تبليغاتX
تلخ،مثل عسل
 
این دوستان دارند از محکوم کردن توحش مینویسند.توحشی که در عکس لینک شده در پست قبل بی نیاز از توضیح است.می شود هیچ کاری نکرد،میشود فقط بغض کرد و شاید بشود از آن نوشت و مهتر از آن دیگران را به نوشتن از توحش قداره بندان سبز قبا تشویق کرد.به عکس این دخترک نگاه کنید و بنویسید

پی نوشت: در پوستین خلق به روز شد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:23  توسط امیر  | 

ماجرا خیلی ساده است:غیور مردان نیروی انتظامی میخواهند جلوی  دخترکی را که کمی زیادی زیباست را بگیرند تا خدای ناکرده هم خودش به جهنم نرود و هم باعث به درک واصل شدن حضرات حزب الله نشود.دخترک مقاومت میکند و شیر اوژنان تحت امر ولی فقیه میزنند خونین و مالینش میکنند که به راه راست هدایت شود.این عکس را ببینید و یادتان باشد این اتفاق در سال ۲۰۰۷ میلادی و در تهران افتاده نه در کابل به سال ۲۰۰۰ و باز هم یادتان باشد طالبان هر جا که باشند متحجرند و خونریز

پی نوشت یک:سردار احمدی مقدم فرمانده کل نیرو!جسارتن شما به روح اعتقاد دارید؟ای تو اون روح خبیثت!

پی نوشت ۲:فقط وقتی یادم میاد موقع انتخابات ریاست جمهوری رو که اکثریت خنثی میفرمودن مگه خاتمی چکار کرده و هیچی فرق نمیکنه و یا یادم میاد عده ای اولترا روشنفکر فتوی رای دادن به احمدی نژاد رو میدادند میخوام بالا بیارم رو همه وجودشون

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:57  توسط امیر  | 

در زمانه متوسط ها به سر میبریم.عصری که غولها یا دیگر وجود ندارند و یا  آخرین بقایایشان توسط لشکر متوسطین در حال نابودیست.سینما و کارگردانی هم دچار همین مصیبت شده اند:دیگر نه پدر خوانده میبینی و نه میشود فوردکاپولا یی در اوج یافت.دلمان خوش شده به همین فیلم ساختن یک در میان اسکورسیسی یا مایکل مان اما هستن کارگردان هایی که امید به اینده را در ذهن انسان مستدام نگه میدارند.شرط میبندم هواداران سینما از این مثلث در آینده خیلی بیشتر خواهند شنید:

۱-آلخاندرو گونزالس ایناریتو :این کارگردان۴۴ ساله مکزیکی تبار را علاقمندان سینما در ایران با فیلمهایی چون ۲۱ گرم و بابل خوب میشناسند.تبحر خاصی در روایت داستان های اپیزودیک دارد و به خوبی بلد است در یک لابیرنت سر در گم تماشاچیش را به مقصد برساند.بهترین فیلمی که از او دیده ام «عشق های سگی»است-اگر عنوان اسپانیایی Amores perros را درست ترجمه کرده باشم-هر چند ۲۱ گرم و شون پن عزیز را نمیتوان نادیده گرفت

۲- کریستوفر نولان :این کارگردان ۳۷ ساله انگلیسی،خیلی زود با فیلم «یاد آوری»در جهان سینما به شهرت رسید و با ساختن« بی خوابی» و« بت من آغاز میکند» ثابت کرد که لیاقت شهرتش را داشته است.من نظر به علاقه به سینمای ناشی از کمیک بوکها تمام بتمن های ساخته شده تا بحال را دیده ام.فیلمهایی که کارگدان های قدرتمندی مثل تیم برتون یا جوئل شوماخر داشته اند اما بتمن به روایت نولان حکایت دیگری بود و لذت دیدنش طعم مجزایی داشت.نولان استاد بازی با زمان است.در فیلمهایش مرعوب توانایی او برای بازی با زمان میشوی و برای همین دو بار دیدن این فیلمها کمک مضاعفی به لذت بردن بیشتر از سینمایش میکند.در میان فیلمهایش پرستیژ را از دست ندهید

۳- تام تیکور : در بین این سه نفر،تیکور ۴۲ ساله شاید چنان که باید قدر ندیده و فیلمهایش در ایران دیده نشده اند.۵سال پیش بود که بین فیلم باز های ایرانی،فیلمی به نام« بدو لولا بدو»دست به دست میگشت و تحسین میشد.من چهار فیلم تیکور را تا بحال دیده ام و اقرار میکنم جهان سینمایش را دوست دارم.کلن من روایت آدمهای تنها را دوست دارم،آدمهایی که متفاوتند با بقیه:متفاوت زندگی میکنند و متفاوت میمیرند و این کارگردان آلمانی راوی چنین حکایتهایی است.در بین فیلمهایش:«عطر:داستان یک قاتل» را حتمن ببینید

پی نوشت: عصر بی گناهی به روز شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:40  توسط امیر  | 

رضا قاسمی،در (وردی که بره ها میخوانند)،اصطلاح نفسگیری دارد:«لگد زدن به دیوار نازک شیشه ای».آن برداشتن گام آخر،آن گام خیلی سخت آخر ،آن پایان دادن به تعلیق نفس گیری که میتواند در یک رابطه باشد...بعضی وقتها فکر میکنم شاید بشود اسمش را گذاشت شیرجه میان آبهای تاریک.به جایی که نمیدانی چه میشود و شوق پریدن هم مجال صبر بیشتر نمیدهدت.میتواند این لگد زدن به دیوار نازک شیشه ای برای ساختن باشد یا برای خراب کردن-هر چند واقعن خیلی هم فرقی نمیکند،هر ساختنی در نهایت تبدیل میشود به یک خراب کردن و بالعکس-میتواند این شکستن دیوار شیشه ارتباط دهد دو انسان را به هم و یا یکنفر را برای همیشه از خودش جدا کند،میتواند خیلی چیزها باشد که توضیح بردار نیستند...

اینهمه روده درازی کردم که تهش بگویم دارم مدام به دیوار های نازک شیشه ای اطرافم لگد میزنم.اولش ناآگاهانه و غریزی،حالا بعضی وقتها آگاهانه،فردا را هم خدا میداند.حس غریبیست حس این روزها،به جان خودم حس غریبیست!

پی نوشت۱:مثل گم شدن در مه است.مه غلیظ،چشم نمیبیند هیچ جا را،نمیدانی کجایی و نمیدانی که مسیر جلوی پایت مسطح است یا پر فراز و نشیب یا...فقط میدانی باید بروی،دستانت را میگیری جلو-مثل راه رفتن نابینا ها که در فیلمها دیده ای-میروی بدون آنکه بدانی به کجا،فقط میدانی باید بروی،هر چیزی از بر جا ماندن بهتر است

پی نوشت ۲:تمام آن مدت که دارم میروم،افتان و خیزان.زمین که میخورم و بلند که میشوم،حیران و پریشان.فقط و فقط به تو فکر میکنم  و اینکه جرم تو اینوسط چیست که من روی دیوارت یادگاری نوشته ام؟

پی نوشت ۳:نگرانی ندارد که،نمرده ام به خدا، فقط کمی گم شده ام!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:48  توسط امیر  | 

نمیدونم دیشب فیلم دریای درون رو از سینما چهار دیدید یا نه؟فیلم معرکه ای بود که همه سانسور های تلویزیون هم نتونسته بود از زیباییش کم کنه.حکایت مردی که قطع نخاطع شده بود و میخواست خودکشی بدون درد داشته باشه و مخالفت دادگاه های اسپانیا با این مساله...فیلم محشر بود چه از لحاظ ارزشهای سینمایی و چه از لحاظ مفهوم.از آلخاندرو آمنابار غیر از (دیگران) فیلمی ندیده بودم و این فیلم واقعن دلیل محکمی برای اثبات توانایی آمنابار تو فیلم ساختن بود.

جدا از بعد سینمایی ماجرا ،پخش همچین فیلمی از جمهوری اسلامی بعید بود.شرط میبندم سانسورچی های سیما از بس دنبال زن لخت تو فیلم میگشتن یادشون رفت به مفاهیم دقت کنند،فیلم کلن در ستایش آزادی لیبرال و انسانی بود و هجمه علیه نهاد های حامی سنت.جایی از فیلم یک کشیش کاتولیک به کاراکتری که قصد خودکشی داره میگه:«آزادی که زندگی رو از آدم بگیره آزادی نیست» و مرد جواب میده:«زندگی که آزادی را از آدم بگیره دیگه زندگی نیست».حدس میزنم بردران رسانه ملی عقلشون نرسیده که دارن فیلمی رو نشون میدن که از تمام به اصطلاح خط قرمز های مضحکشون رد میشه

پی نوشت۱: از دیشب دارم از خودم میپرسم اگر من تو شرایط مشابه بودم چه میکردم؟خودمو میکشتم آیا؟

پی نوشت۲: آخر هفته پر فیلمی بود.شاید یه گزارش فیلم براتون نوشتم اینجا از ۴۸ ساعتی که گذروندم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:56  توسط امیر  | 

کتاب هفته:ویکونت دو نیم شده،نوشته ایتالو کالوینو،ترجمه پرویز شهدی،نشر چشمه:این کتاب سومین قسمت از سه گانه کالوینو در مورد زمانیه که خودش اسم اون رو اعصار گذشته میذاره،حکایت ویکنتی که به دونیم میشه:نیمی گل و نیمی دل.خوشم اومد از کتاب و حکمتی که در آخر به خوانندش هدیه میکنه

فیلم هفته:far from heaven : یکی از بهترین و تلخ ترین فیلمهایی که این اواخر دیدم.تلخ بود بدون اینکه عمدن تلاش کنه  کامت رو با بزرگنمایی مصیبتها تلخ کنه فقط کاملن منصفانه واقعیت رو نشون میداد و متاسفانه واقعیت عمومن تلخه.بازی جولین مور تو فیلم معرکه بود.

شعر هفته:غزلی در نتوانستن...غم نان اگر بگذارد!

آهنگ هفته:ترنج محسن نامجو!تمام هفته ام طعم این آهنگ را میدهد:گفتا من آن ترنجم کان در جهان نگنجم/گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی(تو سایتش روی فهرست آلبومها کلیک کنید بعد برید سراغ آلبوم ترنج،میتونین آهنگ رو بشنوید)

وبلاگ هفته:الیزه...وبلاگ رو که میخونین پست سیزده می رو از دست ندید

پست هفته:این پست فوق العاده آزموسیس جونز در باب خوشبختی:شما هیچوقت کس دیگری را خوشبخت نخواهید کرد و هیچوقت کس دیگری شما را خوشبخت نخواهد کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:54  توسط امیر  | 

نمیتوانم وارد وبلاگ پرشین بشوم.میفرماید رمز عبور اشتباهست.تنها حدسی که میتوانم بزنم هک شدن است و لاغیر.آدرس ای میلی هم که پرشین دارد تا برایم پسورد جدید بفرستد میل باکس منقضی شده تاریخ مصرف گذشته ایست که دردی را دوا نمیکند...حس خوبی ندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:56  توسط امیر  | 

۱-این اواخر،بعضی وقتها تصویری میبینم از امیر در درونم،که باعث میشود عرق سرد بنشیند روی ستون مهره هایم ،تصویری که با هر آنچه که در مورد خودم میدانستم سازگار نیست: بی رحم،دروغگو، حسابگر که میتواند بدترین بلاها را سر کسی بیاورد بی آنکه ککش بگزد و تازه ماهرانه به این مساله بخندد...این میترساندم و اصلن بعضی وقتها به شک میافتم کدام امیر،واقعیست؟

۲-الان و در همین لحظه اکنون دلم میخواست پست مفصلی بنویسم در موردی خاص که تسلای یک دوست باشد اما نمیشود که نمیشود.برای نشدنش به اندازه کافی دلیل دارم که منطقی باشد و عاقلانه اما چنین لحظاتی دلگیرم میکند.مصلحت اندیشی و بلاگ نویسی خیلی بهم جور در نمی آیند لااقل در مورد وبلاگهایی در این اشل جور در نمی آیند.یک بار نوشتم وبلاگی که درش خودسانسوری باشد بیشتر به درد توالت فرنگی شدن میخورد و هنوز هم به همان عقیده ام.امروز اینجا بیشتر شبیه توالت فرنگی بود تا وبلاگ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:25  توسط امیر  | 

نامجو را میتوان دوست داشت یا نداشت که در میان دوستان خودم هر دو واکنش را دیده ام اما در هر حال نمیتوان نادیده اش گرفت.سبکی نو در خواندن و طنازی های غریبش  و جسارتش پیش من محبوبش کرده،این روزها که تقریبن دارم با آهنگ هایش زندگی میکنم اما الان مساله ام برای نوشتن نه موسیقی نامجو که شخص شخیص خودش است

نامجو متولد ۱۳۵۵ است یعنی فقط یکسال بزرگتر از من و دارد بر اطرافش تاثیر میگذارد،بر ذهن مخاطبانش،بر جریان موسیقی،به فستیوال های جهانی میرود و...من اما فقط یکسال از او کوچکترم و روزی نه خیلی دور میخواستم دنیا را عوض کنم  بر اطرافم تاثیر بگذارم و به قول کوندرا اینطوری شاید جاودانه بمانم اما تبدیل شده ام به کارمندی که اگر تن بدهد به مشغولیات کاریش حقیر و مضحک است

این درد دارد برایم.این همان چیزیست که یکبار در جریان ترسهایم برایتان نوشتم که« میترسم ازینکه در چهل و پنج سالگی هیچی نشده باشم».کاش با خودم یکدله بودم:یا همین طرز مضحک زندگی را قبول میکردم و راحت ادامه میدادم یا انقدر جسارت داشتم که همه چیز را بر هم میزدم و دل میزدم به دریا و....دو گانگی کمر آدم را میشکند.نمیدانم چقدر واضح برایتان گفتم اما این دوگانگی نه میگذارد از لذت رخوت زندگی سبک اول برخوردار شوم و نه میشود به شجاعت چرخ بر هم زدن دلخوش بود.

فقط میدانم دیگر اینطور نمیشود ادامه داد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط امیر  | 

خدای خیلی عزیزم سلام!خوبی آفریدگار باقلوای من؟برو بچ اعم از جبرییل و اسرافیل و اون خطرناکه عزراییل همه خوبن؟از حال ما هم اگر بپرسی ملالی نیست که ازش بی خبر مانده باشی.غرض در میان گذاشتن یک مشکل و کردن یک خواهش بود-دروغ چرا این وضعی که تو درست کردی برایم تنها کردنی موجود این روزها همان خواهش است و لاغیر-از بحث دور نیفتیم،خواهشی داشتم:همانگونه که میدانی این عباس اقای کیارستمی شیرجه زده میان دیوان حافظ و با شعار مطلقن باید مدرن بود از هر غزلی یک بیت را انتخاب کرده و تبدیلش نموده به کتاب مستطاب«حافظ به روایت عباس کیارستمی»،بنده کمترین با آنکه میدانم چنین کاری میتواند مضحک باشد و مصداق کتاب سازی هست و نباید ۴۲۰۰ تومان پول بی زبان را خرجش کرد آن ته ته دلم به شدت دلم میخواهد کتاب را داشته باشم.خوب هر کسی یک نقطه ضعفی دارد خدا جان!فلذا برای اینکه هم خودم پول نداده باشم و هم کتاب به دستم برسد مستدعیست دستور فرمایی جبرییل سر راهش به غار حرا کمی مسیرش را کج کند و یک سر بیاید پونک و یک جلد کتاب فوق الذکر را برایم بیاورد.حالا اگر جبرییل هم دستش بند بود و خواستی با بابا نوئل بفرستی باز هم از نظر من منعی ندارد.زیاده عرضی نیست

بنده حقیر،امیر

پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:41  توسط امیر  | 

روز واقع انگار نزدیکست.از صبح کشتی پشت کشتی میرسند و در ساحل نیرو پیاده میکنند.هرمس بعد از سالها طغیان کرده و در راس سپاه سایه ها برای انتقام عمری سرکوب لشکر کشیده پای حصار شهر...این سوی حصار آپولو و هزاران کماندار زبده،زه کمان در دست و تیر در تیر دان،آماده جنگند...هیبت هرمس سوار برآن اسب سیاه تنومند دیدنیست.روز واقعه انگار نزدیکست!

پی نوشت سانچویی:هومر! آسوده بخواب، ارباب بیدار است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:44  توسط امیر  | 

پیش نوشت:از آنجا که سروانتس میگوید مطلقن باید پست مدرن بود و از آنجایی که من خودم بانو روسپینا را پنهان از چشم دون کیشوت بوسیدم و خیلی خوش گذشت فلذا روایتی دیکانستراکشن در پیوند عمیق با فرهنگ ذا-ذن ژاپنی از امیر و امیرانه به روایت سانچو تقدیم میشود:

۱-میرود سمت خانه امیر/سوار تاکسی نارنجی/«حافظ ناشنیده پند» میخواندبه زور/مرد بغل دستی اخم میکند/راننده هم /آرنجش توی چشم آقاهه است آخر

۲-از سلمانی بیرون نیامده کامل/باران میریزد روی گردن برهنه اش/وای سکسی شدی امیر/اما/دو ساعت هم که قدم بزنی/چشم انتظار باران/هیچ ابر مشنگی بر تو نخواهد بارید

۳-shooter را میبیند امیر/بعد با خودش فکر میکند/کدام گاگولی به فیلم آنتوان فوکوآ اسکار داده/و هی آرزو مینماید/ کاش مارک والدبرگ را میمونها خورده بودند

۴-بر قوزک پای آشیل پفیوز لعنت/اصلن ای کاش پاریس کماندار/ هر خری را که بخواهد مستقل از خودش عاطفه در کند/با تیر بزند تا آخر اردیبهشت/میفهمی امیر؟

راوی:سانچو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط امیر  | 

ما نسل عجیبی هستیم.ما که میگویم منظورم متولدین دهه پنجاه است.نسلی که کم سن تر از آن بود که در انقلاب به خیابان برود و شعار بدهد،یا در سالهای دوزخی دهه شصت در کنار خیابان به جرم روزنامه فروختن اعدامش کنند و جسدش را به پشت وانت ببندند و در خیابان بکشند و یا حتی به جنگ برود روی مین تکه تکه شود.

هیچ کدام ازین بلاها سر نسل من نیامد و آمد.ما به خیابان نرفتیم اما صحنه های انقلاب را بارها و بارها دیدیم،ما را در گوهر دشت و اوین به صلابه نکشیدند اما خانواده ای نبود میانمان که عزیزی را در این بین از دست نداده باشد،ما به جبهه های جنگ نرفتیم،با این حال هیچکداممان جان سالم از جنگ به در نبردیم:هیچیک نبودیم که  غم پدری شهید یا برادری جانباز یا عمویی اسیر را تحمل نکرده باشیم.

ما هیچ کاری نکردیم در دهه جهنمی شصت جز تحمل.این هیچ کاری نکردن شد خار چشممان که تمام جانمان را نسل قبل با آرمان گرایی تغذیه کرده بودند.نسل ایده آلیست دهه چهل که داشتند در خیابانها یکدیگر را تکه پاره میکردند یا عزم فتح کربلا داشتند انباشته بودند مغز ما را با ایده آلیسم چپ یا اسلامی.رنجبران عالم متحد شوید!کار برای کارگر-زمین برای برزگر،جامعه بی طبقه توحیدی،تا انقلاب مهدی نهضت ادامه داردو...

این ایده آلیسم تجلی نیافته حالا گریبان نسل من را گرفته و رها نمیکند.ما در هر موردی کمال گراییم و در آسمان، بی آنکه خیلی وقتها مراقب پاهایمان باشیم که از روی زمین کنده نشود.دم برای ما غنیمت نیست که توجه مان همه معطوف آینده است...ما امروزمان را آتش میزنیم تا در خیال آینده نامعلوم دمی چند گرم شویم و نمیشویم که نمی شویم.هر پدیده ای برای ما تجلیات ایده الیستی میابد:آرمانگرایانه عاشق میشویم و کار میکنیم و بحث به راه میاندازیم.بدیهی است که در این وانفسای خاکستری جهان و در این هنگامه دنیای فازی،آدمهای سیاه یا سفیدی مثل ما که جهان با برایشان صفر یا یک توجیه میشود عذاب میکشیم. میفهمیم که زمانه امر مطلق گذشته و در میابیم که عمر ایده آلیسم هم ولی نمیخواهیم باور کنیم:نمیخواهیم باور کنیم که انقلابمان ویران کننده،جنگمان خانمان برانداز،عشقمان پوچ و زندگیمان در سراب بوده است...باورش درد دارد و دردش از تحمل اکثر آدمهایی که از نسل خودم میشناسم بیرون است.این است که ما ایده آلیست مانده ایم و رنج میبریم...

پی نوشت:انگیزه این پست گپ مختصری بود که با آیدین داشتم در مورد ایده آلیسم نسل ما و خواندن کتاب لیدی ال که به این باورم رساند اگر به جای سال ۱۳۵۶ به سال ۱۳۳۶ به دنیا آمده بودم هرگز از دهه شصت جان سالم به در نمیبردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:13  توسط امیر  | 

فکر کن عصر جمعه باشد و ملال خفقان آور جمعه ها که این روزها مضاعف میشود با گم شدن تخیل،تخیلی که همیشه مثل سپر جلوی نامرادی روزگار میگرفتیش.بعد بی حوصله اما آرام-از بس که عادت کرده ای به بی حوصلگی-یک فیلم انتخاب میکنی و از سر ناچاری مینشینی به تماشا و فقط پنج دقیقه طول میکشد که فیلم چنان جادویت کند که ملال و دلتنگی همه و همه از پنجره بروند بیرون در فضای سبز سر خیابان با هم بازی کنند.

a very long engagement روایت یک عاشق اسطوره ایست،عاشق هایی که به جرات میتوانم بگویم دورانشان امروز به سر آمده و دیگر همچین دل هایی جایی پیدا نمیشود.عاشقی که دل نمیکند از عشقش و اصلن وقتهایی در فیلم عاشق و معشوق هر دو گم میشوند و آنچه که باقی میماند خود خود عشق است.عشق است که پیگیری میکند،عشق است که میکشد،عشق است که میگرید...عشق است

صحنه شروع فیلم که در سنگرهای ارتش فرانسه به هنگام جنگ جهانی اول میگذرد معرکه است و چنان یقه ات را میگیرد که نمیشود دل کند از جادوی تصویر.بازی اودری توتو مثل همیشه دیدنیست و آن نقش فرعی که جودی فاستر به عهده گرفته از یاد نرفتنی...

پی نوشت یک:تقریبن هر فیلم غیر هالیوودی که گیرم می آید میخرم و حتی یکبار هم ازخریدن این فیلمها پشیمان نشدم

پی نوشت دو:این پست وبلاگ آیدین صبحم را ساخت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:20  توسط امیر  | 

کتاب هفته:لیدی ال،نوشته رومن گاری،ترجمه مهدی غبرایی،انتشارات ناهید:رومن گاری برای کتاب خوانهای ایرانی نویسنده نام آشنایست،کمتر کسی را میشناسم در بین جماعت اهل کتاب که «خداحافظ گری کوپر»اش رو نخوانده و ازش لذت نبرده باشد.«لیدی ال» حکایت عشق است و تضاد.حکایت تقابل واقع گرایی و ایده آلیسم،داستان روبرویی مرگ و زندگی.از کتاب خوشم آمد،جاهایی به عینه در شخصیت یکی از پرسوناژها خود بیست ساله ام را دیدم و قوین همذات پنداری کردم

شعر هفته:سایه ها زیر درختان در غروب سبز میگریند/شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر/و اسمان چون من غبار آلود دلگیری/باد بوی خاک باران خورده می ارد/سبزه ها در رهگذار شب پریشانند/آه اکنون بر کدامین دشت میبارد؟/باغ حسرتناک بارانی است/چون دل من در هوای گریه سیری...(امیر هوشنگ ابتهاج،مجموعه شعر تاسیان)

فیلم هفته:take the lead :فیلمی بر اساس یک ماجرای واقعی.حکایت معلم رقصی که فکر میکند میتواند با آموزش رقص به جوانان آنان را مسوولیت پذیر و بهنجار تر سازد.صحنه ای هست در فیلم که آنتونیو بانداراس-بازیگر نقش مربی رقص-برای انجمن اولیا  مدرسه توضیح میدهد چطور رقصیدن به فرزندانشان می آموزد به جنس مخالف احترام بگذارند و مانند دوست با ایشان برخورد کنند.فیلم خوب دوست داشتنی هست

آهنگ هفته:listen : این آهنگ بیانسه رو اولین بار در فیلم دختران رویایی شنیدم و چقدر هم خوشم آمد.کلی گشتم تا لینک بدرد بخورش را پیدا کردم

وبلاگ هفته:آفتوبه :کشف جدیدم است این حضرت اجل و کلی خوشم آمد ازش

پست هفته:این پست شاه رخ در باب سنت و مدرنیته.مختصر و مفید اصل ماجرا را گفته

اتفاق هفته:رییس حراست دانشگاه رازی که احتمالن از یاران صدیق رییس جمهور مهرورز هم هست به یک دختر دانشجو تجاوز به عنف کرده و در تهران مثلن دانشجویان بسیجی بخاطر چند تار مو که معلوم نیست بالاخره از زیرروسری بیرون آمده یا نه دارند خودشان را جر میدهند

پی نوشت:این پست قبلی در مورد پروسه رشد فردیت ار اگر پیگیر ماجرا هستید از دست ندهید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 14:16  توسط امیر  | 

پیش نوشت:در مورد صکس یه چیزایی تو ذهنمه که برای نوشتنش هنوز مرددم.اگر نوشتنش قطعی شد احتمالن از ترس فیلترینگ میذارمشون تو آزادیخواهی.اما شرحی بر پست قبلی:

۱-ازدواج رابطه بین دو تا آدم مستقله.این اصل ساده ایه که راحت فراموش میشه.وقتی کسی میگه میخوام ازدواج کنم تا به آرامش برسم یعنی داره سرو ته به ماجرا نگاه میکنه.اول به ارامش برسید بعد ازدواج کنید.تا وقتی مسوولیت زندگیتون رو به عهده نگرفتید-از هر لحاظ چه مادی و چه معنوی-ازدواج به صورت ناخودآگاه باعث میشه برخی از وظایفتون رو به عهده طرف مقابلتون بذارید و دخل پروسه رشدتون به سهولت بیاد

۲-اگر قراره دو طرف ازدواج مستقل باشن پس باید و باید حریم شخصی  همدیگه رو رعایت کنند.فصلی داره جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر در مورد ازدواج،به نظر من کامل ترین توصیفیه که تا بحال خوندمش.«ستونهای معبد باشید که اگر بیش از حد بهم نزدیک شوند یا دور سقف فرو میریزد»...این رعایت حریم شخصی طرف مقابل و درک فاصله لازم برای جریان پیدا کردن زندگی معمولن کار خیلی سختیه و عمومن هم با افراط و تفریط همراهه.یعنی یا چنان طرفین از هم فاصله میگیرند که برای دیگران تصور مزدوج بودنشون هم غریبه و یاچنان بهم نزدیک میشند که مجال نفس کشیدن رو از هم میگیرند.دیروز انسان عاقلی برایم گفت با این مساله حریم شخصی در ازدواج،عاطفی برخورد نکنید.به نظرم حرف حساب است و بس!

۳-هر انسانی نیمه گمشده ای داره.برخلاف تصور عامه این نیمه گمشده نه در بیرون از وجودش و دربین جنس مخالف که در درون خودش پنهان شده.جستجوی این تصویر آرمانی در دیگران نتیجه ای جز سرخوردگی نداره.ما تا با این نیمه گمشده خودمان ازدواجی مقدس بر پا نکنیم ناتمام و سرگردانیم.اما این نیمه گمشده شناخته نمیشه مگر در ارتباط با جنس مخالف و فرافکنی های مثبت و منفی که به اون نسبت میدیم.اینجاست که ازدواج تا بدین حد برای پروسه رشد فردیت مهم میشه و حیاتی.بسیار دور  از واقعیته که فکر کنیم ازدواج صرفن یه قرارداد اجتماعیه و ربطی به روابط روحی و جسمی نداره.ازدواج درست، یه کوره گدازنده است که که دو شریک ازدواج رو  یکپارچه با خود واقعیشون میکنه.

۴-شناختن این که من که هستم و چه ویژگی هایی دارم و از رابطه ازدواج چه میخواهم و از شریک زندگیم و...خیلی مهمه.اگر اینها رو بدونید و شریک زندگیتون هم،تازه میتونید بدونین کجا میخواهید برید و چطور باید حمایت کنید و کجا نیاز به حمایت دارید.اگر پروسه رشد فردیت به جای درستی نرسیده باشه هرگز این شناخت از خود محقق نمیشه و هیچوقت جریان حمایت در ازدواج به درستی شکل نمیگیره.

۵-در بند چهار پست قبل گفتم که طرفین ازدواج باید از جایی به بعد رابطه مشترکشون رو با تعریف یکسری اهداف پیش ببرن تا مجالی بشه برای حمایت متقابل و جریان تازه عاطفی.برای توضیح بیشتر اینطور فرض کنید که دو طرف ازدواج در گیر پروسه رشد نباشند و بشه با دیدن امروزشون بیست سال دیگشون رو هم حدس زد.این ازدواج خیلی سریع تبدیل میشه به کسالت و طرفین این رابطه معمولن به جای اینکه مسوولیت عدم رشد خودشون رو بپذیرند،سعی میکنند با روابط خارج از ازدواج بر این کسالت غلبه کنند در حالی که مشکل نه شریک زندگیشون،که خودشونند.پروسه رشد فردیت انسانهایی رو میسازه که هر روزشون با دیروز متفاوته.همین تفاوت تو زندگی مشترک تازگی به وجود میاره و چیزی جدید برای کشف کردن و لذت بردن.انسانی که مدام نو میشه،اهداف و خواسته های نویی داره و به حمایتهای جدید و تازه ای از طرف زوجش محتاجه و...این یعنی به روز نگه داشتن ازدواج.اگر پروسه رشد متوقف بشه یا شکل نگیره،تکرار قاتل ازدواج میشه،فراموش نکنید هیچ کدوم از ما در جزیره ای که کشفش کردیم طولانی مدت باقی نمیمونیم

پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:37  توسط امیر  | 

آخرین پست رشد فردیت رو در مورد ازدواج نوشتم و تو یه پست تکمیلی از تجربه شخصیم براتون گفتم.امروز میخوام برسم به یه تعریف از ازدواج درست تا اونجا که مساله تعریف بردار باشه.به نظرم این شاید بدک نباشه:«ازدواج رابطه ایست که در آن دو نفر در جسم و روح یکدیگر شریک میشوند تا با حمایت عاطفی،معنوی و مادی از هم،به خود و دیگری یاری رسانند و به کمال مورد نظر خود در زندگی دست یابند».با توجه به این تعریف نکات زیر رو میشه پررنگ کرد:

۱-شریک شدن دو نفر در جسم هم، بسیار مهمه.صکس نقش مهمی تو یه ازدواج درست داره که نمیشه انکارش کرد و بعید میدونم هیچ ازدواجی بدون هم آغوشی صحیح دووم بیاره.تا اونجایی که به خودم برمیگرده نسبت به کسایی که صکس رو حقیر فرض کرده یا از حرف زدن و یاد گرفتن در موردش پرهیز میکنند احساس اطمینان ندارم.اینکه بلد باشی ارضا کنی و ارضا بشی یک فن و هنره که دقیقن باید یاد گرفتش.

۲-شریک شدن در روح رو به معنای یکی شدن روح ها در نظر ندارم.یادمون باشه فردیت از هر چیزی مهم تره.منظورم توانایی ارضای روحی طرف مقابل در یک ازدواجه.اینکه طرف مقابل ما بدونه که برامون مهمه چه نیاز های روحی داره:عشق،محبت،حمایت،به رسمیت شناختن حق اشتباه،تلاش برای اینکه طرفمون خودش باشه و انجام تلاش برای برآوردن این نیاز های روحی

۳-جریان حمایت توی زندگی مشترک باید مستدام باشه.ما باید از طرف مقابلمون حمایت کنیم به هر شکلی، تا اونی بشه که میخواد نه اونی که ما میخواهیم.اینجا خیلی مهمه که طرفمون بدونه چی میخواد و ماهم با اون تصویر آرمانی مخالفتی نداشته باشیم.در واقع نه تنها مخالفت نداشته باشیم که براش اهمیت قائل باشیم:فرض کنید زنی دلش میخواد یه نویسنده بشه و مردی کنارش باشه که در این راه مانع ایجاد نکنه اما ته دلش نویسندگی رو کار ابلهانه  یا بی ارزشی بدونه این رابطه یه جایی دخلش میاد دیر یا زود.مهمه که هم آرزوهای طرف مقابلمون رو بدونیم و هم برای اون آرزوها از ته قلب ارزش قائل باشیم

۴-از یه زمانی به بعد،تب و تاب تن برای دو نفر کمی کمرنگ تر میشه،روح آدمها چنان برای هم آشنا میشه که دیگه جزیره کشف نشده ای درش نیست.اینجا ازدواج به یه فصل مشترک محتاجه که جلو  بره.تو خانواده های سنتی بچه ها معمولن این نقش رو بازی میکنند و میشوند فصل مشترک والدین.من فکر میکنم اما یک ازدواج درست بدون بچه ها هم باید راه خودشو بره و این محقق نمیشه مگر با تعریف یکسری اهداف تو زندگی از طرف هر کدوم از شرکای ازدواج و حمایت از هم برای رسیدن به اون کمال.اگر این هدفگذاری ها انجام بشن و دو طرف در جهتش حرکت کنند دریچه ای باز میکنند تو زندگیشون که مدام عاطفه در فضای بینشون جریان پیدا کنه و برکت با هم بودن از دست نره.برکتی که با  پیشرفت فردی هر کدومشون مدام تر و تازه میشه

یه پست تکمیلی با ذکر مصادیق برای این پست طلبتون

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:1  توسط امیر  | 

دلم میخواد بیایم سر بگذارم روی پاهایت،گریه کنم یک دل سیر تا مژه هایم بچسبند بهم از فرط اشک...این عقل بی پیر سگ مصب اگر بگذارد!

پی نوشت۱:عنوان را از کتاب«روزگار دوزخی آقای ایاز»نوشته رضا براهنی کش رفته ام

پی نوشت ۲:شعری دارد همین اقای براهنی در مجموعه ظل الله اگر درست یادم باشد میگوید:«مادر چرا همانطور که مرا بیرون دادی حالا بالا نمیکشی؟»

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:58  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:55  توسط امیر  | 

آهنگ معرکه است...دلم میخواهد پاهایم را جمع کنم توی سینه ام مثل یک جنین و بگذارم اشک روان شود روی گونه هایم و صاف و خالص دوباره به دنیا بیایم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:18  توسط امیر  | 

دوستانی هستند که در زمانهای مختلف با تو خندیده اند و با تو گریسته اند.دوستانی هستند که دوستیشان چنان از کوره حوادث گذشته که خلوصش برایت ثابت شده،دوستانی که نعمتند در این زمانه....دوستانی که تعدادشان شاید به انگشتان یک دست هم نرسد و شکیلا از این دست دوستان است.همه حرفها را زدم تا بهانه ای شود برای گفتن اینکه:تولدت مبارک شکیلا!

پی نوشت:شکیلا جدا از دوستی حق دیگری هم به گردن من دارد.با نیکمردی ازدواج کرد که به سرعت تبدیل به یکی از صمیمی ترین دوستان من شد.داشتن امیر را هم به نوعی مدیون شکیلایم

دل هر دو یشان خوش و روزگارشان به شادمانی کنار هم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:0  توسط امیر  | 

کتاب هفته:قاضی و جلادش،نوشته فردریش دورنمات،ترجمه محمود حسینی زاده،انتشارات ماهی:تا قبل از خوندن این کتاب،دورنمات رو با نمایشنامه هاش میشناختم.کارایی مثل اقای می سی سی پی و فیزیکدانها اما با کشف «قاضی و جلادش»فهمیدم که دورنمات در عیل حال چند تا کتاب پلیسی هم نوشته.فضای کار دورنمات بطور کلی متفاوت با بقیه نویسندگان ادبیات پلیسیه.احساس خوشایندی داشت خوندن کتاب دورنمات.از همین مجموعه یه کتاب دیگه هم منتشر شده به اسم «سوظن»که من هنوز نخوندم و لی باید خوندنی باشه

شعر هفته:ما در ظلمتیم/بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت/ما تنهاییم/چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند/ما خاموشیم/زیرا که دیگر هیچگاه به سوی شما باز نخواهیم آمد/و گردن افراخته/بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم/بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشیم(احمد شاملو)

فیلم هفته:دون ژوآن دومارکو :تماشای جانی دپ و مارلون براندو روبروی هم باید خیلی لذت بخش باشه نه؟فیلم،خیلی فیلم عالی نیست اما این بده بستان های بازیگرانه جانی دپ و براندو دیدنیش کرده...(پی نوشت برای فریبا:نکته های یونگ مال فراوانی داره)

آهنگ هفته:این ترانه لئو کوهن

وبلاگ هفته:من که تا قبل از خوندن این وبلاگ نمیدونستم توکا نیستانی معماره و در عین کارکاتوریست خوبی بودن نوشته های نیش دار پدر مادر داری هم داره.

پست هفته:این پست حسین نیازی.شفافیتش بی داد میکنه،انقدر که آدم دلش میخواد بگه:مواظب باش حسین!

اتفاق هفته:بازداشت حسین موسویان،سفیر سابق جمهوری اسلامی در آلمان و عضو تیم مذاکره کننده هسته ای در زمان حسن روحانی.فیلمی داره رضا علامه زاده به اسم جنایت مقدس.سکانسی ازین مستند همین شازده رو نشون میداد که با تفرعن و محاسن انبوه دخالت جمهوری اسلامی در ترور میکونوس را تکذیب میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:55  توسط امیر  | 

بازی جدیدی راه افتاده در وبلاگستان برای نوشتن آرزوها.دعوت شده ایم پس لبیک میگوییم:

۱-دلم میخواد جسارت و پشتکارش رو داشته باشم که وقتم رو بذارم برای تحلیل سهام به ویژه بورس بین الملل.برسم به امنیت مالی که دلم میخواد داشته باشم و استقلال کاری و اختیار وقت و یه دفتر کار خوشگل تو یه برج که همه تهران از پنجرش پیدا باشه

۲-بتونم یه روزی یه دایی جان ناپلئون عمودی بنویسم.یعنی کتاب طنزی که به اندازه دایی جان ناپلئون موندگار بشه ومانا،بلکم بیشتر.در مورد اون صفت عمودی هم میتونم یه مقاله بنویسم عجالتن شما قبول بفرمایید که عمودی باشه تا بعد توضیحاتشو عرض کنم

۳-تا پیر نشدم و جون رقصیدن هست تو همین تهران برم دیسکو،کنسرت و یا اصلن تو همین خیابونای شهر بتونم بدون مفتی و محتسب برقصم فی سبیل الله

۴-یه خونه داشته باشم که توش عشق همیشه باشه. یه اتاق خوشگلشو بکنم کتابخونه،بعد یک ارشیو فیلم و مجموعه کتاب اونجا جمع کنم که هر دفعه ببینمش بگم باغت اباد امیر

۵-هر جای دنیا بتونم به ایرانی بودنم افتخار کنم.یعنی چنان ایرانی داشته باشیم که برای تفاخر بهش لازم نباشه تن کوروش و داریوش رو تو گور بلرزونیم و از سه هزار سال پیش مایه بذاریم:ایرانی آباد،آزاد و پیشرفته

۶-ازدواجی رو تجربه کنم که توش همیشه عشق باشه و همدلی و حمایت و رفاقت!

به نوبه خودم این دوستان رو دعوت میکنم برای بیان ارزوهاشون:منوچهر سابق،گلناز،آزموسیس جونز،فریبا،رکسانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:0  توسط امیر  | 

تا بوق سگ نشستم پای تلویزیون تا شاید چلسی بره فینال و من کیف کنم اما نشد.شاید به عنوان یه هوادار قدیمی منچستر یونایتد عجیب باشه حمایت از چلسی اما مساله من نه تیم که مربیشه:خوزه مورینیو.من آدمهای موفق رو دوست دارم و تحسین میکنم.حالا میخواد استیو جابز باشه که اپل رو تبدیل به یه کمپانی بزرگ بین المللی کرده یا وارن بافت که یورکشایر هاتاوی رو تا مقام قویترین بنیاد سرمایه گذاری آمریکا بالا برده یا همین مورینیو که انگار برای موفقیت خلق شده...خسرو نقیبی راست میگه وقتی خطاب به مورینیو مینویسه:«تو هنوز هم ته مانده دارایی ما از غرور یک قهرمان کلاسیکی»

هر نسلی به اسطوره هاش احتیاج داره،زمانی جنبش چپ با چه گوارا و سیگار برگش تاخت و تاز میکرد،حالا جنبش راست مدرن با استیو جابز یا خوزه مورینیو پیش میره.مردانی که به جای مرگ از زندگی میگویند!

پی نوشت یک:امروز ازون روزاست که وبلاگ نوشتنم میاد

پی نوشت دو:هرمس گریزپای من!اگر مثل بچه آدم رفتار نکنی یا خودم میزنم توی سرت یا میدمت دست آپولو که با تیر اخلاق چشت رو در بیاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط امیر  | 

خاطرتون باشه تو پروسه رشد فردیت ۸ چهار دلیل عمده شمردم که میتونن یک ازدواج رو به فروپاشی و طلاق یا سالیان سال تحمل زجرآور،برسونن.حالا میخوام یک نمونه واقعی ازین تجربه رو براتون باز کنم:تجربه زندگی شخصی خودم!

۱-قسمت اول ماجرا اگر یادتون باشه نشناختن درست خودمون و خواسته هامون از زندگی بود.من وقتی ازدواج میکردم ۲۲ سالم بود و اقرار میکنم تصور اشتباهی از خودم و معنای زندگی داشتم.ذهنم بیش از حد چپ زده بود و مادیاتو خیلی حقیر حساب میکرد و...ته این نشناختن خود و اشتباه محاسبه شد یک بحران واقعی تو زندگیم.وقتی خودت رو نمیشناسی و نمیدونی  چی میخوای یا حتی چی نمیخوای،چطور میخوای ارزش گذاری کنی که چی درسته برات و چی غلط؟من توی این تله خود ساخته افتادم و هزینش رو هم دادم

۲-بخش دوم مشکلات از ازدواج عاشقانه منتج میشه و بنده به حد وفور ازین اشتباه برخوردار بودم.در واقع من نه عقلم میرسید که کمی صبر کنم تا تب عشق سرد شه و چشم عقل و دل باز و نه شرایطش رو داشتم.این شد که خیلی از سیگنال ها رو نادیده گرفتم و فکر کردم همین درسته...

۳-اشکال سوم هم به من وارد بود:من بیش از حد روی ازدواج توقعات معنوی گذاشته بودم.من به ازدواج به شکل فرآیندی نگاه میکردم که قراره منو شاد کنه و زندگیم رو برای همیشه شیرین نگه داره.فکر کنید چقدر تصور این چنینی ابلهانه میتونه باشه و تا چه حد آدم شکننده میشه وقتی با مشکلات زندگی روبرو میشی و با تلخی هاش و با تضاد های با شریک زندگیت وقتی تصور ساختن یک بهشت رو داری.در واقع موافقم که ازدواج خوب شیرینه و  آرامش بخشه و به کامل شدن انسان کمک میکنه اما مطمئنم حتی خوب ترین ازدواج ها هم یه وقتایی پر از تضادو تنش میشن و وای به حال کسی که این تضاد و تنشها رو به عنوان جزء لاینفک یک زندگی به رسمیت نشناسه و به جای حلشون عزا بگیره

۴-مشکل چهارم یعنی نداشتن تعریف مشترک از ازدواج رو خیلی نداشتم.مشکل نه تعریف متفاوت بلکه تعریف غلط بود یعنی ترکیبی از مشکلات مندرج در سه بند اول.انقدر من درگیر اون سه بند بودم و اشتباه پشت اشتباه میکردم که فکر کنم هیچوقت نشد بیام ببینم تعریفم با شریک سابق زندگیم میخونه از ازدواج یا نه.

فکر کنم یه پست دیگه هم بنویسم در مورد معیار هایی که الان بهشون رسیدم و برخی پارامتر ها در مورد زندگی.بعضی هاشون شخصین و بعضیهاشون رو میشه تعمیم داد.در هر حال فکر کنم خوندنشون بحث رو روشن تر کنه

پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:18  توسط امیر  | 

همین الان کشف ملسی کردم:انگار دقیقن این پایین الاکلنگ بودن من فصلیه.آرشیو وبلاگم رو میخوندم.دیدم سال ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ هم در چنین روزهایی در ماه اردیبهشت،سگ اخلاق بودیم.فلذا انگار خطر خاصی تهدیدمان نمیکند
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط امیر  | 

بعضی از دوستان در کامنتها در مورد اینکه از افات ازدواج عاشقیست بحث داشتن.ساده و صریح بخوام بگم وقتی که ما عاشق میشیم حسی داریم که توصیف کردنی نیست:یکجور خواستن کور کورانه که عمومن جاذبه شدید جنسی هم باهاش توامه.این خواستن خیلی قشنگه،یه جورایی انگار همه وجود آدم رو یکپارچه میکنه و به هماهنگی میرسونه و...اما به طور متقابل باعث میشه که ما خیلی از واقعیت ها رو نبینیم و چشم رو خیلی های دیگه ببندیم،واقعیتهایی که شاید خیلی برامون پررنگ باشن.دیر یا زود جاذبه عشق کم رنگ میشه و عاشق به آدمی میمونه که تازه از خواب بیدار شده،یه خواب خیلی شیرین.حالا چیزهایی میبینه که تا دیروز نمیدید و نمیفهمید.حالا فرض کنید اگر کسی در دوران عاشقی ازدواج کرده باشه وقتی بیداریش در زمان تاهلشه و هنگامی که چیزهایی میبینه که با معیار هاش سازگار نیست چه حالی میشه؟بخصوص که عشق همونطور که با فرافکنی مثبت همه ویژگی های خوب نسبت به معشوق شروع میشه در مرحله فرونشینی تبدیل به مرحلهفرافکنی تمام مشکلات و ویژگی های بد هم ممکنه بشه و ببینین چه فاجعه ای میشه که وقتی دو تا آدم شروع به این فرافکنی منفی میکنند وقتی با هم ازدواج کردن و هر یک اون یکی رو مسوول همه مشکلات میدونه...

آیا این به ان معناست که نباید عاشق شد و یا نباید با کسی که عاشقش هستیم ازدواج کنیم؟جواب هر دو سوال منفیه.هم باید عاشق شد تا خالص ترین احساس جهان رو تجربه کرد و هم میشه با کسی که عاشقش هستیم ازدواج کنیم فقط و فقط باید اجازه بدیم زمان بگذره تا هم اون فرافکنی همه ویژگی های مثبت تموم شه و هم اجازه بدیم موج ویرانگر فرافکنی های منفی بیاد وبره.اونوقت هست که تازه میتونیم خود واقعی معشوقممون رو ببنیم و در این زمانه که تازه میتونیم تصمیم بگیریم ایا با آدمی با این مجموعه ویژگی ها و ضعف ها و قوت ها میخواهیم ازدواج کنیم یا نه؟اینجاست که پای دوست داشتن وسط میاد و این گرمای ملایم دوست داشتنه که به جای آتش شرر بار عشق رونق ده زندگی مشترک میشه

در پست بعدی از تجربه شخصی ازدواج خودم براتون میگم

پی نوشت:عصر بی گناهی به روز شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:20  توسط امیر  | 

ازدواج میتواند پروسه رشد فردیت را نابود کند یا به اوج تکامل برساند.از یکسو ازدواج درست، میتواند بسیاری از جنبه های مخفی هر انسانی را برایش آشکار سازد و فرد را قادر کند با حمایتهای عاطفی شریک زندگیش  در مسیر صحیح حرکت نماید و از سوی دیگر با توقعات اشتباه و متکی شدن بیش از حد به همسر باعث نابودی کامل پروسه رشد فردیت گردد.

به اطرافتان نگاه کنید،چند زوج را دیده اید که خوشحال باشند و زندگی زناشویی موفقی داشته باشند؟به جرات میگویم تقریبن حتی یک مورد زندگی مشترک ندیده ام که وقتی کمی با مسائل جاری فی مابین زن و شوهر آشنا میشوید خوشحال و خوب باشد.این در حالیست که همه با نیت خوشبخت شدن ازدواج میکنند اما با اتفاق دیگری مواجه میشوند که...

در مورد چرایی این پدیده شاید بتوان به نکات ذیل اشاره کرد:

۱-اکثر ما وقتی ازدواج میکنیم که هنوز خودمان را به درستی نمیشناسیم.یعنی با نقاط ضعف و قوت خودمان آشنا نیستیم و خواسته ها و ناخواسته هایمان را از زندگی نمی دانیم.به این اضافه کنید که در بسیاری اوقات ما طرف مقابلمان را هم به درستی نمیشناسیم و با آرزوها و خواسته هایش به درستی آشنا نیستیم.

۲-یکی دیگر از افات ازدواج عشق است.کشش غریب ناشی از عشق،در بسیاری اوقات چشم ذهن ما را در برابر نقاط اشکار ضعف طرف مقابل کور میکند.این بدین معنا نیست که عاشق شدن فرایند مضریست که به نظر من زیبا ترین لحظات روح هر انسان در عاشقانه هایش میگذرد.همه حرف من این این است که عشق مانع ارزیابی درست ضعف ها و یا قوت های یک رابطه میشود و یا ما را وا میدارد تا از این مسائل به صرف احساس عاشقانه چشم پوشی کنیم.در یک رابطه عاشقانه بهتر است برای ازدواج صبور بود و تا سرد شدن تاب و تب عشق کمی مدارا کرد،ان وقت است که تازه میتوان ارزیابی درستی از طرف مقابل داشت

۳-حتی اگر گرفتار بند یک و دو نشویم خطر بزرگی همچنان یک ازدواج را تهدید میکند:توقعات بیش از حد زوجین.یعنی اینکه هر یک از زوجین دیگری را مسوول شادی یا غم،فقر یا ثروت،رفاه یا سختی،ارامش و یا تلاطم زندگی بداند و فراموش کند که هر انسان بالغی خود و فقط خودش است که مسوول زندگی خویش و در نتیجه تمام نکات گفته شده میباشد.

۴-عدم تعریف مشترک نسبت به ازدواج:کسی که ازدواج میکند تا نیمه گم شده خود را بیابد و در کنارش خوشبخت شود و با همسرش یک روح در دو بدن باشد قطعن مشکلات فراوانی با کسی خواهد داشت که به ازدواج به شکل یک رابطه میان دو فرد مستقل مینگرد که هر یک حریم شخصی خود را دارند...

در پست بعدی بیشتر در مورد ازدواج حرف میزنم

پی نوشت۱:وقتی در مورد ازدواج حرف میزنم منظورم ازدواج هاییست که هر دو طرف با نیت صحیح و به قصد کنار هم ماندن وارد رابطه میشوند و ازدواج های با منظور های دیگر را در بر نمیگیرد

پی نوشت ۲:لطفن در این بحث مشارکت کنید،سعی میکنم پست بعدی را فردا بنویسم تا رشته مطالب از هم گسسته نشود

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:22  توسط امیر  | 

پیش نوشت:فایل های موسیقی هست که میخواهم لذت شنیدنش را با شما شریک شوم اما هر چه میگردم لینک قابل شنیدنی از آنها پیدا نمیکنم روی اینتر نت.کسی میداند که چطور میشود فایل را آپ لود کرد روی اینتر نت تا قابل داون لود و شنیدن برای بقیه باشد؟

کتاب هفته:داستان بی پایان،نوشته میکائیل انده،ترجمه شیرین بنی احمد،نشر چشمه:کتاب رو نوین عزیز معرفی کرد و من تو عید خوندم.داستان در واقع برای نوجوانان نوشته شده اما فکر کنم در هر سنی بشه ازش لذت برد و نکته های فراوانی رو به یاد آورد.(پی نوشت یونگی:تمام آرک تایپهای شش گانه رو میشه تو این کتاب به تفصیل پیدا کرد)

شعر هفته:پنهان نمیکنم که بیش از این سطر ها/دوستت دارم را میخواسته ام بنویسم/حالا کمی صبر کن/بهار که امد/فکری برای آسمان تو/و سطرهای پنهان خودم میکنم(حافظ موسوی-سطرهای پنهانی-انتشارات آهنگی دیگر)

فیلم هفته:dirty pretty things :یکی از دوست داشتنی ترین فیلمهاییه که تو این چند وقت دیدم.قصه دو مهاجر غیر قانونی در لندن:یک پزشک مسیحی نیجریایی و یک دختر مسلمان ترک.داستان مردی که همه کار میکند تا نخوابد و قصه دختری که همه کار میکند تا...فیلم راحت از ذهن بیرون نمیرود،بازی آودری توتو هم مثل همیشه محشر است

آهنگ هفته:Ameno :این آهنگ گروه ارا رو خیلی دوست دارم:فاش گو راز سکوت را، فاش گو

وبلاگ هفته:وقایع این محمود.طنز سرشاری دارد این حضرت اجل...

پست هفته:این پست محمود خان فرجامی:ما دخترانمان را دفن میکنیم

اتفاق هفته:یعقوب یادعلی،نویسنده برنده جایزه گلشیری،برای نوشته های رمانش که با مجوز ارشاد منتشر شده،بیش از شش هفته را در زندان گذراند.اینهم از معجزات جمهوری اسلامی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:33  توسط امیر  | 

...

پی نوشت یک:من جای حکام جمهوری اسلامی بودم به این عکس نگاه میکردم و خیلی خیلی خجالت میکشیدم...

پی نوشت دو:در پوستین خلق به روز شد

پی نوشت سه:عصر بی گناهی به روز شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:42  توسط امیر  | 

اواخر سال گذشته بود که روبرو شدم با یک پدیده زشت:عزیزی گرفتار مزاحمت مزمن یک فرد ذکور شده بود.بماند که چه گذشت و چقدر سخت گذشت.اما این بهانه ای شد که فکر کنم چطور میشود همین موقعیت بد را تبدیل به فرصتی برای رشد و کمک رسانی کرد؟در تمام آن زمان حادثه اولن خودم در ابهام بودم که باید چه کنم؟تندی به خرج بدهم یا ملایمت؟اگر بخواهیم اقدام قضایی کنیم باید چکار کنیم و...دقیقن هیچ مرجع یاری رسان غیر رسمی نبود و ثانین آن عزیز گرفتار شده هم به شدت حس میکرد که تنها خودش چنین مشکلی دارد و من به عینه دیدم وقتی برایش چند نمونه از تجربیات دوستان دیگرم را گفتم حالش کمی بهتر شد.این بود که به فکر راه انداختن یک وبلاگ افتادم تا بشود در آن از تجارب هر کداممان در مواجهه با چنین مشکلاتی بنویسیم و از راه حل های حقوقی و غیر حقوقی این ماجراها بگوییم.

گلناز قرار شده زحمت بخش حقوقی ماجرا را بکشد،آزاده برایمان منابع خارجی را ترجمه و تحلیل کند و فریبا هم در تحلیل حوادث مددکارمان گردد.اینطوری بود که عصر بی گناهی به راه افتاد.کارمان اگر بخواهد کار باشد و ماندگار به کمک همه تان نیازمندیم.به وبلاگ سر بزنید و اگر تجاربی در این زمینه ها دارید:خاطره تلخ یا مورد مشابه،برایمان بنویسید.میتوانید از ای میل وبلاگ استفاده کنید و حتی اگر بخواهید موضوعات بدون ذکر نام شما درج خواهند شد.به وبلاگ لینک بدهید و آن را به دیگران معرفی کنید.امیدوارم بشود روزی به حاصل این تلاش دسته جمعی بالید و بیش از آن امید دارم روزی آنقدر بزرگ بشویم که اصلن شاهد چنین نامردمی هایی نباشیم

پی نوشت:آزاده و دو نفر از دوستانش دارند دانشنامه زنان را برای اولین بار به فارسی ترجمه میکنند.خواندن مطالبش شاید خالی از لطف نباشد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:14  توسط امیر  | 

دوست خیلی عزیزی،من را دعوت کرده به بازی بیان ترسها.بنده هم اطاعت امر میکنم و از ترسهایم میگم:

۱-من از بی پولی خیلی میترسم.خوب بابا جان چیه مگه؟بنده ترسام به شدت مادی و ملموسن.حتمن باید بیام بگم ترسم اینه که کتاب مارسل پروست رو نخونده از دنیا برم؟بی پول که میشم دقیقن فرآیند تبدیل پیشی به پلنگ رو طی میکنم چنان که خودم بعدن از واکنشهای مضحکم خنده ام میگیره.

۲-حالا که حرف ترس شد باید اقرار کنم مثل سگ از مار میترسم.چشتون روز بد نبینه مار رو تو صفحه تلویزیون که میبینم نصف پوشکهای منطقه پونک و حومه هم جواب من رو نمیده که نمیده.

۳-رکن بعدی ترسهای من سنگ کلیه است.نه اینکه فکر کنید میتونین سنگ کلیه رو بگیرین دستتون بعد بیاین به من بگین هوووووووووووووه و من از ترس غش کنم،نه زهی خیال باطل.از سنگ کلیه وقتی میترسم که سر جاش تو کلیه ام باشه و راه بیفته و درد بگیره.فکر کنم از کلیه درد بیشتر از هر مرضی تو دنیا میترسم.

۴-از اینکه برسم به چهل و پنج سالگی-نه یه روز اینور نه یه روز اونور-و بعد ببینم هیچ پخی نشدم هم خیلی میترسم.جان مادرتون اگه من رسیدم به روز واقعه و تشخیص دادید من هیچی نشدم زود بیاین شیر گاز و ناخن گیر و لنگه کفش و اینها رو از دسترسم دور کنید که ممکن است روم به دیوار ترتیب خودمو بدم.

پی نوشت:در پوستین خلق به روز شد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:54  توسط امیر  | 

صحنه ای هست در فیلم کازابلانکا،آنجایی که ویکتور لازلو با شنیدن فریاد افسران آلمانی که سرود های فاشیستی میخوانند به ارکستر میگوید:«مارسیز را بزنید».همراه با آهنگ مارسیز،فرانسوی های حاضر در کافه بلند میشوند و یکصدا سرود ملیشان را میخوانند چنانکه طنین صدایشان عربده های افسران نازی را تحت الشعاع قرار داده و مجبور به سکوتشان میکند.من هر بار که به این سکانس میرسم اشک در چشمانم جمع میشود و باید کلی زحمت بکشم تا جلوی گریه کردنم را بگیرم.تازگی ها فهمیده ام چرا این همه احساس همذات پنداری میکنم با زنان و مردان فرانسوی حاضر در ان لحظه.چیزی که آنها را کنار هم به با تمام وجود سرود خواندن وادار کرده بود نیازشان به نفی تحقیری بود که توسط اشغالگران به آنها تحمیل شده بود و ما هم مثل آنها ۲۸ سال است که داریم توسط حکومتمان تحقیر میشویم و مجبوریم به هر دستاویزی پناه ببریم تا بتوانیم این تحقیر جمعی را تاب بیاوریم.

ما توسط گروه محدودی که فکر میکنند همه چیز را میدانند مجبور شده ایم به سبک زندگی ابلهانه آنان تن در دهیم.انحصار زر و زور در دستان مذهبیون حاکم جمهوری اسلامی وادارمان کرده بسیاری از جنبه های زندگی را در واقع قاچاقی زندگی کنیم یا هرگز زندگی نکنیم.بخواهم خلاصه بگویم نفرت انگیز ترین ویژگی حکومت در همین است که میخواهد به زور ما را خوشبخت کند و یا در واقع به زور به بهشت لعنتی ساخته اذهان بیمارشان ببرد.همان بهشتی که سرین حوریانش فاصله بین مشرق تا مغرب جهان است.طبقه مذهبی حاکم-اعم از اصولگرا یا اصلاح طلب-بدون در نظر گرفتن اینکه عملکرد ۲۸ ساله شان تا چه حد فقر و نابرابری و نابسامانی را به این ملت تحمیل کرده همچنان بر طبل« به زور به بهشت میبریمتان»میکوبد و زور میگوید و  نفرت درو میکند.

مهمترین چیزی که از کف ما میرود در این هنگامه سفاهت طبقه حاکم،حق اشتباه کردن است.این حق را دست کم نگیرید،انسان با اشتباهاتش است که انسان است و انسان بدون حق اشتباه،ماشین بی عاقبت دلتنگیست که شادیش را در کوچه های تحجر گم کرده...بهانه نوشتن این چند خط،بغضی بود که از دیدن تصاویر شرم اور بگیر و ببند قداره بندان جمهوری اسلامی در خیابانهای تهران به اسم مبارزه با بد حجابی گلو گیرم شد.خواستم اینجا بگویم این همه سال زدید و کشتید و گرفتید و تعزیر کردید،نتیجه اش را در خیابانها پایتخت ام القرایتان میبینید،امسال هم چیز بیشتری عایدتان نمیشود.هر چه عربده مستانه ناشی از پول نفت  بکشیدو هر انچه که لایقتان هست به ما نسبت دهید ما همچنان برای بدست آوردن حق اشتباه،برای نفی بهشت مضحکتان و برای زندگی کردن پا پس نمیگذاریم.بچرخید تا بچرخیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:55  توسط امیر  | 

میخوام امروز براتون چند نمونه ساده از تضاد های والد-بالغ رو بگم و پدری که از آدم درمیاد تا این تضادهای رو حلاجی کنه:

نمونه موفق حل تضاد:زمانی روابط آزاد داشتن با جنس مخالف محک سفت و سختی برای قضاوت دیگران بود.کافی بود مردی همچین فرم زندگی داشته باشه تا روش اسم بذارم لاابالی و زنی تا روش اسم بذارم ....مدتی بعد بالغم انقدر بالید تا بفهمه این فاجعست و باز هم زمان برد تا من کاملن از شر شلاق والد رها شم چیزهای زیادی در مورد حریم خصوصی و آزادی انتخاب انسانی یاد بگیرم.الان به جرات براتون میگم که کاملن این دستور العمل والد در مورد من بی تاثیره و بالغم مقتدرانه راه خودش رو میره

نمونه تقریبن موفق:جایی در والد من دستور العمل های شدیدی در مورد زنی وجود داره که سیگار میکشه.یکی از وحشتناک ترین بازخوردهای ذهنی من در مواجهه با همچین زنیه:بی رحم و سنگدل.دارم تلاش میکنم بالغم بتونه نظرش رو اعلام کنه:سیگار کشیدن،بد یا خوب،یه رفتار فرا جنسیتیه و زن ومرد بر نمیداره.تا حد زیادی موفق شدم اما هنوز صدای والد حذف نشده.در واقع هنوز والدم در مورد سیگار درگیر میشه و شکست میخوره

نمونه ناموفق حل تضاد:بالغ من میدونه که حق انتخاب لباس متعلق به هر انسانیه و معیار های عامی در این بین وجود نداره.بالغ من مشکلی با این نداره که مثلن شریک عاطفی زندگی من چی میپوشه یا چطور آرایش میکنه اما والدم با این مساله دقیقن شلاقی برخورد میکنه.اقرار میکنم در این مورد هنوز از پس والدم بر نیومدم.هنوز مثلن تحمل لباس با یقه باز یا آرایش تند یا...از عهدم خارجه.

این موارد رو که گفتم میتونید تعمیمش بدی بهموارد خیلی پیچیده تر:مثلن ازدواج که ترکیب بسیار چندگانه ای از عوامل متعدده.اگر عمری بود تو پست بعد پروسه رشد فردیت در مورد ازدواج مینویسم

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:12  توسط امیر  | 

پیش نوشت:از آنجایی که قانون از اهم امور است و حتی حمورابی،شونصد هزار سال پیش برای خودش قانون داشته فلذا این حقیر سراپا تقصیر هم تصمیم گرفتم قوانین شوخ طبعی برای شخص شخیص خودم را تدوین نمایم.باشد که باقیات صالحات ما گردد

۱-با هر چیزی و هر کسی میشود شوخی کرد فقط مساله مکان و زمان در این میان اهمیت استراتژیکی دارد.بدیهیست که شوخی که آدم ملبس به لباس خواب انجام میدهد و طرف را میخنداند نمیشود به هنگام پوشیدن اسموکینگ هم تکرارش کرد

۲-قبل از آنکه برویم توی شکم طرف مقابل،ثواب فراوان دارد که لااقل بگذاریم از مدت آشناییمان با مفعول شوخی لااقل ده دقیقه گذشته باشد،اینطوری کلی انرژی که صرف جا عوض کردن همان طرف فوق الذکر برای خلاص شدن از شر شماست ،حفظ میگردد

۳-شوخی هایی هستند که فقط بین دو نفر معنی پیدا میکنند،آدم لال بمیرد بهتر از آن است که شوخی های دونفره را در محافل دسته جمعی مطرح کند

۴-هیچ دلیل منطقی،یا حدیث نبوی در جایی وجود ندارد که اگر شما از کسی خوشتان نیامد حق دارید چنان مثلن با او شوخی کنید که جورابش بادبان شود.آقا جان خوشت نمی آید خوب سکوت کن،همین!

۵-عکس حالت فوق هم صحیح است:هیچ دلیلی ندارد که اگر کسی را خیلی دوست داشتی مدام خشتکش را به شوخی بکشی سرش.بابا جان شعور را خداوند بهت داده برای همین وقتها،نگذار آکبند بماند

قسم نامه:اینجانب امیر امیرانه،متعهد میشوم که هر روز این مرامنامه خفن را خوانده و به مفادش وفادار بمانم و هر وقت تخطی از دستورات فوق صورت گرفت یک فقره خال روی تنم بدهم بکوبند

پی نوشت سانچویی:ارباب شرط میبندم ظرف ده روز بهت بگن امیر پلنگ!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:39  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie