
نوروز همه تان شاد،دل همه تان خوش!
شعر هفته:زمان بی کرانه را/تو با شمار گام عمر ما مسنج/به پای او دمی است این درنگ درد و رنج/به سان رود/که در مشیب دره سر به سنگ میزند/رونده باش/امید هیچ معجزی ز مرده نیست/زنده باش!(هئشنگ ابتهاج«سایه»،مجموعه شعر تاسیان)
فیلم هفته:the dreamers :برتولوچی کبیر یک بار دیگر پس از تانگوی جاودانه اش به پاریس بر میگردد.فیلم همه آنچه که من دوست دارم را در بر دارد:ادای دینی با شکوه به تاریخ سینما،بازی ماهرانه با ذهن بیننده،نماهایی از جنبش دانشجویی به سال ۱۹۶۸ فرانسه و عشق ممنوع.اگر بر این باورید که هیچ امر انسانی ،پلید نیست فیلم را از دست ندهید
آهنگ هفته:این آهنگ باب دیلان.شروع معرکه ای دارد.من هر وقت به این آهنگ گوش میکنم حس غریب شنیدن یک مرثیه را دارم
وبلاگ هفته:سفالینه.این دوست جان اطلاعات خوبی از رستوران های تهران به شما میدهد.شخصن چند بار بر مبنای این اطلاعات اقدام کرده ام و هرگز پشیمان نشده ام
پست هفته:این پست مختصر و مفید قصه های عامه پسند
اتفاق هفته:محمود به نیویورک میرود(خدایا خودت عاقبتمان را به خیر کن)
توضیح هفته:این آخرین گردون سال ۸۵ بود.پذیرای پیشنهادات و انتقادات شما هستم.اگر عمری بود اولین گردون سال ۱۳۸۶ در روز پنجشنبه ۱۷ فروردین منتشر میشود
اما در واقع یافتن خود واقعی و آنچه که روح انسان میخواهد تا به انجام رسد،هر چند بسیار باارزش است، اما به تنهایی برای رسیدن به تشرف کافی نیست.متشرف کسی است که نه تنها جام مقدسش را بیابد که جسارت آغاز سفر و جنگیدن برای کسب این گنج بزرگ را نیز داشته باشد.سالک در این مرحله با موانع متعددی موجه میشود که یکی از پررنگ ترین آنان چیزیست که من والد شخصی و جمعی میخوانمش.
والد شخصی به نظر من همه آن صداهای درونی و بیرونی را در بر میگیرد که ما از خانواده خود و فرهنگ خاص خانوادگیمان به همراه داریم.بد و خوب های مکرر،آرزوهای بر باد رفته پدر و مادر که اکنون تبدیل به کوله بار وظیفه ما به عنوان فرزند شده،جاه طلبی هایی که به ما تحمیل شده و....!والد جمعی نیز هر آنچه را در بر میگیرد که سنت(مجموعه ای فرهنگ جامعه،باور های مذهبی حاکم و...) خوانده میشود.این دو را نادیده نگیرید.بسیاری از ما ناآگاهانه یا کاملن مشابه والدین خود رفتار میکنیم و یا در تضادی با آنان بی اختیار معکوس والدینمان.این سیکل معیوب میتواند شخص را بی اختیار وادارد تمام عمر را مانند نسل قبل خود زندگی کند بی آنکه حتی یکبار بداند در چه چنبره نامریی گرفتار آمده و یا از خود بپرسد پس سهم من از زندگیم چیست و من چه میخواهم؟
طغیان علیه سنت و والد شخصی به شجاعتی جنگجویانه محتاج است.هر کسی که فقط یکبار با این مساله روبروشده باشد میداند که تخطی از دستورات شخصی و جمعی والد چه مجازات های اجتماعی و فردی دهشتناکی دارد:عذاب سخت وجدان،سردرگمی،طرد شدن و تنبیه شدن توسط اجتماع و...اما این بهایی است که باید بابت فتح گنج پرداخت.هیچ امر بزرگی بدون دادن قربانی به دست نمی آید و تجلی بخشیدن افسانه شخصی هر انسان نیز ازین مقوله مستثنی نیست.من به سنت ستیزی و اخلاق گریزی در این میان باور ندارم همه آنچه که به نظرم میرسد این است که باید بالغ قدرتمندی داشت که خودش را خوب بشناسد و خواسته هایش را بداند و تمام دستور العمل های والدین شخصی و جمعی را یک به یک از صافی خود بگذراند تا یا به عنوان خواسته هایی منطبق با روح فرد،درونی شوند و یا زیر سوال رفته و ناکارایی شان با زندگی فرد ثابت شده و با ارزشهایی نو جایگزین شوند
انجام این عمل برای من یکی که لااقل سخت ترین کار زندگیم بوده و هنوز هم که هنوز است اندر خم کوچه اول این هفت شهر عشق مانده ام ، اما دلخوشم به این که لااقل سفر زندگی را برای یافتن جام مقدس اغاز کرده ام
در گام نخست جدایی شاید مشکل ترین قسمت این سه گانه به نظر برسد.اما برای تن دادن به سفر ترسناک فردیت باید عاملی درونی ما را مجبور به ترک موقعیت امن مان کند چون جدا از اینکه چقدر از وضع موجودمان راضی باشیم یا نه ،همین که به آن خو گرفته ایم امنیتی کاذب را برایمان فراهم میکند که مای اسیر عادت جسارت دل کندن ازین حصار امن را به آسانی نخواهیم داشت مگر اینکه این ندای ناراضی درون چنان قوی و قاطع باشد که ما را به حرکت وادارد.
شاید این سوال پیش بیاید که با توجه به تلاطمات ناگزیر درونی شروع پروسه فردیت اصلن چرا باید خانه امن عادتها را ترک کرد و دل به دریای ناشناخته ای زد که ساحلش هیچ پیدا نیست؟در پاسخ باید گفت که اولن شروع این سفر به ما فرصت میدهد انسان رشد یافته تر و فرهیخته تری باشیم و با توانایی های خود و باید و نباید های روح مان آشنا شویم و دوم اینکه اگر دل به دریا نزنیم و به راه نیفتیم دیر یا زود برکت شناخت روح تبدیل به نکبت نارضایتی روانی میشود و در میابیم که هیچ چیز راضیمان نمیکند و عمری پی سراب دویده ایم و عبث زیسته ایم و این کابوسی وحشتناک است که اگر زود نجنبیم دیر یا زود محقق میشود
اما جدای از دل سپردن به عادتها چه چیزی باعث میشود که به دنبال مسیر منحصر به فرد زندگی خود نباشیم؟اولین پاسخ به این سوال در مسکن هایی نهفته است که ما برای تسکین درد نارضایتی درون به کار میگیریم.یکی وقتی رنج درونی را میبیند با پول خرج کردن سرپوش میگذارد روی درد،دیگری با اعتیاد و یکی مثل من با ترکیب خوردن و خواندن.هر کداممان به روشی سعی میکنیم رنج درونی را انکار کنیم تا با خود ناراضیمان روبرو نشویم.بنا به تجارب شخصی، هر چه تمکن مالی بالاتری داشته باشیم ابزار خرید مسکن های فراوانتری داریم و این مسکن ها همانگونه که در عالم پزشکی یک مسکن ممکن است با تسکین درد انگیزه های به دنبال درمان رفتن را از بین ببرند در عالم روح نیز خفیف کننده میل به تغییر و دگرگونیند.
پس گام اول برای شروع رشد پروسه فردیت در بخش جدایی،تعمق در خود،پذیرفتن وجود زخم ها و عقده های فراوان و عدم انکار رنج با پناه بردن به مسکنهایی چون صکس،مخدرات،بکار گیری قدرت پول و هر آنچه که صدای دردناک روح را خاموش سازد،است!
در پست بعدی مروری میکنم بر مرحله بعدی سفر روح یعنی تشرف
اما در روایت هالیوودی:بنا به نقل قول دوستان آمریکا نشین که فیلم را دیده اند:ایرانیها قومی وحشی و با سیمایی مشابه اورکها در فیلم ارباب حلقه ها توصیف شده اند.چنان بار توهین فیلم بالا بوده که صدای همه ایرانی ها در آمریکا در آمده،برای مقاومت در برابر این قلب ماهیت به امید جمهوری اسلامی نمیتوان بود:مگر اعتبار ایران حرم امامان شیعه است که دفاع از آن برای حکام ما واجب باشد؟
دوستان اعتراضیه ای را خطاب به کمپانی وارنر تهیه کرده اند که امضایش موجب مزید امتنان است.از آن مهمتر بمب گوگلی تهیه شده که مشارکت همه شما را برای فعال شدنش میطلبد:به The movie 300 لینک بدهید با آدرس300themovie.info
دوستان لطفن به لینک دادن اکتفا نکنید:شرح ماجرا را در وبلاگتان بنویسید تا تعداد لینکها بالاتر رود.شرط موفقیت این بمب گوگلی در تعداد بالای لینکهاست.شرح مفصل تر ماجرا را میتوانید در وبلاگ یک پزشک ببینید
شعر هفته:«بدون رنگ/با نوک انگشتهات/مرا بر تنم نقاشی کن/فقط/چشمهایم را باز بکش» عباس معروفی
فیلم هفته:dont move :فیلم ایتالیایی عاشقانه قشنگیه هرچند کارگردانش-که بازیگر نقش اول مردش هم هست-به شدت تحت تاثیر جوزپه تورناتوره بوده و همه المان های کارهای تورناتوره رو میشه توی فیلمش دید:همون سبک روایت بر اساس فلاش بک،نوستالژی،حسرت و ناکامی!بازی پنلوپه کروز تو فیلم خیلی خوب از کار در اومده!
ترانه هفته:save me from myself :مدتی بود که از هیچ ترانه ای اندازه این آهنگ کریستین آگوئیلرا لذت نبرده بودم.افتخار کشفش البته میرسه به آزاده!
وبلاگ هفته:page not found :توصیه عمو علی بود این وبلاگ و چه توصیه خوبی بود.
پست هفته:پست مورخ شنبه ۱۲ اسفند غزل با اسم«سیگار و عرق»من شاید یکسالی باشه که وبلاگ غزل رو میخونم اما باید اقرار کنم نوشته های این چند ماه اخیرش حکایت از یک پوست اندازی کامل دارن.کمتر وبلاگی هست که انقدر منتظر آپدیت شدنش باشم!
اتفاق هفته:برخی منابع خبری از احتمال به روز رسانی وبلاگ در پوستین خلق ظرف امروز خبر میدهند
۲-دیشب خوابت را دیدم آذر!مثل آن اولها که با هم آشنا شده بودیم.آن موقع ها که بیشتر میخندیدی و کمتر غم توی چشمات بود-برعکس این اواخر-توی خواب تا مرا دیدی ذوق کردی و مثل همیشه گفتی سلام داداشی!نمیدانم الان کجایی و چه میکنی اما هر جا که هستی سرت سلامت و دلت خوش!
۳-چند نفری از بازداشت شدگان آزاد شده اند و امیدوارم هر چه زودتر بقیه هم روی آسمان را ببینند.کی حکومت میخواهد باور کند این بگیر و ببند ها دیگر کسی را نمیترساند؟
جدن به این باورم که مردانی مثل بهمن احمدی امویی-همسر ژیلا بنی یعقوب،یا جواد منتظری -همسر آسیه امینی- یا...ضمن اعتقاد ارزشمند به اصولی مثل آزادی و برابری و انسانیت،توانسته اند بر بار سنگین چهار هزار سال سنتهای مردسالارانه اجتماع ایرانی غلبه کنند.این گذشتن از حصار سنگی سنت است و بسیار بسیار دشوار.این ارایه تعریف جدیدی از مردانگیست.همان چیزی که ما در عصر مدرن و در زمانه انسان مدار و جنس محور به آن محتاجیم.این یعنی فمنیسم!
پی نوشت:فکر میکنید یک اعتصاب غذای سه روزه بین وبلاگ نویسها در حمایت از باز داشت شدگان،چند نفر حامی پیدا کند؟
باید بشود صبح که بیدار میشوی توی آینه به خودت نگاه کنی و خجالت نکشی...من حالا فقط شرمسارم.شرمسار که چرا« ما» نبوده ایم برابر ظلم !دوری عزیزانتان کم دوام و صبوریتان مستدام
پی نوشت۱:این نامه اعتراض آمیز را امضا کنید
پی نوشت۲:شخصن با برخی ازین تعاریف از فمنیسم و خواسته های جنبش زنان مشکل دارم اما این دلیل نمیشود که شجاعت شیر زنان کشورم را نستایم و از رفتاری که با آنان شد شرمسار نباشم
من میگویم بد بین نباشیم.شاید قضات غیور دادگاه انقلاب تا بحال این همه زن یکجا ندیده اند و گلاب به رویتان حالی به حالی شده اند و خواسته اند به بانوان حمله و پس خواندن صیغه شرعی-محض رضای خدا-با آنان گلاب به رویتان،روم به دیوار مهرورزی نمایند.خبر به وزارت فخیمه اطلاعات رسیده،وزیر مربوطه دودستی زده توی سرش-راوی عادلی دیده که حاج آقا عمامه اش را برداشته و دو دستی زده،راوی فوق الذکر به جان مادرش هم قسم خورده-که ای وای ناموس مردم در خطرند پس به ماموران وزارت اطلاعات گفته آب دستتان است بگذارید زمین و بروید نوامیس مردم را از دست عوامل دادگاه انقلاب نجات دهید که همه شان به جسم سخت مجهزند و سابقه شان در مورد زهرا کاظمی نشان داده در به کار بردن جسم سخت تردید نمیورزند.سربازان کمی تا قسمتی گمنام آقا امام زمان عرض کرده اند:حاج اقا هر جاببریمشان دست دادگاه انقلاب دراز است،زن و بچه مردم شهرام جزایری نیستند که بشود فرارشان داد.حاج اقا هم گفته ببریدشان اوین بند وزارت اطلاعات که دست هیچ قاضی تا بحال به زندانیان آنجا نرسیده...
من در همین جا از برادران دلاور وزارت اطلاعات که چشم فتنه را در آوردند تشکر کرده و حمایت قاطع خود را از آنان اعلام میدارم
پی نوشت از سر درد:هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا،آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
حضرات با شمایم!چنان حرف میزنید و رجز میخوانید که انگار فاتحان جهانید.حاصل بیست و هشت سال حکمفرماییتان شده یک کشور نیمه ویران و یک ملت فقیر!صد ها هزار کشته و میلیونها زخمی و جانباز!همه دلخوشیمان شده زنده ماندن و نفش کشیدن.این هم برای شما حامیان اسلام ناب محمدی قابل تحمل نیست؟جغد شده اید که آرزوی ویرانی همین مختصر آبادی و خاموشی همین چند چراغ روشن هم امانتان نمیدهد؟
خطر در یک قدمیست.هزار بار هم بگویید که شهر در امن و امان است وقتی ابلیس پیروز مرگ اینچنین بالهایش را بر فراز سفره های نیمه تهیمان باز کرده،کسی جدیتان نمیگیرد!واقعن این همه ابلهید یا تظاهر به بلاهت میکنید؟دو ناو هواپیما بر و هزاران نظامی تازه نفس در عراق و از همه مهمتر موشکهای ضد موشک پاتریوت برای آتش بازی در آستانه این غمگین ترین چهارشنبه سوری معاصرمان به خلیج فارس نیامده اند...هدف ماییم.بزرگترین قدرت آتشی که جهان تا بحال دیده،ایران ما را هدف گرفته و شما ابلهی مست باده غرور را جلو انداخته اید تا ترمز قطار را بکند و خواب شهرت ببیند.حتمن بعدش دلخوشید به اینکه مثل شهریور ۵۹ دسته دسته جوانان این مرز و بوم را گوشت دم توپ میکنید و چند صباحی برای دنیا کباده میکشید و هل من مبارز میطلبید
خواب دیده اید خیر باشد آقایان!هنوز مگر چند سال گذشته از روزهای«جنگ جنگ تا پیروزی»؟چرا فکر میکنید یادمان رفته که پدر ها و برادرهامان تکه تکه شدند و در عوض شما قهقهه مستانه زدید که هر چه شهید بیشتر،بهتر.اینجوری انقلاب صاحب پیدا میکند.برومند ترین فرزندان ایران در پی سراب قدرت شما جان دادند و شما پورسانت خرید های تسلیحاتی را بین خود تقسیم کردید و بعدها گفتید:«جنگ و تحریم همه اش برکت بود».حق هم داشتید برکت بود که آقا زاده هایتان در کانادا،دوبی،سوییس به عیش و نوش و فخر فروشی به شاهزادگان عرب مشغول شدند و دختران ما به تن فروشی برای لقمه ای نان!
دلتان شربت شهادت میخواهد چه نیازی به پیراهن عثمانی چون «انرژی هسته ای/حق مسلم ماست»؟از سودان تا لبنان،هر آنجا که تخم وحشت و مرگ کاشته اید زمان و مکان برای شهید شدنتان مهیا است،جسارتن ما میخواهیم زندگی کنیم...این جنگ،جنگ ما نیست!
شعر هفته:دلتنگی های آدمی را /باد ترانه ای میخواند/رویاهایش را/آسمان پر ستاره نادیده میگیرد/و هر دانه برفی/به اشکی نریخته میماند/سکوت/سرشار از سخنان ناگفته است/از حرکات ناکرده/اعتراف به عشق های نهان/و شگفتی های به زبان نیامده/در سکوت حقیقت ما نهفته است/حقیقت تو/و من(مارگوت بیکل،احمد شاملو،همچو کوچه ای بی انتها)
فیلم هفته:ماتادور،ساخته پدرو آلمودوار:این فیلم متعلق به دوران قبل از شهرت آلمودواره.قبل از اینکه فیلم «همه چیز در باره مادرم»،نخل طلای کن رو ببره.اما از همین فیلم هم میشه فهمید که با یه کارگردان متفاوت طرفیم.فضای فیلم به شدت منو یاد آثار رئالیسم جادویی آمریکای لاتین میندازه.تازه اگه هنوز برای دیدن فیلم قانع نشدید یاداوری میکنم آنتونیو بانداراس بیست ساله هم تو فیلم بازی میکنه
ترانه هفته:lady با صدای لاینل ریچی...منو به اوج میبری بانوی من!
وبلاگ هفته:روسپیگری: مدید زمانی بود که از کشف یک وبلاگ انقدر ذوق زده نشده بودم
پست هفته:پست مورخ پنج اسفند دانا ترین مدعی نادانی دنیا!چقدر حسش برام ملموسه
اتفاق هفته:بریا اولین بار در همه زندگیم،امروز دلم میخواهد پرسپولیس یک بازی را ببرد:بازی جلوی سایپا.فکر میکنید عرضه اش را داشته باشد؟
در بخش «جدایی»،شخص برای اولین بار با نارضایتی درونی مواجه میشود:هر چقدر که پول بدست می آورد یا جاه طلبی هایش ارضا میکند و یا...همچنان انگار صدایی در درونش از نارضایتی حرف میزند و همیشه انگار شادی واقعی جایی بیرون امکانات و مقدوراتش قرار دارد.اینجاست که برای نخستین بار فرد متوجه درونش میشود و شاید از خود بپرسد:«هر آنچه که تا بحال انجام داده ام یا بوده ام واقعن منطبق بر خواسته های خودم بوده یا در خواستهایی از طرف خانواده،جامعه و..ومحسوب میشدند؟»
اگر واقعن درگیر این سوال و سوال متعاقبش که« من چه میخواهم»است شویم خود به خود نوعی دوریی گزیدن از اطراف و جهان مادی را برای خود خریده ایم
فرآیند تشرف دقیقن از آنجا شروع میشود که شخص شروع به روبرو شدن با خود واقعیش میکند:به زخم ها و عقده هایش مینگرد،خواسته های راستین روحش را در میابد و شجاعت نه گفتن به دیگران و بلی گفتن به ندای راستین درون حالا هر چقدر هم مشکل را میابد
در خاتمه این تلاش عظیم است که انسان تشرف یافته و بنا به نقل اساطیر،گنج پنهانش را باز میابد.جام مقدسی که همه ما برای یافتنش به جهان هستی آمده ایم
بخش پایانی پروسه فردیت بخش« بازگشت» و در واقع نقطه تفکیک پروسه فردیت از فرد گرایی عصر مدرن است:انسان تشرف یافته،با بازگشت به متن جامعه ای که در فاز نخست خود را از آن و ارزش هایش جدا کرده و حتی با آن جنگیده است دوباره تلاش میکند با حضور در بطن جامعه و سازگاری با قوانین و ارزشها در عین حفظ معیار های شخصی به تشرف یافتن افراد بیشتری کمک کند
اما مخاطرات آغاز این سفر و موانعش چیست؟و اصلن چرا باید تن به چنین سفر پر دردسری داد؟پست بعدی پاسخ این سوالات خواهد بود
پی نوشت:گردون ۱۳ فردا منتشر خواهد شد
کارل گوستاو یونگ روانشناس شهیر،پروسه رشد فردیت را اسطوره بزرگ زندگی بشر در عصر مدرن میداند و بر لزوم طی این طریق برای نایل شدن به خویشتن خویش آدمی تاکید میورزد.
انسان از هنگامی که نخستین بار مفهوم «من» را در میابد،در واقع به بخشی از فردیت خود آگاه شده و دریافته با تمام شباهت های که به همنوعان خویش دارد اما دارای چنان تفاوتهای آشکار و پنهانیست که «من» را در مقابل «ما» معنی دار میکند.بسیاری از ما در همین مرحله آگاهی از من میمانیم و در دام منیت ها گرفتار میشویم اما برخی دیگر سفری را آغاز میکنند که پایانی برایش مصور نیست.پروسه ای که در آن مفهوم فردیت چنان رشد میابد که به گفته اریش فروم«انسان این امکان را میابد که همانند خدایان گردد»!
پروسه رشد فردیت ،اودیسه ای حماسی است که در آن قهرمان سفر نه اولیس که فرد فرد ما هستیم.میتوان هر گز سفر نکرد و گرفتار عادت و نارضایتی باقی ماند و میتوان دل به دریا زد و جدایی از جمع را پذیرفت،به استقبال مخاطرات ناشناخته سفر روح رفت و به تشرف شناخت «من»واقعی رسید و سپس با بازگشت به میان جمع مشوق سفر عده ای دیگر شد
شاید تا بحال دریافته باشید که هدف غایی پروسه رشد فردیت، بارور کردن استعداد های شخصی و منحصر به فرد هر انسان و تعالی مفهوم «من» است،چنان که این «من» صرفن با دیوار های شیشه ای خواسته های روح هر فرد تعریف گردد به جای آنکه در حصار سنگی اجبارهای جامعه،خانواده و عقده های فروخورده شخصی محصور شود
در پست بعدی به مخاطرات شروع این پروسه و همچنین مضرات عدم آغاز سفر میپردازم
پی نوشت:اولین پست از مجموعه حرفهای گنده رو امشب مینویسم:موضوع روند فردیت
کتاب هفته:استخوان خوک و دستهای جذامی،نوشته مصطفی مستور،نشر چشمه:کتاب مجموعه روایتهای در هم تنیده به ظاهر مستقلی دارد-از آن جور فرمهای نوشتاری که من دوست دارم-خود مستور نویسنده هم انقدر که من از روی خواندن آثارش شناخته امش آدم مذهبی عارف مسلکیست.مهمترین حسن کتاب و نویسنده بی شیله پیله بودنشان است.
شعر هفته:زیبا ترین دریا را/هنوز نپیموده اند/زیبا ترین کودک هنوز بزرگ نشده/زیبا ترین روزهایمان را/ هنوز ندیده ایم/و زیبا ترین واژه ها را هنوز برایت نگفته ام(ناظم حکمت،تو را دوست دارم همچون نان و نمک،احمد پوری)
فیلم هفته:کاپوتی:فیلم حکایت ترومن کاپوتی نویسنده و روزنامه نگار همجنسگرای آمریکاییست که در یک ماجرای قتل درگیر میشود...به چند دلیل از فیلم خیلی خوشم آمد:طرز روایت معرکه ای دارد،با فلش بک ها و فلش فوروارد های به موقع.بازی فیلیپ سیمور هافمن در نقش ترومن کاپوتی محشر است و از همه مهمتر با مقوله همجنسگرایی مثل یک راوی بی طرف برخورد میکند.
آهنگ هفته:نجوا-فرهاد مهراد:...چیدنی ها کم نیست/من و تو کم چیدیم/وقت گل دادن عشق،روی دار قالی/بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم...
وبلاگ هفته:کتاب های عامه پسند: نویسنده اش کتاب خوان حرفه ای است که به نظر بسیار هم خوش سلیقه است در معرفی کتاب.همین که گفتم خوش سلیقه است حتمن فهمیدید که در بسیاری موارد با من سلیقه مشترک دارد
پست هفته:این پست و این پست عمو علی در نامه های ایرانی
اتفاق هفته:همسر احمد باطبی که در گرگان دندانپزشک است و طرح میگذراند انگار ربوده شده،کسی خبر بیشتری از ماجرا دارد؟
من:وزیر محترم ارشاد!مگر من مسخره شما هستم که یک روز بنده را فیلتر میفرمایید یک روز نه؟بنده در بین سر و همسر دارای آبرو بوده و به هیچ وجه من الوجوه این احساس خود چریک بینی ناشی از فیلترینگ خفن شما را از کف نخواهم داد فلذا مستدعیست فیلترینگ این وبلاگ همچنان مستدام بماند.
سانچو:ارباب جدن حالا فیلتر شدی یا داشتی خودتو برای جماعت لوس میکردی؟زشته واسه مرد که با همچین روشهایی مخاطب جلب کنه ها...از من گفتن!
پی نوشت:به جان خودم من آخر نفهمیدم ما فیلتر هستیم یا نه!بعضی از دوستان نه تنها میگویند که فیلتر شده ایم که حتی به جان مادرشان هم قسم میخورند.بعضی دیگر و شخص شخیص خودم که انگار نه انگار فیلی و تری در کار است.حالا تا اطلاع ثانوی بنده کمترین، هر دو وبلاگ را به روز میکنم.قربة الی الله!
موضوع به اینجا ختم نمیشود:استقلال دچار بحران مالی و بحران فنی به دلیل همین جنگ قدرت گرفتار بی ثباتی مدیریتی هم میگردد و تیر خلاص واقعی وقتی شلیک میشود که وزیر رفاه بر کنار شده و جانشینش، استقلال را مثل بچه یتیم به تربیت بدنی باز پس میدهد بدون اینکه حتی به گوشه ای از تعهدات خود عمل کند
درین هنگامه قحط الرجالی،حضرات مهرورز ،یکی از سرداران سپاه-مقداد نجف نژاد که حیوانکی دستش از وزارت و وکالت در دوران دولت کریمه اسلامی کوتاه مانده-را به عنوان مدیرعامل معرفی میکنند.نتیجه مدیریت مشعشع این شازده که تقلب انتخاباتی هم نتوانست او را به مجلس شورای اسلامی بفرستد و شورای نگهبان مجبور شد انتخابات حوزه بابلسر را بخاطر فضاحت باطل کند این شد که باشگاه استقلال بعد از این همه خون دل خوردن ازجام قهرمانان باشگاه های آسیا حذف شد:چون مدیران امنیتی و پاسدارش فکرکردند کنفدراسیون فوتبال آسیا هم دانشجوی بی پناه ایرانی است که بهش زور بگویند و شلتاق کنند
باشگاه استقلال را در این یک سال و نیم دیدید انگار کل مملکت را دیده اید.نمونه مدیریت دولت آقای احمدی نژاد اینجا مشخص میشود.بی خود نیست مسکن پنجاه درصد گران شده،گوجه فرنگی به کیلویی سه هزار تومان رسیده،اجماع بین المللی علیه ما در جهان به وجود آمده و...
این تازه از نتایج سحر حکومت قداره بندان سپاه در دولت فخیمه مهرورز رییس جمهور منتخب شورای نگهبان است!
پی نوشت:گفتم لااقل پستی بنویسم که به فیلتر شدن بیارزد