موقعی فکر میکردم عشقم برام از هر چیزی تو دنیا مهمتره،یه موقعی هم تو این خیال بودم که برای رسیدن به بعضی رویاهام حتی حاضرم از عشق بگذرم.الان صراحتن نمیدونم کدومشونم من:احتمالن زوج و فردم یه جورایی!

پی نوشت دو:میخواین تفاوت فیلم عالی با فیلم خوب رو ببینید پرستیژ رو با شعبده باز مقایسه کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 10:41  توسط امیر  | 

سلام دایی جان!چشم زدیم و یکسال هم گذشت،چقدر هم سخت گذشت دایی.این روزهای آخر که زمین و زمان سخت میگرفت بهم انقدر دلم میخواست بودی،می آمدم کنارت توی اون اتاق کوچک.مینشستیم روی زمین.بساط ویسکیت را به راه میکردی و بعد می میزدیم و تو برایم از جوانی هایت میگفتی:«خیلی مشتی بودم دایی»بعد گریه میکردی برای مرحوم دایی اسماعیل.بعد سبک که میشدی به من میگفتی:«تو چطوری پسرم؟»و این مجوزی بود که بشود هر حرفی را بهت زد و صبوری دید،هر خواهشی را کرد و همراهی دید،هر مشکلی را در میان گذاشت و راه حل یافت.خود خواهی است احتمالن ولی این روزهای بد آخر دلم بیشتر از قبل هوایت را میکرد.اگر بودی همه چیز چقدر آسان تر بودو تنهایی چقدر کمتر...روحت شاد مرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 13:55  توسط امیر  | 

من کلن تحمل درد در سکوت را بلد نیستم...دلم میخواست اینجا راحت مینوشتم ولی نمیشود که نمیشود!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:20  توسط امیر  | 

این هفته گردون نداریم.مساله خیلی ساده است:گردون برای نوشته شدن به نویسنده احتیاج دارد و نویسنده به کمی حس و حال و حس و حال به مقادیری انگیزه و انگیزه به شرایط درونی و شرایط درونی به...خلاصه رو راست عرض کنم نویسنده مورد نظر در دسترس نمیباشد.no responce to paging .فرض بفرمایید نویسنده مفلوک را گروه های جانجاوید در دارفور بهش تجاوز به عنف کرده اند و طرف از حیز انتفاع ساقط شده-به جان خودم این زیاده خواهیست اگر یک گروه عرب بدوی به تعداد لااقل صد نفر به آدم تجاوز به عنف کنند آن هم در دارفور که هوا گرم است و بعد شما توقع داشته باشید مفعول فوق الذکر بیاید برایتان گردون بنویسد.اصلن اعصاب ندارم:یک کلام ختم کلام گردون نداریم این هفته.

پی نوشت:تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ یا آه و ناله میشود و بساط زنجموره به راه است و یا نویسنده معزز سفره رکاکت خویشتن خویش را پهن کرده و تمام کائنات را قهوه ای میکند اما چون مشارالیه-اشاره به نویسنده-آدم دموکراتیست و به مخاطب اهمیت میدهد به عهده خوانندگان محترم خواهد گذاشت که انتخاب بفرمایند اشک و زاری بیشتر دوست دارند یا حرفهای اب نکشیده بعضن کمر به پایین

چشم انتظار حضور سبزتان در این نظر سنجی هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:29  توسط امیر  | 

شده ام مثل پرومته،وقتی منتظر عقاب بود تا بیاید و جگرش را بخورد.عقاب نیامده و پرومته بدبخت نمیداند آیا عفو شده،یا عقاب امروز به مرخصی رفته و فردا باز هم میآید و یا اصلن عقاب در ترافیک مانده و صرفن کمی تاخیر داشته است.پرومته اضطراب دهشتناکی دارد در این حال.کمی امیدوار شده به نیامدن عقاب و از دست دادن این امید برایش سخت تر از رنج خورده شدن دوباره جگر است.از طرفی با خودش فکر میکند اگر عقاب دیگر نیاید و او هم اینجا بماند در بند، شاید حسرت همین لحظات با عقاب را بکشد در اینده.شاید...

پی نوشت۱:در اسطوره های یونان،پرومته نیمه خدایی بود که اتش را از آسمان ربود و برای انسان به زمین آورد.خدایان که از این عمل او ناراحت بودند،پرومته را محکوم کردند که در کوه های قفقاز به بند کشیده شود و هر روز عقابی بیاید و جگرش را زنده زنده بخورد.شب دوباره جگر بروید و فردا باز هم عقاب بیاید و جگرش را...

پی نوشت ۲:دقت کردین اون قسمت جگرش را بخورد تو ابتدای پست چقدر صکصی شده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:1  توسط امیر  | 

کشف هیجان انگیزی کردم:درونم یک سیاهچاله بزرگ پیدا شده که دارد همه چیز را میکشد توی خودش.دلم را،مغزم را،لوزالمعده ام را...حالا کی به روده بزرگ برسد نمیدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط امیر  | 

۱-دوباره من رفتم در حال عصب و شروع کردم به خوردن هر چیز قابل اکل.دیشب تقریبن غذای سه نفر رو از هضم رابع گذروندم.امروز صبح صبحانه خوردم،بعد یک فقره کیک پنیر میل فرمودم بعد ساندویچ خوردم بعد....این نهضت عصبیت ادامه یابد حقیر سراپا تقصیر در معرض خطر خفن ترکیدن قرار خواهم داشت.

۲-بببینید علیامخدره! نه من ولی قهری بزرگوارانی هستم که شما نگرانشان هستید نه آن عزیزان کودکند که محتاج سرپرستی بنده باشند.من صراحتن اعلام میکنم این روزها باید کسی با کاردک خودم را از روی زمین جمع کند فلذا مستدعیست از فاصله حدودن سه هزار پانصد کیلومتری بنده را سوال و جواب نفرمایید که دفعه بعد ممکن است قاط بد تر از این بزنم.خوب؟

پی نوشت:پاچه میگیریم،گیر میدهیم،آبرو ریزی میکنیم ....

پی نوشت سانچویی:باز ارباب دچار جوع شده و من ناامنیم عود کرده،چند شبه از ترس ارباب میرم تو حموم میخوابم،درم از تو قفل میکنم،از بس که بد نگاه میکنه لاکردار!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 17:36  توسط امیر  | 

اینم از فصل فوتبال ۸۵-۸۶ .حقمان همین چهارمی بود و لاغیر.هر چه بیشتر فکر میکنم استقلال را نه صمد مرفاوی که امیر قلعه نوعی زمین زد.به یارگیری اول فصلش دقت کنید:باقر احمدی،علی علیزاده،داسیلوا،بهشاد یاورزاده و...یکی نیست بگوید اینها سر جمع چقدر برای استقلال بازی کردند؟چقدر به درد استقلال خوردند؟آقای قلعه نوعی بعد از یک قهرمانی حس دون کورلئونه بودنش عود کرد و چنین بلایی بر سر استقلال آورد.خلاصه ایرادی ندارد،باخت مال مرد است و فصل بعد را هم خدا از ما نگرفته...

پیشنهاد استراتژیک:برای فصل بعد،بی خیال ناصر حجازی شو حاج فتح الله و فیروز کریمی را از استقلال اهواز بیاور استقلال تهران

تبریک سورئال:کسب مقام پر افتخار سوم را پس از چهار سال هفتم و هشتم شدن به عموم لنگی های عزیز، اه ببخشید پرسپولیسی های محترم تبریک گفته و خوشحالیم که پس از یک میلیارد تومان خرج مربی کردن و چهارصد میلیون پول یک بازیکن دادن بدین جا نایل آمدند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:9  توسط امیر  | 

 احساس متلاشی شدن دارم.تک تک بند های انگشتم و هر چه مفصل دارم و هر چه فرو رفتگی و بیرون آمدگی در وجودمان موجود است همه دچار میل گریز از مرکز شده اند...تا اطلاع ثانوی حالم از خودم بهم میخورد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:57  توسط امیر  | 

دیشب میان یک گپ دوستانه، نکته ای مطرح شد که به نظرم کاملن حرف حساب بود.با بچه ها بحث میکردیم در مورد ازدواج و این نکته به نظرم آمد که خیلی مهم است که دو طرف ازدواج آرزوها و رویاهای طرف مقابل را بشناسند و آن را بپسندند،در مسیر تحقق آن رویاها مساعدت کنند و از همه مهمتر حق اشتباه را در آن مسیر برای طرفشان به رسمیت بشناسند.این قسمت اخر از انجا خیلی مهم میشود که بسیاری اوقات در زندگی مشترک یکنفر اشتباه میکند اما هر دو نفر بابتش با شدت و ضعف کم هزینه میپردازند.مثلن فرض کنید اشتباه در انجام یک پروژه ممکن است به کاهش درآمد و سطح زندگی یک زوج منجر شود اما این بهایی است که باید در مسیر رشد پرداخت و حق هر یک از طرفین یک رابطه عاطفیست که بدانند میتوانند اشتباه کنند و در صورت اشتباه از حمایت دیگری برخوردار باشند.این مساله به نظرم خیلی مهم است

پی نوشت:اقایانی که اینجا را میخوانند لطفن به این قضیه فکر کنند:آیا حاضرند با زنی ازدواج کنند که در آمد بیشتری از آنها دارد؟خانمها هم لطف کنند آن طرفی به قضیه فکر کنند:حاضرند با مردی ازدواج کنند که درآمد کمتری از آنها دارد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:37  توسط امیر  | 

یک فصل منتظر بمانی و در این وانفسای بی دلخوشی بودن دلخوش کنی  به یک تیم فوتبال و آخرش هم هیچی به هیچی.بخواهم رو راست باشم اگر استقلال این فصل قهرمان میشد باید در فوتبال این مملکت را گل میگرفتند. در تمام طول بازی ها حتی وقتی در صدر جدول بودیم،تیم نشانی از یک مدعی قهرمانی نداشت.در خط حمله افتضاح بودیم و در خط میانی بی ثبات.فکر کنم اگر تا یک هفته مانده به آخر در کورس قهرمانی باقی ماندیم بیش از هر چیز مدیون خط دفاع با تجربه و دروازه بان شیر دلی مثل وحید طالب لو باشیم.پنج شنبه تلخی بود پنج شنبه بر باد رفتن امیدهای یک فصل...آدم با خودش فکر میکند خوش بحال هواداران پرسپولیس.۴ فصل هست که نه در کورس قهرمانیند و نه در خطر سقوط به دسته پایین تر.همان وسط مسط ها سرشان به کار خودشان گرم است و دورند از استرس قهرمانی و این بحث ها.در حالی که ما عین چهار فصل گذشته را پای ثابت کورس قهرمانی بودیم و مدعی جام.استرس زیاد هم برای خون ادم ضرر دارد

پی نوشت:هرج و مرج!این بهترین واژه ایست که با ان میتوانم زندگی این روزهایم را تشریح کنم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:13  توسط امیر  | 

دیشب برنامه صد فیلم شبکه سوم،منت گذاشت بر سر ما و فیلم دلشدگان مرحوم علی حاتمی رو پخش کرد.قبل از شروع فیلم هم یک آقای منتقدی با شور و شوق از بزرگی کار اقای حاتمی داد سخن داد و منتقدین به فیلم رو کوبید که روح هنرمند کارگردان رو درک نکردند و...فیلم اما وقتی شروع شد با خودم گفتم صد رحمت به همان منتقدان.به دهشت ناک ترین وضعی فیلم رو سانسور کرده بودند جوری که از دلشدگان،دلش کاملن رفته بود و فقط مانده بود شدگانی که پی دل میگشتند.یکی نیست بگه اقای صدا و سیما مگه مجبوری اینجوری فیلم نشون بدی که تن مرحوم کارگردان رو توی گور بلرزونی؟

پی نوشت:اول هفته سگی...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:41  توسط امیر  | 

دل دیوانه من! ساکت بودن تو این وسط به حیرتم وا میدارد تو که فقط در همین یک مورد سکوت کرده ای.پریشب که لبخند فاتحانه زدی برایم که:«دیدی!من که گفته بودم»میخواستم ملاج خودم را و شاید ملاج تو را بکوبم به دیوار که چرا حالا که باید ساکتی...کجا گمت کرده ام من؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 21:28  توسط امیر  | 

کتاب هفته:حافظ به روایت عباس کیارستمی،انتشارات فرزان:ماجرای حافظ آقای کیارستمی ماجرای غربیه.اول که شنیدم ایشون مصرع های مختلف حافظ رو تقریبن به صورت هایکو واره هایی درآوردن. کلیت ماجرا به نظرم مضحک اومد به خصوص اون شعار«مطلقن باید مدرن بود» اما بعد انگار کسی مدام در گوشم زمزمه میکرد برو بخرش.رفتم،خریدم،خواندم و حس بی نظیری رو تجربه کردم.بقدری محبوب شده این کتاب در برابرم که حد نداره.هشدار میدم که مخالفان جدی داره این کار اقای کیارستمی و خیلی ها خوششون نیومده.آزاده حتی اعلام کرده من مایه شرمساری خانواده کامیارم !!!

شعر هفته:میخواره و

                سرگشته و

                رندیم و

                نظرباز(حافظ به روایت عباس کیارستمی)

فیلم هفته:heaven :فیلم دیدنیه تام تیکور رو از دست ندید.بازی معرکه ای داره کیت بلانشت توش و فیلم نامه اش هم کار کیشلوفسکیه.سکسانسی از فیلم هست که عاشق و معشوق فیلم پشت یک میز نشستن و دوربین یهو جلو میاد تا اونجاییکه دیگه از این دو فقط نوک بینیشون معلومه و دستشون:حس وصف ناپذیری داشت این صحنه

آهنگ هفته:پرسه بزن توی خیال،خیال من مال تو

وبلاگ هفته:وبلاگ دایره.نوشته هاشو دوست دارم و رو راست بودن نویسندشو

پست هفته: پست هفته نداریم.شاید این بدک نباشه برای خواندن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 13:53  توسط امیر  | 

سی و پنج روز با چنگ و دندان بجنگی تا شهرت خرمشهر باقی بماند و محمره نشود،پنج هفته ببینی که نزدیک ترین دوستانت تکه تکه میشوند و هر وجب از زمین های شهری که دوستش میداشتی با خونشان رنگین میگردد،خسته و ناامید عقب بنشینی به امید شروع دوباره و بعد فقط کمی مانده تا روز موعود،هواپیمایت سقوط کند و بروی و نباشی تا ببینی که شهر آزاد گشته...میدانم که خیلی باید سخت بوده باشد محمد!میدانم که دلت هنوز پیش شهر است،میدانم. فقط دلم خواست تو هم بدانی تا هستیم و خرمشهر هست یادت با ماست برادر جهان آرا!

پی نوشت۱:نباید که از آزادی خرمشهر گفت و از حاج احمد متوسلیان حرفی نزد.این فرمانده خط شکن در عملیات بیت المقدس، که به آزادی خونین شهر منجر شد رنجها کشید.کمی بعد با حمله نظامی اسراییل به جنوب لبنان،به همراه تعدادی از نیروهای سپاه به دره بقاع در جنوب لبنان رفت تا نیروهای مقاومت را سامان دهی کند اما در یک ایست بازرسی شبه نظامیان مسیحی به همراه ۳ ایرانی دیگر بازداشت و از آن به بعد هیچ خبر رسمی ازو منتشر نشد.برخی منابع از اسارت او در زندان های اسراییل خبر میدهند.کاری به این ندارم که رفتن به جنوب لبنان اصلن توجیهی برای من یکی نداشته و شاید درکش نکنم و نپسندمش اما این را خوب میدانم که احمد متوسلیان برای آزادی خرمشهر خون دلها خورد و یادی ازو کردن حداقل کاریست که در این روز از من و ما بر میاید

پی نوشت ۲:ممد نبودی ببینی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:3  توسط امیر  | 

چند هفته ایست که این عصر های چهار شنبه برایم رنگ و بوی دیگری دارد:تمام هفته ام یکطرف و این عصرهای دلنشین چهار شنبه ام یکطرف...وجدیست و دلخوشی ای در این چهار شنبه ها که میشود یک هفته با خوشیش خوش بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:59  توسط امیر  | 

پیش نوشت:۲۴ اردیبهشت ماه برای خداوند نوشتم که برایم یک فقره «حافظ به روایت کیارستمی» بفرستد،پاسخ ذات اقدس الهی چند شب پیش واصل شد:

سلام بنده خوابالوی من!چطور مطورایی؟ما مانده ایم که تو کی میخواهی آداب معاشرت یاد بگیری؟مرد حسابی الان برای تصادفهای زیر پنجاه هزار تومان یک افسر زپرتی هم نمی آید بعد تو وقت بارگاه جلالت مآب ما را گرفتی برای یک کتاب ۴۲۰۰ تومانی؟برو مثل بچه آدم خودت بخر و باکیت نباشد.صدق الله و علی و العظیم

پاسخ این حقیر به خداوند خدا:

خدای خوب من!سلام!فرموده شما را روی چشم میگذارم و میروم کتاب را میخرم،اما خواستم نکته ای را متذکر شوم.یک ذره هوای این فرشتگانت را داشته باش،حالا ما را بی خیال شدی جای دوری نمیرود اما این فرشتگان را دریاب.روی زمین ماه خرداد است و هوا بسی گرم.من طبق معمول نیم برهنه خوابیده بودم که دیدم سر و صدا می آید،چشم باز کردم دیدم یک وجود نورانی،بین زمین و آسمان دارد بال بال میزند و میگوید:«هوی مردک!بیدار شو میخواهیم پیام خداوند را به تو ابلاغ کنیم»من هم سراسیمه پاشدم خبر دار ایستادم و گفتم« بگو جبرییل!سراپا گوشم»خوب حواسم نبود که همچین لباس مرتبی ندارم یهو چشمهای این جبرییل گرد شد و گفت:«منو صدام کن گابریل، جونی!»حالا هی من توضیح میدهم که گابریل بی خیال ما شو،اما انگار اوضاع وخیم تر از این حرفهاست.خلاصه مجبور به گریز شدیم و در این راه برای اثبات بی گناهیمان مدرک هم داریم چون به جان خودم تنها تن پوشم از پشت پاره شده نه از جلو.وقت ذات اقدستان را بیش از این نمیگیرم.مخلصیم تمام قد خدا جان!

پی نوشت۱:«حافظ به روایت کیارستمی» را خریدم.فردا در موردش مینویسم

پی نوشت ۲:یادمه که امروز دوم خرداده اما نمینویسم از اون روز و اون همه آرزو که بر باد رفت.چه کاریه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:53  توسط امیر  | 

سانچو: ارباب این چه وضعیه؟این وبلاگ یا قلعه سنگباران؟آدم بدون زره و جوشن و غسل شهادت نمیتونه پا بذاره تو وبلاگت...خدا دو کیشوت مرحوم رو رحمت کنه،اونم قد تو جوشی بود.اصلن این اقبال منه هر چی ارباب به پستم میخوره فشفشه از آب درمیان...

بعضی وقتها خوبه که سانچو هست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 17:19  توسط امیر  | 

مساله خیلی ساده است آقای احمدی نژاد:من از شما متنفرم.اما میخواهم این قضیه روشن باشد که شما اصلن در حد و اندازه ای نیستید که من بخواهم نفرتم را خرجتان کنم ،مساله نه شخص شما که به گفته اقای محسن رضایی از نیروهای دست ششم سپاه پاسدارانید بلکه تفکری است که شما آن را نمایندگی میکنید:تفکری که اصول عقایدش تشکیل شده است از عوام فریبی،خشونت طلبی،دروغ گویی و انحصار گرایی.تفکری که یک پایش را روی دوش دلار های نفتی گذاشته و پای دیگرش را روی ستون توان نظامی سپاه پاسداران،خودتان هم که مظهر فریبکاری هستید:انگار مثلث زر و زور و تزویرتان به راه است.

از شما متنفرم اقای احمدی نژاد چون مظهر جریانی هستید که به اسم عمل به تکلیف جنگ را بعد از خرمشهر ۶سال لعنتی به درازا کشاندند،جریانی که دموکراسی را با تقلب های اشکار و پنهان انتخاباتی در تیر ماه ۱۳۸۴ لجن مال کردند،داریوش و پروانه فروهر را سلاخی کردندبه سال ۱۳۷۷،فاجعه کوی دانشگاه ۱۳۷۸ را به وجود آوردند،با دون کیشوت بازی های مضحکشان شدید ترین تحریم های بین المللی را بر این کشور تحمیل ساختند و در نهایت نماد بارز همان نحله فکری هستید که دیروز در میدان هفت تیر به دست قداره بندانش اینچنین دد منشی خود را به رخ کشید.شما عین طالبانید در افغانستان با این فرق که حتی صداقت خالص آن آدم خوار ها را هم ندارید آقا!

برای همین از شما متنفرم!حرف که میزنید حرص میخورم از ملاحظه این همه حماقت توام با احمق پنداشتن مخاطب.سخن رانی که میکنید خجالت میکشم که رییس جمهور کشورم چنین موجود سخیفیست،سیاست گذاری که میکنید شرمسار میشوم از عمق سفاهت جریانی که شما معجزه هزاره سومشان هستید...از خط فکریتان متنفرم آقای احمدی نژاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:45  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie