
شعر هفته:چه سرگردان است این عشق/که باید نشانی اش را/از کوچه های بن بست گرفت/چه حدیثی است عشق/که نمیپوسد و افسرده نیست/حتی آن هنگام/که از آسمان به خانه/آوار شود(احمد رضا احمدی-یادگاری)
فیلم هفته:head in the clouds :یک عاشقانه سر راست.قصه اش را با آب و تاب تعریف میکرد ولی مهم این بود که قصه اش ارزش شنیدن داشت.بازی پنه لوپه کروز محشر بود در فیلم:مثل همیشه.بازیگر مردش هم ترکیبی بود از جاش هارتنت و جود لاو.هی به تناوب من را یاد یکی از این دو نفر می انداخت.اقرار میکنم فیلم بدون هیچ توجیه سینمایی خیلی خیلی به دلم نشسته
آهنگ هفته:میان جمعم من...ولی دلم تنهاست با صدای زویا ثابت
وبلاگ هفته:تب چهل درجه...بخوانیدش تایید میفرمایید دوست داشتنیست
پست هفته:این نوشته آزموسیس جونز کبیر در هزار تو.خیلی زندگی داشت در خودش
درنگ هفته:مستی
لحظه غریبیست آن گم شدن«من»جایی که نمیدانی کجاست.درونت حسهایت بهم میپیچند و انگار هر لحظه ازدواج مقدسی رخ میدهد،تغییر میکنی و ناگهان برایت به قول پاز (شعر خود شعر میشود).دلت میشود فرمانروا و اول حکم میکند به محو شدن زمان و گم کردن مکان.می شوی شور،میشوی عواطفی که جرات ابرازشان را نداری. چنین است که مستی این همه گرامی مینماید برایت!
۲-دارم کتاب هیجان انگیزی میخونم.راهنمای هبوط تا اوج.کشف نور از دل تاریکی.وسطهاشم و بی تاب که زود تر تمامش کنم.فکر کنم بعدش من و پیتر و پارمنیدس سه تایی بریم به قعر.
۳-دارم فکر میکنم چقدر زندگیم ظرف ۹ ماه گذشته عوض شده،چقدر دارم خودم رو میشناسم،چقدر خوشحال ترم و چقدر همه اینها رو مدیون توام دوست جان!
پی نوشت:اسم کتابه«زوایای تاریک حکمت»ه.تمام که شد مفصل ازش مینویسم
پی نوشت سانچویی:ارباب!تو انقدر خود شیفته ای که حتی وقتی میفهمی جانوری به جای اینکه بین کرگدن و گوریل و کروکودیل دنبال خودت بگردی فکر میکنی ققنوسی یا سیمرغ
پی نوشت حرف حساب مآبانه:میفهمم جانورم و مهمتر از آن در میابم که این جانور را دوست دارم
قبلن در پروسه رشد فردیت گفتم که سفر روح ما از سه قسمت عمده جدایی،تشرف و بازگشت تشکیل شده.حالا بیایین سعی کنید حال غمگین دل رو یه جور سفر روح ببینید.در فاز اول افسردگی ما واقعن به جدایی احتیاج داریم.اینجا باید تنها و رها بود تا سر حد امکان.عزاداری کرد و غصه خورد.وقت وقت اشک ریختنه نه چون و چرا کردن.اگر و فقط اگر این مرحله رو به درستی پشت سر گذاشتیم،وقت شیرجه زدن به عمق وجودمونه تا بفهمیم چرا افسرده ایم یا چرا این مشکل برامون پیش اومد؟درسهای ما از این اتفاق چی میتونه باشه؟اشتباهاتمون چه بود؟و...اینجا مرحله تشرفه.ما راز پنهان درخشان دلتنگیمون رو فهمیدیم و وقتشه با نیروی تازه ناشی ازین کشف دوباره برگردیم به زندگی.در این مرحله بازگشت واقعن شاید خوب باشه یه سفر بریم،کاری که دوست داریم شروع کنیم،به دوستامون نزدیک بشیم تا بتونیم شفا رو کامل کنیم!
همه این حرفها رو زدم تا بگم به خودمون و بقیه فرصت عزاداری بدیم.سوگواری برای یک رابطه تمام شده،برای یک عزیز از دست رفته،برای فرصت سوخته و یادمون باشه هیچ کودکی وقتی زمین میخوره با خودش چون و چرا نمیکنه بلکه میزنه زیر گریه...فرصت گریستن رو به خودمون بدیم
پی نوشت:متن بالا صرفن یک نظر شخصیه نه یک متن قطعی علمی!
خدا میدونه چه خردی داره این حرف.خدا میدونه چه قدرتی از دل اون بن بست تو آدم میجوشه اگر و فقط اگر بهش امون بدیم.جسارت پایین رفتن وقتی راهی برای بالارفتن وجود نداره،چیزیه که اکثر ما فاقدشیم ولی اگر کسی بتونه دست به این کار بزنه شک ندارم غواصی خواهد بود که گرانبها ترین مروارید رو صید میکنه!
من از ۱۹۸۶ طرفدار رئال مادریدم.برای توجیه این علایق باید توجهتون بدم به سالهای خاکستری نوجوانی و مجله دنیای ورزش که من از بین هر لیگی یه تیم رو انتخاب میکردم و باهاش دلخوش بودم.فورواردی داشت رئال به اسم هوگو سانچز که الان مربی مکزیکه.من کلی با این آقاهه حال میکردم و با پشتک هایی که بعد از هر گل میزد.اینجوری شد که عمر رئل مادریدی بودن من فقط یه کمی از استقلالی بودنم کمتره.
فصل نفس گیری بود.تا دقیقه نود این مظهر کاتالان بیخ گومون چسبیده بود ولی رئال هر چند رونالدینیوی جادوگر و لیونل مسی ساحر رو نداشت و لی عوضش دون فابیو رو داشت که جای هر دوشون کار میکرد.حال داد گرفتن حال این کاتالان های لجباز...ویوا رئال:قهرمانی مون مبارک!
پی نوشت:برای ماکان و بقیه هواداران بارسلون:غصه نخورید بابا جان!قبول کنین از پس شیر بر نمیاید و خلاص
التماس دعا:سانچو!
پی نوشت:این وبلاگ امروز به شدت به روز میشود
هزار و یک ایراد داشته باشم یکی رو ندارم:پای اشتباهاتم میایستم.حالا درست یا غلط فکر میکنم باید تموم شه و پاش میایستم:چیزی تو مایه های دندم نرم و چشمم کور.تموم شدنش رو باور کن.خدا میدونه چقدر دلم میخواد کمکت کنم این روزها رو بگذرونی،کمک کنم سر پا شی و هیچ کار لعنتی از دستم بر نمیاد.هر کار مزخرفی که بکنم فقط و فقط بد تر کردن اوضاعه...انگار همین دیروز بود ۲۸ خرداد ۱۳۸۴ که نوشتم برات:«باهات حرف زدم دخترک.گفتم دوستت دارم،گفتی که دوستم داری»چه وجدی داشت این دوستت دارم و این دوستم داری.نشدنش گردن من،غصه هاش همه مال من.کاش میشد همه دردت رو بگیرم دوشم و میدونم که نمیشه.میدونم هیچ غلطی از دستم بر نمیاد.
گفتی ترسیدم.شاید حق با تو باشه ولی من از این کنسرسیوم راننده و باغبون و کلفت هیچ نور امیدی نمی دیدم.من میدونم زخم یعنی چی،میدونم نداشتن با یه زندگی چیکار میکنه میدونم خانواده چقدر میتونن تو زندگی آدما موثر باشن.نمی خوام خودمو توجیه کنم به خدا.کار خرابی دل ما از این حرفها گذشته،فقط دلم میخواد بدونی تا اونجایی که از دستم بر میومد پای اون دوستت دارم ۲۸ خرداد ایستادم.به نظر خودم ما آخر خطیم بانو!٬باورش کن!
نمیگم غصه نخور،نمیگم عزاداری نکن ولی به حرمت همون لحظه های بی بدیل عاشقانه ای که دو نفری با هم داشتیم زندگیتو اتیش نزن.جز التماس کردن کاری از دستم بر نمیاد خانمی.غصه بخور،گریه بکن،از من متنفر باش،به همه ارکان زندگی شک کن ولی به خودت فرصت بده.زندگی فقط من نیستم،زندگی فقط من نبودم.این نیز بگذرد.به خدا که بگذرد.من لحظه به لحظه دلنگران لحظه ها ی توام!
به من چه که من اهل طاعونی یه قبیله مشرقی بودم و تو...به من چه من با نیست و نداریم نافم رو بریدنن،به من چه که تو لای پر قو بزرگ شدی،به من چه که نمیشد ازت دل کند،به من چه که اشک پرده در شود بر غم ما،به من چه این زندگی کوفتی...به تو چه که من ضعیفم و گم،به تو چه که چشمم کور این روزها رو باید همون اول میدیدم،به تو چه که من همه اش زخم روزگارم...
به خدا دلم میخواست میشد همه بار غمت رو بگیرم دوشم و تو سبک بال بری ولی نمیشه.به همین حال مستی قسم،به همین حالی که دل میده به آدم سیگار رو دستش خاموش کنه قسم،دلم میخواست من بسوزم و تو یه آخ نگی ولی انگار نمیشه.ممنون برای همه اون همه عشقی که نثار من کردی،ممنون که یادم دای عاشقی یعنی چی،ممنون برای همه چیز و شرمنده برای لحظه لحظه با هم بودن.
به خودت مجال بده بانو...به خدا که این نیز بگذرد!
پی نوشت ۱:رفتیم تخت سلیمان و بخیر گذشت اما به دلم مانده یکبار تنها و خلوت بروم آنجا!
پی نوشت ۲:ترسو شده ام.از زخم زدن میترسم.هر بار که میبینم جای این زخم آخری را و مسولیتش را حس میکنم و عذاب میکشم بابتش، ترسو تر هم میشوم.روزگار هم انگار با من شوخی دارد.این دو هفته ای هی پدر نامرد میبرد مرا در شرایطی که یادم بیاورد چقدر راحت میتوانم زخم بزنم،بعد دستم را بذارم توی جیبم و در حالی که یک آهنگ غمناک را زیر لبی زمزمه میکنم بروم سی خودم...ببین:میترسم!
فیلم هفته:after the sunset :بعد از غروب یک فیلم هالیوودی تمام عیاره پس خداکثر میشه ازش انتظار سرگرم شدن رو داشت.اما اینکه چرا معرفی شد برمیگرده به اینکه من دلم برای حال و هوای کاراییبی ضعف میره و خوب سلما هایک هم روش.برای سرگرم شدن فیلم خوبیه!
وبلاگ هفته:سفر به انتهای شب :بدجور آدم حسابیست،آن پستش را که چپق نیک اهنگ کوثر را چاق کرده از دست ندهید.
پست هفته:پست هفته نداشتیم.برای خالی نبودن عریضه گشتم این پست عباس معروفی را از ته گنجه در آوردم تا بعد. اروتیسم در ادبیات را بخوانید
شعر هفته:آماندا میگوئل عزیز/ترانه ای از تو را به دهان میگیرم و/پرتاب میشوم از پنجره خوابهایم/به پروازی سرخ...ادامه اش را اینجا بخوانید
ترانه هفته:این آهنگ آماندا میگوئل تقریبن تمام هفته من را ساخت
توضیح هفته:افتخار کشف این ترانه و سرودن آن شعر هر دو میرسد به امیر احمد!
برداشت هفته:بخش جدیدی راه میاندازم در گردون.هر هفته به یکی از دوستان بلاگر یک موضوع برای نوشتن داده میشود:مثلن:رنگ،بوسه،سنگ قبر،دیزی و...نوشته آن دوست را میگذارم در بخش برداشت هفته.نوشتن برای برداشت اجباری نیست و هر کس ننوشت من متن خودم را میگذارم و میگویم خواهش نوشتنش از که بود که اجابت نشد.موافقید؟
۲- قانونی هست در نمیدانم کدام یک از زیر شاخه های علوم انسانی(اقتصاد یا مدیریت یا...)که میگوید همیشه هشتاد درصد نتایج از بیست درصد فعالیت ها حاصل میشوند.این یک فقره از خوش اقبالی در مورد بنده کمترین، مصداق پیدا کرده و گوش شیطان کر درآمدم به اندازه ساعت کاریم نشده و در آینده نزدیک در معرض خطر موت از فرط گرسنگی نیستم
۳-قبل از عید مااینجا بیست نفر پرسنل داشتیم و حالا ده نفر.این روند اشتغال زدایی که در راستای سیاستهای رییس جمهور مهرورز است یک ابهام عظیم در ذهن من ایجاد کرده بدین شرح:وقتی ما بیست نفر بودیم زمان انتظار پشت در، گلاب به رویتان، مستراح شرکت حدود ده دقیقه بود و امکان اینکه به در بسته بخوری بالای هفتاد درصد.حالا زمان انتظار پشت در همان مکان بیش از پانزده دقیقه و احتمال بسته بودن در بیش از هشتاد درصد است.اینجاست که دیگر مغز آدم گریپاچ میکند.
پی نوشت:فردا خدا قبول کند میروم یک مسافرت کوچک از این رو گردون را به جای فردا امروز آخر وقت خواهید خواند
پی نوشت ۱:برنامه جاه طلبانه ای دارم برای خیلی چیزها.فقط پشتکار لازم دارد و کمی پذیرش انضباط
پی نوشت ۲:عصری دلتنگ شده بودم از فکر کردن به موارد بالا.رفتم و یک دور کوچکی در بازار شبیه سازی شده بورس نفت نیویورک زدم.۱۲۰ دلار در آمد مجازی ظرف فقط بیست دقیقه...شاید همین هیجان و امکان درآمد کسب کردن است که این کار را برایم جذاب کرده و تبدیل به یک رویا!
پی نوشت ۳:نوستراداموس بازی در بیاورم قیمتهای نفت تا قبل از مرداد در بازار نیویورک از مرز هفتاد دلار میگذرند
۲-دوست وبلاگی داشتم که خاطرش برام عزیز بود.دو سه باری بیشتر ندیده بودمش ولی در همین چند برخورد میشد فهمید آرامش خاصی که نوشته های وبلاگش به آدم منتقل میکنه ناشی از شخصیت امن و آرام خود نویسندست.این دوست معزز ناگهان وبلاگ نوشتن رو تعطیل کرد بی هیچ توضیحی.من چون این آدم جدا از روابط وبلاگی به عنوان یک دوست برام مهم بود سعی کردم در حدی که سطح روابطمون اجازه میداد تماسم رو قطع نکنم.چند تجربه کوچک چت کردن و یا چند اس ام اس.مساله ذهنیم اینه ایشون به دلیلی که من نمیفهمم انگار دیگر چشم دیدن من رو نداره.در همون چند تجربه کوتاه چت حس کردم اصلن دلش نمیخواد حرف بزنه-در حد همین احوال پرسی روتین-چند اس ام اس بعدی هم که بی جواب موند مطمئن شدم حدسم درسته.هرکسی حق داره یه رابطه دوستانه رو با کسی داشته باشه یا نداشته باشه ولی به نظرم میشه گفت :«ببین من نمیخوام هیچ تماسی باهات داشته باشم»یا «من الان به خلوت احتیاج دارم»حالا اگر دلایلش رو هم توضیح بده لطف مضاعف کرده.هر چی که فکر میکنم هیچ کار بدی در حق این دوست انجام ندادم،از نظر خودم عمر همون خرده آشنایی هم با این رفتار به سر اومده ولی واقعن کنجکاوم دلیلش رو بدونم
مدید زمانی بود که از یک کتاب انقدر لذت نبرده بودم اما این عشق بازی ذهن منو کلمات سالینجر یک مخل آسایش خفن داشت:مترجم کتاب جناب اقای میلاد زکریا.بی اغراق ایشون تمام تلاششون رو برای نابود کردن نثر سالینجر به عمل آوردن و شک ندارم یک روابط افلاتونی و یا غیر افلاتونی بین این حضرت اجل و مدیران نشر مرکز بوده که کتاب رو با این ترجمه افتضاح منتشر کردند.ایشون در کنار ترجمه نارسا علاقه مفرطی به استعمال فعل(کرده بود)داشتن که بعضن در یک پاراگراف تا ۵ مورد (کرده بود) رو پشت سر هم بعله چنان که من هرگز دلیل این اشتیاق ایشون به کرده بودگی رو نفهمیدم.
با وجود همه این مسائل،کتاب چنان جذابه که خوندنش رو به همه توصیه کنم
پی نوشت ۱:امید نیک فرجام هم یه ترجمه ازین کتاب داره که اگر خواستید بخرید اون امتحان کنید
پی نوشت ۲:دیشب فیلم راز رو از سینما ماورا دیدید؟یه فیلم تقریبن آموزشی بود در زمینه قدرتهای ذهن.امشب ساعت ۱۱اگر اشتباه نکنم تکرارش رو پخش میکنه.من که خوشم اومد
حرفم از سر سیری نیست.به ده سال گذشته که نگاه میکنم همه جور تجربه بدی را میبینم.سرخوردگی تحصیلی،تجربه عاشق شدن با دست و جیب خالی، بیکاری در زندگی متاهلی، فقر،طلاق،انجام کارهایی برای گذران زندگی که روحم را خراشیدند،سخت جنگیدن برای ماهی هشتاد هزار تومان،تحقیر-یادم می آید یک غروب بد به سال ۱۳۷۸ که میخواستم خودم را بکشم حالا یا ترس نجاتم داد یا کند بودن چاقو هنوز نمیدانم-پس با همه این حرفهای گفته و خروار خروار حرف ناگفته محق میدانم خودم را تا در مورد زندگی حرف بزنم.
زندگی ارزش جنگیدن و بودن را دارد به شرطی که حق عزیز خسته شدن و بریدن را برای خودت محفوظ نگه داری.هر کدام ما جایی خسته میشویم،زمانی میبریم و روزهایی هست که تلخیم.باور کرده ام که آنها را هم باید زندگی کرد،آنها را هم باید عزیز دانست.یاد گرفته ام این روی زندگی را هم دوست داشته باشم:خستگی ها را،نرسیدن ها را و باختن ها را...
با خودم رو راستم من.هر وقت زندگی خیلی سخت میگیرد،یاد همان روز کذایی سال ۷۸ میافتم و خیره میشوم به این دو تا خط آبی روی مچ دست چپم-همان که شکل H است یکجورهایی-بعد یادم میافتد که هر وقت هر وقت که بخواهم میشود دیگر نباشم و خلاص.رو راست از خودم میپرسم میخواهی نباشی و به خداوندی خدا همیشه انگار همه درونم داد میکشد میخواهم بمانم.این همان لحظه شگفت هستیست:زندگی که از مرگ زاده میشود.
همیشه میشود یادمان برود شادی های کوچک زندگی،یادمان برود خاطرات شیرین حتی یک عشق نافرجام،لذت بلند شدن بعد از زمین خوردن و تکاندن سر زانو ها...میشود که یادمان برود و فکر کنیم زندگی را نمیخواهیم اما از ته دل بعد آن همه فراز و فرود باور دارم:زندگی را به تمامی باید زندگی کرد،زندگیش کنیم!
به جد بر این باورم آدم خوشبخت کسی است که این کرشمه های روزگار را دریابد و دُر یابد والا بهای نفهمیدن و امتحان مجدد گزاف است و سنگین...همه آنچه که گفتم قرار نبود گفته شود اینطور.بجایش قرار بود منبر بروم و بنویسم در باب حرمت بعضی مفاهیم.مفاهیمی مثل:پدر،مادر ،خانواده و یا حتی همین دوستت دارم های دستمالی شده که مدام مثل لقلقه زبان تکرارش میکنیم و آلوده اش.قرار بود بنویسم اینها شوخی بردار نیستند و نباید باشند.
اما با خودم که خلوت کردم دیدم این مثلن حرمت مداری من با آن به اصطلاح هنجار شکنی شوخ طبعانه که موجب نوشتن این پست شد چنان از یک جنسند که نقد کردنش چیزی است واقعن از جنس جلوی آیینه برای خود زبان در آوردن...این هم بشود از همان موضوعاتی که باید گذاشت و گذشت
تلخه گفتنش شاید ولی حالا زمان غمگساریه،زمان غصه خوردن،زمان گریه کردن.زمان چون و چرا و لجبازی با خود نیست.خدا میدونه چقدر میترسم ازین که زمانت رو از دست بدی پای چیزی که وقتش حالا نیست.تلخه که حس کنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد.برای عزاداری باید تنها بود و من این رو خوب میفهمم.بذار بوزن این بادهای اندوه،در جهت وزششون خم شو که من میترسم ازین عادت دیرینه تو به راست قامت بودن.بذار بگذرن رفیق و بعد یه روزی خودت میبینی بدون اینکه حتی فهمیده باشه دوباره سر پایی و مستحکم.
ته دلم روشنه که میگذرونی این دوره رو و خوب هم میگذرونی...چشم انتظار دیدن دوباره دلخوشی توام!
شعر هفته:بارانی بلند سیاهم را میپوشم/کلاهم را تا ابرو پایین میکشم/در آینه مینگرم/نمیشناسمش/خوب است/چتری بلند در دست میگیرم و در انتهای/بطری کوچک همراهم/گم میشوم(کیکاووس یاکیده)
فیلم هفته:a good year :اولین بار که فیلم رو دیدم تو ذوقم خورد.توقعم از رایدلی اسکات کارگردان و راسل کرو بازیگر خیلی بیشتر بود.موند ماجرا تا خوندن این یاد داشت خسرو نقیبی.یکبار دیگه و یکبار دیگه فیلم رو دیدم و این دفعه کشفش کردم.فیلم ساده سر راستیه که لذت نبردن ازش سخته.(من باب چشم چرانی به اقایان عرض میکنم یه ماریون کوتیلاردی تو فیلم نقش معشوق راسل کرو رو بازی میکنه که خیلی جذابه به نظرم)
وبلاگ هفته:زاغارت : توضیح ندارد،فقط کاش بیشتر مینوشت
پست هفته: این پست وبلاگ ۳۵درجه.از تزش خیلی خوشم امد
آهنگ هفته:real love ماساری:برای داونلودش روی قسمت فری کلیک کنید و کد رو وارد فرمایید
امروز صبح حس خوشایندی داشتم،میشد دیر پا شد و گفت گور بابای کار،میشد دل داد به صدای ماساری یا آماندا میگوئل یا ارا،تابش خورشید رو احساس کرد روی صورت و خلاصه از زنده بودن لذت برد هر چند که ته دلت یه غم صبور، مدام حضورشو به رخ بکشه.آندره این روزها خیلی به داد میرسه.شده جزء همون شادی های کوچک زندگی، که بودن رو موجه میکنند.
زندگی باید کرد!
شعبده باز بیش از اینکه حکایت شعبده باشه حکایت عشقه.در پرستیژ ما با مردی مواجه بودیم که کارش رو بیشتر از هر چیزی تو دنیا دوست داشت:حتی بیشتر از زن زندگیش و در شعبده باز با مردی مواجهیم که عشقش رو بیشتر از هر چیزی دوست داره،حتی بیشتر از کارش!
پی نوشت یک:یه موقعی فکر میکردم عشقم برام از هر چیزی تو دنیا مهمتره،یه موقعی هم تو این خیال بودم که برای رسیدن به بعضی رویاهام حتی حاضرم از عشق بگذرم.الان صراحتن نمیدونم کدومشونم من:احتمالن زوج و فردم یه جورایی!
پی نوشت دو:میخواین تفاوت فیلم عالی با فیلم خوب رو ببینید پرستیژ رو با شعبده باز مقایسه کنید.
پی نوشت:تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ یا آه و ناله میشود و بساط زنجموره به راه است و یا نویسنده معزز سفره رکاکت خویشتن خویش را پهن کرده و تمام کائنات را قهوه ای میکند اما چون مشارالیه-اشاره به نویسنده-آدم دموکراتیست و به مخاطب اهمیت میدهد به عهده خوانندگان محترم خواهد گذاشت که انتخاب بفرمایند اشک و زاری بیشتر دوست دارند یا حرفهای اب نکشیده بعضن کمر به پایین
چشم انتظار حضور سبزتان در این نظر سنجی هستم
پی نوشت۱:در اسطوره های یونان،پرومته نیمه خدایی بود که اتش را از آسمان ربود و برای انسان به زمین آورد.خدایان که از این عمل او ناراحت بودند،پرومته را محکوم کردند که در کوه های قفقاز به بند کشیده شود و هر روز عقابی بیاید و جگرش را زنده زنده بخورد.شب دوباره جگر بروید و فردا باز هم عقاب بیاید و جگرش را...
پی نوشت ۲:دقت کردین اون قسمت جگرش را بخورد تو ابتدای پست چقدر صکصی شده؟
۲-بببینید علیامخدره! نه من ولی قهری بزرگوارانی هستم که شما نگرانشان هستید نه آن عزیزان کودکند که محتاج سرپرستی بنده باشند.من صراحتن اعلام میکنم این روزها باید کسی با کاردک خودم را از روی زمین جمع کند فلذا مستدعیست از فاصله حدودن سه هزار پانصد کیلومتری بنده را سوال و جواب نفرمایید که دفعه بعد ممکن است قاط بد تر از این بزنم.خوب؟
پی نوشت:پاچه میگیریم،گیر میدهیم،آبرو ریزی میکنیم ....
پی نوشت سانچویی:باز ارباب دچار جوع شده و من ناامنیم عود کرده،چند شبه از ترس ارباب میرم تو حموم میخوابم،درم از تو قفل میکنم،از بس که بد نگاه میکنه لاکردار!
پیشنهاد استراتژیک:برای فصل بعد،بی خیال ناصر حجازی شو حاج فتح الله و فیروز کریمی را از استقلال اهواز بیاور استقلال تهران
تبریک سورئال:کسب مقام پر افتخار سوم را پس از چهار سال هفتم و هشتم شدن به عموم لنگی های عزیز، اه ببخشید پرسپولیسی های محترم تبریک گفته و خوشحالیم که پس از یک میلیارد تومان خرج مربی کردن و چهارصد میلیون پول یک بازیکن دادن بدین جا نایل آمدند
پی نوشت:اقایانی که اینجا را میخوانند لطفن به این قضیه فکر کنند:آیا حاضرند با زنی ازدواج کنند که در آمد بیشتری از آنها دارد؟خانمها هم لطف کنند آن طرفی به قضیه فکر کنند:حاضرند با مردی ازدواج کنند که درآمد کمتری از آنها دارد؟
پی نوشت:هرج و مرج!این بهترین واژه ایست که با ان میتوانم زندگی این روزهایم را تشریح کنم
پی نوشت:اول هفته سگی...
شعر هفته:میخواره و
سرگشته و
رندیم و
نظرباز(حافظ به روایت عباس کیارستمی)
فیلم هفته:heaven :فیلم دیدنیه تام تیکور رو از دست ندید.بازی معرکه ای داره کیت بلانشت توش و فیلم نامه اش هم کار کیشلوفسکیه.سکسانسی از فیلم هست که عاشق و معشوق فیلم پشت یک میز نشستن و دوربین یهو جلو میاد تا اونجاییکه دیگه از این دو فقط نوک بینیشون معلومه و دستشون:حس وصف ناپذیری داشت این صحنه
آهنگ هفته:پرسه بزن توی خیال،خیال من مال تو
وبلاگ هفته:وبلاگ دایره.نوشته هاشو دوست دارم و رو راست بودن نویسندشو
پست هفته: پست هفته نداریم.شاید این بدک نباشه برای خواندن
پی نوشت۱:نباید که از آزادی خرمشهر گفت و از حاج احمد متوسلیان حرفی نزد.این فرمانده خط شکن در عملیات بیت المقدس، که به آزادی خونین شهر منجر شد رنجها کشید.کمی بعد با حمله نظامی اسراییل به جنوب لبنان،به همراه تعدادی از نیروهای سپاه به دره بقاع در جنوب لبنان رفت تا نیروهای مقاومت را سامان دهی کند اما در یک ایست بازرسی شبه نظامیان مسیحی به همراه ۳ ایرانی دیگر بازداشت و از آن به بعد هیچ خبر رسمی ازو منتشر نشد.برخی منابع از اسارت او در زندان های اسراییل خبر میدهند.کاری به این ندارم که رفتن به جنوب لبنان اصلن توجیهی برای من یکی نداشته و شاید درکش نکنم و نپسندمش اما این را خوب میدانم که احمد متوسلیان برای آزادی خرمشهر خون دلها خورد و یادی ازو کردن حداقل کاریست که در این روز از من و ما بر میاید
پی نوشت ۲:ممد نبودی ببینی...
سلام بنده خوابالوی من!چطور مطورایی؟ما مانده ایم که تو کی میخواهی آداب معاشرت یاد بگیری؟مرد حسابی الان برای تصادفهای زیر پنجاه هزار تومان یک افسر زپرتی هم نمی آید بعد تو وقت بارگاه جلالت مآب ما را گرفتی برای یک کتاب ۴۲۰۰ تومانی؟برو مثل بچه آدم خودت بخر و باکیت نباشد.صدق الله و علی و العظیم
پاسخ این حقیر به خداوند خدا:
خدای خوب من!سلام!فرموده شما را روی چشم میگذارم و میروم کتاب را میخرم،اما خواستم نکته ای را متذکر شوم.یک ذره هوای این فرشتگانت را داشته باش،حالا ما را بی خیال شدی جای دوری نمیرود اما این فرشتگان را دریاب.روی زمین ماه خرداد است و هوا بسی گرم.من طبق معمول نیم برهنه خوابیده بودم که دیدم سر و صدا می آید،چشم باز کردم دیدم یک وجود نورانی،بین زمین و آسمان دارد بال بال میزند و میگوید:«هوی مردک!بیدار شو میخواهیم پیام خداوند را به تو ابلاغ کنیم»من هم سراسیمه پاشدم خبر دار ایستادم و گفتم« بگو جبرییل!سراپا گوشم»خوب حواسم نبود که همچین لباس مرتبی ندارم یهو چشمهای این جبرییل گرد شد و گفت:«منو صدام کن گابریل، جونی!»حالا هی من توضیح میدهم که گابریل بی خیال ما شو،اما انگار اوضاع وخیم تر از این حرفهاست.خلاصه مجبور به گریز شدیم و در این راه برای اثبات بی گناهیمان مدرک هم داریم چون به جان خودم تنها تن پوشم از پشت پاره شده نه از جلو.وقت ذات اقدستان را بیش از این نمیگیرم.مخلصیم تمام قد خدا جان!
پی نوشت۱:«حافظ به روایت کیارستمی» را خریدم.فردا در موردش مینویسم
پی نوشت ۲:یادمه که امروز دوم خرداده اما نمینویسم از اون روز و اون همه آرزو که بر باد رفت.چه کاریه؟
بعضی وقتها خوبه که سانچو هست
از شما متنفرم اقای احمدی نژاد چون مظهر جریانی هستید که به اسم عمل به تکلیف جنگ را بعد از خرمشهر ۶سال لعنتی به درازا کشاندند،جریانی که دموکراسی را با تقلب های اشکار و پنهان انتخاباتی در تیر ماه ۱۳۸۴ لجن مال کردند،داریوش و پروانه فروهر را سلاخی کردندبه سال ۱۳۷۷،فاجعه کوی دانشگاه ۱۳۷۸ را به وجود آوردند،با دون کیشوت بازی های مضحکشان شدید ترین تحریم های بین المللی را بر این کشور تحمیل ساختند و در نهایت نماد بارز همان نحله فکری هستید که دیروز در میدان هفت تیر به دست قداره بندانش اینچنین دد منشی خود را به رخ کشید.شما عین طالبانید در افغانستان با این فرق که حتی صداقت خالص آن آدم خوار ها را هم ندارید آقا!
برای همین از شما متنفرم!حرف که میزنید حرص میخورم از ملاحظه این همه حماقت توام با احمق پنداشتن مخاطب.سخن رانی که میکنید خجالت میکشم که رییس جمهور کشورم چنین موجود سخیفیست،سیاست گذاری که میکنید شرمسار میشوم از عمق سفاهت جریانی که شما معجزه هزاره سومشان هستید...از خط فکریتان متنفرم آقای احمدی نژاد!