تبليغاتX
تلخ،مثل عسل
 
من والد بسیار مقتدری دارم: پر از باید و  نباید،دستورات اخلاقی و پاسخهای سنتی برای هر سوالی.این والد معمولن در هر موقعیتی جواب از پیش تعیین شده داره و جوابهاش رو هم معمولن شلاقی ارایه میده.این والد مرزهاش روانیش کاملن مشخص و واضحه و با قدرت هر چه تمام ازین مرز های روانی دفاع میکنه

در مقابل ظرف ده سال گذشته و به تدریج من دارای بالغ متفاوتی شدم که هویتش به شدت با اون والد بالا در مواردی متضاده:یعنی این دو ارزش های متفاوتی دارن،دو جور مختلف به دنیا نگاه میکنند،سبکهای زندگی مختلفی رو میپسندن و....جدای از تضاد سختی که این مساله در من ایجاد میکنه تا متوجه شم راه حل صحیح برخورد با مسائل کدومه-راه حل والد یا راه حل بالغ-مشکل واقعی اونجا رخ میده که بالغ جوان علیه مرزهای روانی تعیین شده توسط والد مقتدر قیام میکنه و اونها رو بهم میریزه،اما هنوز انقدر قدرت نداره که مرزهای جدید رو تعریف کنه،پس من میمونم این بین با مرزهای نامشخص و با ابهامات جدی در مورد درست و غلط بودن کنش ها و واکنشهام.

اینجوریه که بعضی وقتها دیر واکنش نشون میدم و بعضی اوقات به بقیه اجازه میدم بیش از حد وارد حریمم بشن.چون در واقع حریم مرز گذاری شده درستی وجود نداره.دارم بهتر میشم این روزها و مرزهام رو تقویت میکنم.درد سختی داره این گذشتن از والد سنتی،دردی که بعضی وقتها تا پای گسستگی روحی پیش میبرتم.اما همون طوری که قبلن گفتم این درد برای من درد مبارکیه:مثل درد تولد.یاد گرفتم که این درد رو مثل هدیه بپذیرم و جشن بگیرم امیر جدیدی رو که خودم دارم خلقش میکنم

کلید واژه هایی برای متن:والد:اون بخش روان ماست که حاصل تربیت والدین،باید ها و نباید های فرهنگ ، جامعه و دین و...میشه

بالغ:اون بخش وجوده که حاصل مطالعات و تفکر و تجربیات خود فرده...اگر کسی خواست بیشتر بخونه در این مورد کتاب «وضعیت آخر» تامس هریس بهترین پیشنهاده
   

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 17:20  توسط امیر  | 

بازی در وبلاگستان راه افتاده که هر کس بیاید و پنج خصوصیتی از خودش که خوانندگان وبلاگش نمیدانند و اینها را بنویسد و تازه در انتها پنج نفر را هم معرفی کند که آنها هم بعله...قاعدتن برای شرکت در بازی دیر شده و سوژه دست دوم اما من دعوت شده ام و لال بمیرم اگر دعوتی را رد کنم فلذا این شما و این خصوصیات زاغارت من:

۱- اشکم به شدت و با تمام قوا دم مشکم است.احتمال قریب به یقین من ننگ جماعت نرینه ام -اعم از انس و جن و حتی گلاب به رویتان حیوانات.انقدری که من انرژی صرف میکنم در مکانهای ابرومند اشک نریزم اگر در زمینه فیزیک هسته ای وقت گذاشته بودم تا بحال اوپنهایمر میشدم.

۲-وضعیت روحیه ام به شدت با تغذیه ام نسبت مستقیم دارد.صرف فکر کردن به رژیم کافیست تا افسردگی بگیرم.حالا افسردگی سرم را بخورد،تا خود صبح خوابهای تکنی کالر از انواع اطعمه و اشربه میبینم که آن سرش ناپیدا.مجددن تاکید میشود وضعیت فوق الذکر فقط محصول تصور رژیم است نه خودش!

۳-یک ناظم داشتیم در دوران راهنمایی.هنوز اسمش که می آید من «مای بیبی»واجب میشوم.اصلن بخواهم با شما رو راست باشم من از ترس این ادم نزدیک بود از خیر بالغ شدن بگذرم بروم خواجه حرمسرای سلطان برونئی شوم

۴-در اکثر موارد شبیه یک اسب مسابقه رفتار میکنم.یعنی اگر کسی از من بیشتر پول در بیاورد یا پست مهمتری داشته باشد یا با سواد تر باشد یا بهتر حرف بزند یا بهتر بنویسد-به خصوص قلم طنازی داشته باشد-من فی الفور میخواهم چشمش را در بیاورم یا  خودم را بکشم که چرا من اینجوری نیستم.نگران نباشید این خوی ددمنشانه در من کاملن مهار شده است و عمومن همان چشم خودم را در میاورم

۵-پدرم با تمام قوا به من افتخار میکند:ایشان دلشان میخواست من پزشک شوم که نشدم بعد میخواست من رشته مفخم معماری را تمام کنم و کارشناسی ارشد بگیرم که نگرفتم بعد دلشان میخواست من لااقل با همان لیسانس معماری لاقل یک دفتر مهندسی تاسیس کنم که نکردم بعد دلشان میخواست من ازدواج موفقی داشته باشم که نداشتم بعد...میبینید که پدرم دلایل با ارزشی برای افتخار به من دارد

دعوت میکنم از:منوچهر سابق،  گلتن،فریبا، پسر رعد و گلناز برای ادامه بازی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:38  توسط امیر  | 

                                                       
               
 
300 the movie